X
تبلیغات
لـُـکـــ کـــ نـَـت

لـُـکـــ کـــ نـَـت

222

         

221

 

فرزانه اینجا تو اتاق من خوابیده ! هر چن خواب نیست هی چشاش گرم میشه و هی بلند میشه ی نیگاهی ب صفحه مانیتورم میندازه و دوباره ولو میشه رو تخت وهی حرف میزنه و هی حرف میزنه ! میگه فرنام و پری با هم مشکل دارن !!!! میگه چن وقت پیشافرنام ب مامانش گفته بود « من ژامی رو همونطور که بود ترجیح میدادم ! همش شما باعث شدی ! شما باعث شدی من بزنم همه چی رو خراب کنم !ولی اینبار کاری نکن فرزام هم مث من بشه !فرزام دل سپرده و سعی نکن با حرفات و نیش و کنایه هات اینارو هم از هم جدا کنی »!!!! عجبا ! روزگارو می بینی تورو خدا ؟!!! ب چه نکبتی افتادم ! ی برادر ب اجبار پدر راضی ب ازدواج با من میشه ٬ بعد منو با نامزد سابق می بینه ! بعد غیرتی میشه دوتا فحش بارم می کنه ومیره و تا یکی دو سال خانوادگی چش تو چش ما بخصوص من نمیشن !بعد دوباره نامزد می کنه ! اینبار ب انتخاب مادرش و صدالبته خواستن خودش ! بعد این وسط مادره هی چوب لا چرخشون میذاره با نیش و کنایه هاش ! نامزده خسته میشه و دیگه صبرش لبریز و این وسط هی ب فرنام گیر میده و . . .واین میشه که این حرفا پیش می یاد ! حالا فکرشو بکن من بشم عروس اینا ! یعنی برم تو خونه ای که ی زمانی برادر بزرگتره .. .  حالا هر چقدرم که ناخواسته بوده !و اینکه برادر کوچیکه همیشه در حضور بزرگتره با اینکه نامزد داره هی گارد بگیره و چشاش رو من بچرخه و نگاه های اون و معنا و تعبیر حرفایی که رد و بدل میشه !!!!!!!!!!!! من همینطوریش رسما ب جنون زدم و قدرت درک  ماوقع رو ندارم اونوقت . . .!!! ب فرزانه گفتم «حرفشونو نزن ب من ربطی نداره ! فرنام هم خوشی زده زیر دلش اون که مامانتو میشناسه نباید این وسط ب پری گیر بده نباید باعث آزار و اذیت اون بشه !» ودیگه لال شد !فرزانه هم ی جورایی رفتارو منش پروانه رو تو رابطه هاش داره ! خیلی زود دل می بنده و بعدم ب بهانه های واهی که منو درک نکرد ! از پس براوردن نیازهای من بر نمی یومد می زنه زیر همه چی و تموم !سیگار میکشه و من بدجور دوس دارم ی نخ ازش بگیرم !  اصرار می کنه ولی نمی تونم !بعدم بهم میگه بچه ننه ! .عمو اینا میدونن که سیگار میکشه ولی خب هیچی نمی گن و صد البته اونقدرم آزاد نیست تا در حضورشون این کارو بکنه !هی ازم حرف می کشه که« نظرت نسبت ب فرزام چیه ؟ دوسش داری ؟فکرشو بکن میشی زن داداش خودم اونوقت همیشه با همیم اصن ب عمو می گیم واست انتقالی بگیره بیای تهرون !روزای خوبی رو با هم خواهیم داشت . . . » چقدر این بچه اس ! چقدر سطحی و ساده ب همه چی نیگا می کنه ! اون زر می زنه و من تو نت می پلکم  و گه گاهی هم اینجا یکی دو کلمه می نویسم !سیا هم قراره فردا بیاد ! بیاد تا رسما گ و ه شدن روزگار من و ثبت حلقه ای زندگیمو ببینه ! خیلی باهاش این روزا حرف زدم همش با گریه بادرد .در اینکه سعی می کنه آرومم کنه ولی همش میگه « خب سعی کن ب فرزام جدی تر نیگا کنی ! بخدا بچه بدی نیست ! مطمئن باش در کنارش خوشبخت میشی » !!!! .اون وقتا که ماهک بود همیشه از حرفاش ونصیحتاش فراری بودم همیشه دوس داشت بزرگیشو ب رخم بکشه و اینکه منم گوش ب حرفش باشم .اون موقع ها فراری بودم از همصحبتی باهاش و خسته ولی حالا ! حالا بدجور احساس نیاز دارم بهش ! ب ی خواهر ی خواهری که فرسنگها ازم دوره و نمیدونه چقدر دلم براش تنگ شده و دوس دارم بازم برام حرف بزنه ٬ براش درد دل کنم . . . هنوز اون خبر نداره قراره چی بشه ! مطمئنا شوکه میشه و یقینا ی دل سیر برا من اشک می ریزه ! کاشکی بود . وحشتناک دلم هواشو کرده و حامی بودنشو !قطعا اگه بود حداقل مطمئن بودم که پشتمه و با حرف هم شده با توپ و تشر هم شده بابا اینارو ساکت می کرد مث همون وقتی که رو ازدواجش با علی آقا پافشاری کرد !کاشکی بود . . . خیلی خوشحالم از اینکه فردا کلاس دارم و مجبور نیستم تو خونه حضور اینارو تحمل کنم !بابا می گفت فردا دو تا کلاس آخرتو نمون زودتر بیا خونه !» نگفتم برا چی گفتم « نه ! من نمی تونم برناممو برا ی همچین چیز مزخرفی که اصن قبولش ندارم بهم بزنم ! شما خودتونو با من وفق بدین » اونم هیچی نگفت ! بدبختی اینه اینجور وقتا ب هیچ عنوان سعی نمی کنن چیزی بگن که منو جری تر کنه ! همچین نرم تکون می خورن که حرصم می گیره دوس دارم ی چیزی بگن اونوقت همینو بهونه کنم و دادو بیداد راه بندازم و . . . ولی هیچی ٬ هیچی . . .الان دوس دارم داد بکشم رو سر فرزانه و بگم خفه بشه ولی دلشو ندارم !

         

220

 

