تبليغاتX
لـُـکـــ کـــ نـَـت




















لـُـکـــ کـــ نـَـت

سعی می کنم کمتر تو خونه باشم ، وقتایی رو هم که کار خاصی ندارم یا تو باغم و یا ول چرخیدن تو خیابونا .هی می خوام برگردم خونه هی با خودم میگم بری که چی بشه الان هر دوشون هستن باز ی حرفی می شنوی ی حرکتی می بینی ازشون که آزارت میده ، نمیشه بهشون گفت که با هم مهربون نباشن ، نمیشه گفت که کنار هم نشینن ، حداقل میشه ی جوری روز رو سر کرد تا شب که بری و تو اتاق خودتو حبس کنی و بعدشم خواب . وقتی برگشتم زهره داشت با دخترش تلفنی صحبت میکرد .دخترک هجده ساله ای که انگار حس و حال منو داره و ترجیح داده با خونواده ی پدریش زندگی کنه تا با مادرش ، قطعا پذیرش مرد دیگه ای جای پدرش براش سخت بوده . رفتم سر یخچال و دنبال ی کم شراب ، ب آبجو هم راضی بودم ولی نبود .همه جارو زیرو رو کردم نتونستم پیدا کنم و زیر لبی زهره رو مواخذه میکردم .دیگه همه جای این خونه برام غریبه شده ، دکوراسیون پذیرایی و نشیمن تغییر کرده خیلی ، خیلی چیزا عوض شدن ،خیلی چیزا دور ریخته شدن .دور که نه ! اجازه ندادم وسایلی رو که ی روزی مامانم با عشق باهاشون سرو کار داشت واستفاده میکرد دور بریزن همون روزا همه رو بار ی وانت کردم با کمک امیر محمدو بردیم باغ . داشتم حرص میخوردم و همچنان کلافه کابینت هارو بازو میکردم و محکم بهم می کوبیدم .تا اینکه زهره اومد « عزیزم چیزی میخوای بگو شاید من بدونم کجاست » « مرگ میخوام ، کوفت ، زهرمار ، هر چی که باشه .اعصابم بهم ریخته است کجا گذاشتیشون ؟ » نمیدونم چرا اینطوری شده بودم ، دست خودم نبود .حالم از خودم بهم میخورد با اینطور صحبت کردنم . ولی باز رفتم سراغ کابینت ها که یهو صداش میخکوبم کرد « ژامک جان همه رو گذاشتم تو کابینت زیر اپن یکی دو تام تو یخچال زیر جا میوه ایه  » ژامک ، ژامک جان !!! چقدر این کلمه و لحن صداش منو بهم ریخت برگشتم چش تو چشش شدم و بغض داشت خفه ام میکرد .هیچ کس اسم کامل منو صدا نمیکرد ،هیچ کس . همه می گفتن ژامی ، تو خونه ، تو فامیل ، تو بچه ها ، دوستای دانشگاه ، حتی مهرداد . . .من عادت داشتم ب شنیدن مخفف اسمم و یا فامیلیم . فقط مامان بود ، مامان هیچ وقت نصفه نیمه صدام نمیکرد ، کامل می گفت .توصیف اون لحظه ی من غیر ممکنه ، حس خوبی داشتم ، حس بدی هم داشتم .درد بود .نشستم رو زمین و همینطور نیگاش میکردم که بطری ویسکی رو ب طرفم دراز کرده بود . هیچ نتونستم احساسات لحظه ایمو کنترل کنم .چه خوب چه بد باید ب زبون بیارم ، باید طرف مقابلم بدونه چه حسی در من ایجاد کرده « گفتی ژامک غریب ب دلم نشست ، دوست داشتم .ولی دیگه اینطور صدام نکن تو هم مث بقیه باش » دلم نمیخواست بگم چرا و حوصله حرف زدن هم نداشتم برگشتم اتاقم که صداش پیچید تو خونه « نه ! اسم ب این خاصی ، ب این زیبایی چرا باید بشکونمش ؟ باید عادت کنی من همینطور صدات می کنم » هیچی نگفتم ولو شدم رو تخت . بعد شام بود که تلفن خونه زنگ خورد .زهره گوشی رو برداشت و بعدم منو صدا کرد با همون لحن همونطور کامل.دروغ چرا خوشم اومده بود . گوشی رو که گرفتم انتظار هر کسی رو داشتم غیر از فرزام !! نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم .اول از همه هم با سوال شروع کرد « کارم داشتی ؟ خطمو عوض کردم خیلی وقته ، قبلی رو خیلی استفاده نمی کنم همین چن دقیقه پیش رفتم سراغش . . .» چی می تونستم بگم ؟ چی باید می گفتم ؟ هیچی .فقط همین ی کلمه و باز ساکت موندم .« چرا دروغ میگی ؟ من تو رو بهتر از هر کسی می شناسم ، چی رو دلت سنگینی میکرد که اون وقت شب ب من زنگ زدی ؟ خیلی مهمه واسم و باید بگی که چی تو رو مجبور کرد ب این کار » « همین ! خودت گفتی ، اجبار . اعصاب و احساس تحریک شده ام مجبورم کرد .اگه اون شب گوشیتو جواب میدادی حرف میزدم قطعا ولی الان مرور زمان شامل حالش شده دیگه حس و حال اون لحظه رو هم ندارم .چیز خاصی هم نبود .بهش فکر نکن .دیگه هم تکرار نمیشه » بی حوصله تر از من بود .خسته بود انگار « اگه تا حالا زنگ نزدم واسه اینکه میدونستم جواب نمیدی ، کلا رابطمو با خانواده هم قطع کردم حتما شنیدی که مامان چه فکرایی تو سرشه خطمو عوض کردم چون داده بودتش ب یکی از همون دخترای انتخابیش تا ما رو بیشتر با هم آشنا کنه ، هیچ کس جای تو رو واسه من نمی گیره .من هنوزم رو حرفم هستم .تو فقط ب من اعتماد کن .من این ترم تموم می کنم برمیگردم » همین ! اینارو گفت و بعدم قطع کرد . چن لحظه ای رو همینطور مونده بودم و بعدم نشستم رو زمین و باز گریه و گریه . . . بابا اومد که چی گفت ؟ . گفتم هیچی .« هیچی بیست دقیقه طول کشید ؟ هیچی اینطوری کردت ؟ » « درد دارم بابا ! بد جور درد دارم .این احمق هنوز نمی فهمه که ب من بدهکاره .باید معذرت خواهی کنه . هنوز تو خیالات خودش سیر میکنه ، فکر میکنه من از شنیدن دختر پیدا کردنای مامانش واسش ناراحت شدم که بهم میگه فقط فکر منه و حتما برمیگرده .برمیگرده که چی دوباره روز از نو و . . . مگه من مغز خر خوردم که دوباره برگردم پیشش ؟ من اینقدر درمونده و احمق ب نظر می یام ؟» و بابا بعد گذشت این چند ماهه نشست کنارمو و بغلم کرد و التماس که بگم چی بینمون گذشته .چی باعث شد اینطور عصبی باشم که از بیانشم خودداری می کنم .مگه می تونستم بگم ؟ نه اینکه روم نشه .اینکه اونم مثل ماهک بعد شنیدنش منو مواخذه کنه و بخنده بهم ، « بذار همینطور سر بسته بمونه .بذار بین خودمو فرزام بمونه .اگه گفتنی بود حتما تو این مدت من که نه فرزام خودش می گفت » و باز کپیدم تو اتاقم .دلم میخواد زندگی رو بزنم رو دور تند .برم ی ده بیست سال بعد .برم ببینم بالاخره ب اون آرامشی که میخوام می رسم یا نه ! برم ببینم چی ب سر من و فرزام اومده ، خلاصی پیدا می کنم از دستش یا نه ، برم ببینم کسی رو دارم اون موقع کنارم که واقعا باهام باشه یا بازم مث الانم با اینهمه آدم دورو برم تنهام !!!!!

چهارشنبه چهاردهم دی 1390 2:12 | |

بعد مدتها ی سر زدم ب ایمیل اصلیم ، پنج شش ماهی میشد که سراغش نرفته بودم ، مهمترین دلیلش هم فرزام بود و میل های شبانه اش ، نمیخواستم لحظه ای هم فکرم دورو برش بچرخه ، نمیخواستم کوچکترین چیزی ازش ببینم یا بشنوم .ی ساعت پیش بازش کردم کلی میل نخونده داشتم از فرهادو سوده ، از شقایق که اونم سه ماه پیش برا همیشه رفت .روزی که بدرقه اش میکردم نمی تونستم جلو گریه ی پر صدامو بگیرم بهم گفت بی خبرم نمیذاره و قول گرفت که بی خبرش نذارم .و حالا بیشتر ازده دوازده تا میل داشتم ازش . . . ولی تو همه ی اونا دنبال اسم فرزام بودم ، نمیدونم چرا اینطوری شده بودم !! حس بدی داشتم ، حتی ی دونه ؟! اونی که عادت هر شبه اش بود که برام ایمیل بده و از روزش بنویسه و دو تا عکس هم ضمیمه کنه ، چرا چیزی ازش نیست ؟!! نمی تونم بگم چه حسی بهم دست داه بود که هنوز هم توش موندم ، با همه ی خودداریم از سر نزدن ب میلم که اونو بهونه میکردم حالا دنبال دلیل می گشتم که چرا ؟ چرا چیزی نداده . . .یعنی مهم نیست براش ؟ یعنی اینقدر بی اهمیتم واسش ؟ حتی ی خط کوتاه ! ی ببخشید ساده !! ی وقتی ب خودم اومدم که چشام تار شده بود و صورتم خیس ، اونقدر احساساتم تحریک شده بودکه پتو رو پیچیدم دورمو رفتم تو حیاط سیگار کشیدن ، سرما ب مغز استخونم که رسید دوباره کپیدم تو اتاقم . همه ی این دو سال رو دارم مرور می کنم  همه وقتایی که اینجا بود ، وقتایی که نبود و تلفنی صحبت می کردیم ، بوسه هاش ، سیلی ها و دادو فریادش ، التماس های عاجزا نه اش . . .همشون مث ی فلیم رو دور کند جلو چشام رژه می رفتن .اگه شهامت و جرات الانم رو دو سال قبل داشتم الان حال و روزم این نمیشد نصفه شبی . بیشتر از چن بار دستم میره که گوشیمو بردارمو بهش زنگ بزنم . و همین صداشو شنیدم داد بکشم رو سرش که چرا ؟ چرا بعد دو سال منو ب اینجا رسوند منکه داشتم آروم میشدم ، منکه داشتم می پذیرفتمش ، منکه مطیع شده بودم ، منکه داشت همه فکرو ذکرم میشد اون ، منکه همه اینا رو ی شب تو ماشین تو جاده بهش گفتم ،داد بکشم که یادش نیست بهم گفته بود « دو سال با اخلاق گه ت ساختم ، سردیتو تحمل کردم و از عشقم کم نشد ، حالا که بهم امید میدی بخدا تا ته تهش کنارت می مونم و بازم همون آدم دو سال پیشم . . .»  بگم چرا یهو گاو شدی اونقدر که یا جرات بشم و پی همه چی رو ب تنم بکشم و واستم مقابل همه ! جراتی که این اواخر اصن بهش فکر نمیکردم و همشو جمع کرده بودم تو حس و حالم بهت که تغییر کنه ، چرا ؟ چرا بعد اینهمه مدت هیچی واسم ننوشتی ؟تو گوشیم رفتی ایگنور لیست ، چرا خونه زنگ نمی زنی ؟ فکر نمی کنی ب من بدهکاری ؟ تویی که ب قول خودت همه جوره غرورتو ب پای من له کردی اینقدر سخت بود واست که بگی ببخشید ! فقط همین ، ی ببخشید ساده . . . و زنگ زدم ولی جواب نداد ، ی بار ، دو بار . . . خواب نبود قطعا ، میدونم معمولا شبا دیر میخوابه ولی جواب نداد .حس میکنم دارم غرورمو له می کنم بدجور و بو تعفنش داره حالمو بهم میزنه . . .

دوشنبه دوازدهم دی 1390 3:13 | |

روزهایی که گذشتند با روزهایی که در حال گذرن واسم هیچ تفاوتی نداره و هیچ تغییری در من ایجاد نکرده مگر اینکه ب نفرت و عصبانیتم اضافه کرده باشه !اینکه تو اوج تنهایی و درد من و شرایط روحی اسف باری که داشتم بابا یهو تصمیم بگیره ب زندگیش سرو سامون بده شوک بزرگی واسم بود .شبی که همه رو جمع کرد و گفت که واسه فلان روز میخواد ی مهمونی کوچیک بگیره اونقدر که عمه و اتابک رو خوشحال کرد منو ب شدت عصبی و پر بغض !دروغ چرا خودم این اواخر قبل ب هم زدن نامزدیم مدام بهش می گفتم بهتره اون خانم رو عقد کنه و ب رابطه اش رسمیت بده ! نمی تونم بگم کدوم دلیلم مهمتر بود اینکه از فکر خروج از ایران بیاد بیرون یا چون میدیدم فکرو ذکرش اون زنه و با بودن با او خوشحاله دوست داشتم خوشحال تر ببینمش و یا خسته شده بودم از اینهمه کار خونه و . . . ب هر حال هر چی بود خودم تشویقش میکردم .ولی ب هیچ وجه نمی تونستم تصور کنم تو ی همچین موقعیتی بخواد این کارو بکنه ! انتظار توجه و همدلی داشتم ! اینکه تنهام نذاره و کمکم کنه حال و روزم بهتر بشه .حداقل این لکنت لعنتی که رو شوک فوت مامان نصیبم شده بود و تو شرایط بد روحیم عود میکنه برطرف بشه !! این خواسته ی کوچیکی نبود .وقتی همون شب همه اینا رو ب زبون آوردم اتابک گفت « خودخواهی تو حدو مرز نمی شناسه قرار نیست که دیگران ب پای حماقتهای تو خودشونو بسوزونن ! تو زندگیتو خراب کردی دلیل نمیشه بابا نتونه زندگیشو بسازه !!! » . هر چی بود گذشت بابا ازدواج کرد ب همین راحتی ! دیگه موقعیت جدید رو پذیرفته بودم ولی دلخوریم از بابا برطرف نمیشد . سخته ! زجر آوره که ی زن دیگه رو دوش ب دوش بابات ، سر میز شام ، تو نشیمن ، تو باغ ، تو اتاق خواب کنار بابات ببینی و دلت درد نگیره ، اوایل دلگرفتگی بود که با سختی تموم سعی میکردم بهش جولان ندم ولی کم کم ب مرور زمان . . . نشد ، نشد ! دیدن مهربونی های بابا ب زهره ، عزیزم صدا کردناش ،توجه بیش از حدش عصبیم میکرد !همش حس میکردم این زن ب ناحق جای مامانمو گرفته و اصن لایقش نیست !ب قول موناحساسیت ها و حسادتهای من خیلی کمتر از سن و سالم نشون میده و اصن در شان  دختری ب سن من نیست !! ولی مگه دست من بود ! و نیست . اونقدر فشار عصبیم زیاد شده بود که نتونستم خونه رو تحمل کنم و با چن دست لباس و کتابای درسی رفتم خونه عمه ،  ی روزایی زهره می یومد دیدنم ولی نمیدونست همین کارش که مثلا واسه احترام انجام میده منو بی نهایت عصبی می کنه اونقدر که ازش خواستم منو ب حال خودم بذارن و سراغم نیان !وبابا که هیچ دیدنم نیامدو سراغی ازم نگرفت و تموم دیدارمون خلاصه میشد تو کلاسای درسش و همین ، فقط همین ! ب عمه گفته بود نمی یام دیدنش و مخالفتی ندارم با موندنش واسه اینکه آروم بگیره ، آخرو اولش چی ؟ باید برگرده خونه ، پس ی مدت دوری بهتره واسش ! و این آخرو اول بالاخره رسید و من مجبور شدم امروز برگردم خونه ، میگم اجبار که اگه نبود دلم نمیخواست دیگه برگردم .حداقل نه ب این زودی ها.عمه جان هم در نهایت مهربانی عذرمو خواستن و گفتن که بهتره برگردم خونه . بهتره خودمو با شرایط هماهنگ کنم و با زهره دوست باشم ، بهتره خودخواهی رو بذارم کنارو ب فکر بابا هم باشم .وقتی اینارو گفت مث بچه ها زار میزدم که آره منو داری بیرون میکنی؟ من کجا برم و اینا . سریعا هم بلند شدم و وسایلمو جمع کردم و ب مهربونی و التماساش که اصن قصدش این نبوده و اینا توجه نکردم .ی راست رفتم باغ و یکی دو ساعت رو موندم اونجا ولی دیگه نمیشد . . . وقتی برگشتم زهره تازه دوش گرفته بود و داش تنشو کرم میزد ، تعجبش و صدای خفه ی فریادی که ازش بلند شد تازه یادم اومد که دیگه اوضاع و احوال این خونه مث قبل نیست .دیگه نباید سرمو مث گاو بندازم پایین و بیام تو !ی جورایی خودم خجالت زده شدم و با ی ببخشید خودمو انداختم تو اتاقم .فضای خونه خفه است ! هر جا که پامو میذارم یاد مامان می یفتم ، با اینکه این اون خونه ی قبلی نیست و اینجا هیچ خاطره ای از حضور مامان نداره ولی نمیدونم چرا اینطوری شدم .نه زهره و نه بابا هیچ کدوم هیچی نپرسیدن و چیزی هم نگفتن ، عادی رفتار می کردن انگار که هر روز منو می بینن و من از خونه نزده بودم بیرون . سر میز شام ب بابا گفتم خونه سیا که خالی شد دیگه اجاره اش نده  ، میخوام برم اونجا ! خودم اصن ب این موضوع فکر نکرده بودم یهو ب زبونم اومد ، هیچی نگفت .من باز زر زدم باز هیچی نگفت .یهو قاشقو کوبیدتو بشقاب که : « بری چه غلطی بکنی ؟ کم دق ندادی باز چه مرگته ؟ » « هیچی ! میرم که شماها راحت تر باشید . . . » دیگه نذاشت ادامه بدم ، اونقدر عصبی شده بود که شروع کرده ب دادو بیداد و سرزنش و من با آرامش غیر قابل باوری ماکارونی رو دور چنگال می پیچیدم و می خوردم حرفمو زده بودم و دیگه مهم نبود بابا چی میگه ، ی جورایی گوش نمیکردم وسط اون بلبشو ب زهره گفتم « ی طعم خاصی داره غذاتون ، خوشم نمی یاد ، ولی گرسنمه ، خیلی گرسنمه » زهره که هیچی نگفت خیلی آروم بود و سعی میکرد بابا رو هم آروم کنه .که با این حرف من بابا بدتر عصبی شد ازم خواست که از جلو چشاش دور شم .حرصم گرفته بود ، از حرص می بلعیدم و از جام بلند هم نشدم« چرا برم؟من گرسنمه ، ناهار هم نخوردم ، چرا ما نمی تونیم دو کلمه با هم حرف بزنیم ؟ چرا تا ی چیزی می گم که موافق نیستین داغ می کنین ؟ این واسه همه مون بهتره که جدا از هم باشیم ، سیا هم داره درسش تموم میشه می یاد .واسه راحتی و آسایش زهره خانوم هم شده باید رضایت بدین اینطوری رابطه من و زهره خانوم هم بهتره میشه » هیچی نگفت ، پا شد رفت تو سرما رو تراس و سیگار دود کردن .و من همچنان غذامو با ولع می بلعیدم و زهره  دوباره برام کشید « حق میدم بهت هر خانواده ای ی سلیقه ی خاصی تو طعم غذا داره ، من سعی می کنم سلیقه همتون دستم بیاد .مطمعن باش عاشق دست پخت من میشی » اون هی حرف میزدو من ی چشمم از دور ب بابا بود و ی چشمم دهن زهره ، اونقدر که بغضم گرفت و بی صدا ترکید ، دلم داشت می ترکید ، هی چنگالو پر میکردم و می بردم دهنم و ب زور قورتش میدادم و سنگینیش رو سینه فشار بغضمو بیشتر میکرد . . .