دیشب رو ب زور دوتا قرص تونستم بخوابم یعنی درست ده ساعت تموم ! مدتها بود ی همچین خواب طولانی و راحتی نداشتم !واگه روناک هی از سرو کولم بالا نمی رفت ب این زودیها  دل از خواب نمی کندم !از وقتی مهین خانوم اومده وخونه اتابک ساکن شده دیگه خیلی کمتر از سابق بچه ها رو می بینم ! اونقدر سرگرمشون می کنه که اصن من رویادشون میره .وقتی رفتم آشپزخونه دیدم مهین خانوم صبحونه رو واسم آماده کرده وعذر خواهی می کرد که روناک رو فرستاده تا منو بیدار کنه ! می گفت مامان با دوستاش رفته استخر و تماس گرفته که عمو اینا دارن می یان واسه ما هم ناهار اماده کنه و منو هم از خواب بیدار !با شنیدن این حرف دلم هری ریخت پایین  اصن انتظارشو نداشتم یعنی بدترین خبری که میشد ی روز تموم رو ب گ و ه بکشه همین بود ! مهین خانوم دیگه کاملا ب لطف حضورش تو این ساختمون از تمومی ماوقع باخبره! همونجا تو سینک ظرفشویی سرمو گرفتم زیر آب سرد واگه اون آب رو نمی بست حالا حالا ها قصد بیرون اومدن رو نداشتم ! خیلی باهام صحبت کرد نه می گفت قبول کن و نه می گفت نکن ولی حرفاش آرومم می کرد از اون حرفایی که مدتها بود احساس شدید ب شنیدنشو داشتم ! امروز بیشتر از هر روز دیگه ای دوست داشتم کلاس میداشتم و خونه نمی موندم ٬واقعا درمونده شدم نمیدونم باید چی کار کنم ! خودمو دار بزنم ؟ ی هفت هشت تا بسته قرص رو خالی کنم تو این معده ی لعنتی ؟ چی کار کنم . . .شیپی رو برداشتم و رفتم بیرون دوس نداشتم وقتی بیان خونه باشم اصن دیگه دوس ندارم زیاد تو خونه باشم اینطوری کمتر درگیری و بحث پیش می یاد !خیابون ها رو هم بی هدف بالا و پایین کردن حسابی خسته ام کرده ودر نهایت ی پیتزا گرفتم و رفتم باغ !از وقتی اون مشکل تعمیرگاه برا بابا پیش اومد کر ساختمون هم خوابید هنوز درو پنجره هاش نصب نشده و روکاریش مونده ! از بیکاری شروع ب آتیش زدن برگهای خشک شده کردم .چایی کنار دود این آتیش خیلی می چسبید .میلی ب غذا هم نداشتم ولی اشتهای شیپی و با ولع گاز زدنش ب تیکه های پیتزا باعث شد ی تیکه بخورم و بقیه هم نصیب شیپی شد .تو حال خودم بودم که مامان زنگید کجام ؟ چرا صبر نکردم تا اون بیاد واینکه هر چی زودتر برگردم چون عمو اینا اومدن !من هیچی نگفتم و دراخر هم ب بهونه اینکه صدات خوب نمی یاد اینجا آنتن نداره و اینا قطع کردم و خاموش !دوست نداشتم اون لحظه هارو یکی خرابش کنه !خیلی وقت میشد که اونجا بودم وقطعا حسابی کفرشون دراومده بودو عصبی بودن ! ولی برام مهم نبود دیگه خونه هم نرفتم و ازهمونجا ی راست رفتم رو مزار مامانی که اونام همه اومده بودن ! مامان و بابا دیگه مث قبل هی سرزنش و توبیخ نمی کردن یقینا میدونستن تو این وضعیت هر چی که بگن من برعکسشو انجام میدم ! کاشکی ب جای اینکه لجبازی ها و اعصاب سگی منو که اینجور وقتا درک می کنن ی کم هم خودم ٬ دلم ٬ رو می فهمیدن !که نمی فهمن !عمو می گفت « عروس کوچولوی من کجا بوده تا این وقت؟ نگفتی دلم ی ریزه شده و انتظار داشتم تو ازمون استقبال کنی ؟!!!» من فقط ی لبخند زدم و دیگه هیچی حوصله حرف زدن با هیچ کدومشونو نداشتم .بعد مزار هم نمی خواستم برگردم خونه ولی با نشستن فرزانه تو ماشین مجبور شدم برا رسوندن اونم شده برم .ودیگه راهی برا فرار نداشتم !ی راست رفتم تو اتاقمو و سردرد رو بهونه کردم زن عمو همچنان پشت چشم نازک کردناش هست و همینطور لاب لای حرفاش نیش انداختن و اینا !مثلا اومدن من و فرزام رو نامزد کنن ولی بی شرف بیشتر از چن بار ب بهونه های مختلف اسم رعنا جان رو برد و اینکه اونم خیلی دوست داشت بیاد ! اونقدر که فرزام ناراحت شد ازش خواهش کرد دیگه اسم رعنا رو نیاره !عمو و بابا نشسته بودن و با هم برا آینده ی من تصمیم می گرفتن .من دیگه نه اشکی دارم و نه توانی برا جوشش !فقط از بابا خواستم بیاد اتاقم بهش گفتم « دیگه تمومه دیگه نه ؟ یعنی همه حرفتون اینه ؟ اگه حتی من خودمو بکشم هم تاثیری نداره ؟!» بابا یهو چشاش ب اشک نشست ولی بازم گفت « تو ب من اعتماد داشته باش ! بخدا زندگی این نیست که اول با عشق و عاشقی شروع بشه .روندش و اینکه توش بیفتی اونوقت می فهمی عشقی که بعدا ب وجودمی یاد خیلی دلنشیتر و زیباتره !و . . . و . . . »حالا هی بیا زر بزن که من اصل فعل رو که ازدواج باشه قبول ندارم چه برسه ب صرفش ولی کیه که بفهمه ! گفتم « باشه ! هر چی شما بگی ولی مطمعن باشین این نامزدی هیچ وقت  ب سرانجام نمیرسه !از اینکه میگم حرف حرف شما این نیست که فک کنی آره کوتاه اومدم و سعی دارم فرزامو قبول کنم .برا اینکه میدونم من ب اندازه ی پشه هم پیشتون ارزش ندارم و شما کار خودتو می کنی ! ولی بازم ناامید نیستم ! منتظر اون روزی ام که خودتون بیاین برا این کارتون ازم عذر  بخواین ! اونقت واقعا همین استحکام و ثبات رو دارین تو گفته هاتون ؟هنوزم دیر نشده بابا بهشون بگین نه ! اگه نمی گین من خودم با عمو صحبت می کنم ! » من خواستم اخرین تلاشمو برا ب بونکشیدن زندگیم بکنم ولی نمیشه انگار عصبی شد که « تو غلط می کنی ! نبینم با عمو حرفی بزنه که حتما ناراحت میشه !»« پس بذا رک بگم بابا از لحظه ای که من و فرزام نامزد کنیم دیگه این من اینی نیستم که الان جلو چشتونه ! حالا هر طور که می خواین تصویر سازی کنین من رو تو روزهای بعد ! اصن ی کاری می کنم همین فرزام منو با یکی ببینه و اونوقت برا همیشه بره و خودشو از زندگیم بکشه بیرون ! اصن از همین فرداش ب هر پیشنهادی که بهم بشه جواب میدم و برامم هیچی مهم نیست ! اگه ب گند کشیدن زندگی منه پس ترجیح میدم اونطور که خودم دوست دارم این کثافت رو بهش بزنم !»بابا تا می خواست دستشو بلند کنه بازم صورتمو مهمون اون سیلی های سنگینش که فرزام اومد تو اتاق و نشد !.اون رفت و ما تنها شدیم ! می گفت « این دوستت پروانه چه آدمیه ها ! دیشب با پرویی تموم خودشو آویزون من کرده بود !حالا خدارو شکر من بچه مثبتم والا هر کی جا من بود . . . »« خب که چی ؟ هر غلطی دوست داشتی می کردی دیگه اونم از خداش بود اصن می خوای شمارشو بدم بهت ؟!» گفت آره و من همونجا با پروانه تماس گرفتم که « آره فرزام ازت خوشش اومده و امشب می یای کافه ؟ دوس داره بازم همو ببینین » پروانه حسابی ذوق زده شده بود و فرزام ناباورانه ب دهن من چشم دوخته بود اخرشم نتونست خودشو کنترل کنه و گفت « خره ما مثلا می خوایم با هم نامزد بشیم ها ! یعنی برات مهم نیست من با کی باشم و نباشم ؟! »گفتم « نه !چون ب تو هم اجازه نمیدم که برات مهم باشه رابطه های من »هیچی نگفت .بهش گفتم « تو که اینقدر همه چی برات مهمه ٬ برات مهم نیست نوع رابطه ی من با " مهرداد " ؟» « نه اصن ! اون گذشته ی تو بوده و اینکه نامزدت هم بود حساسیت من خریته !»« حتی اگه بگم نامزدی فقط اسمش بود و ما خیلی راحت بودیم !من همه چیم اون بود و در این همه چی بودنش هیچ مرزی هم براش نذاشته بودم ؟ »بازم گفت « نه ! برفرضم اینطور بوده باشه من دونسته می خوامت اصن مهم نیست ! از لحظه ای که حلقه دستت کنم از همون موقع همه چی برام مهم میشه »!اوهوم !« من هر چی سعی می کنم ب تو ب ی دید دیگه نیگا کنم نمی تونم ! بخدانمی تونم !اگه تحملت اونقدر زیاده که سردی و بهتره بگم تلخی و گ و ه بودنم رو تحمل کنی خب باشه حرفی نیست !خودت خواستی !»گفت همه چی درست میشه من یقین دارم . بعدم پیشونیمو بوسید ! حالم بهم خورد « از همین بوسیدنت معلومه تو خیلی منو بچه میدونی اونقدر که فکر می کنی این حرفام هم همش توهمه و زودگذر ! ولی اینطور نیست بفهم الاغ ! بفهم » » در بچه بودنت که شکی نیست ولی ی بچه ای که خیلی زود ب بلوغ رسیده ! خب خجالتو بذار کنار بگو که ی بوسه دیگه از ی جنس دیگه می خوای خب » بعدم ب قهقه افتاد ونزدیکترم شد.اعصابم خورد شده بود اونقدر که چسبوندم زیر گوشش « خیلی خری !من حرفمو پس می گیرم چون تو اصن جنبشو نداری » بعدم حاضر شدم برم تا کافه پیش پروانه !اون نیومد .و پروانه عصبی شده بود که چرا من سرکار گذاشتمش منم مجبور شدم شماره فرزامو بهش بدم.حالا خدا میدونه این فرزام چی بکشه از دست پروانه ! بهش گفتم تا جا داره اذیتش کن ی کار کن دیوونه بشه !که یقینا نمیشه فوقش این چن روز مونده رو هم ی جوری با پروانه سر می کنه دیگه .

         

219

 

تا لنگ ظهر خوابیدم ٬ ی بار از شدت سردرد بیدار شدم و قرص خوردم ٬ باز نشستم پا نت ! ولی دوباره خوابم گرفت تا وقت ناهار که مامان بیدارم کرد !چش تو چش فرزام نمیشدم و همینطور بابا !بعدناهار هم آماده شدم رفتم بیرون در جواب مامان هم گفتم برمی گردم زود ! و دیگه هیچی .ی راست رفتم خونه عمه با دیدنش بغضم گرفت و ی دل سیر تو بغلش گریه کردم طفلی ترسیده بود .همه چیزو براش تعریف کردم و ب پاش افتادم تا بیاد با بابا و عمو صحبت کنه ! تا بیاد کمکم کنه !اولش هیچی نمی گفت هی نوازشم می کرد و حرف میزد تا آروم شم .ولی اصن فکرشو هم نمی کردم که اینم مث اونا باشه تازه می گفت چرا اینقدر سخت می گیرم ! و اینکه اگه خودش ی دختر داشت حتما سعی می کرد تا با فرزام و یا سیا ازدواج کنه ! اینکه سعی نکنم باعث دوباره بهم خوردن رابطه ی بابا و عمو بشم !!!! سعی نکنم . . . سعی نکنم . . .! اونقدر از حرفاش شکستم که حد نداشت امیر محمدکه همیشه جانب فرزام رو می گرفت اینبار ولی خیلی ساکت بود بعدم با عمه بحثش شد که شما خواهر برادرا خیلی خودخواهین و اینکه این ازدواج وقتی خواستنی نباشه یقینا بعدها مشکلی که ب وجود می یاره خیلی بیشتر از الانشه اونوقت دیگه رابطه ها سردتر میشن !اونا با هم بحثشون شده بود و من خسته برگشتم ولی وقتی خواستم برگردم ب عمه گفتم « بخدا مامانی اگه میدونست با رفتنش ی همچین گندی ب زندگی من می خوره نمی رفت ! شاید ب این زودیها نمی رفت ! » تو حیاط بودم که صدا شیون عمه بلند شد خواستم برگردم ولی دل گریه هاشو نداشتم امیر محمد اومد دنبالم که برم پیش عمه خیلی حرفم براش سخت بوده نمی تونه آرومش کنه ! ولی بازم نرفتم دلم بدجور سخت و سرد شده بود !مامانی با همه اینکه اونم ب این ازدواج راضی بود ولی اگه بود مطمعنا مث همیشه جانب منو می گرفت و حداقل می یومد با بابا صحبت می کرد!الان بدجور احساس می کنم نیاز ب ی حامی دارم !خیابون محل خونه مامانی رو هزار بار بالا و پایین رفتم و اینکه این غرور لعنتی رو زیر پا گذاشتمو رفتم پیش دایی ! شاید خیلی حرفش پیش بابا اعتبار نداشته باشه ولی نمیدونم چرا ب هر کس و هر چیزی ب چشم امید نیگا می کردم ٬ می کنم !دایی همه حرفامو گوش کرد و فقط هی سر تکون میدادو درآخر ب بدترین صورت ممکن منو ناامید کرد و کاری کرد برا همیشه دل ازش بکنم ! و حتی بحثمون هم بشه ! می گفت « از اون بابا فلانت غیر اینم انتظاری نیست ! اون وقتی که بهت گیلاس مشروب داد ! اون وقتی که آزادت گذاشت تا با هر گردن کلفتی دوست بشی و بعدم بگه دوره ی این نیست که بچه ها رو تو رابطه هاشون محدود کرد! اون وقتا همش تریپ روشنفکری برا من و اعتراضام بر میداشت حالا چی شد ؟ شدفلان علی دوره ی قاجار ؟!!!برو دختر من و بابا تو هیچ سنمی تو این رابطه ها و گفته ها با هم نداریم .نذار همین سلام و عیلکمونم بریده بشه ! در ضمن خودتم ب نظرم بهتره کنار بیای تو هم مث خانواده ی فلان باباتی !!!! انگ خودشونی پس غصه نخور همچین جای بدی نمی یفتی !و . . . و . . . » از اینکه ازم حمابت نمی کرد ناراحت نشدم ولی از اینکه هی چپ و راست ب بابا توهین می کرد و خانواده ی پدری بدجور عصبی شدم ! اونقدر که داد کشیدم « دایی کاش ی نه می گفتین و تموم نه اینکه اینقدر توهین کنی ! من فقط و فقط ب احترام مامان دوستتون دارم و یا ب قول خودتون همین سلام و عیلک ! شما حق نداری ب بابا من و خانوادش توهین کنی !من غلط کردم که اومدم پیش شما چون فقط و فقط فکر می کردم ب واسطه ی بزرگیتون ی لطفی در حقم می کنین ولی اشتباه کردم ! واقعا حالم از خودم بهم می خوره برا این کارم ! شمام دفعه آخرتون باشه که در حضور من با ی همچین القابی از بابا حرف ب میون بیارین ! متوجه شدین ؟ » دایی عصبی شد و شروع کرد ب پرخاشگری و من درمونده و با چشای پراشک از اونجا دور شدم !از خودم بدم اومده که انطور با دایی صحبت کردم خواستم دوباره برگردم معذرت خواهی کنم ولی یادآوری حرفا و توهیناش نسبت ب بابا منو پشیمون کرد ! دوست داشتم یکی باشه باهاش حرف بزنم درد دل کنم آروم بشم ولی هیچ کی رو نداشتم ! خواستم برم پیش پریسا ولی اونم با همه راحتی که باهاش دارم دوس ندارم چیز زیادی ازم بدونه ! خواستم برم باغ ولی وقتی رسیدم دیدم کلیدشو همرا ندارم ! انداختم تو جاده قصد ساری رفتن رو نداشتم ولی وقتی ب خودم اومدم که پنج کیلومتری فاصله داشتم تا شهر !ابهت دریا و عظمتش ی جورایی آرومم می کرد ! ب آب زدنش حسابی دلمو خنک می کرد !هم مامان هم بابا و هم فرزام تماس می گرفتن که کجام ! ب هیچ کدوم جواب ندادم !فقط گفتم نگران نباشین برمی گردم ٬همین !تا خود عصر کنار دریا موندم و گذشته رو مرور کردم و الانمو ! اینکه کجای این روزا گره خورده که من متوجه نشدم تا بازش کنم و حالا ی گره ی کور شده و باز کردنش سخت ! برگشتنی هم ناخوداگاه رفتم کافه تقریبا اکثر بچه ها بودن حتی شهرام !رفتارش تغییری نکرده بود ب اضافه اینکه نگاهاش سخت تر و محکمتر شده بود !حال و حوصله حرفا و مزه پرونی هاشونو نداشتم ولی دل اینکه ازشون جدا بشم هم نداشتم و حوصله ی خونه رو !دوباره مامان تماس گرفت که کجام و خیلی نگرانم بود .اینبار دلم نیومد اونطور سرد جوابش بدم گفتم کافه ام وتا یکی دوساعت دیگه بر می گردم ! قطعا حال و روزمو می فهمید چون برخلاف گذشته دیگه غر غر نکرد که دیر وقته برگردم و اینا ! فقط گفت مواظب خودت باش ! کم کم داشتم رو فرم می یومدم و با بچه ها سر صحبت رو باز می کردم که یهو فرزام اومد! انتظار اینو نداشتم دیگه وحشتناک از مامان عصبی شدم ولی حیف نبود تا داد بکشم و خودمو خالی کنم ! فرزام خیلی خونسرد اومد نشست کنارم و من مجبور شدم ب بچه ها معرفیش کنم ! چیزی نگفت غیر اینکه « چرا اینقدر بچه ای ؟ چرا فکر نگرانی خانواده رو نمی کنی؟!» بعدم همصحبت بقیه شد و خیلی زود هم خودمونی !پروانه مث همیشه که هر پسری رو ببینه سعی می کنه رو مخش کار کنه شروع کرد ب جلب کردن توجه فرزام ! چقدر دلم حسرت این رفتار اونو می خورد این دختر هیچ غمی نداره انگار ٬همه چی رو ب بازی و مسخره می گیره همیشه میگه زندگی اینقدر ارزششونداره  که بخوای با ناراحتی و درگیر کردن خودت تو مشکلاتش  خودتو ناراحت کنی باید لحظه رو خوش باشی نه فکر دیروز و نه فکر فردا رو داشته باشی ! بچه ها فک نمی کردن فرزام پسرعمو من باشه همش از شباهت زیادمون حرف می زدن و اینکه نکنه من ی داداش دیگه هم داشتم و تا حالا ندیده بودنش !آرش و محسن خیلی با فرزام گرم گرفته بودن و همینطور اون ! مثلا اومده بود منو ببره خونه ولی حالا خودش نشسته بود بلند نمیشد ! بچه ها پیشنهاد دادن بریم کورس گذاشتن .حوصلشو نداشتم .خواستیم برگردیم که امیر گیر داد ب اینکه آره پسرعموت کم آورده و فلان ! فرزام هم افتاد رو کل « دِ نمیذارین که مث اینکه دلتون برا ی سوختن حسابی تنگ شده من باید روی شما بچه  شهرستانیها رو کم کنم تابا من کل کل نکنین !» این کل کل های اونا برا ی لحظه هم شده منو از هر فکرآزار دهنده ی دیگه ای دور کرد ولی بازم حوصله کورس رو نداشتم !ترجیح دادم همونجا با پریسا و آیلین منتظرشون بمونیم ! اونا رفتن و صد البته پروانه جان هم آویزون فرزام شد !پریسا می گفت بخدا شرط می بندم این تا ی ماچ تو ماشین از فرزام نگیره برنمیگرده !!! با این حرفش وحشتناک ب خنده افتادم ! واقعا از پروانه بعید نبود و صد البته ب قدرت جذب کردنش هم شکی نبود !ولی پریسا حرفی گفت که با همه ی سعی درکنترلم باز دست خودم نبودو اشکام سرازیر شدن « ژامی این همون پسرعموته که می گفتی می خوادت ؟ بخدا خریته اگه قبولش نکنی !این معرکه اس ! فلانه ٬ بهمانه ! »گریه ی من اونا رو شوک زده کردو ناراحت هر چی اصرار کردن هیچی نگفتم اونام دیگه بی خیالم شدن !فرزام تو کورس برده بود و حالا داشت تیکه بارشون می کرد .وقتی برگشتیم بابا گفت «از ظهر ه که رفتی حالا می یای خونه ؟ میدونی این کارت چه معنایی میده ؟ » اصن اعصاب نداشتم « آره خوب میدونم ! شمام بهتره عادت کنین چون اگه قرار ب اجباری بودن فرزام در کنار من باشه مم بعد همیشه همینطوریم هیچ لزومی هم نمی بینم دیگه توضیحی بدم ! از این بدتر هم میشم !می تونین تصور کنین ؟ » بابا از این گستاخی من بهتش زده بود اونقدر که حرفی نتونست بزنه و من انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه رفتم برا خودم چایی ریختم و دوباره برگشتم اتاقم ! داشتم لباس عوض می کردم که مامان اومد تا خواست حرفی بزنه گفتم « اینم برادره که شما دارین ؟ بخدا غریبه سگش شرف داره ب اینجور فامیل !» ولی مامان دیگه بهتش نزد قبل من دایی همه چی رو تلفنی گذاشته بود کف دستش !واون فقط دلخور از حرفم هیچی نگفت و رفت !نمیدونم چه مرگمه اصن دوست ندارم اینطور باشم و اینطور باهاشون حرف بزنم اینطور همه حرمت و احترامها رو زیر پا بذارم و . . . ولی نمیدونم چرا بدجور دوس دارم برم رو اعصابشون ! بدجور دوس دارم اذیتشون کنم ! وقتی من و خواستم براشون مهم نباشه چرا باید مراعات اونا برا من مهم باشه ؟!!!!