دوشنبه دوازدهم دی 1390 1:7 | |

خبرا خیلی زود می پیچه ، از کی و کجا نمیدونم ، با چه روابطی بازم نمیدونم .همینقدر که پریسا عصر باهام تماس گرفت و خیلی متعجب میخواست تایید کنم بهم زدن نامزدیمو ! تو این مدت دیدن هیچ کدومشون نرفتم ، ب تماساشون جواب نمیدادم نه برای بی حوصلگی که همه اش ترس بود ، ی ترس ناشناخته  که بدجور منو میخورد ، تمام بیرون رفتنام خلاصه میشد ب دانشگاه اونجام اگه آشنایی می بود قطعا قیدشو میزدم.هیچی بهش نگفتم واون عصبی تر شده بود و هی اصرار میکرد برم پیشش ولی دلم نمیخواست .با ی بحث تلفنو قطع کردم و دوباره ولو شدم رو کف سرامیک های آشپزخونه .جور عجیبی خنکم میکردو بهم آرامش میداد .نیم ساعت نشد که بچه بغل اومد . ب اون هم نتونستم دلیل اصلی کارمو بگم هر چند دلیلی هم برگفتنش نمی دیدم و ب هر بهونه ای از جواب دادن طفره می رفتم و نهایت اینکه « مهمه مگه ب چه دلیل و چرا بعد دو سال ؟ مهم اینکه من دیگه تحملم نبود ، این اهمیتی نداره برات ؟ » و اون دیگه ادامه نداد . حرف ب جاهای دیگه کشید و شروع کرد از بچه ها گفتن که رسید ب شهرام یهو برگشت گفت «وای فکرشو بکن شهرام بفهمه تو نامزدی رو بهم زدی ذوق مرگ میشه دوباره می یادخواستگاری !!! » و بعد خودش خوشحال از تصورش ب قهقه افتاد . شهرام ! اسمش خاطرات گنگی رو جلو چشام رژه می برد .آخرینش برمی گشت ب روزی که تو انجمن داشت مجموعه جدیدشو که چاپ شده بود بین بچه ها پخش میکرد و ب من که رسید « همه ی شاعرانگی هاموگذاشتم ب پای اون دو سه خطی که تو صفحه ی چهل و شیشه »  و من اون روز بعد خوندن اون شعری که تقدیمم کرده بود مملو از غرور شدم ! نه غرور ب معنای عام .زیبا بود که خیلی زود هم جاشو ی درد عجیبتر پر کرد !! دردی که تو خط تقدیمیش بود « ب ماهی که نصیبم ازش فقط هلال باریکش بود » بچه ها خیلی اذیتش میکردن که مخاطبش کی بوده و یا کی هست ! ولی هیچی نمی گفت فقط می خندید و می گفت « تو گذشته خوابیده » ومن جور عجیبی حس میکردم خیلی سنگدلم و زیادی گه !ولی همه ی اینها خلاصه میشد ب همون روز و بازم سپردمش ب گذشته و حسی که من درش دخیل نبودم و سهمی نداشتم .تو خودم بودم و یادآوری اون روز که پریسا بلند صدام زد .ی بند از شهرام حرف میزد و من ساکت و اون این سکوت رو گذاشته بود ب حساب رضایتم از حرفاش و اینکه شاید ذره ای علاقه هم در من باشه و این امید رو بده که ما بتونیم باهم باشیم . حرفاش که تموم شد گفتم « ب نفع  تداوم دوستیمونه که خفه بشی و از این موضوع ب هیچ کس حرفی نزنی ، از فردا نریزی بچه ها رو رو سرم یکی یکی و دوباره همه ی این عذابی رو که این مدت کشیدم ی جور دیگه بکشم .من داره بهتر میشه حوصله و اعصابم پس تو دیگه بهم نریزش و خراب ترش نکن » کنترل اشکامو نداشتم .اشکایی که دلیلی برای ریزششون نداشتم ! اونقدر داغون شدم که حرف معمولی هم میزنم بغض خفه ام میکنه .تو آغوش پریسا ب هق هق افتادم و اونم پا ب پای من اشک میریخت .اون لحظه دوست داشتم کاش جای اون مامان بود ! نمیدونم اگه الان بود چه واکنشی داشت و چی کار میکرد ولی حداقل ایمان داشتم که هیچ وقت طردم نمیکرد ! حمایتم میکرد اون وقتایی که سیلی های بابا و اتابک پشت سرهم می نشست رو صورتم ، اون وقتایی که زن عمو هزار تا نسبت زشت رو بهم داد و هر جا نشست از من ی روسپی ساخت !!! میزد تو دهن فرزام وقتی که گفت « فکر کردی با این وضعیت کسی اونقدر خر هست که بیاد باهات ازدواج کنه ! یا باید تو خونه بابات بمونی و یا نهایت ب ی زن مرده و یا ی پیر هفتاد ساله رضایت بدی !!! » میزد ! مطمعنم که میزد . . .مادر نداشتن بد دردیه ، همیشه اینجور وقتا که دلم درد داشت و پر بودم از غصه میرفتم دم در اتاقشون و ازش میخواستم شب رو پیشم بخوابه ، هیچ وقت نه نمی گفت با همه ی غر غر های بابا، الان دلم میخواد ، ولی کسی نیست ! نه اون و نه بابا ! اونقدر این محبت رو میخوام که اگه بابا خونه بود هر طور شده میرفتم پیشش و التماس میکردم که برای ی لحظه هم شده بغلم کنه تا آروم بشم تا حس کنم که دوستم داره . . .

پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 3:2 |

داره کم کم میشه دو ماه از پس دادن حلقه ! دو ماهی که سخت گذشت ، و هنوزم چیزی از بارش کم نکرده ! ب شدت تنهام ، نه حمایتی نه درکی و نه همدردی . . . با همه ی اینکه من حلقه و تمومی هدایاشون رو پس دادم و بعد اون جنگ لفظی شدید باهاش و برخوردم انگار هنوز باورش نشده ، هنوزم منو جزو داشته های خودش میدونه ، باهاش حرف نزدم ، یعنی نمی خوام که بزنم ، کاری که اون در مقابل عواطف من انجام داد ب هیچ عنوان واسم هضم شده نیست و نمی تونم باهاش کنار بیام ، ماهک می گفت که من ب شدت بیمارم و مشکل رودر فرزام می بینم ! اینکه این یکی از وظایف ی زنه در مقابل شوهرش و باید تمکین کنه !!!! میگم مگه من عقدکرده اش بودم که این اراجیفو ب خوردم میدی ؟ اون نه شرعا و نه قانونا هیچ حقی تو این مورد نداشت ما فقط نامزد بودیم ، اونم ی همچین نامزدی پر تنشی که این اواخر داشتم سعی میکردم شرایط رو تغییر بدم واقعا بپذیرم همه چیز رو وباهاش کنار بیام .اونوقت اون اینطور زد همه چیزو خراب کرد !! من داشتم بهش علاقمند میشدم ، ولی نذاشت خیلی دووم بیاره !!اینارو که گفتم .خیلی خونسرد گفت :« اینقدر حرفات متناقض با رفتارت نباشه ، مگه عقد مهرداد بودی که باهاش می موندی و اصن هم برات مهم نبود » از این قیاس ب شدت نفرت دارم اینکه تو رابطه ی من و فرزام هم بابا و هم اونو مونا هی رفتارمو با مهرداد گوشزد کنن که با اون اینطور بودی و با این چرا نمی تونی . . . فقط گفتم « من فرزام رو اصن قابل قیاس با مهرداد نمیدونم .جدا از شخصیت هاشون حس من مهمه ، من باید یکی رو واقعا دوست داشته باشم که بخوام باهاش بخوابم ! وقتی نیازهای عاطفی منو ارضا نمیکرد چطور می تونستم ب خودم بقبولونم همخوابی رو ؟؟!!! » این آخرین صحبت من بود با ماهک و ب جای اینکه حالمو بهتر کنه .بیشتر اذیتم کرد .فرزام هم در برابر سوال های خانواده اش و بابا که چرا اینطور شده و اون چه کاری کرده هیچی نگفته ، نمیدونم از خجالتشه و یا اینکه واقعا نمیخواد قبل از من زبون باز کنه .برام مهم نیست .نه نیست .ولی نه . . . با همه ی اینکه میگم مهم نیست ، مهم نیست رفتارهای دیگران ، مهم نیست حرفهاشون ، مهم نیست نگاه های سردشون . . . ولی اینطور نیست ، ته دلم ترس بدی هی چنگ میزنه و مدام دلم آشوبه !از رفتن تو جمع می ترسم ، از پچ پچ دو تا آشنا توهم میزنم که آره دارن در مورد من صحبت می کنن و این برای ب گه کشیدن ی هفته ام کفایت میکنه ! از سردی بابا و سرسنگینیش دارم داغون میشم !فقط سه روز در هفته رو خونه اس و لام تا کام حرف نمیزنه ، میرم مهربونی می کنم از اینورو اونور حرف می یارم وسط ولی نه .مگه اینکه مجبور بشه جواب میده و اونم خیلی کوتاه !اونقدر سردو مصمم هست تو رفتارش که وقتایی خونه اس دیگه حتی جرات نمی کنم کنارش بشینم ، من کز می کنم تو اتاقمو و اون بعد ی استراحت یکی دو ساعته میره بیرون .هر روزی که میگذره ب امید بهبود شرایط شروع می کنم ولی روز ب روز گه تر میشه.اینطور وقتا فقط میشینم و زار میزنم و فرزامو و این عشق بی منطق مزخرفش ب فحش می کشونم ! تنها کسی که از این وضع خوشحاله زن عموست ، فرزانه می گفت حتی یکی دو تا دختر هم نشون کرده برا فرزام و منتظر ی فرصت خوبه برا خواستگاری .نمی تونم بگم خوشحال شدم که اصلا نشدم ، ناراحت هم حتی نشدم ، انگار ی چیز خیلی عادی رو دارم میشنوم ، عاری از هر حس و عاطفه م . چقدر راحته ! اینکه دو سال از بهترین روزای عمر ی دخترو ب پای خودت بسوزونی با علم ب اینکه میدونی اونطور که میخوای نمی خوادت ، اونقدر که تو دوسش داری ندارتت ،امیدی که تو داری اون نداره .ولی بازم مصر باشی و دم از عشق بزنی و در انتها هم با بهونه ی همین عشق ب شخصیتش ، ب احساساتش  ب همه ی اعتقادات حسیش توهین کنی و خم ب ابرو نیاری !دو روز بعدشم خانوادت در ب در دنبال ی دختر بهتر باشند . . . اونوقت من باید ب پای حرف و حدیثای مردم که سرامدشون همین خانواده ی خودم هستن بسوزم و لالمونی بگیرم !باید برای ی نامزدی تحمیل شده و سرانجام نرسیده بهم هزار انگ گه بچسبونن و ب راحتی ب خودشون اجازه بدن زیر پاهاشون له م کنن. . . خیلی درد دارم ، خیلی زیاد درد دارم .

دوشنبه شانزدهم آبان 1390 23:0 |



واسه افطار دعوت بودم خونه پریسا با مریم و آیلین . باباکه میخواست بره تعمیرگاه گفتم که افطار میرم اونجا ولی ی چیزی براشون آماده می کنم اونم مخالفتی نکرد و رفت .وقتی داشتم آماده میشدم که برم فرزام اومد و گفت که نمیخواد برم .بمونم تا افطار رو همه بریم باغ.گفتم نمیشه نرم ،قول دادم « مگه از من اجازه گرفتی که قول دادی ؟ اصن ب من گفتی که چه برنامه ای داری ؟ » « منکه گفتم بهتون میخوام برم چرا همون موقع حرفی نزدی حالا که آماده شدم می یای رو اعصابم ؟ » « ب من گفتی ؟ سرکار خانم از پدرتون اجازه گرفتین نه من ! » نمی تونستم این رفتارشو هضم کنم .داشتم دیوونه میشدم این همه حرفش این بود که چرا من از اون اجازه نگرفتم و من اصن ی همچین چیزی تو مخیله ام نبود ، اصن فکرشو نمی کردم اینقدر مهم باشه و از اون گذشته نیاز ب اجازه ی اون !!! مانتومو برداشتم بپوشم که ازم گرفت و انداخت ی گوشه « مگه من باهات شوخی دارم ؟ میگم نمیخواد بری چرا حرف حالیت نمیشه ؟»سیا هم نشسته بود ی گوشه و مارو نیگا میکرد بی تفاوتیش عصبیم کرد « تو چرا ی چیزی نمی گی مث بز نشستی  فیلم نیگا می کنی ؟ » اونم خیلی خونسرد «ببین ب من ربطی نداره منو درگیر مشکلات خودتون نکنین » بعدم با قهقهه رفت بیرون .پریسا تماس گرفت که چرا نرفتم و وانستم دم اذان برم .گفتم دارم آماده میشم و چن دقیقه دیگه می یام .ولی بازم نذاشت .سخت بود واسم ولی مجبور شدم مثلا ازش اجازه بگیرم « باشه من اشتباه کردم !حالا اجازه میدی برم ؟» تموم حرفشو خلاصه کرد تو ی نه محکم و بعدم رفت نشست پا تلویزیون « همین که گفتم این بارو نمی ری تا یاد بگیری اینجور وقتا وقتی من هستم باید از من اجازه بگیری نه بابات » اهمیتی ندادم و کیفمو برداشتم که برم میخواستم درو باز کنم که اومد و نذاشت « خودت مجبورم می کنی واکنش نشون بدم بعدم ناراحت میشی که چرا خشنم و فلان !برگرد لباساتودرآر،نمیخواد بری ، گله هم میخوای ب بابات بکنی مهم نیست خودم باهاش صحبت می کنم » کار دیگه ای نمی تونستم بکنم فقط برگشتم اتاقمو با پریسا تماس گرفتم که مهمون اومده برامون و معذرت خواهی کردم ،همین !فرزامم اصن انگار نه انگار که چقدر ناراحتم کرده هی می یومد لودگی و نازو نوازش .دوست داشتم محکم بکوبم تو صورتش و چارتا فحش آبدار بدم بهش تا منو ب حال خودم بذاره ولی قدرتشو نداشتم .مث همه ی این چن وقته که هیچ واکنشی ب نازو نوازاش و بوسه هاش نداشتم الانم همینطور .« بخدا اصن دوست ندارم ناراحتت کنم ولی درک کن منم برا خودم غرور دارم طوری رفتار می کنی که انگار اصن من وجود خارجی ندارم ، تو فقط باید یاد بگیری مطیع باشی فقط همین .اونوقت من از هیچی واست دریغ نمی کنم فلان می کنم و بهمان . . .» اونقدر دلخور و ناراحت بودم که اعصاب بحث رو هم نداشتم ،فقط سرمو تکون میدادم و آره باشه هر چی تو بگی .خودمو مشغول تا کردن لباسام کردم و اون با بوسه هاش آویزون من ! ب قول خودش انگار نمی دیدمش و انگار حس نمی کردم تماس دستشو. ولی خب این تاوقتی بود که دستش فقط رو کتف و صورتم کشیده میشد پایین تر می رفت عصبی میشدم و میزدمش کنار .بهش برنمیخورد بلند بلند می خندید و « باشه ، باشه ! جوش نیار حالا » .بابا که اومد وقتی دیدخونه ام تعجب کرد و که چرا نرفتم .تا خواستم جواب بدم فرزام گفت « من حالم خوش نبود ژامی هم نخواست تنهام بذاره و بره » با حرف فرزام سیا ترکید از خنده و سریع رفت بیرون و من مهم نبود انتظار داشتم که ی همچین بهونه ای بیاره .بابا هم دیگه هیچی نگفت .بعد گذشت یکی دوساعت آرومتر شده بودم ولی نمی تونستم رفتار های سیارو تحمل کنم اونقدر که وقتی تنها شدیم تموم عصبانیتمو سرش خالی کردم که چرا اینقدر بیشعوره و چرا وقتی بهش نیاز دارم خودشو می کشه کنار ! اونم گفت که اصن ربطی نداره بهش و نمیخواد تو رابطه ی من و فرزام دخالت کنه .همین !حالا دارم برا هر چیزی ازش اجازه می گیرم « اجازه هست سحر بیدارت کنم ؟ اجازه هست برم دوش بگیرم ؟ اجازه هست . . . » واون فقط میخنده و میگه که اینطوری خیلی بیشتر دوستم داره . .

شنبه پانزدهم مرداد 1390 23:41 |

بعد ازظهر با فرزام رفتیم مزار مامان،قبل از ما دایی هم اومده بوده بود و مث همیشه داشت قرآن می خوندبعد رو بوسی و حال و احوال با فرزام یهو برداشت گفت« خوب شد که اومدی فلانی که از عهده دخترش برنمی یاد غیرت هم سرش نمیشه، مرد باید بالا سر زنش باشه والا هر اتفاقی پیش بیاد کسی رو غیر از خودش نمی تونه سرزنش کنه !!» اصن انتظار ی همچین حرفی رو نداشتم ،شوکه شده بودم دلخور گفتم که اصن درست نیست ی همچین حرفی رو بزنین .ولی اهمیتی نداد و این وسط فرزام با نگاهش داشت اذیتم می کرد، همین که دایی رفت این زبون باز کرد که « مگه چی کار کردی ؟ چه اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم ؟» اصلا حال و حوصله ی بحث رو نداشتم با این گندی که دایی زد دیگه هر چقدرم که بگم بابا چیزی نیست این یارو دیوونه اس این باور نمیکنه .دلم نمی خواست بحثی باشه ،ناراحتی پیش بیاد برا همین سعی کردم مهربونتر بشم و اصن موضوع رو عوض کنم ولی بازم نشد « تو هر وقت ی خطایی ازت سر میزنه برا من دلبری می کنی چرا وقتا دیگه ی همچین گوهی نمی خوری ؟چرا بحث رو عوض می کنی و . . . » دیگه عصبی شده بودم و اونجام جای خوبی برا جرو بحث نبود « ببخشید من غلط کردم برا این ب قول تو دلبری دیگه تکرار نمی کنم ،تو اونقدر زبون نفهمی که هیچی حالیت نیست و حرفای اونو ب من ترجیح میدی اصن میدونی چیه من با فلانی و فلانی رابطه داشتم و دایی متوجه شده بود برا همینم این حرفو بهت گفت حالا خیالت راحت شد ؟ » ازش جدا شدم و قدمامو تند کردم که بهم نرسه و تنها برگردم خونه شایدم برم باغ یا ی جای دیگه یکی دو ساعتی گم و گور بشم .ولی نتونستم و همین نشستم تو ماشین اونم اومد و بی هیچ حرفی اول ی سیلی چسبوند، دردم اومد ،خیلی سعی کردم بغضم نترکه و اون سیگار می کشید و منو ب فحش « دفعه آخرت باشه وقتی حرف می زنم صداتو رو من بلند کنی و بذاری بری ، دفعه آخرت باشه برا من از این ادا اصولا دربیاری ، هنوز فک می کنی خاله بازیه ؟ باید خر فهمت کنم که نامزد منی و دیگه اون دوران بچه بازی و دختر عمو ،پسرعمو بودن گذشته ؟تو هنوز اونقدر شعور نداری که احترام منو بعنوان شوهرت نگه داری و . . . » اونقدر عصبی بود که من جرات حرف زدن نداشته باشم فقط پیاده شدم و رفتم جامو باهاش عوض کنم « باشه هر چی تو بگی من اشتباه کردم ، فقط بریم خونه » هر چی با خودم کلنجار می رفتم نمی تونستم حق رو بدم بهش از ی طرفم من خیلی تند رفتم و اون برخوردم تو ی همچین جایی درست نبود .خونه که رسیدیم خودمو تو اتاقم حبس کردم و اونم دیگه سراغم نیومد .ی ساعتی رو موندم و می خواستم تا برگشتن بابا از اتاق بیرون نیام ولی نزدیک اذان شده بود و نمی تونستم خودمو راضی کنم که چیزی برا افطارش آماده نکنم .از اذان گذشته بودو من میز رو چیده بودم ولی اون هر چقدر صداش کردم نیومد.قهر کرده بود اصلا حوصله ی این بازیها رو نداشتم و دلمم نمی خواست منتشو بکشم .چن بار دیگه هم صداش کردم وقتی خبری نشد از اوهمونجا بلند داد کشیدم « اگه اومدی که هیچ نیومدی بخدا قسم همین بابا بیاد بهش میگم امروز چی کار کردی باهام »دو دقیقه نشد که اومد « زن باید اونقدر شعور داشته باشه که اتفاقات ما بین خودو شوهرشو پیش هر کسی نگه ، حالا نه اینکه من بترسم فقط برا این می گم که درست نیست بابات رو ناراحت کنی و درگیرخودمون کنی والا من اصن از کتکی که خوردی پشیمون نیستم چون حقت بود» هیچی نگفتم .از وقتی اومده تصمیم گرفتم باهاش مهربونتر باشم ، وقتی نمی تونم چیزی رو تغییر بدم پس چرا باید اینقدر خودمو اونو اذیت کنم .ولی ی وقتایی هم مث الان واقعا می برم و نمیدونم چی کار کنم ،اینکه واسه کی مهربونی کنم اونم با این خشونتش ، واسه کی خودمو تغییر بدم وقتی اینطور راحت سیلی میزنه و بعدشم میگه حقت بود .بابا که اومد نتونستم خودمو نیگه دارم و ماجرا رو بهش گفتم منتها منهای سیلی خوردنم . واسه اینکه حداقل بره بزنه تو دهن دایی بهش بگه که دخالت نکنه .بابا عصبی شده بود و فرزام هی ایما و اشاره که زیاد وراجی نکنم و چیز دیگه نگم .بعدم تنهاشون گذاشتم و رفتم اتاق خودم .تا نیمه های شب با هم صحبت می کردن و من علاقه ای نه ب شنیدن داشتم و نه بودن در کنارشون .

پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 2:35 |

خسته ام خیلی ،از تو خونه موندن از کارهای خونه از غر غر های بابا که همش واسه خونه نشین شدنشه حال و حوصله ی بچه های اتابک رو هم ندارم اونقدر که دیگه تنها نمی یان پیشم !گذرم که می یفته آشپزخونه و ظرفهای تلنبار شده رو می بینم اعصابم بهم می ریزه .بابا که دیگه نمی تونه بشوره و مونام بعد آخرین بحثی که باهاش داشتم دیگه نیومده بود ومن اونقدر متنفرم از این کار که ب هیچ عنوان نمی تونم خودمو راضی کنم ب شستنشون .دیدن بابا که گوشی ب دست داشت پچ پچ میکرد بیشتر اذیتم کردو بهونه ای شد واسه دادو بیداد کردنم « مگه ی ماشین ظرفشویی چقدر پولشه که نمی خرین ؟ نمی خری خب نخر چرا نمیذاری یکی رو بگیرم واسه کمک حداقل روز درمیون بیاد، نمیذاری خب نذار چرا این مهین خانم نباید بیاد کمک کنه شما داری حقوقشو میدی اونوقت باید برا مونا کار کنه ؟!ب خدا خسته شدم  ب درسام نمی تونم برسم افت کردم خیلی نفهمیدین یعنی تا حالا ؟ » من هی گفتم و گفتم آخرشم گریه ام گرفت .هیچی نگفت . کز کردم ی گوشه و وانمود کردم کتاب میخونم .بعدم صداشو شنیدم که اینبار با امیر محمد صحبت میکرد و ازش خواست بیاد .وقتی اومد رو کرد بهشو گفت « بردار اینو ببر ببین کدوم طرح و مدل رو دوس داره بیار خونه » خب دروغ نیست که بگم خوشم نیومد از اینکه بالاخره راضی شد ماشین ظرفشویی بگیره ولی بازم راضیم نمیکرد ی جورایی دوست داشتم هی دادو بیداد کنم « یعنی فک می کنین اینطوری مشکل حل میشه دیگه نه ؟!من حرفم اینه که نمی تونم همزمان با کارهای خونه ب درسهامم برسم .حداقل تا پایان ترم بذارین یکی رو بیارم و . . . » بازم هیچی نگفت . تو راه حوصله ی شوخی های امیر محمد رو هم نداشتم و باعث شد با هم بحثمون بشه .وقتی هم رسیدیم شاگردش هنوز مغازه روباز نکرده بود و این اعصابش خورد شد .ی نیم ساعتی نشستم همونجا تو ماشین ولی حوصلم سر رفت دیگه برگشتم .آروم تر شده بودم و با دیدن بابا که ب سختی داشت سعی میکرد بلند شه تا بره دستشویی دلم گرفت .اعصابمم خورد شد .مگه اتابک مرده بود .چرا نمی یاد ی سر بزنه تا کمک کنه ب بابا !ب سختی بغضمو فرو خوردم و رفتم کمکش .با کمک عصا می تونه بلند شه ولی اونقدر بدنش کوفته و کبوده که سخت تر میکنه واسش .تا دم در دستشویی بردمش  و بعدم همونجا نشستم رو زمین تا دوباره برگردونمش .نه اون چیزی می گفت و نه من . دیگه نمی تونستم تحمل کنم رفتم خونه اتابک و هر چی دلم خواست و ب دهنم اومد بارش کردم .اصن این روزا نیاز شدید دارم ب دادو بیداد کردن ، هر بهونه ای که باشه از دستش نمیدم ، ب قول ی دوست گاهی رفتارهای عصبی ما نتیجه ی ناخواسته فرو خوردن احساساتمونه !راست می گفت . تنهایی و کارهای خونه و وضعیت فعلی بابا چیزی نبود که اینقدر اذیتم کنه باهاش کنار اومده بودم .ولی همون درد فرو خورده هی چنگ مینداخت ب هر چیزی تا ی طوری خودشو نشون بده که چی ؟ که هی احمق چرا وانمود میکنی مهم نیست ! چرا سعی میکنی طوری رفتار کنی که اذیتی نداره واست خیلی چراهای دیگه . . . خودم میدونستم چی داره اعصابمو تحریک میکنه ، چی باعث این کلافگی و سردرگمیه ولی نمیخواستم قبول کنم ! وهمین نخواستن لجوجانه است که اینطور خودشو نشون میده . . . اتابک هاج و واج واستاده بود و نیگام میکرد .حرفام که تموم شد برگشتم پیش بابا و چن دقیقه بعدش اون اومد .ناراحت بود که چرا بابا خبرش نکرده و . . . داشت همینطور ویز ویز میکرد که باز عصبی شدم « هیچی حالیت نیستا ! انتظار داری بابا دم ب دقیقه هی صدات کنه که بیا منو ببر دستشویی یا حموم ؟ میدونی که هیچ وقت این کارو نمی کنه تو اگه ی کم شعور داشتی وقتی خونه ای باید بیای سر بزنی » بابا هی سعی میکرد منو آروم کنه و اتابک هم هیچی نمی گفت یعنی خیلی دلش میخواست بگه ولی هیچ وقت پیش بابا جرات اینکه صداشو روم بلند کنه نداشت و نداره .بعدم با ی معذرت خواهی از بابا و قول گرفتن ازش که حتما صداش کنه رفت ! ی کم که گذشت آروم تر شدم نشستم کنار بابا و حرف زدن از اینورو اونور اونقدر گفتم و خندید که دیگه همه چی یادم رفت .

چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 23:51 |

با فرزانه عصر رفتیم بیرون بهم می گفت مامانشو درک کنم و از حرفاش ناراحت نشم تو دلش هیچی نیست و اینا .منم اصن حوصله ی حرف زدن تو این موردو نداشتم گفتم که مهم نیست واسم دیگه ادامه نده . ی کم تو خیابونا ول چرخیدیم و بعدم رفتیم کافه .دلم میخواست کاش یکی دو نفری از بچه ها باشن که ی ساعتی رو فارغ از هر فکرو خیالی بگذرونم ، که بودن .لیدا و مریم بودن با آرش و مهناز .فرزانه برخلاف من خیلی زود رابطه برقرار میکنه و همرنگ میشه .اونقد که اگه کسی می دید فک میکرد یکی از دوستان چندین ساله ی بقیه است .از این اخلاقش خوشم می یاد .برخلاف مامانش نه آدم تیکه انداختنه نه اذیت کردن ، فقط دوست داره آزاد باشه و کسی کاری ب کارش نداشته باشه ، حرف هیچ کسی هم واسش مهم نیست .سیگار کشیدنش اذیتم میکرد ، هر چی بهش گفتم ی کم کلاس داشته باشه و مث آدم بکشه واسش مهم نبود ، پشت سر هم دود میکرد و اعصابمو بهم ریخته بود ،دلم میخواست ، خیلی هم میخواست ولی حضور آرش هی چنگ مینداخت ب این خواسته ،اونقدر که بهونه کردم جایی کار دارم و باید برم ،حالا فرزانه بلند نمیشد و می گفت « ماکه همین الان اومدیم ! من می مونم همینجا تازه آشناشدم . . .  تو برو ب کارت برس بعدبیا دنبالم » خونه ننه اش بود انگار منم دیگه اصرار نکردم . لیدا هم با من اومد و رفتیم باغ تا من با خیال راحت ی نخ سیگار بکشم .همصحبتی با بچه ها رو از دست دادم فقط برا اینکه دلم میخواست سیگار بکشم و روی کشیدن پیش آرش رو نداشتم .لیدا خیلی مسخره ام میکرد و می خندید ولی مهم نبود.ی وقتایی مث اینطور موقع ها  دوست دارم کاش می تونستم مث بقیه باشم و هیچی برام مهم نباشه ولی نمیشه . . .ی ساعتی رو باغ موندیم و بعد برگشتیم .همه بودن هنوزغیر از آرش .فرزانه بدجور همه رو نشونده بود رو صندلی هاشون داشت از کارهای بی پرواش و رابطه های عجیب غریبش براشون تعریف میکرد .این احمق اصن هیچی براش مهم نیست ! فردا برمیگرده قبرستون خودشون و من مونم با اینایی که هی سراغشو ازم بگیرن صد البته با نیش و کنایه ! با بدبختی بلندش کردم و رفتیم خونه .دیوونه شده بودم از دستش « خیلی کثافتی ، ی کم ملاحضه منو هم میکردی بد نبودا .آخه ب اونا چه که تو چن بار سکس داشتی و با کیا داشتی ؟!! اصن چی کاره ی توان ؟» انگار با دیوار حرف میزدم اصن براش مهم نبود و این بی تفاوتی و خندیدنش منو اذیت میکرد .

چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 1:10 |

تو همه ی این چند روزه خیلی سعی کردم بی توجه باشم ب نیش و کنایه های زن عمو ، سعی کردم ب هر ترتیبی شده ناراحتی نه از من و حرفام و نه از پذیراییم تو دلش نمونه هر چندکه در بهترین حالت بازم ی حرفی برای گفتن داره تا دلمو ب درد بیاره ،مهرانه خانم واسه امروز وقت دوباره گذاشت واسم تا برا معاینه برم .دفعه قبل وقتی تو مطبش چشمم ب اون دم و دستگاه افتاد خیلی ترسیدم  اونقدر که حالم بد شد و خودش گفت بهتره برگردم و ی وقت دیگه میذاره واسم .وحالا امروز . . . هنوزم ترس داشتم ، هر کار کردم نتونستم خودمو راضی کنم که برم .نشستم تو خونه و گوشیمو هم خاموش کردم که احیانا ی وقتی زنگ نزنه که چرا نیومدی و . . .نشسته بودیم با فرزانه فیلم می دیدیم که صدا تلفن بلند شد فک نمی کردم مهرانه خانم باشه ،شمارشو که دیدم تلفن رو هم از پریز کشیدم و در جواب فرزانه هم گفتم ی مزاحم همیشگیه .ی ربع نشد که مونا اومد پایین « تو خونه ای و اونوقت تلفنو جواب نمیدی ؟فلانی زنگ زده ب من که امروز وقت معاینه داشتی و نرفتی، مگه ملت مسخره تو شدن ؟ » بهش گفتم دست از سرم برداره و اذیت نکنه حوصلشو ندارم .ولی ول کن نبود حالا نمیدونم واقعا نگرانیش واسه من بود یا اینکه نگاه کنجکاو زن عمو و الاغ بودن خودش که تصمیم گرفت ب اونام بگه چی شده .گفتن اون همون و باز شدن دهن زن عمو . . .دلم میخواست ی جوری گم و گور شم ، برم تو اتاقمو درو ببندم تخت بگیرم بخوابم .اصرار که پاشو حاضر شو خودم باهات می یام ، ترس و نداره و اینا !ولی قبول نکردم، هر چی اون و مونا می گفتن اصن اهمیتی ندادم و گفتم باشه ی وقت دیگه ،الان حوصلشو ندارم .اینجا بود که زن عمو عصبی شدو شروع کرد ب چرت و پرت گفتن ، نه از اون مهربونی چن دقیقه قبلش و نه از این اراجیفش « شانس منه دیگه ! از عروس شانس بیار نیستم ، اون از پری که هنوز بچه اش نشده توهم اینطور ، والا من از همون اولم میدونستم ی عیب و ایرادی داری الانم برا اینکه من متوجه چیزی نشم اینطور سر تق بازی در می یاری و نمی یای که بریم ببینم چه مرگته اصن !!!» فرزانه هی مامان مامان میکرد و می گفتش که این حرفارو نزنه ولی زن عمو بهترین فرصت نصیبش شده بود تا باز دوباره اذیتم کنه « دروغ میگم مگه ؟!الان ی ساله اینطوری ،هر دردیم میداشتی دیگه باید برطرف میشد !بیچاره بچم آرزوی بچه دارشدن ب دلش می مونه !و. . . و . . . » خیلی اذیتم میکرد حرفاش هیچی نمی گفتم ولی ی بغض بدی گلومو می سوزوند.مونا هم کم از من نداشت قیافش داد میزد که میخواد گریه کنه ولش میکردم زن عمو رو تیکه تیکه میکرد .ناراحتی خودم ی طرف حالا هی رو سر مونا دادو بیدادمیکردم که آروم باشه و دخالتی نکنه ،ولی گوش نمیکرد و حرفایی که دوست داشتم از دهن خودم درآد یکی یکی ب زن عمو می گفت .در نهایت هر دو خسته از بحث و تیکه بار هم کردن خسته شدن و هر کی رفت ی طرف .منم رفتم اتاقمو ولو شدم رو تخت تا اون بغض ی ساعته راحت بترکه .خدا کنه این زن دهنش ی کم چفت و بست داشته باشه نره پیش بابا زر زر کنه اونوقت باید سرزنشهای اون رو هم تحمل کنم .حالا که اینا اینجا موندن امیر محمدم دیگه نیومده بود تا امشب وقتی گفت اومدم ببینم کم و کسری نداشته باشی ، زن عمو بهش برخورد انگارکه یعنی چی؟ یعنی فلانی ب ما اعتماد نداشته که باز تورو فرستاده سرکشی ؟ دیگه داشتم دیوونه میشدم از دستش .امیر محمد طفلی ی جوری شد نمیدونست چی بگه ! ب اصرار من شام رو موند پیشمون و بعدشم گفت با موتور اومده واگه دوس دارم بریم بیرون .دلم میخواست ولی با دیدن قیافه ی زن عمو یهو یاد چن وقت پیش افتادم و گزارش دادنش ب فرزام که پشیمون شدم .یعنی برام مهم نبود نه اون نه فرزام ، فقط دیگه اعصاب هیچی رو نداشتم .حالا اون هی اصرار که می ریم ی دور می زنیم زود برمیگردیم . باز این زن زر زد که « چه معنی میده زن مردمو ببری این وقت شب بیرون ؟؟!! تو خجالت نمی کشی ؟ حالا ی کم فلانی رو داده بهت و اعتماد و اینا دلیل نمیشه که فلان کنی و بهمان ! » داغ کرده بود امیر محمد ب بهونه آب رفت آشپزخونه و بعدم صدام کرد « اینقد دلم میخواد ی سیلی بزنم بیخ گوش این عفریته . این چی از جون ما میخواد ؟ » تو حین صحبتای ما بود که دیدم فرزانه حاضر شده و از امیر خواست که برن بیرون .منتظر بودم ببینم عکس العمل مامانش چیه و امیر محمدم نمیدونست که چی کار کنه .همینطور ساکت مونده بودیم که یهو برداشت گفت « خیلی دیر نکنین ها ! امیر تو خیابونای خلوتم نمی ری زود بیا » عجب ! داشتم دیوونه میشدم . . . اونا رفتن و ما دوتا تنها شدیم خودمو با درسام مشغول کردم تا دیگه نیاد سراغم .اونم نشست پای تلویزیون و ساکت شد .نمیدونم چی تو دلش داره میگذره و اصن چرا این کارا رو میکنه فقط دلم میخواد خیلی زود بابا بیاد و این بره .

سه شنبه سی ام فروردین 1390 22:7 |

رو مزار ،امروز هیچ کس نبود نه خاله گیسو ونه حتی دایی که بدون استثنا هر هفته می یومد !تنها بودم و این تنهایی تو اون آرامگاهی که دور تادورش قبره و هیچ کس دیگه ای هم نیست بدجور می ترسوندم ولی ی جورایی هم پای بیرون رفتن رو نداشتم ،ی ساعتی رو همینطور نشستم و از پنجره ب بقیه ی مردم نیگا میکردم .هر کی که می یاد اینجا یکی رو داره حتما. . . بعد اون با اینکه میخواستم برم باغ دیگه دل و دماغشو نداشتم و برگشتم خونه ، مونا هم تازه دوش گرفته بود و همونطور حوله پیچ نشسته بود تو نشیمن داشت موزیک گوش میکرد ! شوکه شدم وقتی با این وضع تو خونه ی خودمون دیدمش ! « مگه خونه خودتون حموم نداره ؟ چطور تونستی حوله منو برداری ؟؟!!!از اون گذشته تو که میدونی امیر محمد شبا می یاد اینجا، کلیدم داره ،اونوقت چطور اینقد راحت با این وضع نشستی اینجا ؟!!» « من خر اومدم ظرفای ناهارتو شستم واست ، ی کمم اینجارو مرتب کردم این جا تشکرته حالا ؟» هر هر می خندید و اصن واسش مهم نبود حرفای من و همین منو عصبی میکرد بخصوص که حوله ی منو پیچونده بود دور خودش !متنفرم از اینکه یکی لباس منو بپوشه چه برسه ب اینکه حولمو استفاده کنه ،اعصابم بهم میریزه.مونا سعی میکرد هی چرت و پرت بگه و منو بخندونه ومن حوصله ی خندیدن رو نداشتم ولی رسید ب ی جاهایی که دیگه نمیشد نخندید !با همه ی سعیم که نخندم ولی نشد !بی شرف اینجور موقع ها از خاطرات تختخوابیشون تعریف میکنه و من با تصور اتابک و مونا و اون اتفاق خاص وحشتناک ب خنده می یفتم .ی جاهایی هم شورشو در می یاره و چیزایی رو که نباید بگه ،میگه .من در عین خنده بدجور سرخ میشم « مونا ی کم شعور داشته باش ،شوهر تو داداش منه ها ! این چیزا روواسه من تعریف نکن اصن درست نیست !» مگر تواون لحظه کسی بیاد مث امروز که اون خفه بشه .با اومدن امیر محمد دیگه ساکت شد و رفت تو اتاقم تا من لباساشو ببرم .وقتی میخواستم واسش ببرم یادم اومد خیلی وقته اذیتش نکردم و این بهترین موقعیت بود .واسه همین بی خیال شدم و رفتم تا برا امیر محمد چایی دم کنم .نزدیک ب نیم ساعت گذشت و صدایی ازش در نیومد من بی وقفه خندم گرفته بود و امیر محمد هی می پرسید که چی شده و ب اونم بگم ولی نمیشد .از این بابتم خیالم راحت بود که نمی تونه لباسای منو بپوشه چون هیچ کدوم سایزش نیست و تنش نمی شه .کم کم فراموش کردم که مونا تو اتاقمه و مشغول پختن شام شدم .ی وقتی صدای کوبیده شدن محکم در بلند شد .تا اومدم ببینم چه خبره دیدم امیر محمد داره میره بیرون دنبال صدا و اینجا با دیدن باز شدن در اتاقم تازه یادم افتاد منای بدبخت بود .با دادو بیداد امیر محمدو برگردونم که ی وقتی تو راه پله ها چشمش ب مونا و اون وضعیتش نیفته .داشتم از خنده می ترکیدم و اصن نمی تونستم خودمو جمع کنم .اونم دیوونه شده بود وقتی دید هیچی نمی گم یهو جدی برداشت گفت « کسی اینجا بوده ؟ تو کسی رو اینجا داشتی که نمیخواستی من ببینمش ؟ بی موقع اومدم ؟» فکرش ب کجاها که نرفته ! حالا هر چی میگم نه بابا هیچ کی نبوده باورش نمیشد .ی جورایی شده بود ، بدجور نیگا میکرد و هی سوالای مزخرف می پرسید که اعصابمو خورد کرده بود .بعدم باهم بحثمون شد و من برگشتم تو آشپزخونه و اون رفت بیرون .دیدم داره تو حیاط رو می گرده ! تو زیر زمین ،خیلی جدی گرفته بود واقعا فکر میکرد کسی اینجا بوده .برام مهم نبود فکرش .داشتم لذت می بردم از بلایی که سر مونا آورده بودم .بعد دیدم نه نمیشه این بچه داره دق میکنه اگه نفهمه کی بوده اینجا و معلوم نیست چیا بارم کنه و بعدش چی ب بابا بگه مجبور شدم قضیه رو بگم واسش .حالا  افتاده بود رو زمین و نمی تونست خودشو جمع کنه .موناهم زنگ زدو کلی لیچار بارم کرد و گفت سر فرصت جبران میکنه .با اومدن بابا و بعد شام دیگه امیر محمد رفت خونه خودشون . بابا می گفت فردا قراره زن عمو و فرزانه ی چن روزی بیان اینجا ،با شنیدنش ی غمی دلمو چنگ انداخت غیر قابل توصیف !اصن اونقدر قیافم تابلو شد که بابا گفت « سه چار روز مهمونداری مرگ گرفتن داره ؟ نمی خورنت که ! تو هم ی کم مراعات کنی بد نیست » دیگه کپیدم تو اتاقمو سعی کردم ب اومدن زن عمو و موندن چن روزه اش اهمیتی ندم و هیچ فکر نکنم .ولی نشد لامصب !

پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 22:5 |

واسه ناهار بابا گفته بود که نمی یاد منم از خدا خواسته دیگه چیزی نپختم ،تصمیم گرفتم برم استخر سر ظهر بودو خلوت هر چی ب مونا گفتم نیومدو خستگی رو بهونه کرد منم آدم تنها رفتن اونم استخر رو نیستم .اومدم ولو شدم رو تخت از بی حوصلگی که مهتاب زنگ زد عصری برم پیشش ،گفتم منم تنهام اگه آزیتا نیست الان می یام .نیم ساعت بعد دم در خونه اش بودم و باز همون حکایت همیشگی ،نمیدونم چرا صاحبخونه ی اینا اینقدر از من بدش می یاد ،منم خوشم نمی یاد ازش ولی دلیل نمیشه اینطور ب یکی بی احترامی کنم .هزار دفعه هم ب مهتاب گفتم وقتی میدونی من می یام خودت بیا درو باز کن با این خانمه من رو ب رو نشم .ولی کو گوش شنوا . . .خانواده اش جدا از هزینه ی خوردو خوراکش ماهانه دو برابر کرایه خونه ای رو که میده واسش می فرستن اونوقت این جا شده تو این دخمه با یکی که آدم حالش بهم میخوره ازش و از اون بدتر اینکه اون بیچاره ها فکر می کنن کرایه ی ،ی واحد آپارتمان چهل متری رو میدن و دخترشونم تنهاست .از هیچی که خبر ندارن !حالا اگه بابا من بود تا حالا ده بار می یومد و سر میزد وتا رگ و ریشه ی صاحب خونه رو هم در نمی یاورد ول کن نبود .اونم ناهار نپخته بودو ب جاش شام دیشبشونو گرم کردکه خیلی هم کم بودمنم ب شدت گرسنه ، اصن ی جوری شدم ، بهم برخورد .نتونستم حرفمو هم نیگه دارم و بهش گفتم « خب می گفتی ناهار نداری منو گشنه نمی کشیدی اینجا ، یا ی چیزی سر راه می گرفتم » حالا هی می گفت مهم نیست که دو لقمه با هم میخوریم .ولی من اصن خوشم نیومد .آخرشم رفتم بیرون و پیتزا گرفتم .بعد یکی دو ساعت آزیتا اومد.اصن لرز می گیرم وقتی می بینمش .خوبیش اینکه از آخرین برخوردمون دیگه زیاد نزدیکم نمیشه و زر نمیزنه ولی هیچ ابایی نداره وقتی منو می بینه بلند ب مهتاب بگه « خاک بر سرت با دو تا آدم درس درمون که نمی گردی هرچی بچه اس دور خودت جمع کردی و . . .» من دیگه دهن ب دهن نمیشم باهاش و حاضر میشم که دیگه برم از اونجا .یعنی ترس دارم از اینکه چیزی بگه و نتونم جواب بدم و باز گریه ام بگیره .با مهتاب زدیم بیرون و تو خیابون ول چرخیدن میخواستیم بریم خرید که آیلین تماس گرفت بچه ها تو کافه جمع شدن برم پیششون . خیلی وقت بود همه جمع نبودن و من خیلیا رو بعد سال نو ندیده بودم .ولی از ی طرفم اصن دوست نداشتم با مهتاب برم اونجا !یعنی اصن دلم نمیخواست مهتاب با اونا آشنا بشه ،هر چقدر با مهتاب راحت باشم بازم اونقدر نیست که چیزی از من و خانواده ام و یا روابطم بدونه ،نمی گم بهش .بودن باهاش رو دوست دارم چون ساده اس ،چیزی ازم نمی پرسه ، واسه خاطر بابا و یا خیلی چیزای دیگه آویزونم نمیشه .اگه میخواد ساعتی رو باهم باشیم فقط برا گذرون وقته . . . با اینهمه بازم دلم نمیخواد خیلی بهم نزدیک بشه .ب هر بهونه ای بود اونو برگردوندم خونه اش و بعد رفتم پیش بچه ها .کامیار بالاخره ازدواج کرده و پنج شنبه مراسم داشت .ذوق زده بود مثلا همه رو جمع کرده بود که این خبرو بده دعوت کنه .با توجه ب رابطه ای که این اواخر با پروانه داشت فک میکردم اینا با هم ب ی جایی برسن ، خیلی خوب بودن باهم .ولی شاید ب قول پریسا هیچ ادم عاقلی پروانه رو برا ی عمر زندگی انتخاب نمیکنه که این انتخاب کنه !!! پروانه هم بود و انگار اصن واسش مهم نبود ،می گفت و می خندید « کامیار برادر زنم داری یا نه ؟ با هم فامیل بشیم » !!! دیونه اس این دختر .وقت برگشتن با آیلین و مریم بودم .وقتی بهشون گفتم من نمی یام عروسیش .مریم گفت « اگه نیای همین خود کامیار همه جا جار میزنه که آره ژامک از ناراحتیش نیومده » این حرف خیلی سوزوند منو ،عصبی شده بودم بدجور « یعنی که چی ؟ مگه ما رابطه ای با هم داشتیم که ب سرانجام نرسیده باشه و حالا بخواد اون این حرفو بگه ؟ ی دوست داشتنی بود که ی طرفه بود و بارها هم جوابشو دادم خودتونم که از همه چیز خبر داشتین .اصن هر چی دلش میخواد بگه مهم نیست ، مهم اینکه فعلا اون هیچی نگفته شماها دارین واسم حرف در می یارین ، از اون گذشته منکه  مثلا خیر سرم ی ساله نامزد دارم !یعنی ی سال قبل ازدواج اون.اونوقت من باس از حسادت بترکم ؟ » .البته همچینم معلوم نیست که برم یا نه ! پدر کامیار از بازاریای بزرگ شهره و ی جورایی واسه نزدیکی محل کارش با تعمیرگاه و برخورداشون با بابا رابطه ی خوبی داره و دوستی ماهم این رابطه رو بهتر کرده ،و اگه احتمالا دعوتش از بابا هم باشه اونوقت دیگه نمی تونم بگم نه ! یعنی اگه بابا بخواد بریم یعنی باید بریم .

دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 23:48 |


بعد ناهار سیا برگشت تهران و من بدجور دلم گرفت ٬دوباره خونه سوت و کور میشد و غیر زوزه ی گاه و بیگاه شیپی هیچ صدایی بلند نمیشد !وقتی که رفت بغضم ترکید و زیر دوش آب ی دل سیر گریه کردم اونقدر که عذاب وجدان گرفتم واسه کتکای دیشب ٬ همین باعث شد بهش زنگ بزنم و بگم که برا دیشب متاسفم و الان حس میکنم خیلی ب بودنش نیاز دارم و اینکه تو اولین فرصت سعی کنه دوباره بیاد .« خب عذر خواهیتو قبول میکنم و واسه حسن نیتمم شده ایندفعه که اومدم خودم ی مانتو درست درمون واست می گیرم و . . . » نه دیگه آدم بشو که نیست بازم بحثمون شدو با فحش گوشی رو قطع کردم .بعد رفتن سیا نشستیم با مونا تو حیاط واونم شروع کرد ب تعریف کردن خاطره هایی که تو سفر ترکیه اش داشت ٬ عید رو رفته بودن اونجا از اون موقع هر وقت فرصتی گیر می یاره میشینه وراجی کردن که اینطور بودو اونطور بود.تا تونسته بود خرید کرده بود و از هر جنبده ای عکس گرفته بود٬تا امروز فرصت نشده بود عکساشونو ببینم پیشنهاد خودش باعث شد برم خونه اش واسه دیدن عکسا ٬ی عکسایی بودن خیلی اذیتم کرد ٬ یعنی بیشتر متعجبم کرد و اصن باورم نمیشد مونا و اتابک رو تو اون وضع تو ساحل فلان جا ببینم !!مونا خیلی ریلکس با بیکینی ایستاده بود ی جایی مملو از آدم که نصفشون مرد بودن ! خب شاید ب قول خودش چیز خاصی نباشه و اینام مث خیلی های دیگه بودن وغیر عادی نبوده .ولی چیزی که واسه من قابل هضم نبود این بود که چطور یهو تونسته اینطور جلو چش اونهمه مرد لخت بشه ؟! من هی هر چن تا عکس که نیگا میکردم دوباره برمی گشتم رو همون قبلیا و هی تیکه بار مونا میکردم که « چه حسی داشتی وقتی جلو چش اونهمه مرد اینطور بودی ؟! اتابک احمق چه نیشش بازه ٬ مث این ندید بدیا تا پاتون رسید اونور آب لخت مادر زاد شدین و . . . »ی وقتایی مث اینجور وقتا سعی میکنم از دید طرف مقابلم ب قضیه نیگا کنم تا بلکم بتونم درک کنم ولی این بار نشد ٬ هر کاری کردم نتونستم بفهمم . مشکل اینجا بود که ما با آدمای دیگه ی تو اون عکس خیلی فرق داریم ٬ ما تو ی فرهنگ دیگه و تو شرایط خاصی غیر از اونجا زندگی می کنیم .چیزی که واسه اونا خیلی عادی و پیش پا افتاده اس واسه من یکی  وقتی تو شرایط اونا قرار بگیرم خیلی راحت نیست ! اینجا حتی تو استخرها هم اجازه پوشیدن بیکینی رو نمیدن و همه مجبورن ی مایو کاملا سرهم بپوشن در صورتیکه همه خانمن . فقط تو طرح های تابستونی ساحل ساری هستش که ی همچین قانونی نیست و میشه هر جور دوست داشتی باشی ولی خب بازم اونجا همه خانمن و ی دونه مرد هم نیست !.عصر رفتم پیش عمه قرار بود پختن دلمه رو بهم یاد بده ٬ یکی دوباری خودم پختم ولی اصن خوب نمیشه یا همش وا میره یا اونقدر سفت میشه که قابل خوردن نیست ! ولی از شانسم اونم واسش مهمون اومد و قرار شد ی روز دیگه خودش واسه ناهار بیاد تا یادم بده .

شنبه بیستم فروردین 1390 23:54 |


عصری با سیا رفته بودیم سینما ٬قبل اونم ی بار با بابا و مونا واسه دیدن این فیلم رفته بودم و اینبار اصرار اون و بی حوصلگی خودم از تو خونه تنها موندن باعث شد باهاش برم .امروز روز خوبی رو باهم شروع کرده بودیم و اصن جرو بحثی با هم نداشتیم ولی این موضوع فقط تا پایان فیلم بود واگه بیشعوری و بی عرضه گیش نبود شاید بحثمون نمیشد و این بحث ب خونه هم کشیده نمیشد ! بعد پایان فیلم بود وقتی داشتیم می رفتیم بیرون از سالن سینما٬ی آقایی بود که قبل اون یکی دو برخورد باهم داشتیم تو همین یکی دو ساعته همش رو هم گذاشتم پای شلوغی ٬اشتباه و هزار تا کوفت دیگه ولی ایندفعه  وقتی از کنارم رد شد و وقیحانه با دو دست کمرمو گرفت نمیشد ازش گذشت٬ رعشه گرفته بودم و حس بدی داشتم ٬ از اون دست دخترایی هم نیستم که اینجور وقتا لالمونی بگیرم و یا ی جوری سعی کنم از اون  محیط دور بشم٬ تموم ضعفم فقط گریه کردنمه همین ! برگشتم و با کیف محکم کوبیدم تو سرش ٬دوست داشتم بیشتر بزنم ٬ دوست داشتم بدون گریه هر چی که دلم میخواست بهش میگفتم ولی نشد ٬ اصن نفهمیدم کجا گم و گور شد . . . اونوقت سیا دست منو گرفته و هی میکشه که « چرا آبرو ریزی میکنی ٬صداتو بیار پایین و . . . »حس خیلی خیلی بدی بود اینکه سنگینی دستاشو هنوز رو کمرم حس میکردم و باعث گر گرفتنم میشد !اینکه احساس میکردم حضور سیا هم اون امنیت لازم رو ب من نمیده و این خیلی وحشتناک بود ! اونقدر حالم بد شد که نشستم ی گوشه و گریه کردن. توراه برگشتن تا جا داشت سیا رو کوبیدم اینکه بی عرضه اس ٬ بی غیرته ٬اینکه چرا نمی تونه از من که خواهرشم اینجور وقتا محافظت کنه .« نه انتظار داری راه بیفتم تو خیابون ب مردم بگم نیگات نکنن ؟حالا طرف دستش خورده بهت باس برم بکشمش ؟ » « نه آقا ! تو اونقدر بی بخار و بی غیرتی که طرف هم فهمیده و حضور تو رو کنارم جدی نگرفته والا جرات نمیکرد ی همچین غلطی بکنه » .ما تا خونه همینطور جرو بحث میکردیم و من سردرد گرفته بودم بدجور .همینم که پام رسید تو خونه اول از همه مانتو رو از تنم درآوردم و انداختمش سطل آشغال !این کار باعث شد سیا دوباره زبون باز کنه که « تازه فهمیدی این مثلا مانتو ارزش پوشیدن نداره ؟!باید یکی دستش میخورد بهش تا بذاریش کنار ؟ بخدا حق میدم ب یارو منم اگه ی دختر با این سرو و ضع ببینم وسوسه میشم . . . » همین حرفش کافی بود تا دوباره دعوامون بشه و تا جا داشت و بتونم بزنمش٬ یعنی اونقدر زدم که دستای خودم درد گرفت و اگه بابا از سرو صدای ما از اتاقش بیرون نمی یومد حتما منم ازش کتک میخوردم . وقتی واسه بابا تعریف کردم چی شده ٬ خیلی ناراحت شد شروع کرد ب مواخذه ی سیا و خوب که حرفاش تموم شد رفت مانتو رو از سطل آشغال در آورد و داد ب دستم « فک کردی من سر گنج نشستم ؟ خانم هر ماه ی مدل بخری و بعدم چون یکی دستش خورده بهش بندازیش دور ؟ اوندفعه هم شلوارتو انداختی فک کردی نمیدونستم ؟ نبینم دیگه از این بچه بازیا ٬ خیلی بدت می یاد بنداز بشورش بعد بپوش » ولی عمرا ! هیچ وقت نمی تونم لباسی رو که دست ی عوضی بهش بخوره و حس بدی بهم بده دو باره بپوشمش .بعد شام رفتم پیش سیا تا مثلا آشتی کنیم ٬ دلم سوخت بهش از بس با مشت کوبیدم پشتش و ی جای صورتشم جا ناخنم مونده بود٬ نشستیم صحبت کردن ٬ اصن هم دلم نمیخواست دیگه در مورد اتفاق عصر حرفی پیش بیاد تا دوباره منو عصبی کنه ولی خودش شروع کرد اگه زر نمیزد من اعصابم خورد نمیشد «  ببین از من می شنوی این مانتو رو دیگه نپوش ٬ اصن خودم یکی دیگه واست می گیرم این تنگه ٬ اونقدم کوتاست که باسنتو ب زور می پوشونه اون پسره که هیچ اگه ی پیرمردم می یومد دست مینداخت تعجبی نداشت » یعنی من دیگه نفهمیدم چطور کنترلمو از دست دادم و ی کشیده محکم خوابوندم تو صورتش ٬دیگه هم فرصتی بهش ندادم چیزی بگه و یا بخواد جبران کنه سیلی رو برگشتم اتاقم و اونم واسه حضور بابا تو نشیمن و اینکه درست رو ب روی اتاق من نشسته بود جرات نکرد بیاد . هیچ وقت نمی تونم سیا رو درک کنم من اگه با یکی باشم و اونوقت سیا یهو بیاد و تو وضعیت غیر منتظره ای مارو ببینه بخدا قسم چشاشو میندازه پایین ی ببخشیدهم میگه و میره !اینکه میگه حریم هر کسی و رابطه هاش ب خودش ربط داره ی جورایی قابل قبوله و لی دیگه اینقدر بی توجهیش اصن تو درکم نیست ٬اتابک هم ی جورایی مث اونه و از این دو تا بدتر بابا که هر از گاهی وقتی ببینه تو خودمم و حوصله ی چیزی و جایی رو ندارم میگه «اگه ی دوس پسر داشتی الان کنج خونه برا من غمباد نمی گرفتی ٬ فلانی چی شد ؟ با فلانی ب کجا رسیدی و اینا » وخیلی حرفای دیگه که شاید هیچ پدری در این مورد با دخترش حرفی نزنه !! ولی امیر محمد اینطور نیست ٬ وقتایی که با اونم حس خوبی دارم اینکه مطمئنم مواظبمه ٬اینکه تو جاهای شلوغ دستشو میندازه رو شونه ام و از میون جمع عبورم میده ٬امنیت میده بهم . . .اینکه جایی باشم و برگشتنم دیر بشه دم ب دقیقه تماس بگیره و یا پاشه بیاد دنبالم با همه ی رو اعصاب رفتناش ولی حس خوبی بهم میده اینکه نگرانی ی مرد رو کنارم دارم ٬اینکه دوست داشته میشم و مهمم واسش . . .

جمعه نوزدهم فروردین 1390 23:22 |


ظهربعد تموم شدن کلاسم داشتم میرفتم  باغ  تا واسه سگ نگهبان غذا ببرم که پلیس ماشینو نگه داشت ، مامورای نیروی انتظامی بودن ،تو خونه هم فرصت تعویض لباس نداشتم  سرو وضعم خیلی معمولی بود یعنی ی چیزی بیشتر از معمولی با اون مقنعه که ی لاخ موهم بیرون نزده بود و مانتومم ب اندازه ی کافی بلند بود ،مهتابم که با من بود خیلی معمولی بود . . .اصن فکرشو نمی کردم که ب خاطر شیپی باشه ، خیلی مضحک بود ماموره گیر داده بود که « چرا این حیوون رو آوردی بیرون مگه قانون جدید رو نمی دونی ؟» تو نت خونده بودم ولی فکر نمیکردم خیلی جدی باشه ، از اون گذشته شیپی آزار ش ب کسی نرسیده بود و صندلی عقب ولو شده بود تازه کمربندش رو هم زده بودم واسه اینکه هی نیاد جلو !وحشتناکه اینکه همه فکر و ذکر پلیس این باشه که تو فلان خیابون کمین بگیرن تا مگر یکی مث من رد شه و اونا بیان وظیفشونو انجام بدن ! یعنی همه مشکل مملکت شده شیپی و امثال شیپی که تو ماشین صاحبشونن . . . میخواست حیوون رو تحویلشون بدم ، ولی مگه میشد !! یکی دو بار گفتم دیگه تکرار نمیشه ، دیگه نمی یارمش بیرون اجازه بدین برم .ولی گوششون بدهکار نبود اعصابم خورد شده بود حالا که لج بود منم ی سرشو گرفتم شیشه رو دادم بالا و گفتم « تا شب هم منو اینجا نگه دارین نه پیاده میشم نه این حیوون رو میدم بهتون ولی اگه بذارین برم قول میدم دیگه نیارمش بیرون » از درجه هاشون سر در نمی یاوردم دو نفر بودن با ی سرباز ، سربازه خیلی بچه جالبی بود هی می رفت عقب اون دو تا و هی علامت وی نشونم میداد و می خندید .بالاخره اونی که مسن تر بود رضایت داد« برو دخترم ، زن جماعت آفریده شده فقط برا ب کرسی نشوندن حرفش !خدا ب داد اونی برسه که تو چراغ خونه اش بشی » !!!!! نمی تونستم نخندم . بالاخره اجازه دادن و ما رفتیم خوب که دور شدیم مهتاب ی تیکه کاغذ نشونم داد که روش ی شماره بود « تو کل مینداختی من از یکیشون شماره گرفتم » داشتم شاخ در می یاوردم ! این چقدر بی شرف بود که تو اون لحظه فکر مخ زدن بوده اصن چطور جرات ی همچین کاری پیدا کرده بود !!! اونقدر خندیدم که پهلوم درد گرفت .تو باغ وقتی غذای سگ رو دادم نشستیم با مهتاب ی گوشه و منتظر جوش اومدن آب کتری من با آتیش زیرش بازی میکردم و اونم فک میزد با ماموری که شماره شو داده بود بهش .خیلی خندیدم ب این اتفاق و ب عشوه ای که مهتاب واسه اون ماموره می یومد .در نهایت با قرار گذاشتن حرفاشون تموم شد .مهتاب همینطوریش سه تا دوست پسر داره همزمان ! موندم چطور می تونه عواطفشو تقسیم بندی کنه !!اصن مگه میشه دوستت دارم رو ب چن نفر گفت و دلت واسه چن نفر بتپه !!تو درک اینجور آدما می مونم همیشه چه دختر و چه پسر. یا یکی رو دوست داری و باهاش می مونی یا تو اوج کات میزنی تا خاطره اش برات بمونه کیفیت رابطه هم مهم نیست مهم پیشامدهای حسی غیر منتظره است مث من ! منی که عشقم ی عشق محال بود و از همون اولش هم میدونستم محال بودنش رو ولی اجازه دادم هی گر بگیره مث آتیش زیر خاکستر ،اونقدر که دیگه حرارتش خارج از تحملت باشه ! واقعیت و مجازی رو نمی تونی از هم تشخیص بدی و اینجاست که وحشتناک ب فاک میری . . .این روزا از خیلی روزها قبلترش در حال جنگ و جدلم با خودم با احساستم ، منطق نداشته ام  با همه چی . . .

چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 23:51 |




واسه شام ب دعوت پریسا و امیر با چن تا دیگه از بچه ها رفتیم باغشون ، امیر خونه خریده بود و حالا سور میداد ! من موندم این که هی میگه میخواد بره خارج از کشور اونوقت چرا خونه می گیره .قبل رفتن ب امیر محمد اس دادم که احتمالا شب دیرتر می یام .ده دقیقه نشد که اومد خونه صداشو بلند کرد که« اصن چه لزومی داره بری ؟ دایی سپرده ب من شبا بیام اینجا اونوقت تو . . . اصن مگه بهت نگفته بود که شب حق نداری جایی بری » این هی زر زدو و هی زر زد اونقدر که اعصابم خورد شد کلید خونه رو ازش گرفتم و بیرونش کردم «اولا بابا خودش میدونه ، دوما ب تو ربطی نداره که من کجا میرم و نمی رم ، کی میرم و می یام ! تو فقط وظیفه داری شب اینجا باشی همین !مم بعدم قبل اومدن زنگ بزن تا بدونم تویی تا درو باز کنم » دلم خنک شد . نیم ساعت بعدش که تو باغ بودم بابا زنگ زد که چی شده و چی کارش داری این بچه رو !!! اونقدر بدم اومد ازش کثافت سریع زنگ زده ب بابا که آره این ب من چی گفت و بیرونم کردو . . . تو بچه ها یکی دو نفر بودن که نمی شناختمشون یعنی همه ی شناختم ازشون همون شعر خونیشون بود تو جلسات انجمن .اصن دوست ندارم ورود آدمای جدید رو ب جمع خودمون ! راحت نیستم حالا من هی فرار از همصحبتی با اونا، بالعکس یکی از اونا " رویا " هی دوس داشت با من حرف بزنه از اون دسته بچه هایی بود که همیشه تو انجمن حامی من در برابر نقدای شهرام بود و ی جوری ی جوابی بهش می داد ولی خب بازم این دلیل ب خواستنش نمیشه ! شاید من با اون و خیلی های دیگه ی حلقه ی دوستانه رو تشکیل بدیم تو کافه یا همون انجمن ولی هیچ وقت نتو نستم و نخواستم که تو این یکی حلقه ی دوستان کسی اضافه بشه ! با اینا چیزی فراتر از روابط دوستانه دارم هفت هشت سالی میشه که با همیم از همون دوران نوجونی تا ب الان ،و همیشه پذیرش آدمای جدید واسم سخت بوده بخصوص تو ی همچین رابطه های قدیمی . میخواستیم شام بخوریم ولی محسن هنوز نیومده بود اون فکر میکرد مریم نیومده برا همین هی بهونه می یاورد برا نیومدن در صورتیکه مریم اومده بود و میخواست اذیتش کنه . بعد تماس امیر با محسن ، ب من اس داد که تو هم اونجا هستی یا نه ؟ نوشتم آره ،اونم جواب داد که « خب پس اگه تو باشی می یام ، تونستم مریم رو هم راضی میکنم بیاد » اینجا پروانه که سرش تو گوشی من بود رو ب مریم گفت « محسن  گفته اگه ژامی باشه منم می یام ! تو ناراحت نمیشی ؟ یعنی مهم نیست تو باشی ، مهم اینکه ژامی باشه » همیشه ی چیزی هست و ی بهونه ای پیش می یاد که هی از پروانه متنفر تر بشم ! اصن درکم نیست شوخی های بی مزه اش و فضولی های بیش از حدش .مریم گفت واسش مهم نیست و من مث خواهر نداشته ی محسنم .واینکه ب من خیلی خیلی بیشتر از اینا اعتماد داره اینطور چیزا باعث نمیشه که بخواد رو رابطه ی نزدیک من و محسن حساس بشه . . . شاید ب قول پریسا باید خوشحال میشدم از حس مریم ولی اینطور نبود ، ی چیزی هری ته دلم ریخت پایین ! اینکه اون ب من اعتماد داره در صورتیکه این اعتماد رو باید ب نامزدش محسن میداشت !! یعنی ممکنه هر کس دیگه ای غیر از من می بود مثلا پروانه و اون چون ب پروانه اعتماد نداره باعث بشه بیشتر محسن رو محدود کنه و . . . فکر میکردم جلسات مشاوره ای که میره تونسته خیلی بهش کمک کنه ولی انگار اینطور نبود این هنوزم ته دلش واسه گفتن حرفاش واسه خیلی چیزا دیگه اون اعتماد لازم رو ب محسن نداره ! این فاجعه اس ! نمی تونم بفهممش . ب هر حال شب خوبی بود خیلی وقت بود نیاز داشتم ب بودن با بقیه و هر دفعه هم ب هر بهونه ای دوری میکردم ، خیلی خوب بود . وقتی برگشتم  امیر محمد اومده بود  و نشسته بود فیلم میدید مونا درو واسش باز کرده بود .اخماش تو هم بود و جواب سلام هم نداد .شام هم  املت پخته بود برا خودش ی لحظه دلم ب حالش سوخت اینکه واسه من می یاد که تنهایی اذیتم نکنه اون وقت من اون رفتارو عصر داشتم باهاش .ولی سعی کردم اینو نشون ندم ، ی ساعتی طول کشید تا سگرمه هاش باز بشه و بعدم شد همون امیر همیشگی که دوست دارم .

دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 23:21 |


دنبال ی کارگر بودم برا تمیز کردن خونه ، مهین خانم می گفت نمیخواد کسی رو بگم و اون خودش می یاد کارارو انجام میده ،ولی اینطوری نمیشد اون جدا از نگهداری بچه های اتابک باید ب پخت و پز هم می رسید و از اون گذشته مونا هم شروع کرده بود ب خونه تکونی حالا حالاها طول می کشید تا بیاد و منم اصن حوصله نداشتم که روزی ی جا رو تمیز کنم و هی باز منتظر باشم تا اون بیاد .واسه همین قبول نکردم . بالاخره پریسا یکی رو بهم معرفی کرد و اون امروز اومد ی خانم چهل و چن ساله که خیلیم فرز بود ولی باز هم سخت بود تنهایی نمی تونست از عهده ی همه کارا بربیاد و منم ب هیچ عنوان دوست نداشتم تمیز کاری های آشپزخونه و حموم و . ..  کلن شست و شو رو انجام بدم .در نهایت مهین خانوم اومد تا با کمک اون زن اول خونه مارو تمیز کنن بعد خونه مونا رو .بعد اومدن اون خانم من کارایی رو که باید میکرد رو گفتم بهش و ب مونا هم سپردم که بهش سر بزنه تا من از دانشگاه برگردم . ظهر که برگشتم دیدم  اتاقم خالی شده و تخت و کمد و هر چی که بود بیرون آوردن اعصابم خورد شده بود گفته بودم ب اتاق من دست نزنن . . .  داشتم اون خانم رو مواخذه میکردم که چرا این کارو کرده بنده خداهم گفت زن داداشتون گفت اول از اونجا شروع کنیم .همین موقع هم مونا اومد پایین تا دهنمو باز کردم که ی چیزی بگم بهش دستمو گرفت و کشید تو اتاق بعدم ی پاکت سیگارو نشونم داد « میشه توضیح بدی این تو اتاقت چی کار میکرد » خشکم زد !! نمیدونستم چی بگم ، مطمعن بودم که سیگاری تو اتاقم نبوده وقتی گفتم«  ب من چه مگه مال منه که داری باز خواست میکنی »  « نه پس مال عمته ؟ تو جیب پالتوت بود تو کمد لباسا ، همون پالتویی که فرزام خریده بود واست پارسال ، همونی که یقه اش فلان و بازم میخوای نشونی بدم ؟ » ی وضعی شده بود لال شده بودم و نمیدونستم چی باید بهش بگم .اونم تا می تونست هی حرف بارم کرد و در آخرم گفت « ب من هیچ ربطی نداره ها خودت میدونی هیچ وقت تو کارات دخالت نمی کنم ولی این رو نمیشه ازش گذشت ! خوب فکراتو بکن که اگه بابا یا اتابک ازت توضیح خواستن حرفی داشته باشی برا گفتن » بعدم رفت و من با اعصابی خورد هی  مهین خانم رو سرزنش میکردم که چرا اتاق منو بهم ریختن و . . . ی ساعتی گذشت و بعد کلی فکر کردن  با پریسا هماهنگ کردم که اگه مونا بهش زنگ زد بگه سیگار مال اون بوده و جامونده تو اتاق من .بماند که چقدرم منتشو کشیدم تا این کارو انجام بده . رفتم پیش مونا و همین حرفا رو بهش گفتم باور نمی کرد آخرش با پریسا تماس گرفتم و گوشی رو دادم دستش تا خودش ازش بپرسه . . . خیالم راحت شد اینکه دیگه باور کرد ولی ی جورایی انگار هضمش واسش سخت بود .هی می گفت این پریسا اصن ارزش دوستی رو نداره ! اصن چرا با اون که ی خانم متاهل و بچه داره دوستی دارم و . . . دیگه داشت کم کم می رفت رو اعصابم  و خیلی سعی میکردم که تحمل کنم  حرفاشو .تموم چیزایی روکه اون خانم و مهین خانم آورده بودن بیرون دو باره گفتم بذارن سرجاش و دیگه دست نزنن ،اتاقم شبیه کاروانسرا شده نه حس و حالشو داشتم و نه توانش رو که بخوام کمد و تخت رو جاب جا کنم ، زنگ زدم امیر محمد و بعدم مجبورش کردم اونارو جابجا کنه.الان که فکر میکنم اصن چرا مونا باید بره سر وقت لباسهای من ؟ چرا راست بره سراغ همون پالتو ؟ اصن چرا ب خودش اجازه داده بوده که جیباشو ببینه ؟این سوالا هی تو ذهنم رژه میرن و جوابی پیدا نمی کنم واسشون .

چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 22:53 |


 بعد ناهار با پریسا و مریم رفتیم استخر .بعد مدتها بهونه ای بود برا دیدن دوباره ی پریسا .همش می نالید از بچه داری و در ب در دنبال ی پرستار خوب و با تجربه می گشت .من تا امروز اصن نمیدونستم که اون ب درسا شیر خشک میده اینو وقتی متوجه شدم که مریم ازش پرسید چطور سایز سینه اش تغییری نکرد ه !!و اون بعد کلی ادا و اطوار که آره زن باید فکر اندامش باشه و من از اون دسته معدود زناییم که بعد زایمان بازم فکر اندامم و هزار تا چرت و پرت دیگه !یعنی ب هیچ وجه نمی تونم ی همچین دلیلی رو درک کنم برا توجیه شیر ندادن ب بچه ! هنوزم که هنوزه بعد دو سال و نیم هر وقت فرصتی بشه هی مونارو سرزنش میکنم برا عمل زیبایی سینه اش و شیر ندادن ب بابک ، و شنیدن این حرف باعث شد پریسا روسرزنش کنم من می گفتم و اون هی می خندید و شونه هاشو بالا مینداخت که یعنی مهم نیست داشتم عصبی میشدم از حرکاتش اونقدر که بازوشو محکم فشاردادم« احمق دارم حرف میزنم  اگه اشتباه میگم تو منو توجیه کن اگرم که نه خفه شو اینقدر هر هر نکن من فقط نظرمو گفتم » « من هیچی بهت نمی گم انشالله خودت بچه دار شدی اون وقت می یام بهت سلام میدم » مریمم با پریسا موافق بود اینکه بچه با شیر خشک هم بزرگ میشه ولی زن همیشه جوون نیست و همیشه هم مورد توجه مردا نیست پس بهتر همینه که همه جوره ب فکر اندامش و زیباییهاش باشه ! اینکه زن باید ب این چیزها اهمیت بده رو موافق بودم ولی نه ب قیمت محروم کردن بچه از شیر مادرش . نمیدونم چرا هر وقت حرف بچه میشه و یا هر چیز دیگه ای که بهش ربط داشته باشه نمی تونم  جدی نباشم و خیلی منو درگیر خودش میکنه اونقدر که این بارم تحملم نبود پریسا و ب بهونه ی ماساژ ازشون جدا شدم . دوتا ماساژور  جدید هم اضافه شده بودن یکیشون ی خانوم حدودا پنجاه ساله شایدم یکی دو سال کمتر میشد  از همون لحظه ی ورودم بهم گفت « تو ماساژت با منه » جالب بود چن نفر دیگه هم منتظر نوبتشون بودن و حالا حالا ها نوبت من نمیشد و از اون گذشته من هنوز نگفته بودم که چه ماساژی میخوام.چهل دقیقه بعد که نوبتم شد نمی تونستم خندمو کنترل کنم  واسم جالب بود غیر اون دو تای دیگه هم ماساژ صورت میدادن اصن فکر نمیکردم بیفتم زیر دست اون .همونطور که کارشو شروع کرد آروم آروم هم حرف میزد . کارشو دوست داشتم و شاید هیچ وقت اینطور از ماساژ لذت نبرده بودم و احساس سبکی نمیکردم . وقتی هم کارش تموم شد گفت ماساژ خصوصی هم میده تو خونه از مدیر کارتشو بگیرم و هر وقت خواستم می یاد .اینطوریشو دیگه ندیده بودم که ماساژور بخواد بیاد تو خونه !!!  دیگه هم منتظر مریم و پرریسا نشدم و بی اینکه چیزی بهشون بگم برگشتم خونه ، نیم ساعت بعدش مریم زنگ زد و کلی فحش که چرا هیچی بهشون نگفتم و مجبور شدن پیاده برگردن تا خونه  و حتی تاکسی هم گیرشون نیومده بود . « خب زنگ زدی که چی؟ تو که خوب می شناسی منو وقتی حوصلم نباشه کسی خودمو مجبور ب بودن باهاش نمی کنم  ، حوصله پریسا و قهقه هاشو نداشتم  حالام مهم نیست ی کم پیاده روی برا چربی سوزی خوبه تناسب اندام که فقط سایز سینه نیست بهتره فکر چربیهای انباشته شده تو بازوها و پایین تنه تون باشین » بعدم قطع کردم .حالا نوبت پریسا بود که زنگ بزنه و من اصن حوصلشو نداشتم گوشی رو خاموش کردم  خوابیدم

دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 0:7 |


عمه اومده بود تا ی جورایی بابا رو راضی کنه که حرف عمو رو قبول کنه و اجازه بده من و فرزام عقد کنیم .نمیدونم چرا ولی هر وقت می بینم حرفاشون جدی میشه ی جورایی بغضم میگیره و احساس خفگی بهم دست میده .با همه ی اینکه میدونم بالاخره این اتفاق می یفته حالا چه امروز یا فردا ولی انگار بازم توان پذیرشش رو ندارم .یعنی تا الانم این نامزدی و این حلقه رو خیلی جدی نمی گرفتم  مث خاله بازی بود واسم ولی . . . هنوز جا شکرش باقیه که بابا راضی نیست و بازم همون حرفایی رو زد که چن وقت پیش ب عمو گفته بود اینکه اصن دلش نمیخواد دختر عقد کرده تو خونه نگه داره و الانم با توجه ب موقعیت فرزام که معلوم نیست کی درسشو تموم کنه وبیاد خیلی احمقانه اس که عقد بشیم .اینا رو که میگه ی نفس راحت میکشم و دلم قرص میشه بهش ، بحث بابا و عمه ب جایی نرسید بعدم بابا هنوز از راه نرسیده ب بهونه ی تماس فکور رفت تعمیرگاه.اونم خسته شده ، عصبیه از اینکه هی باید حرفی رو هزار بار توضیح بده و براش دلیل بیاره .بابا که رفت عمه نشست کنار من و. . .  ی جورایی سعی میکرد منو توجیه کنه که بابا رو برفرض راضی کنم و بهتره هر چی زودتر ازدواج کنم  و زندگیمو بسازم !!! و بذارم اونم ب زندگیش برسه !! و در نهایت حرف آخری که زد بدجور منو عصبی کرد اینکه زن عمو گفته بود اگه احیانا بابا فکر جهیزیه رو میکنه که هی این دست اون دست میکنه بهش بگه اصن مهم نیست و ب هیچ عنوان نمیخواد من جهیزیه ای ببرم !!! همین کافی بود تا دیوونه کنه منو ، اینکه این زن چطور ب خودش اجازه داده ی همچین حرفی رو بگه ؟ اونقدر عصبی شدم که همونجا زنگ زدم بهش ولی باز پشیمون شدم  ترجیح دادم حرفامو ب عمو بگم تا اون ، اعصاب دهن ب دهن کردن باهاشو نداشتم ، حالا عمو متعجب هی میگفت « این چیزی نیست که تو خودتو ناراحت میکنی ، حرف بدی که نزده ، مگه من از غریبه عروس گرفتم که فکر جهازش باشم ؟ » « چطور حرف بدی نزده ؟ کلمه ب کلمه اش ی جور توهین ب من و بابا بود .مگه من بچه گدام که ی همچین فکری کردین ب خاطر تعلل بابا ؟ خانومت واسه قبض تلفن فرزام هر چی ب دهنش اومد بار من کرد و منو مصبب اون قبض نجومی میدونست اون وقت می یاد ی همچین منتی میخواد سرم بذاره اونم برا چن تا تیکه ظرف و ظروف ! نه !! ب شمام میگم ب اونم بگید شکر خدا بابا اونقدر داره که اگه خواست منو بفرسته خونه بخت کاسه گدایی دستش نگیره ، اصن واسه راحتی خیال خانومت بهش بگو  اگر قرار ب عقدو عروسی شد هر چی که ب نظرش می یاد لیست کنه  ما دونه ب دونه شو تهیه می کنیم ، در ضمن بهتره دیگه تکرار نشه  من هنوز ب بابا نگفتم اون بفهمه مطمعنا عصبی میشه پس خودتون مراعات کنید » با اینکه همه ی  حرفایی رو که میخواستم بهش گفته بودم ولی باز دلم آروم نگرفت و اعصابم همچنان خورد بود ، تحمل عمه روهم نداشتم  که هی میخواست منو آروم کنه .مونا که اومد و مشغول صحبت با عمه شد من تونستم ازش دور شم .دوش آب سرد همیشه آرومم میکرد ولی این بار نه هی زیر دوش ب خودم تلقین میکردم که هی هیچی نیست ! واسه ی آدم احمق چرت و پرتاش خودتو اینطور اذیت نکن ولی نشد که نشد . . . گاهی اوقات تو درک این زن می مونم که چرا اینقدر بیشعوره ! چرا دوست داره اینطور آزارم بده !!! و فکر اینکه با ازدواج من و فرزام اونوقت چطور باید نیش و کنایه هاشو تحمل کنم اذیتم میکنه

پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 23:4 |


بعد ناهار بود که بابا وقت رفتن ب تعمیرگاه دست کرد جیبشو ی مقدار پول داد « من بازم شرمنده ام ٬ فرصت خرید کردنم نداشتم ٬خودت هر چی دوس داشتی بعنوان کادو تولدت بگیر »!! اینکه فراموش کرده بود اون روز رو ی طرف این کارشم ی طرف ٬ اعصابم خورد شده بود واسم مهم نبود کادویی بگیرم ازش یا نه که اگرم ب گرفتن بود دوست نداشتم اینطور باشه « من چیزی احتیاج ندارم » « واقعا ؟ » « خب نه ! الان که فکر میکنم می بینم خیلی چیزا دلم میخواد بگیرم ٬ولی اینا جای خودش اینکه شما اینطوری داری ب من کادو تولد میدی اصن ب مذاقم خوش نمی یاد ٬ ی عروسکم که می گرفتین کادو پیچ می کردینش بیشتر خوشحال میشدم تا اینطور . . . » دیگه هیچی نگفت و پول رو گذاشت جیبش « باشه ! پس وقت برگشتنم از تهران کادوتو هم می گیرم » « آهان احتمالا به سلیقه ی سوگلی تون دیگه نه ؟! » ی لحظه ساکت شد ولی بعد همونطور که داشت کمربندشو مرتب میکرد رو شلوار گفت « من هی هیچی نمی گم پروتر میشی ٬ الان خیلی دلم میخواد آدمش بودم این کمربندو باز میکردم ی دل سیر می زدمت تا حالیت بشه که زبون ب دهن بگیری » دیگه ساکت شدم در عین اینکه خندم گرفته بود٬ نتونستمم خودمو کنترل کنم و خنده ی من باعث شد اونم ب خنده بیفته « هیچ میدونستی صادق هدایتم همون روزی متولد شده که تو » گفتم آره و دوباره گفت « ولی جداها قربون اون خدا برم ٬ اون کجا و تو کجا !! » « آره واقعا ! اونی که نطفه ی هدایت خان رو کاشت کجا و شما کجا » یعنی از نگاهش ی لحظه لرز گرفت تنمو مث سگ پشیمون شدم از این حرفم ٬ از ترس و خجالتم نمیدونستم چی کار کنم و چطور خودمو از جلو چشاش گم و گور کنم . « من با تو چی کار کنم ؟! از این شیپی کمترم اگه الان یکی از لات های سرخواجه بیاد و من ندم تو رو بهش ٬ شرت هر چی زودتر کم بشه آسایش من بیشتر » اونقدر لحنش جدی بود که دیگه خفه شدم و تو دلم هی خودمو فحش دادم و هی نفرین که چرا زر زیادی زدم . ی ببخشید گفتم و سریع رفتم تو نشیمن خودمو مشغول مرتب کردن اونجا کردم که دیگه چش تو چشش نشم و هی خدا خداکه زود بره بیرون .وقتی داشت از کنارم رد میشد بره یهو بغلم گرفت « ولی زیبایی و لوندی تورو هیچ کی غیر من نمی تونست » بعدقهقه اش بلند شدو رفت ٬ هی میخواستم بگم پدر من اینم هنر تو نبود ٬ خدارو شکر من ب مامان و خانواده مادریم رفتم اگه ب شما میرفتم که هیچی دیگه . . . ولی نچرخید این زبون . عصر به اصرار مونا باهاش رفتم خونه یکی از دوستاش که مهمونی گرفته بود .می شناختمش در حد مهمونی های مونا ٬ یکی دو ساعتی رو که اونجا بودم خیلی کسل آور بود و هیچی راضیم نمیکرد نه رقص و نه حتی مشروبشون ٬ اونقدر غر زدم که مونا گفت « تو اصن لیاقت اینکه بهت لطف کنن رو نداری ٬ خودت ی بهونه ای بتراش و پاشو برو اینقدر رو اعصاب من نباشی » منم بلند شدم برم تا از دوستش خداحافظی کنم که یهو با ورود یکی دو تا از مهموناشون میخ شدم سر جام ٬ عمو زاده های مهرداد بودن ٬ نمیدونستم چه رابطه ای با دوست مونا داشتن و یا شاید اونام مث من همراه یکی دیگه اومده باشن ٬ چقدر تغییر کرده بودن ٬ دیگه نتونستم ٬ نشستم سر جام و هی نیگاشون میکردم ٬ تا ی جایی که یکیشون نگاهش گره خورد ب من و . . . از همون دور همو نگاه میکردیم بی هیچ واکنشی !  وقتیکه خواهرشو هم متوجه من کرد دیگه نگاهمو گرفتم و سعی کردم برم ٬ولی نمیشد !حس بدی بود ٬تو بودن اونا دنبال نشونه هایی از مهرداد بودم ٬تو حال خودم بودم که هر دوشون اومدن پیشم ٬ چیزی که فکرشو هم نمیکردم ٬ تصورم این بود اینام ازم متنفر باشن مث بقیه ی خانوادشون ولی سلام و رو بوسی گرمشون ی چیز دیگه رو نشون میداد ٬واسشون جالب بود که بعد اینهمه مدت اینطور و اینجا همو ببینیم .نشستن کنار من و حرف زدن ٬ از خودشون ٬ از خانواده ی مهرداد و . . . بدون اینکه فکر کنن با این حرفا دارن منو زجر میدن .واسم مهم نبود که الان مادر مهرداد کجاست و چی کار میکنه و یا خواهراش چی شدن ٬ یا اون برادر احمقش . . . فقط ی چیزی رو اشاره ای بهش نکردن اونم زن مهرداد بود که دیگه خودم نتونستم طاقت بیارم و پرسیدم فلانی چی شد کجاست و چی کار میکنه ؟! . وقتی گفتن اون هنوز ترکیه اس آخرشم با همون پسر خاله اش که با هم فرار کرده بودن ازدواج کرد و بالاخره تونست دخترشو از خانواده ی مهرداد بگیره و ببره پیش خودش٬ خیلی خوشحال شدم از اینکه اون بچه حالا که پدر نداره حداقل سایه ی مادر بالا سرشه . و بیشتر لذت بردم از اینکه بالاخره یکی پیدا شده بود و تونسته بود مادر مهرداد رو شکست بده .ولی کلن حضور اونا و اون حسی که داشتم خیلی اذیتم میکرد ٬ازشون بدم نمی یومد نه اون موقع و نه حالا ٬ولی ی جوری بود نمی تونستم بیشتر از این تحمل کنم ٬ازشون جدا شدم و برگشتم خونه . کاش اصن نمی رفتم ٬ کاش خیلی زودتر از اونکه اونا بخوان بیان اونجارو ترک میکردم . . . اونقدر اعصاب و احساساتم تحریک شده بود بلند بلند تو خونه ب مادر مهرداد و زنش ٬ ب بابا . . . فحش میدادم ونهایت بازم ی دوش آب سرد کمی آرومم کرد.بابا هم بعد کلی سفارش رفت تهران ٬بهم گفت که از امیر محمد خواسته بازم بهم سر بزنه و کم و کسری داشتم ب اون بگم یا اصن برم خونه ی عمه بمونم تا برگشتنش ٬ « من همینجا راحت ترم ٬تنهایی اذیتم کرد میرم بالا چیزیم لازم داشتم ب اتابک میگم ٬ لازم نبود امیرمحمد رو بگین بیاد اینجا ٬ رو اعصابمه ٬ حوصله اذیتاشو ندارم » گفت هر جور راحتی و رفت ٬ فکر این تنهایی تا پنج شنبه شب بدجور اذیتم میکنه ٬ نمیدونم چطور باید باهاش کنار بیام .

دوشنبه دوم اسفند 1389 22:2 |



صبح ی بسته داشتم از فرزام .حدس زدم که باید کادوی تولدم باشه .همون لحظه هم بابا خونه بود و من رو تجربه ی پارسال اصن دلم نمیخواست پیش اون بسته رو باز کنم و تازه بعددو روز و اونم با دیدن کادوی فرزام بابا یادش اومد که آره تولد من بوده و . . .یهو چنان کوبید رو پیشونیش «وای ! اصن باورم نمیشه که از یاد برده باشم » مهم نبود حرفش و بی توجه رفتم اتاقم کادوی فرزام رو هم گذاشتم ی گوشه بی اینکه بازش کنم .چن دقیقه نشد که اومد پیشم « من خیلی خیلی شرمندتم پیشی ! اونقدر مشغله ی ذهنی داشتم که ب کل یادم رفته بود ٬ ببخشید » تصمیم گرفته بودم دیگه با حرفام اذیتش نکنم ٬ آزارش ندم ولی نشد « خب آره حق میدم بهتون الان یکی دیگه شده ملکه ی ذهنیتونو و من نباید انتظاری از شما داشته باشم .اصن میدونین چیه الان می فهمم که تو همه ی این سالها هم این مامان بود که یادش بود نه شما ! این مامان بود که درست تو اولین لحظه های این روز اون بساط رو راه مینداخت برا غافلگیری من و تبریک می گفت »دیگه هم صبر نکردم که باز حرفی پیش بیاد و ب بهونه دوش گرفتن رفتم حموم .وقتی برگشتم اتاقم دیدم مونا اومده و چایی دم کرده و کلی مهربون شده که « دو روز بود ندیدمت دلم تنگ شده بود٬ میخوای موهاتو واست بافت بزنم ؟ » حوله رو که از سرم باز کردم حسابی شوکه شد و بیشتر از اونی که بخواد دلیل کارمو بپرسه نگران واکنش بابا بود « مگه دیوونه شدی ؟حالا چی میخوای به بابا بگی ؟! » موهامو تا رو گردنم قیچی زده بودم ی جورایی حس خوبی داشتم ٬ سبک شده بودم اصنم فکر بابا نبودم که ناراحت میشه و دوست نداره که موهام کوتاه باشه « مهم نیست !هر کاری دلم بخواد میکنم ٬ اصن موی خودمه اختیارشو دارم » مونا هنوز تو شوک کار من بود .باورش نمیشد این کارو کرده باشم که حتی خودش واسه حساسیت بابا که میگه زن باید موهاش بلند باشه و فلان موهای خودشو روناک رو هیچ وقت خیلی کوتاه نمیکرد .اونقدر بی حوصله بودم که ازش خواستم تنهام بذاره و نشستم جلو آیینه تا خراب کاری رو که کردم ی کم مرتب کنم ولی نمی تونستم .از نازگل خانم وقت گرفتم برا عصر و بعدم مشغول پختن ناهار شدم . بابا ب قول خودش اونقدر ذهنش مشغوله که اصن متوجه نشد و من هی حرص میخوردم آخرشم نتونستم ساکت شم « نه ! انگار این سوگلی تون خیلی خیلی فکر و ذهنتونو مشغول کرده .لابد من باید ی دستم قطع بشه یا کور شم که شما متوجه تغییرات بشی نه ؟ »مث جن زده ها شده بود ٬ باورش نمیشد ی چن دقیقه ای هاج و واج نیگام کرد و بعددادکشید که « احمق ! این بچه بازیا چیه ؟ با کی داری لج میکنی ؟تو غلط زیادی کردی که ی همچین گهی رو خوردی »از عصبانیتش لذت می بردم در عین اینکه ترس داشتم و حتی متعجب از کلمه ای که ب کار برده بود !! ی وقتایی که تو دعوا و کل کل با سیا این کلمه از دهنمون در می رفت بی نهایت عصبی میشد و هر دو مونو سرزنش میکرد و گه گاهی هم سیلیش می چسبید رو صورتمون حالا خودش بلند بلند هی تکرار میکرد « هیچی نمی گم  گه زیادی میخوری و فلان و بهمان » از خونسردی من که بی توجه ب عصبانیتش داشتم میز ناهارو می چیدم بیشتر عصبی شده بود « واقعا ب این نتیجه رسیدم که دیگه از عهده ی تو بر نمی یام همون هر چی زودتر بری خونه شوهرت خیال منم راحت میشه ببینم اون موقع هم جرات میکنی از این خیره سر بازیا در بیاری یا نه » و بدون اینکه ناهار بخوره دوباره حاضر شدو رفت بیرون .از حرفش دلم گرفت اینکه داره ب این فکر میکنه که هر چی زودتر بساط عقدو ازدواج مارو راه بندازه تا ب قول خودش بتونه ی نفس راحت بکشه ٬ عصبی که میشم اشتهام بیشتر باز میشه و با ولع غذامو میخورم بیشتر از همیشه هم میخورم اونقدر که خودم خسته بشم و بکشم کنار . . .کادوی فرزام ی دستبند طلا بودبا ی نامه ی بلند بالا و چن تا عکس و چقدر التماس که باهاش تماس بگیرم که دلش برا صدام تنگ شده .دو سه روزه که خودم هی میخوام تماس بگیرم و در مورد حرفای خانوادش حرف بزنم ولی نشده ٬ نتونستم ٬ یعنی میرم شمارشو می گیرم ولی باز دلم رضا نمیده ودوباره گوشی رو میذارم .هنوز هم با گذشت اینهمه مدت نمی تونم زشتی حرفش و نسبت دادنش ب من رو فراموش کنم . مونا میگه این خیلی چیز مهمی نیست که من اینقدر روش حساس باشم اونم با توجه ب بددهنی فرزام از این حرفا خیلی پیش می یاد تو زندگی و اینا ! ولی اصن تو درکم نیست ٬ مگه میشه ؟!آدم هر چقدرم بددهن که نمی یاد ی همچین حرفی رو ب کسی که ادعای عشقشو داره نمیگه ٬ ب نامزدش ٬ زنش !!مهرداد هم بددهن بود بی نهایت ولی همش خلاصه میشد تو تعریف اتفاقات و . . . هیچ وقت حتی تو بیان عشقش و خواسته هاش هم چنین کلماتی رو واسه من ب کار نمی برد اون وقت این ! با ی ناراحتی بدون هیچ توضیح خواستنی و تو اوج عصبانیت منو ب ی همچین چیزی نسبت داد !اصن نمی تونم باهاش کنار بیام و مث ی دمل چرکین گوشه ی دلم چسبیده .کادوشو گذاشتم تو کشو و عکساشو هم ریختم زیر تخت .موهامو نازگل خانم مرتب کرد ولی وقتی خواست ابروامو بچینه نذاشتم . با اینکه دلم میخواست این کارو کنم ولی ی جورایی دلم نیومد این دلخوشی کوچیک و بی اهمیت رواز بابا بگیرم که میگه قیافمو اینطور بچه گونه بیشتر دوست داره و ب دلش می شینم .البته خیلی هم بعید نیست شاید همین فردا دوباره رفتم و از شر این ابروها هم خلاص شدم .

شنبه سی ام بهمن 1389 23:48 |


چپ و راست میرم رو اعصاب بابا ٬ ی جورایی ی جاهایی عذاب وجدان می گیرم از رفتارم ولی خیلی زود جاشو ب حرص و عصبانیت میده . یعنی کافیه گوشی بابا زنگ بخوره و اون بخواد بره تو اتاق خودش که صحبت کنه دیگه ول کن نیستم هی نیش و کنایه بارش می کنم و دریغ از ی اخم و ی تشر که چقدر دلم میخواد این کارو کنه و بعدشم بگه که نه هیچی بینشون نیست و فقط ی رابطه ی دوستانه اس ! اصن قصد ازدواج نداره و . . . اونوقت بغضم بترکه  تو بغلش .همش همینو میخوام .ولی اون لام تا کام حرف نمی زنه ی جاهایی هم که خودم از لحن و نوع بیانم خجالت زده میشم و اون که واقعا واسش تکان دهنده باشه این گفتار فقط سیخ نیگام میکنه بی هیچ حرفی . من بهش حق میدم یعنی اینو یکی از طبیعی ترین حقوقش تو زندگی میدونم که بخواد یکی رو دوست داشته باشه و روزهای مونده رو باهاش سپری کنه ولی هر چقدر با خودم کلنجار میرم نمی تونم قبول کنم که ب این زودی دل ب عشق یکی دیگه داده باشه و یکی دیگه غیر مامان بخواد بیاد تو این خونه !!! با سیا و حتی اتابک هم که صحبت شده منو متهم می کنن ب زود قضاوت کردن و اینکه نباید هر رابطه ای رو جدی بگیرم و اینقدر حساس باشم .گفتم اینا مردن و خیلی درک چیزی رو که من میگم ندارن اونوقت با ماهک صحبت می کنم و در کمال ناباوری ب من میگه « مشکل تویی نه بابا ٬ مشکل تویی که تو این روزای سخت هم نمی خوای ی سنگ صبور و یا مرهمی رو دردای بابا باشی . چه اشکالی داره که رابطه ای داشته باشه و چرا اینقدر مغرضانه بهش نیگا میکنی !! » ی وقتایی هم که تنها میشم و سعی می کنم بدون هیچ غرضی ب این رابطه نیگا کنم حس می کنم تموم عصبانیت و دل آزردگی من فقط برا اینکه زن عمو این خانم رو ب بابا معرفی کرد و باعث آشناییشون شد !! شاید اگه بابا ی جور دیگه این رابطه رو شروع میکرد اینطور حساس نمیشدم ! شاید اگه بابا با شروع این رابطه نسبت ب من بی توجه نمیشد اینطور نمیشد ! اونقدر که وقتی عمو و خانمش حرف عقد رو دوباره پیش کشیدن هیچی نگفت ٬ اونقدر که این ترم سه روز رو تهران کلاس برداشته و برا سیا هم خونه گرفت که مثلا چون خودشم نصف هفته رو اونجاست دیگه مزاحم عمو اینا نباشن ! همین بابایی که ترم پیش حتی ب اصرار های من بی توجه بود و تنها بودنم رو بهونه کرد واسه نرفتن ب تهران ٬ حالا !!! چقدر که سیا التماس میکرد واسش خونه بگیره و همش می گفت احتیاجی نیست و این کار باعث ناراحتی عمو میشه ٬ ولی حالا !!! نه تنهایی من واسش مهمه و نه هیچ چیز دیگه ٬ اینجا فعلا مهم دیدن اون خانمه که انگار سه روز در هفته کفایت میکنه فعلا !عصر میخواست با هم بریم باغ دوست داشتم برم ولی رو لجبازی گفتم حوصله ندارم و اون خودش رفت ٬ بعد رفتنش رفتم سراغ بچه ها تا با اونا باشم ولی همش دلم پیشش بود و اینکه نباید تنهاش میذاشتم و نهایت نتونستم خیلی بمونم و برگشتم . ی کم خرید کردم واسه شام و رفتم باغ .تنها نشسته بود کنار آتیش و سیگار می کشید دلم خواست برم از پشت بغلش بگیرم ولی نکردم این کارو « دیشب نیمرو بود امشب ی کم تنوع بدیم خاگینه درست کنیم خوبه ؟ » خندید هیچی نگفت و من باز دلم خواست برم بغلش بگیرم و بازم نکردم این کارو . . . میدونم از خیلی از حرفام ناراحت و دلگیره و میدونم ی وقتایی هم عصبی میشه و لی انگار خودشو کنترل میکنه که چیزی نگه یا دستی بلند نکنه که بعد بگم آره واسه خاطر فلانی با من اینطور صحبت می کنین و این رفتارو . . . که میگم ! من هی چرت می گفتم و اون هی سعی میکرد با خنده و شوخی بحث رو عوض کنه و من دونسته دوباره زر میزدم فقط برای اینکه دلمو خنک کنم ٬ فقط برای اینکه آزارش بدم . . . اونقدر که یهو برداشت گفت « هنوزم میگی هیچ کی نمی تونه جای مهرداد رو واست پر کنه ؟ » از این حرفش جا خوردم نمیدونستم چی بگم که دوباره گفت « جواب بده ٬همینطوره ؟ » وقتی گفتم آره « می فهمم ! تو هم می تونی بفهمی که هیچ کی نمی تونه جای مامانتو واسه من پر کنه ؟ اون جایگزین نداره ٬ اگرم احیانا یکی بیاد که بخوام باهاش باشم واسه جایگزینی و یا پر کردن اون جای خالی نیست .فقط واسه پر کردن خلا عاطفیه ! واسه دوست داشتن و دوست داشته شدن ! واسه زندگی کردنه ! اگه می فهمی و می تونی درک کنی که هیچ ٬ اگه نه دیگه نمیدونم ب چه زبونی حالیت کنم !! » هر دومون ساکت شدیم ٬ خیلی گذشت و همینطور ساکت کنار آتیش نشسته بودیم من داشتم ب حرفای اون فکر میکردم و مقایسه اش با احساسات خودم نسبت ب مهرداد که حتی بعد گذشت نزدیک ب سه سال از مرگش هنوز هم تو مردایی که وارد زندگیم میشن دنبال شباهت میگردم با اون ! حتی تو عشق جدیدم که از ی جنس دیگه اس خیلی اوقات تو حرفاش ٬ رفتارش و . . . دنبال شباهت میگردم خیلی اوقات لحن بیان و حالات حسیشو با مهرداد قیاس میزنم و در عین همه ی خواستنی بودنش باز هم نمی تونم ب اندازه ی اون عاشقش باشم و یا حتی لحظه ای این فکر تو ذهنم نیومد که آره این جایگزین مهرداد ِ ! اون هست چون میخوام باشه و این خواستن بهم لذت میده با همه ی نامتعارف بودنش .دقیقا می فهمیدم بابا چی میگه ولی سعی کردم ب روی خودم نیارم .قطعا اونم اینو فهمیده بود و سعی داشت ب رو خودش نیاره و دیگه ادامه نداد .

جمعه بیست و نهم بهمن 1389 23:34 |


مدت هاست که دیگه با فرزام صحبت نکردم ، یعنی اصن دلم راضی ب این کار نمیشه ، هنوزم نمی تونم باور کنم که اون حرف زشت رو ب من گفته و . . . تماساش دیگه قطع شده بود از هر روز زنگ زدنش و التماس ماهک کردن که باهام صحبت کنه خسته شده بود .ولی اس ام اس هاش ب راه بود .گاهی اوقات با خوندنشون ی جوری دلم می گرفت ، دلم یمسوخت بهش ،میخواستم زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم .ولی هر دفعه پشیمون شدم .مرور رفتارای اخیرش و بخصوص همین حرفش اصن راضیم نمیکرد ب صحبت کردن .ناهار میخوردیم که بابا سراغشو گرفت که چه خبر و چی کار میکنه .ومن گفتم « هیچی ، منم مث شما بی خبرم » بعدم وقتی فهمید که اصن باهم تماسی نداشتیم و من جوابشو نمیدم ناراحت شد «چه معنی میده آدم اینقدر کینه ای باشه ؟ حالا ی حرفی گفت پشیمون شده دیگه هزار بارم که عذر خواهی کرد باز این بچه بازیا چیه راه میندازی .زنگ بزن همین الان صحبت کن باهاش » اعصابم خورد شده بودمن هی می گفتم نه و اون هی اصرار که همین الان زنگ بزن نیم زنی خودم تماس می گیرم .دیدم نه بابا ، بلند شدو رفت سراغ گوشی  گفتم « ب جون خودتون عمرا باهاش حرف بزنم اگه شما باهاش حرفی داری خودت میدونی ولی من اصلا صحبت نمی کنم » بابا ناراحت شد که « اصن درست آدم با شوهرش اینطور باشه تو فردا چطور میخوای زندگی کنی؟ » « چی چی رو میگین شوهر ؟! عقده کرده اشم خودم خبر ندارم ؟ بچه دارم ازش خودم نمیدونم ؟ من اینو اصن بعنوان همون نامزد هم قبولش ندارم هیچ تعهدی و حسی هم ندارم بهش اونوقت می یان اموزش شوهر داری ب من میدین ؟این الانش اینطوریه فردا تو زندگی دیگه چیا بار من میکنه ، ی لحظه هم با خودتون فکر کردین ؟ حالا چون عزیزتونه و فلان چشاتونو بستین کلن دیگه ، اگه علی آقا هم همین کارو میکرد اونوقتم باز ب ماهک میگفتین که آره فلان و بهمان ! نه دیگه دیدم اون روز واسه گریه ی خانم چطور بدون توضیح خواستن اجداد اون بدبخت رو آوردین جلو چشاش ! ولی ب من که میرسه . . . »بدجور عصبی شده بودم و تند تند زر میزدم .اصنم نفهمیدم که کی بابا رفته و من برا دیوار می گفتم اینارو واین بیشتر عصبیم کرد .حالا ماهک اومده بودکه سخت نگیر وهر چیزی رو خیلی بزرگش نکن !دیگه حوصله نداشتم بهش گفتم تنهام بذاره میخوام بخوابم .که نخوابیدم .ولی ی دوش آب سرد بعد مدتها آرومم کرد.میخواستم برم بیرون .اینبار دیگه میخواستم برم پیش بچه ها که ماهک گفت ترانه و بچه های مونا رو یکی دو ساعتی نیگه دارم تا اینا برن استخر ! دوست نداشتم ولی نشد نه بگم ! دوباره نشستم تو اتاقم و اینا رفتن .نگهداری سه تا بچه که یکی از یکی شرتر خیلی سخت بود. هر کاری میکردم ی جا باشن و از جلو چشمم دور نشن نمیشد یکی رو از رو تراس می یاوردم اینور .یکی رو که تو دستشویی گیر کرده بود .یکی هم همش بغلم که ی وقتی ب جایی و چیزی نخوره دردسر بشه واسم .اخرش خسته شدم چن تا کاغذ رو ب دراز چسبوندم بهم و بعدم رودیواراتاقم. مداد رنگی هم ریختم کنارشون و نشستم باهاشون ب نقاشی کردن .اینطوری دیگه ساکت شدن و منم نفهمیدم که چطور وقت گذشت !بابک همونطور رو پاهام سرشو گذاشته بود خوابش برده بودواون دوتای دیگه هنوز نقاشی میکردن .بغلش کردم که بذارمش رو تخت یهو از خودم بدم اومد که چرا ی ساعت پیش سر بچه ب این کوچیکی داد کشیدم که آب رو ریخته رو تختم ! بچه ها وقتی می خوابن چقدر آروم و دوست داشتنی میشن !