         

218

 

بابا که اومد فرزام هم باهاش برگشته بود ! و این یعنی ر ی د م ا ن شدن حسابی ب حس و حال من !خسته شدم نه دل اینو دارم که باهاش باشم و نه توان اینکه دورشو خط بکشم ! بابا بعد شام ی راست اومد اتاقم و اینکه می خواد باهام صحبت کنه می تونستم حدس بزنم که در مورد فرزامه و اینکه این دوشب رو حتما پیش عمو اینا بوده و خوابی برام دیدن !همون حرفای اون روز فرزامو گفت اینکه عمو و فرزام اصرار دارن ب اینکه ما عقد بشیم بعد فرزام بره و بعد پایان درسش زندگی رو شروع کنیم و یا اینکه ب پیشنهاد عمو اگه بخوام زمینشو فراهم می کنه تا منو هم بفرسته پیش اون !!!! هر چن انتظار این حرفارو داشتم ولی بازم شنیدنشون حسابی منو شوکه کرد اونقدر که ب گریه افتادم ٬ زار زدم که « خودخواهی تا چه حد ؟ شما که بابا منی چرا ب من وخواستم توجه نمی کنی ؟ چرامن باید با فرزام باشم در صورتیکه اصن دوستش ندارم ؟اصن ب چه منطقی میگین عقد ؟ میدونین عقد یعنی چی ؟؟؟ برامن یعنی تعهد ! ومن ب هیچ عنوان دوس ندارم برم زیر تعهد نه حالا نه هیچ وقت دیگه نه با فرزام نه با هیچ الاغ دیگه ای !» « من نگفتم عقد کنین ! من فقط پیشنهاد اونا رو دادم و اینکه کاملا مخالفم با عقد بودنت ! ولی اینو هم در نظر بگیر که فرزام بهترین گزینه اس برا تو و قطعا من بهتر از تو خیرو صلاحتو می خوام ! من بهشون گفتم حرف عقد رو نزنین چون با نبودن فرزام وجه خوبی نداره و صددرصد تو هم مخالفی ! ولی خب ! فرزام اصرار داره اگه عقد نمیشه پس نامزد کنین ! اینا بیان ی حلقه بذارن و تموم !تو که با این مخالفتی نداری ؟» ( !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )من فقط با بهت تموم توچشای بابا نیگا کردم و هیچی نگفتم یعنی این بغض لعنتی همچین راه گلومو اذیت می کرد که نتونستم چیزی بگم !اونکه رفت بیرون .بغضم ترکید و زدم سیم آخر و بلند بلند شروع کردم ب دادو بیداد « فرزام غلط کرده ی همچین پیشنهادی داده ! عمو هم همینطور ! شما هم همینطور ! منم گ و ه می خورم که زیر ی همچین پالونی برم ! شما ها فکرکردین خاله بازیه ؟ مگه من عروسک دست شماهام که هر کار دوست دارین می کنین و هر تصمیمی ب جای من می گیرین !»من اصن درک موقعیت و احترام و اینا رو نداشتم ی بند با گریه زار میزدم و هر چی دم دستم می یومد ب درو دیوار اتاق می کوبوندم ! ی وقتی دیدم سرو صدا پشت اتاقم زیاد شده بابا می خواست بیاد داخل ولی فرزام سعی می کرد نذاره و هی التماسش می کرد که اجازه بدین من باهاش صحبت کنم و اینا ! شما حرفاشو جدی نگیرین !!!!!!!!!!!!! منکه همه حرمت و ادب رو زیر پا گذاشته بودم و هر چی ب دهنم اومده بود  گفته بودم  برا همین عین خیالم نبود و دوباره داد کشیدم « تو بیجا می کنی بیای تو !برو گمشو خونه خودتون یا هر قبرستون دیگه ای که می خوای !اصن هر کی پاشو بذاره اینجا ب خدا قسم هر چی دم دستم باشه می کوبم رو صورتش » بعدم درو قفل زدم و کز کردم ی گوشه و ب این بدبختی خودم اشک ریختن ! فقط مامان هی می یومد پشت اتاق و التماس می کرد که درو براش باز کنم !بابا ولی گه گاهی صداش بلند میشد و هی تهدیدم می کرد که فلان و بهمان ! هی گفتم بی خیال شم اینا عمرا بتونن  منو قانع کنن یعنی من عمرا تن ب خواستشون بدم ولی حرف آخری بابا بدجور منو شکست و بهم ریخت و جری تر کرد ! دیگه رفتم بیرون و روردررو شدیم « بفرما بابا ! چرا تهدید می کنی ؟ بیا بزن ! بخدا اگه گریه کنم ! بخدا اگه التماس کنم ! ولی جون هر کی دوس داری با من بازی نکنین ! بخدا من توانم نیست !» من هی می گفتم و بابا هی نرمتر و نرمتر شد لحنش و بازم اینکه« من بد تورو نمی خوام که ! می خوام ؟ اصن یادت نیست ی بار ب حال خودت و دلت گذاشتم چه غلطی کردی؟ هنوزم که هنوزه داریم می کشیم ازش ؟ دیگه بسه ! همون موقع هم کوتا ه اومدم که این شد روزگارمون ! ولی الان دیگه نه ! از این بهتر که فرزام خودش تورو می خواد ! اینکه از بچگی همو خوب می شناسین ! اینکه من و عمو همه جوره حامیتون هستیم ! اینکه من این موهارو تو آسیاب سفید نکردم خوب میدونم خیرو صلاح بچم تو چیه !و . . . و . . .» « همه حرفتون اینه دیگه نه ؟ شما که منو خوب می شناسی من ب هیچ عنوان زیر بار حرف زور نمی رم ! ب قول خودتون مگه مهرداد براتون تجربه نشد ؟ مگه نشناختین منو ؟! ی کاری نکنین باز بشم همون ژامک چهار سال قبل ها ! شما همینو می خواین آره ؟» یهو بابا خیز برداشت طرفم و اگه مامان جلوشو نمی گرفت و فرزام منو ب زور نمی برد اتاقم حتما چن تا کشیده سخت می خوردم ! چشای پراشک فرزام برا ی لحظه دلمو ب درد اوردفقط ی لحظه و تو همین ی لحظه یاد اون آغوش و بوسه ی اولش تو شب سیزه افتادم و . . . هر چن الانم که یاد اون لحظه افتادم اصن پشیمون نیستم برا اون اتفاق من برا همه لحظه ها و حس هایی که درش شکل می گیره احترام میذارم و می خوامشون ولی ! ولی هیچ وقت فکر نمی کردم اون شب ب اینجا ختم بشه و فرزام اینقدر مصر باشه ! هیچ وقت فکرشو نمی کردم !من سر بردم تو بالشت و بی توجه ب حضور فرزام فقط اشک می ریختم هی فحشش میدادم که چرا با من اینطور می کنه و اون هیچی نمی گفت ! ی  ساعت تموم کنارم نشست و هیچی نگفت !وقتی خواست بره فقط گفت « فکر می کنی برا من خیلی راحته که ببینم تو چه حسی ب من داری ؟ یعنی بهتره بگم حالا چه حسی بهت دست داده ؟ نه عزیزم اصن راحت نیست ! این دلم بدجور تیر می کشه ولی اینم یادت باشه ازهمون هفده هجده سالگی  تورویاهام بودی و هیچ وقت هم نمی خوام این رویا رو بشکنم حتی ب قیمت نخواستن تو ! ی کم جدی تر ب من نیگا کن ! بخدا قسم من همونی میشم که تو می خوای ! بخدا قسم هیچ وقت پشیمون نمیشی ! مگه ی حلقه چی ازت کم می کنه ؟ غیر اینکه من دلم محکمتر میشه بهت ! غیر اینکه باعث میشه تو بهم علاقمندتر بشی ؟ شایدم مزخرف باشه ولی من ب همین دلخوشم که حداقل اسمم باعث بشه تا وقتی نیستم کسی ب خودش اجازه نزدیک شدن بهت رو نده !» .فرزام رفت و من ی ساعت بعدش رفتم تا باز دوش آب سرد بگیرم بابا خوابیده بود و اون تو اتاق سیا نشسته بود و موزیک گوش میداد ! اونقدر زیر دوش موندم که پاهام درد گرفت و تنم ب مور مور افتاد ولی بازم دوست نداشتم بیام بیرون .دوست داشتم خود آزاری کنم ! التماسهای مامان باعث شد بیام بیرون !مامان کلی باهام حرف زد همون حرفای بابا ! همون چرت و پرتا ولی من دیگه آرومتر شده بودم دیگه نای حرف زدن رو هم نداشتم !فقط گفتم « بخدا اگه من کوتا بیام ! ب شوهرت بگو با من بازی نکنه ! من بخدا دیگه نه تحملشو دارم نه دلشو نه هیچ کوفت و زهر مار دیگه ای ! اگرم بخواد ب زرو بازو منو راضی کنه دیگه بعدشو خودتون بخونین دیگه ! دیگه از الان هیچ انتظاری از من نداشته باشن ! ببین که من کی گفتم ! حالا هی ساز خودتونو بزنین ! » مامان رفت و من الان بدجور دارم دست و پا می زنم تو چیزایی که بی وقفه و بی هیچ تعادلی تو ذهنم رژه میرن ! هنوز باورم نیمشه بابا ی همچین چیزی رو از من بخواد ! هنوز باورم نیمشه این خودخواهی و این بی انصافی رو ! و هنوز خودمو هم باورم نیمشه که چرا اینطور شدم !با خودم میگم ب درک ب گور سیاه  بذا نامزد کنیم ی حلقه ردو بدل میشه و بعد این میره خدا میدونه کی برمی گرده شایدم اصن برنگشت ! ولی باز ی تشر ب خودم که مگه مغز خر خوردی حلقه هم یعنی تعهد دیگه ! همونطور که با تو تعهد داشتم !ولی تعهدم با تو صرف وجود حلقه نبود ! دلم تعهد داشت و حلقه ی نمادی بود از این تعهد ! با فرزام چی ؟؟؟ منکه دلم باهاش نیست !پس تعهد معنا نمیده ! ولی ٬ ولی با همه اینا فکر اینکه اگه واقعا این ی نامزدی ساده نباشه ! اگه واقعا این بعدها برگشت و خواست ازدواج کنیم چی ؟ اصن چرا باید وقتی نیست من حلقشو تو دستم داشته باشم ؟ چرا باید تا این حد بهشون اجازه بدم که برا من تصمیم بگیرن ؟! بدجور دارم گیج می زنم ! نه توان مبارزه دارم و نه دل تسلیم شدن !خدایی خدا اینجور وقتا بدجور ب خدااییت شک می کنم ! حالا می خوای بزنی پس گردنم هم بزن مهم نیست ! من واقعیت دلمو گفتم !من واقعا ب عدلت ٬ انصافت ٬ تقدیرت ٬ وحتی خشمت شک دارم ! شک دارم ! شک دارم ! دِ حالا بزن !

         

217

 

مامان وقتی برگشت حسابی ناراحت بود از دستم می گفت آبروشو بردم !!!! می گفت فکر نمی کرده اینقدر بیشعور باشم !و . . . اینقدر حرف زد و حرف زد که کلافه شدم هر چی معذرت خواهی کردم و هر چی نازشو کشیدم اصن محل نمیداد ! منم دیگه کفرم دراومده بود حاضر شدم برم بیرون که یهو جلوم سبز شد که این وقت شب کجا می خوای بری ؟؟؟گفتم می رم ی دوری می زنم زود بر می گردم . افتاده بودم رو لج و ب هر طریقی هم شده باید حتما می رفتم بیرون !از پسم که بر نیومد دیدم باز گوشی دستش گرفته یهو ته دلم هری ریخت پایین فک کردم باز می خواد ب بابا بگه که آره من فلان و بهمان ! ولی نه ٬ اینبار ب اتابک زنگ زد و بعدم با کلی عصبانیت و داد و بیدا « ی سر بیا پایین ببین من چی می کشم از دست این !گوش نمیده شال و کلاه کرده می خواد بره بیرون !» اتابک وقتی اومد فک می کرد ما شدیدا با هم دعوا مون شده مونا جونم بر حتم فکر کرده ی سوژه خوب برا اذیت کردن من پیدا کرده چون اینقد عجله کرده بود که ی وقتی از ته توی ماجرا بی خبر نباشه که بدبخت یادش رفته بود ی کوفتی رو اون حریر نازکش بپوشه !اتابک وقتی فهمید چی شده با خونسردی تموم ب مامان گفت « شما چرا اینقدر حرص و جوش می خوری؟ خب بذار بره گم و گور که نمیشه برمیگرده دیگه !» بعدم نشست ور دل مامان که اونو ب بی غیرتی متهم می کرد مزه پرونی و شوخی تا آرومش کنه ! ب منم گفت حالا حتما باید بری ؟ گفتم آره چون الان این وضعیت پیش اومده دیگه باید برم ! تا آروم بشم !اونم گفت « برو ولی سر ی ساعت برگشتی ها من همینجا می مونم تا بیای » مونا جون گفتش « خب سانسور نکن عزیزم رک بگو با کی قرار داری ؟ ما می شناسیمش ؟ بچه خوبیه ؟ خوشتیپه ؟ » حرصم گرفته بود از دستش وقتی خواستم از کنارش رد بشم و برم بیرون خیلی آروم تو گوشش گفتم « عزیزم متاسفم که بزم شما رو بهم زدم ! این لطفتتو هیچ وقت فراموش نمی کنم ! ولی کاش اینقدر شعورت می کشید ی پالونی رو این تنت می کشیدی ! نگفتی شاید فرزام هنوز اینجا باشه ؟ ها ؟ »دقیقا گُر گرفتن مونا رو حس کردم و تا اون فرصت کرد داد بکشه من دیگه تو پارکینگ بودم و عمرا اتابک دستش ب من می رسید !خواستم برم کافه ولی با دیدن شهرام بین بچه ها پشیمون شدم و برگشتم ٬ رفتم خونه مهتاب اونام مهمون داشتن کثافتا هر سه دوس پسراشونو اورده بودن و داشتن شام کوفت می کردن خواستم برگردم که اصرار کرد و منم همچین بی میل نبودم اونا رو ببینم .دوس پسر مهتاب خیلی بی ریخت بود موندم دختر ب این خوشگلی چطور با این دوس شده !ولی تا جا داشت خوش صحبت بود .اون دوتا ی دیگه هم فقط هر هر می کردن واز سرو ریخت اینا تا شامی که اماده کرده بودن گیر میدادن و می خندیدن !موندم این سه تا چه دل و جراتی داشتن هر سه با هم سه تا مرد رو خونه شون اورده بودن !بهش گفتم نمی ترسی همسایه ها بفهمن ؟ بیان بگیرنتون ؟ براش اصن مهم نبود می گفت کی ب کیه ؟ شهامتو !!!!!!!!! ی ی ساعتی رو باهاشون بودم در عین حالت تهوعی که از حرکات و حرفاشون بهم دست داده بود.بعدم برگشتم !ولی همش تو راه ب این فکر می کردم اینا دیگه چه ادمایین ! طفلی خانواده هاشون تو ی شهر دیگه فکر می کنن آره دخترشون داره درس می خونه فردا فلان میشه !!!حوصله خونه رفتنو نداشتم دوست داشتم باز تو خیابون که حالا خلوت شده بود دور بزنم و موزیک رو تا حد انفجار بالا ببرم ! ولی تماس اتابک مجبورم کرد برگردم !همین پام رسید خونه زرتی آوار شدرو سرم که « آره دیگه تو جنبه نداری مگه قرار نبود ی ساعته بیای الان دوساعته و ملت خوابیدن اونوقت تو تا زنگ نمی زدم خیال برگشتن نداشتی ! » هیچی نگفتم و رفتم اتاقم که یهو صدا مونا پیچید « بخدا فقط فرزام می تونه از پس تو و کارات بربیاد ! از الان آرزوی اون روزی رو دارم که برا اومدن ب خونه مامانت هم باید کلی التماسش کنی و اینا » دِ نمیذارن آدم دهنش بسته بشه دیگه ! نمیذارن که ! اونقدر عصبی شدم که بی خیال حضور اتابک گفتم « مونا جان اینقده فرزام فرزام می کنی اصن قابل شمارو نداره ها ! من این لطفو در حقت می کنم و خودمو می کشم کنار » میشد دود بلند شده از کله ی مونا رو دید و این حسابی دل منو خنک کرد !اتابک هم ب خنده افتاده بود بدتر ب عصبانیت و حرصی شدن مونا دامن میزد ! مونا دیگه بی خیال من شد و چسبید ب اتابک و اینقدر گفت و گفت تا اتابک ی دادی هم رو سر من کشید که خفه بشم و دفعه آخرم باشه که با مونا کل میندازم !.این روزا مونا بدجور رو اعصاب منه .یعنی همچین دوس دارم ی سوزشی ب جونش بندازم که حد نداره ! ولی بی شرف همین می یام تا تو دل خنکی اخرین کارم خوش باشم و ی چن روزی خفه شدنشو لذت ببرم ی کاری می کنه که تا ی هفته همچین منو ب جلیزو بلیز شدن میندازه !حالا ایندفعه چه فکری تو کلشه خدا میدونه !