سه شنبه بیست و یکم دی 1389 20:13 |


ی دختری تازه اومده بود کلاس یوگا تقریبا یکی دو سال بزرگتر از من ، بعد قیافش خیلی واسم آشنا بود ، اونقدر آشنا که دوست داشتم برم بغلش بگیرم .هی نیگاش میکردم و  حافظمو بالا پایین میکردم که این کیه و کجا دیدمش !! آخرشم نفهمیدم .ولی این نگاه ها اونقدر سنگین بود که اون برگرده و بی مقدمه بهم بگه « چیه ؟ آدم ندیدی ؟ » اصن انتظار ی همچین برخوردی رو نداشتم .دختره ی احمق ! هیچی نگفتم و اونم رفت .ولی باز ی دقیقه بعد برگشت « ببین چشمات نچرخه هی روکمرو سینه ی من !! من خودم حالیمه چه مرگته . . . » یعنی شوکه شدم !!  این دیگه آخرش بود . اصن مونده بودم که این چرا اینطوریه ، این چه طرز رفتاره و . . . مشکل داشت روانی . فقط گفتم « برو تورو خدا اشتباه گرفتی ، خرم خودتی ، دیگه هم مزاحم من نشو آشغال » « من مزاحمم یا اون چشای دریده ات ؟ و .  . و . . . » دیگه کم مونده بود گریه ام بگیره شدیدا اینجور وقتا کم می یارم  و لال میشم همش ترس دارم از شنیدن حرفای زشت دیگه و نتونستن جواب دادن ! ازش دور شدم و سعی کردم اصن برخوردی بینمون نباشه نه نگاه نه حرف . . . ولی تا اخر تمرین همش اعصابم خورد بود از این رفتار و حرفاش .برگشتنی دوست داشتم برم پیش بچه ها تا کافه هم رفتم ولی باز حوصله نکردم باهاشون باشم .برگشتم و تموم خیابون شالیکوبی تا نهارخوران رو چندین بار و چندین بار بالا و پایین رفتم .اگه روز بود می رفتم جاده ساری شایدم تا خود دریا .ولی دیگه دیر شده بود و با تماس ماهک که نمی تونستن شیپی رو آروم کنن برگشتم . روناک با توپ زده بود حیوون رو اون هی زوزه می کشید .دیگه دیوونه شدم و همه ی عصبانیتمو سر اون بچه خالی کردم .اونم ویز ویزش بلند شدو رفت خونه خودشون .حالا نوبت ماهک بود که هی سرزنش کنه چرا با بچه اینطور رفتار کردم .همیشه گفته بودم و میدون که چقدر وابسته ی این حیوونم وچقدر اون وابسته ی منه .اون وقت بازم وقتی نیستم مواظب نیستن و هر غلطی که دلشون میخوادمی کنن « همینه که هست بچه تو هم می بود همین کارو میکردم .دفعه آخرش باشه که می یاد اذیت میکنه این حیوون زبون بسته رو » بعدم نشستم ب آروم کردن شیپی .نمیدونم توپ کجاش خورده بود و چه شدتی داشته ولی هر چی بود طفلی بدجور درد می کشید .آخرشم مجبور شدم بهش قرص بدم بخوره تا خواب بیفته .

دوشنبه بیستم دی 1389 23:10 |



عصر با ماهک رفتیم خرید ،  مونا هم قبلش بهش سفارش کرده بود اگه رفتیم مغازه ی زهره خانم واسش فلان سایزو رنگ رو بگیره از فلان مدلش ، اینا رو وقتی ماهک گفت ، یاد اون کار چن وقت پیش مونا افتادم که واسم سوت.ین گرفته بود از این مدل اسفنجیا که ب هیچ عنوان استفاده نمیکنم و سایزشم خیلی بزرگتر بود و بعدم که اون تیکه انداختنش و حرص دراوردن من . الان دیگه بهترین فرصت بود برا تلافی . راضی کردن ماهک خیلی سخت بود همش غر میزد و می گفت نه ، ولی از بس گفتم و گفتم تا راضی شد و اینکه ب مونا بگه وقتی رفته بوده ترانه رو بره برا دستشویی من تو همون لحظه خرید کردم و اصن فکر نمیکرده اینطور بشه . چن وقت پیش بود که مونا می گفت آره اتابک فلان مدل رو خیلی دوست داره و هی بهم میگه ی بار از اینا بگیر بپوش ببینم چطوری میشی و اینا . اون روز خیلی خندیدیم . خیلی هم چیز خاصی نبود و نیست ولی نمیدونم چرا زنای ایرانی این مدل لباس زیرو خیلی دوست ندارن و یکی مث مونا میگه اینا ب درد روسپیا میخوره !ب هر حال زهر خانم که نداشت و آدرس یکی دیگه رو داد تا از اونجا تهیه کنیم .و بالاخره تونستم بگیرمش .تو راه ماهک میگفت« ب من هیچ ربطی نداره ها ! خودت میدونی و مونا ! اصن حیف پول که ب این بدی اخه ب چه دردش میخوره !. . . » « ب درد شوهرش که میخوره » و تموم راه ب خنده و تصور کردن مونا تو این لباس گذشت .وقتی بهش دادم تا چشمش افتاد مث آتیش شد ! اونقدر حرصش گرفته بود و عصبی شده بود که رنگ صورتش هم تغییر کرده بود و من خیلی خیلی لذت بردم .همش دادو بیداد میکرد که «این آشغالا چیه گرفتی برا من ، استریپ تیز کنم با این برا داداشت ؟ » من ترکیده بودم از خنده و ماهک هم خیلی ب شدت خودشو کنترل میکرد .ولی ول کن نبود هی فحش بارم کرد و هی چرت گفت .آخرش عصبی شدم « مگه خودت نمی گفتی اتابک خیلی دوست داره برا ی بارم شده ی همچین چیزی رو بپوشی ؟ اصن درسته که برا ی تیکه لباس آدم شوهرشو تو حسرت بذاره ؟ ب تو هم میگن زن ؟ هی میگی مال روسپیاست و فلان ، ببین روسپیگری که ب خوابیدن بغل هر بنی بشر نیست ! رو سپیگری هزار تا معنی دیگه هم داره !زنی که نتونه تو اتاق خواب خودش برا شوهر خودش روسپیگری کنه بدرد جرز لای دیوار میخوره ! اصن همون بهتر که رو سرش هوو بیاد » دیگه آتیش گرفت حسابی افتاد دنبالم و با هر چی دستش می یومد سعی میکرد بزنه و من هر چند دردم اومده بود و لی شیرینی این لذت بیشتر بود اینکه بالاخره تلافی کردم . تو همین گیرو دارو بودیم که اتابک هم اومد .مونا سریع لباسو جمع کرد و رو ب من «خفه میشیا فهمیدی ؟ »ولی نمیشد خفه شد ، خیلی کم از این فرصتا نصیبم میشه که بخوام مونا رو اذیت کنم و اینکه شاید مونا اصن اونو ب اتابک نشون نده همین باعث شد بهش بگم « من امروز رفتم خرید برا مونا ی لباس گرفتم شد شونزده تومن ! پول کم دارم تا بابا پول توجیبمو بده ، اگه الان بدی بهم ممنون میشم » اصن بحث پولش نبود ، فقط اینکه اتابک کنجکاو بشه که چی خریدیم وبره سراغ مونا و قطعا تا نمی فهمید ساکت نمی موند. اونم همونجا پولو بهم برگردوند ومن تا صدا مونا در بیاد دیگه سریع اومدم پایین .ماهک که برگشت وحشتناک ب خنده افتاده بود. ی دل سیر ب مونا وتصور امشبش خندیدیم .یهو ماهک گفت « از شوخی گذشته تو حاضری ی همچین لباسی رو بپوشی با اون همه گیره و جینگولک بازیاش ؟!! » « خب نه ! اصن خوشم نمی یاد » « اگه شوهرت خواست چی ؟! این حرفایی که ب مونا گفتی چی ؟ »  « همین !اگه اون بخواد چرا نپوشم !چرا باید ی همچین لذت ساده ای رو آدم از شوهرش دریغ کنه !پوشش هر روزه نیست که سختم باشه » ماهک ی کم من و من کرد و بعدم گفت « علی هم ی چن باری خیلی اصرار ب پوشیدن اینا داشت ولی هیچ وقت دوست نداشتم و خوشمم نیومد !» و رفت !یادمه همیشه مامان می گفت خیلی بیشتر هم ب ماهک میگفت « که بعضی از خواسته ها و لذت های کوچیکه که برآورده نکردنشون در عین تونستن باعث سردی بین زن و شوهر میشه ! ی زن همیشه در عین اینکه باید حواسش ب زندگی باشه ی همچین چیزای کوچیک رو هم باید دقت کنه !زن باید تو اتاق خواب خودش روسپی باشه و بیرون از اون ی مادر و ی همسر خوب و . . . » همه ی این حرفا تو ذهنم  رژه می رفتن .یقینا اگه مامان امروز بود دوباره اینارو می گفت ب مونا ، ب ماهک ، و همینطور من !

یکشنبه نوزدهم دی 1389 21:9 |


بعدناهار بود میخواستم برم بیرون که مهمون اومد ، مادر شوهر ماهک بود ، دیگه نشد برم بعد عمری اومده بود خونمون زشت بود من بذارم برم .دوروز پیش که بابا و علی آقا تلفنی بحثشون شده بود و همش و همشم باعثش گریه های ماهک بود که بابا رو تحریک کرد و ب علی آقا توپید و تهدید که آره طلاق دخترمو می گیرم و اینا .هر چند حتی خود بابا هم بعدش پشیمون شداز نوع حرف زدنش و چیزایی که بار علی آقا کرده بود ولی اصن فک نمیکرد که اون اینقدر حرف بابا رو جدی بگیره که دست ب دامن مادرش بشه تا بیاد عذرخواهی . . .حالا اون اومده بود ب بابا می گفت که اجازه بده ماهک برگرده اسپانیا ، پسرش  دلتنگه و از رو دلتنگی ی چیزی گفته باید درکش کنیم و اینا . . . منکه ترکیده بودم از خنده ! رفتم اتاقم و چن مین بعد باباهم اومد « این خانواده چقدر جدی گرفتن !!من با این خانم چطور باید صحبت کنم حالا ؟ » بعدم خنده اش بلند شد .بابا هیچی بهش نمی گفت غیر اینکه موضوع خاصی نبوده و گریه ی ماهک ناراحتش کرده که مجبور شده عکس العمل نشون بده .ولی مث اینکه مادر شوهر ماهک راضی نمیشد تا بله رو از زبون بابا بگیره .آخرشم زنگ زد شوهرش و یکی از پسراش اومدن ، شام رو هم موندن.بعد مدتها مجبور شدم بلند شم و برم آشپزخونه تن ب کار بدم .با اینکه مثلا تقسیم کار کرده بودم با ماهک ولی خب همه کارا رو میکرداون و منم از خدا خواسته دست ب چیزی نمیزدم.حالا برا شام هی می یومد که« ژامی خورشتش کم نمک باشه برا پدر شوهرم خوب نیست ، برادر شوهرم سالاد فلان رو خیلی دوس داره اینم زحمتشو بکش ، ماهی رو گذاشتم فر مواظب باش خیلی پخته نشه مادر شوهرم آبدار دوست داره . . . » دوست داشتم داد بکشم سرش و بندازمش بیرون ، ولی همش گفتم چشم .بالاخره بابا رو راضی کردن که اجازه بده ماهک برگرده .بابا هم گفت خودشم تو همین فکر و در اولین فرصت که وقت پیدا کنه می برتش .اینجا بود که برادر شوهره فورا گفت « شما چرا بیفتین تو زحمت من خودم میرم دنبال بلیط و تو همین یکی دو هفته می برمش ! » بالاخره تصمیم گرفتن ماهک تا یکی دو هفته ی دیگه همراه برادر شوهرش برگرده اسپانیا .اونا که رفتن ماهک نشست ب گریه کردن ! همش می گفت « من برم شماها چی کار می کنین ، کی ب بابا برسه و . . . » ی جورایی راست می گفت این مدتی که اینجا بود خیلی نبودن مامان رو حس نمیکردم ، همون اخلاقای مامان رو داشت در برابر من و بابا ، خیلی بهمون میرسید و خیلی مواظب همه چیز بود ، حالا که میخواد و باید بره ی غم بدی دلمو چنگ میندازه ، ی وقتایی که از گیر دادنش ناراحت میشدم و عصبی دوست داشتم هر چی زودتر برگرده ولی ته دلم اینو نمیخواد ، دلم میخواد همینجا کنارمون باشه .بابا هم که مث همیشه هیچ وقت تحمل گریه های ماهک رو نداره بغل گرفتش و نشست ب دلداری دادن !همش اینجور وقتا حسادتم میشه ، خیلی هم حسادتم میشه و با همه ی سعیم که اینونشون ندم نمیشه ، ی حرکتی ، ی حرفی تا اینکه اونارو از هم جدا کنه و من خیالم راحت بشه . . . بغل مامان رو فقط واسه خودم میخواستم ، حتی ی وقتایی که سیا برمیگشت اینجا و مامان بغل می گرفتش و می بوسید اگه ی کم ، ی کم طولانی تر میشد و من ی چیزی باز ته دلم مور مور میکرد ! دوست نداشتم !!وحالا هم بابا ! حالا تنها اینو دارم، اصلنم دلم نمیخواد بودنشو با کسی شریک بشم حتی ماهک ، ولی بابا مامان نیست که اینجور وقتا منو هم بغل بگیره و مزه پرونی تا دل هر دو طرف رو ب دست بیاره ، بابا ، باباست وقتی حرکتی ازم ببینه بیشتر کاری میکنه تا حرص بندازه ب جونم ، میدونه دلم چی میخواد  ولی لذت می بره از حسادت من !.از فرهاد ایمیل داشتم از خودش نوشته بود و اینکه حالش خوبه و خیلی هم راضیه از وضعیتش بعلاوه چن تا عکس ! نمیدونم برا بقیه بچه ها هم ایمیل میزنه یا نه !فقط میدونم با محسن تلفنی در ارتباطه .همه دارن یکی یکی میرن ، هر کی ی گوشه ، هر جا باشه فقط اینجا نباشه ! مرسده دو هفته پیش بود با خانوادش رفت نروژ، امیر هم میخواد از طریق مامانش اقامت بگیره برا فرانسه و این وسط پریساست که خیلی راضی نیست ولی بدش هم نمی یاد ، و بابا ! ی ماهی میشه که ب سرش زده ایران دیگه جای زندگی نیست ! البته قبل تر از اینهام اینو می گفت از سالها پیش ولی هیچ وقت نتونست مامان رو راضی کنه، حالا هم بزرگترین مانع از سر راهش برداشته شده و یا بهتره بگم بهترین بهانه برای نموندن رو داره ! همه راضین ! ماهک از خداشه که ما هم بریم و چه بهتر که پیش اونا باشیم .سیا هم بدش نمی یاد و مخالفتی هم نداره ، و من ، منم که مهم نیستم ، نه من حتی سیا هم مهم نیست وقتی بابا تصمیمی بگیره  خیلی ب نظر بقیه اهمیت نمیده ب قول خودش صلاح همه رو میخواد ، خوب که فکر میکنم می بینم دلم نمیخواد برم جایی غیر اینجا ، همینجا رو دوست دارم حتی همین شهر کوچیک رو ، هنوز که در حد حرفه و خیلی جدی نشده ، اگرم شد که دیگه کاریش نمیشه کرد .

جمعه هفدهم دی 1389 22:48 |


از دیشب قهرم مثلا باهاشون هم بابا هم ماهک ، بابا می یاد دلجویی و هی میگه « اینکه قهر کردن نداره ی قرار دوباره بذار برا امشب با دوستات ، اصن هر کسی رو هم که میخوای دعوت کن ، خودمم می یام که خیالم از بابت اونجا راحت باشه» من هیچی نمی گفتم و باز دوباره « اصن شمارشونو بده خودم تماس میگیرم باهاشون تک تک عذرخواهی میکنم خوبه ؟! » دیگه نتونستم ساکت بمونم « خب شما بیای با ما چی کار آخه ؟! هیچ کدوم از پسرا نیستن حتی محسنم نمی یاد اونوقت من کجای دلم بذارم شما رو ؟ ما فقط میخواستیم دور هم باشیم ، تنها باشیم . . . » « آهان از اون مدل تنها بودنا خب باشه اصن برا جمعه ناهار دعوتشون کن ،ما هم نمی یایم که خلوتتون بهم نخوره ، ولی یادت باشه مم بعد ب هیچ عنوان قرار هیچ برنامه ای رو تو باغ برا شب نذاری » . واسه رفتن رو مزار مامانم منتظر ماهک و بابا نشدم و خودم زودتر رفتم.تنها بودم و نشستم  ی گوشه و از پنجره مردم نیگا میکردم که تند تند می رفتن رو خاک عزیزاشون ، دلم یهو هوای مهرداد رو کرد اینکه برم اون دور بایستم و ب اون گور که ی روزی مال اون بود نیگا کنم و . . . بلند شدم که برم یهو دایی و خاله اومدن ، ی جوری لرز گرفت منو ، ترس بدی ریخت یهو تو دلم ، اونقدر دلچرکین بودم ازش که حتی سلام هم ندادم و اونم ی نیگاهم بهم ننداخت .با خاله نشستن کنار مزار و دو دقیقه بعد یهو هق هق دایی بلند شد .بدجورم گریه میکرد اونقدر که دلم ریش ریش شد ،  یهو دلم خواست بغلش بگیرم .رفتم کنارش شونه هاشو بغل گرفتم ولی با دست پسم زد ، دلم شکست خیلی ،یاد روزی افتادم که پشت در غسالخونه زار میزدم و دایی محکم بغلم گرفته بود و نمیذاشت برم داخل ! یاد حرفاش و گریه هاش ! همون بغلش . . . حالا داشت همون بغل رو ازم دریغ میکرد !دیگه توان برگشتن سرجام رو هم نداشتم ، ی جوری بود اون لحظه و اون پس زدنش ! خاله گیسو که همه چی رو دید بهش گفت « حمید ! این بچه ی گلی ِ ها ، نذار تنش تو گور بلرزه با صغیرش اینطور نکن داداش من » با حرفای خاله گیسو یهو دایی ساکت شد و نیگاهش  افتاد تو چشام .هر دومون داشتیم گریه میکردیم من بی صدا و اون هنوز هق هق داشت .اونقدر نیگاهش آروم و مهربون شده بود که من باز ب خودم جرات دادم برم طرفش و اینبار اون بغلم کنه . مزخرفه ولی ی لحظه حس کردم تو بغل مامانمم ، بوی اونو میداد !خاله گیسو هم خودشو چسبوند ب ما . . . همین بغل و همین مهربونی فقط لازم بود تا همه ی بدی های دایی رو از ذهنم پاک کنم ، سیلی هایی که ازش خوردم و توهینایی که ب بابا میکرد همشونو ریختم دور !هر دومون گریه میکردیم ولی یقین داشتم در کنار این گریه آرامش قشنگی مث من تو دل دایی هست !همون یکی دو تا بوسه اش اینو ثابت میکرد .و من چقدر دوست داشتم لحظه ها کش بیاد و تموم نشه بغلش . . . با اومدن ماهک و بابا بود که ما از هم جدا شدیم .نگاه تعجب بابا ازم برداشته نمیشد .و بعد چن دقیقه من ب بهونه ی انجمن رفتن ازشون خداحافظی کردم و رفتم بیرون .آروم شده بودم خیلی. . . با اینکه میخواستم برم انجمن ولی بازم حوصله نکردم ، برگشتم خونه . شب رو هم ب اصرار بابا بالاخره رفتیم باغ ولی دیگه به بچه هارو دعوت نکردم .خودمون بودیم تنها .شب خوبی میشد اگه بازم ماهک لوس بازی در نمی یاورد واصرار نمیکرد که برگردیم خونه .خانم خوشش نمی یاد رو زمین بخوابه .هی هر چیزی رو بهونه میکرد برا نموندن .و بالاخره بابام تسلیم شد و برگشتیم .