         

216

 

امروز صبح فرزام همراه بابا راهی تهران شد ! ومن ی آرامش خاصی پیدا کردم !قبل اینکه برم کلاس مامان گفت ناهار خونه گیتی خانوم مهمونه و ازم خواست حتما برم اونجا !همینو کم داشتم من نمیدونم چرا اصن از این گیتی خانوم خوشم نمی یاد ! خواستم بگم کلاس دارم دیدم نمیشه من خر همیشه ریز ریز برنامه کلاسی و حتی تفریحاتمو بهش می گم اونوقت جایی برا اینجور دروغ گفتنا نمیمونه !گفتم سعی میکنم بیام ولی منتظرم نباشه ! تا وقت رفتن هم هی سرزنش می کرد «که تو چرا متوجه نیستی می گم اون دعوت کرده و زشته که اینطور بی ادبی کنی »اونقدر گفت و گفت که قول دادم برم .از وقتی دیگه قید دوستان رو زدم و صد البته انجمن رو اونم همش و همش ب دلیل حضور همیشگی شهرام و پرس و جوی بقیه ٬ بدجور احساس تنهایی می کنم .هر چقدرم که سعی می کنم با مهتاب و آزیتا و اون یکی دوستشون بیشتر بگذرونم و این خلا رو پر کنم بازم نمیشه یعنی با همه تضادهاشون که منو شیفته می کنه ی جورایی راضیم هم نمیکنه !من سالهاست که اون دوستانو دارم وکلی خاطره پس ب همین راحتی نمی تونم کنارشون بذارم ! هر چند قصدم هم این نیست ولی رفتارهای بعضیا و حرف و حدیث بعضیاشون منو وادار می کنه ب دوری کردن !ی چن جلسه ای هست که ب فضای انجمن ادبی دانشگاه خو گرفتم و ترجیح میدم اینجا بیشتر باشم !و صد البته با کلی محافظه کاری و سانسور شعرام واین منو اذیت می کنه !اینجام ی پسری هست ب اسم طاها خیلی وقتا تو راهرو یا اتاق بابا دیده بودمش که مصرانه رو ی چیزی بحث می کرد ب نظرم سال اخر باشه ! ولی اون نمیدونه که استادش پدرمنه !اینم مث شهرام تعصب سختی ب ادبیات کلاسیک داره و اینجا هم دیواری کوتاه تر از من پیدا نمی کنه و رو هر کلمه ی شعرای من ی ساعت میشینه ب نقد و . . . اونقدر که حوصله بقیه سر میره و وقت رو اجبارن ب یکی دیگه میدن ! من کم نمی یارم تو کل کل هاش ولی واقعا خسته میشم !تا اینکه امروز بهش گفتم « نقدتون ب جا ! ولی وقتی فلسفه ی ب کار گیری هر کلمه رو بخوای از زبون من شاعر یا یکی دیگه بکشن اونوقت اون شعر معنا خودشو از دست میده! این بر میگرده ب قدرت درک و تعقل شنونده و اینکه ببینه میتونه با معیارهای فهم خودش این شعرو ب تفسیر بنشونه تو ذهنش یا نه ! که اگه آره اونوقت باید بهش احسنت گفت و اگه نه این مشکل من نیست ! این سبک اقتضا می کنه ب ایهام مث سبک شما که پره از استعاره و صناعات !و قطعا عامه پسند نیست پس نباید انتظار فهمش رو از عوام داشت ! » اون هیچی نگفت فقط ی اوهومی گفت و ساکت شد ووقتی چن تا از بچه ها با نظر من موافقت کردن یهو بی مقدمه ازجاش بلند شد و رفت ! این حرکتش خیلی بهم برخورد اصن انتظار نداشتم اینقد بی جنبه باشه ! همچین دوست داشتم روش بالا بیارم که حد نداشت !یکی از دخترا می گفت این از تو خوشش اومده برا همین بهت گیر میده .واقعا مزحک بود !.تماس پریسا و اینکه خیلی دلتنگ شده واینا باعث شد منم دلم ی تکونی براش بخوره و قید خونه گیتی خانوم رو بزنم و ناهار مهمون پریسا و امیر بشم ! جرات اینکه با مامان تماس بگیرم هم نداشتم فقط براش اس زدم « من ی مشکلی برام پیش  اومده نمی تونم بیام شما از طرف من عذرخواهی کن ٬ برگشتم خونه توضیح میدم » و بعدم گوشی رو خاموش کردم تا مجبور نشم سرزنش هاشو بشنوم !پریسا بارداره ومن حسابی غافلیگر شدم با این خبرش اینقده محکم بغلش کردم و فشردمش که دادش دراومده بود واقعا خوشحال شده بودم !امیر ولی انگار زیاد راضی نبود پریسا می گفت با بدبختی و دوز و کلک تونسته امیرو متقاعد کنه ب بچه دار شدن .یکی دوساعتی رو باهاشون بودم وامیر می گفت« تو با نیومدنت تو جمع این توهمو تو بچه ها ب وجود می یاری که اره حتما ی چیزی بین و تو شهرام بوده !!!! یعنی تو اینقدر ضعیفی که با هر پیشنهادی سریع قید همه چی رو بزنی ؟ چرا سعی نمی کنی باهاش مقابله کنی البته اگه فک می کنی این ی مشکله ! .تو کاری می کنی که ادم ب سلامت روان تو شک می کنه »!!!!!!گفتم بحث این حرفا نیست ٬ من فقط ی مدت نیاز ب آرامش دارم و اینکه ب دور از این برداشتها ی بچه ها باشم !مشکل خود شهرامه که بدون اینکه با خود من درمیون بذاره شمارو واسطه کرد و از اونجایی هم که زن و شوهر از هم بدتر دهن لقین همه بچه ها فهمیدن و حالا من اصن حوصله و اعصاب اینو ندارم که هی بیام در مقابل پرسش هاشون جواب بدم که چی شدو چی نشد !پریسا اصرار داشت باهم بریم کافه ولی دوست نداشتم ! ازشون خداحافظی کردم و برگشتم خونه تا الان هنوز مامان برنگشته ٬ مونا جون می گفت فقط تماس گرفته با اون و پیغام داده که ب من بگه وقتی اومدم خونه حق بیرون رفتن ندارم تا اون برگرده ! می تونم حدس بزنم که چه رفتاری انتظارمو میکشه ولی اصن دوست ندارم اعصابمو با فکر کردن بهش خورد کنم ! دلم نخواست برم خب نرفتم دیگه حرفیه ؟!اصن چرا باید برم تو جمع ی مشت زن فیس و افاده ای که هی ب پوششت و نوع مکاپت و . . . گیر میدن ؟!این ی هفته اصن وقت نشد شیپی رو حموم کنم ! حسابی موهاش بهم گره خورده !می خوام ببرمش حموم و بعدم پوشالهای این همستر هارو عوض کنم ! اینام خیلی وقت گیرن مث سگ پشیمون شدم از نگهداریشون ولی ی جورایی هم عاشقشونم !