پنجشنبه شانزدهم دی 1389 23:7 |


قرار بود با آیلین ،مریم و لیدا و یکی از دوستای لیدا بریم باغ ،اولش قرار ب ناهار بود ولی هیچ کدوم نتونستن هماهنگ کنن و گفتیم شب ، با اینکه میدونستم بابا نمیذاره شب برم بیرون اونم باغ ! ولی قبول کردم و بعدم نشستم زیر گوش ماهک ویز ویز که اگه تو هم باشی بابا چیزی نمیگه ،با مریم آشنا میشی و اینا و . .  . ب هر حال اونم بدش نیومد و قرار ب رفتن شد .آماده شده بودم و منتظر که ماهک ترانه رو هم حاضرش کنه ، یهو نظرش برگشت که وای بچم داره سرفه میکنه و هوای باغ واسش اصن خوب نیست !! گفتم خب مهم نیست که ی سرفه ی کوچیکه  بعدشم نمیخوایم بیرون سگ لرزه بزنیم که میرم داخل خونه باغ ، آتیشم روشن می کنیم . . . ولی نه ! خانم مهر مادریش قلمبه شده بود و دیگه راضی ب اومدن نشد ! اومدن و موندنش مهم نبود مهم این بود که بابا هم دید ماهک دیگه نمی یاد گفتش منم نمیخواد برم !! اعصابم ب شدت تحریک شده بود « چه ربطی داره خب ؟! بابا من مهمون دارم از اولم ب خودتون گفتم حالا اونا همشون منتظرن برم چی بگم بهشون ؟ » یکی من بگو یکی بابا در نهایتم وقتی داشت می رفت بیرون « هزار دفعه گفتم شب نمیخواد باغ باشی بدون اینکه ی بزرگتر باهاتون باشه ، چه تضمینی هست ب باغ های اطراف و آدمای مستی که می یان ؟ ی وقتی نبینم پاشی بریا ! » دیگه نمیدونستم چی کار کنم چی ب بچه ها بگم ، فقط رفتم ولو شدم تو اتاقمو صدا موزیکو بلند کردم اونقدر بلند که ماهک اعصابش خورد بشه و بیاد ازم بخواد که کمش کنم .که نکردم « اگه خودت جای من بودی چی ؟ الان چی کار میکردی وقتی اینطور پیش دوستات ضایع میشی و از خجالت جواب دادن بهشون مجبوری گوشیتو خاموش کنی ، وقتایی که میری بغل بابا می گیری میخوابی که عین خیالت نیست بچه ات کجا افتاده و خوابیده یا نه حالا همین الان یهو حس مادریت فوران زد ترس داری مریض بشه ؟ مگه میریم قطب دو تا تیکه بیشتر تنش کن خب . . . » اون هی موزیکو کم میکرد و من هی میرفتم بلندش میکردم ، دیگه کوتاه اومد « نمی فهمی که این بچه اگه ی چیزیش بشه اونوقت من جواب شوهرمو چی بدم ؟ نمیگه چرا مواظب نبودی و . . . » هی شوهرم ، شوهرم برا من راه انداخته بود عصبی شدم « همچین میگی شوهرم انگار کیه ! مگه بچه فقط مال اونه ! مگه چش شده این بچه رو یا قراره چی بشه که اینطور داری رو اعصاب من میری  ، همین شوهرت که دو ساعت پیش اشکتو درآورد دیگه نه ؟! اصن دیگه برام مهم نیس که بابا اجازه نمیداد برم ، فعلا این کار تو رو اعصابمه تو بودی که خرابش کردی » ماهک رفت و من بدتر موزیکو بردم بالا .خودم سرسام گرفته بودما ولی برا عصبی کردنش هر کاری دوست داشتم بکنم .ی وقتی دیدم هیچ صدایی نمی یاد .بچشو برداشته بود و رفته بود پیش مونا .من خرم ی ساعت داشتم اون صدای وحشتناک رو تحمل میکردم !.حوصله هیچ کدومشونو نداشتم نه بابا نه ماهک ، بخصوص اون بچه اش ! بعد تماس مریم گوشی رو خاموش کردم که هی مجبور نشم جواب بدم ب یکی یکی شون و عذرخواهی کنم ولی زنگ میزدن خونه و من بی نهایت دیوونه میشدم .پریز تلفن رو هم کشیدم و گرفتم خوابیدم .

چهارشنبه پانزدهم دی 1389 22:27 |

 

دیشب مهرانه خانم تماس گرفت و برا امروز ساعت یک گفت که می تونم برم زایشگاه ! از خیلی قبل تر ها شاید شش هفت ماه پیش بهم قول داده بود سر یکی از زایمانها منو ببره تا ببینم ،  خیلی دلم میخواست ببینم این بچه چطور دنیا می یاد و اصن اون لحظه چطوریه ! دو ساعت اخرو نموندم دانشگاه و رفتم خونه لباس عوض کردن و سریع برگشتم زایشگاه ! ی نیم ساعتی هم معطل شدم و اجازه ورود نمی دادن بهم .تا اینکه بالاخره تونستم برم تو .تا وقتی که وارد قسمت زایمان و اتاق عمل نشده بودم همه چی عادی بود مث همه جاهای دیگه ولی از اون ب بعد  وحشتناک بود  صدای گریه و جیغ و داد بعضی زنا دل آدمو ریش میکرد  ، بهم روپوش دادن و منم همراه مهرانه خانم رفتم تو اتاق زایمان ، ی زن جوونی بود شاید هم سن و سال من یا یکی دو سال بزرگتر  این چنان داد می کشید و گریه میکرد که من دلم میخواست بغلش کنم و دلداریش بدم  ی جورایی هم ترس برداشته بود منو انگار من بودم که قراره زایمان کنم ، از قرار معلوم زایمانشم  سخت بود همه بخصوص مهرانه خانم  ب استرس افتاده بودن و هی عرق از سرو روشون می ریخت  ،غیر از مهرانه خانم سه دختر دانشجو هم بودن که ب قول خودشون باید شصت تا زایمان رو بگذرونن تا قبولی بگیرن .اینا وظیفشون کمک ب زایو بود ولی دریغ از کمک !زن بدبخت دردمی کشید بعد مهرانه خانم هی بلند بلند دادو هوار میکرد که « چه مرگته ؟ ب جا زر زدن ی کم زور بزن بچه داره خفه میشه . . .و . . . » و گاها فحشای ناجوری که من از شنیدنشون تا گوشام سرخ میشد یکی از این کاراموزا باید شکم اون زن رو فشار میداد تا ب زایمانش کمک کنه بعد هی مهرانه خانوم داد می کشید سرش که « چلاقی مگه ؟ نون نخوردی تو ؟! این بچه مرد ، محکمتر فشار بده !!! » آخرشم راضی نشد و با پشت آرنج محکم کوبید تو پهلو دختره و زدش کنا ر بعدم از یکی دیگه خواست تا این کارو انجام بده !!! شوکه شده بودم همش ب این فکر میکردم که این زن تو این لحظه نیاز داره ب آرامش ، ب محبت یکی که دستشو بگیره و با صدای آروم بهش دلداری بده !!! نه اینکه تو اون وضعیت که شدید ترین دردا رو داره تحمل میکنه اینطور باهاش برخورد بشه !الان می فهمم که چرا تو بعضی از کشورای اروپایی وقت زایمان باید شوهر زن هم کنارش باشه ! واسه همون قوت قلبه همون آرامش !!اونوقت اینجا . . . لحظه های آخر بود که بچه داشت دنیا می یومد  یعنی من فقط دیدم مهرانه خانم سر بچه رو دست گرفته و رو بقیه هوار میکشه و . . . دیگه هم نفهمیدم چی شد ! وقتی ب هوش اومدم تو بخش بودم و زیر سرم ، نیم ساعت بعد مهرانه خانم اومد پیشم و هر هر خنده « من می گفتم تحملش در تو نیست ولی فکر نمیکردم تا این حد ! » اون خانم هم زایمان کردو بچه اش ی پسر بود ، ی  حسرت بدی افتاد ب دلم اینکه چقدر انتظار کشیدم تا ی همچین لحظه ای رو ببینم و اینکه حتی دوربین هم برده بودم تا مثلا از بچه عکس بگیرم ولی نشد ،بعدم با تماس مهرانه خانوم ماهک اومد دنبالم و برگشتیم خونه ، حالم خوب بود و میخواستم برم برا کلاس سه تارم ولی ماهک نمیذاشت و هی اصرار که بهتره بمونی خونه امروز .اینجور وقتاست که مونا دهنش باز میشه « ماهک جان چشه مگه این ؟ رفته ی زایمانو تماشا کرده خودش که نزاییده می ترسی چله بیفته روش !» دیگه اون نشست ب هر هر کردن و تیکه انداختن و من اصن هواسم بهشون و حرفاشون نبودکه حالا رسیده بود ب تعریف کردن زایمانهای خودشون و ماجرایی که داشتن . . . رسما از بچه دار شدن پشیمون شدم با اون چیزی که من دیدم بهشون گفتم « من اگه ازدواج کنم و بخوام بچه داربشم حتما میرم سزارین، مگر اینکه بذارن شوهرمم کنارم باشه در اونصورت طبیعی زایمان میکنم » « اینجا که عمرا بذارن شوهرت ور دلت بمونه همون سزارین خوبه یعنی برا یکی مث تو که تا تقی ب توقی میخوره تموم بندبندش از هم باز میشه و نالت چهل تا همسایه رو نصفه شبی میکشونه تو کوچه همون سزارین خوبه ، خیلی خوبه ، خرج ترمیم و اینام رو دست شوهرت نمیذاری » اینارو مونا گفت و بازم پهن شد رو زمین بلند بلند خندیدن یعنی حرص خوردم ، حرص خوردم ولی هیچ جوابی تو ذهنم نبود که بهش بدم ، کم آورده بودم ، وقتیم کم بیارم فقط زدنه که شاید آرومم کنه اونقدر با مشت کوبیدمش که دلم خنک بشه داشت میشد بخصوص که دردش اومده بود و خنده هاش قطع شده بود ولی ماهک نذاشت بیشتر از این لذت شیرینیشو مزه مزه کنم کشید کنار منو وداد و هوار که « سگ شدی باز ! برو اصن گمشو بیرون ، کجا میخواستی بری ها ؟ » و رفتم آموزشگاه تا تو حیاطم صدا مونا می یومد که باز دوباره می خندیدو هی تیکه بارم میکرد ! اعصاب خوردی که از رفتار مونا داشتم نتونست تحمل کنه لوس بازی های  اون مردک رو ! هی که چیزی ازش می پرسیدم جواب دادنش با اون لحن آزارم میداد ، وقتی می یومد برفرض کمکم کنه هی خودم و جمع و جور میکردم که کوچکترین تماسی رو باهاش نداشته باشم ، البته رفتار عادی و شاید ب قول بابا پدرانه ی فخار باعث شده بود فک کنم الانه که اینم دستمو بگیره ، الانه که از پشت سر خم شه رو من و سرش بچسبه ب گوشم و بخواد سه تارو تو دستم جا ب جا کنه . . . همش توهم بود و همین توهم بود که وقتی اون می یومد کنارم لرز می گرفت منو و سعی میکردم حتی لبه مانتومم ب لباسش برخوردی نداشته باشه . . .  این جیگر ، جیگر گفتنش رو اعصابم بود بدجورم بود ، دیگه نتونستم تحمل کنم « میشه اینطوری با من صحبت نکنین ؟ من ب شدت متنفرم از این لحن و این کلمه » اولش ی کم جا خورد ولی بدون مکثی سریع  بازم با همون لحن مزخرفش گفت «  جیگر ب این لذیذی چرا بدت بیاد دختر !ولی باشه فدات شم نمی گم » و رفت ولی بعد چن دقیقه دوباره روشو برگردوند طرفم « سروشی دیگه نه ؟ اون جیگرکی نبش خیام رو می شناسی ، محاله نرفته باشی تا حالا اونجا ! محشره خیلی . . . » هی حرص مینداخت ب جونم حالا مثلا ب من نمی گفت این کلمه رو ولی با راحله و علی که صحبت میکرد غلیظ تر تکرار میکرد و لا ب لاشم هی زیر چشمی نیگام میکرد بعدم رو ب علی « علی تو چی ؟! تو هم از جیگر بدت می یاد  ؟ » و این پسرک که هنوز صداشم حتی دورگه نشده « نه آقا آدم با دو تا جیگر تو ی کلاس باشه و بدش بیاد ؟» هیچی دیگه آین آخر لوس بازی و توهین بود .همونجا وسایلمو جمع کردم و گفتم « من دیگه تحمل شما و این شاگرد بیشعورتونو ندارم .تا همینجا بسمه .با فخار هم خودم صحبت میکنم شما ی وقتی فکرش اذیتتون نکنه » دیگه ام منتظر نموندم که حرفی ازش بشونم و یا ببینم عکس العملش چیه . همش مقصر خودمم ، که هی ب بابا اصرار میکردم این آقا رو قبول کنه  حالام نمیدونم چطور بهش بگم !!ولی هر طور بود گفتم آخر ،فک میکردم عصبی بشه که نشد فقط گفت « من از اولم راضی نبودم ولی کو گوش شنوا ؟! حالا رسیدی ب حرف من ؟ دیگه مهم نیست . زنگ میزنم فخار تا اولین وقت خالیشو برا تو بذاره . . . » همین .و من ی نفس راحت کشیدم ، قبلش خودمو آماده کرده بودم برا عصبانیت و دادو هوارش ، و چقدر که خیالم راحت شد .

شنبه یازدهم دی 1389 22:35 |



دیروز و دیشب از شدت کمر درد دیگه نا واسم نموند از بس سرو صدا کردم و گریه که ماهک اعصابش خورد شده بود و آخرش با بابا تماس گرفت که بیاد خونه !مونام همش می گفت که دارم ادا در می یارم و خیلی بزرگش می کنم ولی واقعا اینطور نبود حالا هر چند من اصن تحمل کوچیکترین درد رو ندارم و فورا صدام میره بالا ولی دیگه تو این مورد اینطوری نیست واقعا داشتم زجر می کشیدم و نمی تونستم بیصدا تحمل کنم  حتما باید زار میزدم و درو دیوارو فحش میدادم دیگه اونقدر روم ب مونا و ماهک باز شده که هر چی دلم میخواست می گفتم ، مونا که ب قهقه می یفتاد ولی ماهک تحملش نبود و بدون توجه ب حالم می یومد ی نیشگون می گرفت یا ی سیلی می چسبوند که مودب باش .با اومدن بابا رفتیم درمانگاه دیگه خودمونم میدونستیم که کاری از اونام بر نمی یاد و فقط ی مسکن قوی زدن که من تا خونه رسیدم خوابم برد !شب رو که چیزی نفهمیدم ولی صبح باز با کمر درد از خواب بیدار شدم و مث همه ی این وقتا بابا کنارم دراز کشیده بود دوست داشتم برگردم تو بغلش و دوباره بخوابم ولی بازم کمرم دردداشت و نتونستم بچرخم و همونطور توهمون حالت گریه ام گرفت !بعد صبحانه بابا از یکی از دکترا وقت گرفته بود برا عصر ، داشت منو متقاعد میکرد که مرد بودنش دلیل درستی نیست واسه نرفتن و معاینه نشدن ! من اصن نمی تونم تحمل کنم پزشک مرد رو اونم تو ی همچین زمینه ای ، قبلا ی بار با مونا و ب اصرار رفته بودم پیش یکیششون ولی زاضیم نمیکنه ، کلن ب قول مامان هم ی پزشک متخصص زنان که زن باشه می فهمه چی میگی خودش همه ی این مشکلات رو تجربه کرده حالا هر کسی ب شدت حالات روحی و وضعیت جسمانیش ، نکرده باشه هم خیلی خوب حس میکنه و می فهمه که داری از چه دردی صحبت می کنی از . . . ولی پزشک مرد اخه من چطور باید براش توضیح بدم که آره تو این حالت ی همچین حالتی بهم دست میده ؟!! و یا دردش تا کجای مغز استخونم تیر میکشه ؟!! اون همه چی رو تیوری میدونه و نهایت تجربه های که تو مدت طبابتش کسب کرد ولی نفهمیده و حس نکرده !! نمیدونم ، ولی اصن نمی تونم اینارو قبول کنم !اما نمیشد با بابا هم مخالفت کرد ب هر دری میزنه و ب هر پزشکی که اسم و رسمی داشته باشه سر میزنه تا شاید مگر من وضعیتم بهتر بشه .بهتر از دیروز بودم و وقت ناهار دوش گرفتم که خیلی آرومم کرد حین ناهار بود که ماهک ب صدا تلفن بلند شد و بعد پچ پچش شروع شد وقت دیگه میشد تا سر از کارش در نمی یاوردم نمی تونستم غذامو بخورم و لی بی حالی و گشنگی مجال ی همچین کاری رو بهم نمیداد با اینهمه نمی تونستم چشم ازش بردارم کنجکاوی داشت اذیتم میکرد که این کیه که اون اینطور باهاش صحبت میکنه ، معمولا علی آقا که تماس می گیره راحت حرف میزنه و حضور ماها هم واسش مهم نیست پس اینبار جا تعجب داشت که گوشی رو برداره و ببره تو اتاق خودش .وقتی هم برگشت سر میز چیزی نگفت و اصولن باباهم چیزی نمی پرسه ولی من بدجور دلم میخواست بدونم کی بوده و چی گفتن که اینم نیم ساعت بیشتر طول نکشید و با ورود خاله گیسو دایی احمد متوجه همه چیز شدم ! اومده بودن پا درمیونی که بابااز شکایتش صرف نظر کنه و رضایت بده ، درست نیست روابط فامیلی ب اینجور جاها کشیده بشه و اینا . . . منکه ضعف داشتم و خیلی ننشستم پیششون و رفتم اتاقم ولو شدم علاقه ای هم ب بودن نداشتم و مهم نبود بابا بالاخره رضایت میده و از دایی میگذره یا نه .که انگار کوتاه اومد و این منت رو هم رو سر خاله گیسو گذاشت ، ولی خب اصن راضی ب رضایت بابا نبودم اینکه بابا رضایت بده یا نه ب کنار ولی من چی !یکیشون اومد از من دلجویی کنه ؟ اینکه اون آبرو ریزی رو راه انداخت هم ب کنار میگم مهم نیست ولی اینکه زنگ بزنه ب عمو و خانوادش هی از من چرت بگه چی ؟ اصن اینم هیچ لکنت من چی ؟! هیچ گفتن چرا باز این اینطوری شده حرف زدنش ؟ . . . اونا که رفتن ماهم رفتیم مطب دکتر ! کلی استرس داشتم و اعتماد ب نفسمو از دست داده بودم ، دکتر ی آقایی بود حدودا شصت ساله و موهاش یک دست سفید تهرانی بود معمولا در هفته دو سه روز رو می یومد اینجا .منکه لال بودم و اگر چیزی ازم پرسیده نمیشد جواب نمیدادم و ب جاش این بابا بود که همه چیزو توضیح داد ، اونم ی نیگاهی ب جواب آزمایشها و سونوگرافی های متعددی که رفته بودم انداخت و اینکه فقط باید معاینه داخلی کنه تا بفهمه چیه که هیچ کدوم از اون آزمایشا اینو نشون ندادن !ولی باز برا اطمینان خودش گفت بهتره برم سونوگرافی و بعد اون تشخیص میده که معاینه کنه یا نه .بابا می گفت اگه احتمال ب این کار می بینه خب همین کارو الان انجام بده و اینقدر اینور اونور مارو پاس نده ، اونم گفت « من که مشکلی ندارم برا دخترت میگم که اذیت نشه ، اولن ایشون که ازدواج نکرده و دوم اینکه طبعا سابقه زایمان هم نداشته بنابراین واسش خوب نیست ، یعنی تحملش سخته پس بهتره این کارو انجام بدین بعد . . . » که اینجا بابای گفت « اگه منظورتون از ازدواج ، بکارت  هستش هیچ مشکلی نیست من فقط میخوام این دیگه دردش تموم بشه و اینقدر زجر نکشه » یومد دکتره هم خندش گرفته بود « نه ! منظور من این نیست بر فرض هم که شما با ی همچین تابویی مشکلی نداشته باشین و یا اصن دخترتون س . ک. س هم داشته باشه ، ولی مجرده دیگه نیست ؟ هر روزه که س . ک . س نداشته و نداره که نه ؟! زایمانم جا خودش. . . من بحثم این دو تا مورد نیست ، واسه عوارض احتمالیش میگم و تحمل دخترت والا حرفی نیست ، اما بهتره اول این دو تا آزمایش رو بدین تا بعد  » دیگه نفهمیدم چی گفتن . . . از بس سرخ شده بودم نفسم بالا نمی یومد سرم پایین بود ، نیگا بهشون نمیکردم و خدا خدا میکردم که زود تموم بشه و بریم بیرون  .ولی خب الان که فکر میکنم می بینم چه کاریه مگه مغز خر خوردم که اگه قرار ب معاینه باشه برم پیش این آقا !! همون دکتر خودم بهتره حداقل خوبیش اینکه مرد نیست حالا بقیش هیچ !

چهارشنبه هشتم دی 1389 23:4 |


Design By : Night Skin


آخرین نوشته ها