         

215

 

عمو امروز تماس گرفت از دست فرزام عصبی بود می گفت «این بچه واستاده اونجا که چه غلطی بکنه ؟ حرف حالیش نمیشه بهش بگو برگرده سر درس و مشقش٬ می ترسم هوایی بشه و موندگار. . . و . . . » یکی نیست بگه ب من چه ربطی داره خب ؟ پدر شی پاشو بیا دوتا بزن تو گوشش و بردار ببر و خودت راهیش کن !موندم از اینجا هم تکون نمی خوره همون روز با عمو اینا برگشت تهران که ی دیداری از خانواده مادریش داشته باشه و باز دوباره برگشت !و من عاجزانه هی فرار و فرار و فرار !اونقدر که مامان گفت« این مهمونه اینجا منهای علاقه اش و اینا اینقدر بی احترامی نکن » !!! با این حرفش چنان بغضم گرفت که حد نداشت « شماهم انگار رفتین تو جبهه اینا ؟اینجا خونه عموشه که باشه دلیل نمیشه از اینجا تکون نخوره ! من موندم چرا وقتی مهرداد که اونم هفته ای یکی دوبار می یومد هی اذیتم می کردین که این چرا آداب اجتماعی حالیش نیست ؟ کلی حرف و حدیث که مجبور می کردین که بهش بگم بله خانواده بخصوص جناب پدر چشم دیدن شمارو نداره بهتره دیدارهای تو خونه مختص بشه ب صرف ی چایی و ی حال و احوال کوچیک !!! حالا ؟ اینو دارین ب اجبار ب من می چسبونینش و تازه انتظارم دارین باهاش مهربون باشم و . . . »واقعا درمونده شدم امروز دیگه تصمیم گرفتم برا ی بارم شده رک و راست و محکم با فرزام صحبت کنم ! بعد پایان کلاسم بهش گفتم بیاد بریم ی جایی دور از خونه با هم صحبت کنیم !حالا اون اومده بود و من دل و دستم نمی رفت برا حرف زدن ! نیگاهش که می کنم برق چشاش اذیتم می کنه  کل کل های حرص درآرش ٬اذیت کردنهاشدر کنارمهربونیهای بی حد و حسابش بازم برام شیرین و جذابه ولی ٬ ولی ب هیچ عنوان نمی تونم بهش دل ببندم ! ی جورایی دلم ب حالش میسوزه و از رفتارم در قبالش شرمنده میشم ولی ی جورایی هم ترس از رنگ و روی آینده ی اجباری منو مصر می کنه ب زدن حرفام و . . .اونقدر من و من کردم که خودم از دست خودم کلافه شدم و لی بالاخره حرفامو زدم اینکه « بخدا من حس خاصی بهت ندارم ! اینکه تورو فقط ب چشم همبازی بچگی و پسرعمو بودن دوست دارم ! اینکه من اصن هیچ اعتقادی ب ازدواج و . . . ندارم ! ی بار ی گ وه ی خوردم هرچند ب نشخوارش نرسید ولی دیگه عمرا بتونم تکرارش کنم !چرا باید درکش برا شماها سخت باشه ؟حالا من هیچ چرا سعی داری ی زندگی سردو بی روح رو برا خودت ترسیم کنی ؟چرا سعی نمی کنی ب رعنا علاقمند بشی ؟ اونکه دوستت داره و ی سرو گردن هم از من بالاتر و از همه مهمتر مامانت هم مشتاقشه ؟ چرا . . .» اونقدر عصبی شده بود که تقریبا با داد و فریاد گفت « ببین تو ی بار همه حرفاتو زدی منم زدم ! و اینو هم خوب یادمه که گفتم ب هیچ عنوان دوست ندارم بازنده باشم پس فکر و خیال واهی رو از سرت بیرون کن !تو هنوز بچه ای چیزی حالیت نیست البته مهمم نیست کنار خودم که باشی بزرگ میشی یادت میدم زندگی یعنی چی ؟قبل از اینا چرا اینو نگفتی ؟ چرا می گفتی بهت زمان بدم برا تعادل برقرار کردن بین خواستن من و روحیه ی خودت ؟ همون موقع هم گفتم که برام مهم نیست تو این تعادلو ب وجود بیاری یا نه ! مهم خواسته ام بود می فهمی ؟ » من هیچی از حرفاشو نفهمیدم همش التماسش می کردم که صداشو بیاره پایین ! و ب خودم لعنت می فرستادم که چرا اصن آوردمش کافه چرا نرفیتم باغ و یا ی جای دیگه !دیگه  کم کم دعوامون شد و من ترس از بلند شدن دوباره ی صدای اون اومدم بیرون از کافه و ب حال و روز گ و ه خودم اشک می ریختم !می خواستم پیاده برگردم خونه می خواستم تنها باشم ٬ هی گفت بیا بشین تو ماشین و لی عصبانیتم اجازه نمیداد .اونوقت بی شرف بدون هیچ ملاحظه ای تو همون خیابون ی سیلی چسبوند ومجبور شدم باهاش برم !این قبلنا اینطوری نبود اصن عصبی نمیشد ! اصن هیچ وقت ب خودش اجازه نمیداد اینطور اشک منو دربیاره ! حالا . . .هی هر چی حرف زد و من هیچی نگفتم فقط پشت سرهم دستمال عوض می کردم و هی شماره بابا رو می گرفتم ولی جواب نمیداد !خونه هم برنگشتیم ی ٬ ی ساعتی رو همینطور دور می زد تو خیابون و هی حرف میزد !اینکه اینقدر سخت نگیرم این رابطه رو ! اینکه بهش اعتماد کنم و ب اونم این اجازه رو بدم که دلخوشم بشه !و باز افتاد ب نازکشی و کوفت و زهر مار !همین خونه رسیدیم با دیدن بابا دوباره بغضم ترکید و تو نگاه گیج فرزام بهش گفتم که « من نمی تونم این وضعو تحمل کنم ! این ب چه حقی منو می زنه اونم تو خیابون ؟ این کی باشه که اینقدر بهش رو دادین ب من امرو نهی کنه ؟ بابا ب جون خودتون من اصن چشم دیدنشو ندارم ! بهش بگین پاشه بره گمشه ! دیگه هم هیچ وقت اسم منو نیاره ! منم فک می کنم اصن ی همچین دوره ای تو رابطه من و فرزام اتفاق نیفتاده ! »و بعد رفتم زیر دوش آب سرد ی دل سیر زار زدم ! صداهاشون اونقدر بلند بود که با وجود شرشر آب ب گوشم می خورد بابا بدجور ب فرزام توپید و سرزنشش کرد که ب چه حقی این کارو کرده و . . .دیگه هیچ کی نیومد سراغم و من یکی دوساعتی رو خوابیدم ی وقتی بیدار شدم که فرزام تو اتاقم بود و پشت سیستم ! چه رویی داره این بخدا ! همونجا بهش گفتم « برو بیرون !اعصاب ندارم ی چیزی میگم باز دعوا میشه ها »هیچی نگفت اصن انگار نه انگار که من با اون بودم !منم رفتم سراغ مامان و هی بلند بلند داد می کشیدم که چرا ب این هیچی نمی گین ب چه حقی وقتی من خوابم می یاد تو اتاقم ؟ ولی هیچ کس نبود ! که فرزام صداش بلند شد « دختر عمو زیاد ب گلوت فشار نیار همه رفتن  خونه عمه ب منم گفتن تو رو ببرم اونجا » !!! اونوقت خواهش کرد که ب حرفاش گوش کنم بماند معذرت خواهی هاش و بماند دل آشوبیهاش و بماند . . .اصن انگار نه انگار که بشنوم برام مهم نبود ولی وقتی گریه اشو دیدم ی جوری شدم ! انگار بار تمومی گناه های عالم رو دوش من افتاده بود تو همون لحظه ! می گفت سعی می کنه بهترین باشه برا من اونقدر که بعدها برا رفتار این روزام شرمنده بشم و حسرت اینو بخورم که چرا اینطور روزای با هم بودنو خرابش کردم و گند زدم !دلم بیشتر برا اون سوزش برداشته بود تا برا این اوضاع و احوال گ و ه خودم ! می گفت باید هر چی زودتر برگرده همینطوریش با کلی دردسر تونسته بیاد و خیلی عقب می مونه از درساش ! می گفت بیا قبل رفتن عقد کنیم تا من دلم قرص و محکم بشه از تو !!!! تا تو باور کنی من هیچ کی غیر تورو ننشوندم تو دلم و حتما بر می گردم !!!!!!!!!!!!! واقعا مزحک بود ! من چی می گفتم و این ب چی فکر می کرد ! من و اون عقد ؟؟؟؟ فک می کردم داره شوخی می کنه تا جو عوض کنه ! هی گفتم چی میگی عقد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی اون جدی جدی بود ! دست خودم نبود بدجور ب خنده افتادم ی خنده ی عصبی و زجر اور از اینکه چقدر راحت برا خودش تصمیم می گیره و . . .الان که فکر می کنم می بینم چقدر قابل ترحم شدم ! واقعا ها !چه بابایی دارم که با همه ادعا هاش بازم خودخواهانه تصمیم می گیره و ب این توجه نمی کنه که بابا این دختره دلش با این نیست ! بابا این دختره اصن دیگه اعتقادی ب ازدواج نداره بذا تو درد خودش بمیره اینقدر اذیتش نکنیم و اینا ! نه والا نمی فهمن ! فرزام شبش با عمو صحبت می کرد هر چی سعی کردم نتونستم حرفاشونو متوجه بشم و بعدم با بابا و مامان با همه اینکه می خواستم بدونم چی می گن ولی ترجیح دادم تو اتاقم بمونم وب هیچی فکر نکنم ٬ ب هیچی !ولی دلم آشوب بدی داره ! وحشتناک لرز داره و درد !

         

214

 

دوست دارم بخوابم خیلی ولی هنوز فرصتشو نداشتم !چه روز بدی بود امروز وقتی رفتیم مزار مامانی یهو یاد هفته پیش افتادم اون روز من و مامانی چه خاطره زیبایی رو ساختیم و امروز ! اونروز یله تو جاده تا کجا رفتیم و امروز اون رفته و من ناباورانه ب زمینی که بلعیدتش خیره شدم و اشک می ریزم !من واقعا حسرت هیچی تو رفتارو گفتارم با مامانی ب دلم نمونده ! اینکه کاش می گفتم دوستت  دارم و کاش فلان کارو براش می کردم نه ! هیچی رو دلم نمونده و برا همین ی آرامش عجیبی دارم  ولی اصن نمی تونم خودمو ببخشم برا اون روزی که می خواست موهامو ببافه و من بی حوصله سرش داد کشیدم ! هر چند بعدش خیلی معذرت خواهی کردم و گفتش که درکم میکرده و اصن ناراحت نشده ولی بازم ! بازم نمی تونم خودمو ببخشم ! عمه برا هزارمین بار رو خاک از حال رفت و از اون بدتر امیر محمد که هی تو خودش گریه می کرد و بدجور تکیده شده بود ! دلم می خواست بغلش بگیرم سرشو رو شونه ام بذارم تا راحت تر گریه کنه ولی فاصله بود از من تا اون ب سیا گفتم تنهاش نذاره اون خیلی حال و روز خوبی نداره !.با فرزام قهرم ٬هر چقدرم که ب بهانه های مختلف سعی می کنه بهم نزدیک بشه و سرحرف رو باز کنه محلش نمیدم تا اینکه  اس زد « ی وقتی خر نشی ب بابا و عمو چیزی بگیا ! من غلط کردم جون من بیا ی کم حرف بزنیم » اگه شرایط الانو نداشتیم و این اوضاع احوال خونه حتما ب عمو می گفتم یقینا ی سرزنش درست و حسابی رو سرش آوار میشد ! بعد اینکه اومدیم خونه سیا منو کشید کنارو گفت « من دیشب متوجه حرفاتون شدم ! برو ب فرزام بگو پاهاشو قلم می کنم اگه بیشتر از این درازشون کنه » !!!! داداش مارو باش ای خدا « تو بیخود می کنی قلم کنی ! تو اگه ی ذره غیرت و جربزه داشتی همون موقع بلند میشدی می زدی تو دهنش ! من هر چی می کشم از دست همین حمایتهای بی نظیر شما می کشم عزیزم !» می گفت «شما همیشه کارتون همینه می زنین تو سرو کله هم ولی فرزام زیادی دیشب ب خودش حق تملک داده بود اگه بلند نشدم برا این بود که نمی خواستم تو این وضعیت ی دردسر دیگه راه بیفته و همه متوجه بشن و از اون بدتر رومون ب هم باز بشه » !!!!قربون خدا بشم من ی ادم غیرتی تو خونه داشتیم اینم تو زرد از آب دراومد !تک و توک مهمونا رفتن و هنوز ی چن تایی موندن که اونام ب امید خدا فردا می رن و من ی نفس راحت می کشم !عمو امشب اصرار داشت تا وصیت نامه مامانی رو باز کنن و دلیلشم این بود که باید برگرده تهران و کلی گرفتاری داره و معلوم نیست که دوباره کی بتونه بیاد !وبالاخره این کارو کردند با همه اینکه همه حدس می زدن مامانی چه وصیتی داشته باشه ولی بازم غافلگیرانه بود !مامانی خونه ی خودشو ب امیر محمد بخشیده بود و گفته بوده بنا ب دلایلی که حدس می زده شاید بعدها مشکلی پیش بیاد برا همین سند رو هم قبلا ب نامش زده بود ! تا ی وقتی بهونه ای تو کار نباشه !زیور آلاتش رو هم ب مامان و زن عمو داده بود و در نهایت ی تیکه زمین رو ب بابا و عمو و باقی هر چی بود و نبود رو ب عمه ! بعدم ی تشکر طولانی از بابا و عمو که آره خیلی زحمت منو کشیدین و اینا و من میدونم شماها دستتون ب دهنتون میرسه و از خدابیامرز باباتونم حسابی رسیده بهتون پس درک کنین منو که نگران آینده ی تنها دخترم باشم و حمایتتون رو هم از امیر محمد دریغ نکنین تا من آرامش داشته باشم ! واقعا وضع مزحکی شده بود ! من اگه جراتشو داشتم حتما می زدم زیر خنده ولی حیف که نداشتم و مجبور شدم بلند شم برم تو حیاط همزمان با من فرزام و سیاو فرزانه هم اومدن اونام وضع بهتری از من نداشتن ! یهو با تلاقی نگاه هامون بدجور ب قهقه افتادیم !برا ما واقعا مهم نبود وصیت مامانی ٬در مورد امیر محمد یعنی انتظارشو هم داشتیم امیر محمد از ده دوازده سالگی باباشو از دست داده بود و زیر سایه حمایت بابایی و مامانی بود تا ب الان عمه هم که دیگه هیچ وقت ازدواج نکرد ! بنابراین اون خونه و حتی بیشتر از اونم حقش بود تا بتونه پشتوانه بشه واسش ! ولی این وسط بابا و عمو  و از همه اینا بدتر زن عمو بدجور شوکه شده بودن و یقینا اگه حضور عمه نبود مخالفت خودشونو نشون می دادن !ولی عمو نتونست خودشو نیگه داره ورک گفت که چرا مامانی ی همچین لطفی رو در حق امیر محمد کرده و مگه اون با مثلا فرزام و سیا چه فرقی داشته !و . . . و . . . عمه که ناراحت شد و گفت « بچه من کم از شماها برا مامان نذاشت و حقشه این خونه اونم خوب میدونست که شماها مخالفت کنین برا همین سند زده پس دیگه حرفی در این مورد نمی زنین ولی اگه در مورد منه باشه برا من مهم نیست هر طور که صلاح میدونین همون کارو کنین ولی  اینو هم در نظر بگیرین که چیزایی که ب خانوماتون بخشیده کم چیزی هم نیست ! و . . . و . . . »دیگه هر کس ی چیزی گفت ! و من عصبی از رفتار و حرفاشون برگشتم اتاق خودم .موندم هر چی آدم ثروت و مکنتش بیشتر میشه ب همون اندازه هم حریص تر یکی نیست ب عمو بگه ماشالله تو که دنیا رو داری برا خودت باز چه مرگته ؟ ب ی بچه یتیم هم حسادتتون میشه ؟ هر چند بابا این وسط چیزی نگفت ولی قیافه اش داد می زد که اون هم حرفای عمو رو تو سرش داره !مامانی ی چیزی میدونست که سند رو ب اسم امیر محمد  زده بود !امیر محمد اصن تو باغ نیست همینطور ب دهن اونا نگاه می کنه و هیچی نمی گه فقط گه گاهی مامانشو دعوت می کنه ب آرامش و اینکه  اهمیت نده ب این چیزا چون براش هیچ مهم نیست !هنوزم دارن با هم صحبت می کنن و صدای بلند عمو هی تو گوشم ویز می زنه ! درو بستم موزیک هم  گذاشتم ولی بازم صداهاشون اذیتم می کنه !

         

213

 

ای تو روح هر چی آدم فضول زبون نفهمه الاغ !فرزام هی را ب راه می یاد پشت در اتاق و تق تق راه میندازه و هی می گه :« من خوابم نمی یاد بیا ی کم صحبت کنیم » می گم منم خوابم نمی یاد ولی خیلی خسته و بی حوصلم باشه فردا !ولی حرف حالیش نمیشه مراعات هیچی رو هم نمی کنه یهو خودشو میندازه داخل اتاق و من نمیدونم چرا ناخوداگاه مسنجرو می بندمش !!!!!یکی دوبار اول ندیدولی دفعه سومی دید و شروع کرد زر زدن که آره حوصله منو نداری ولی خوب حوصله داری بشینی چت کنی و . . .هی گفتم هیچی نگم بذا بره ولی نشد از بس اذیت کرد که اعصابم خورد شد گفتم ب تو ربطی نداره !الانم برو بیرون تا دادو بیداد نکردم .عصبی شده بود حسابی و منم اصن ب رو خودم نیاوردم و هی با حرفام بیشتر ب عصبانیتش دامن زدم ! بچه پرو نمی گفت ی وقتی سیا که تو اتاق من خوابیده بیدار بشه اونوقت نمیگه این وقت شب این اینجا چه غلطی می کنه !!!!! از اون بدتر ی وقتی زن عمو . . . اوه اوه !بعدم محل ندادم و دوباره نشستم پا نت و گفتم بره بیرون و درو هم پشت سرش ببنده ! اصن حواسم نبود یهو سوختم ! بی شرف همچین سیلیش نشست رو صورتم که مث جن دیده ها دومتر پریدم هوا !این کارش تازگی نداشت همیشه تو کل کل ها و دعواها ازش کتک خورده بودم و همینطور اون ! ولی دیگه مزه این کتکا مزه قدیما رو نمیدادقدیما حرص بود شیطنت بود ولی حالا عصبانیت احساس مالکیت . . . قدیما یعنی منهای امسال !بدجور بغضم شکست « بخدا همین الان می رم بابارو بیدارش میکنم می گم چه غلطی کردی » فک می کرد شوخی می کنم خودم هم جراتشو نداشتم ولی دوست نداشتم کم هم بیارم !رفتم بیرون دیدم نیومد جلومو بگیر مث این ادمای ننه مرده دوباره برگشتم و ترجیح دادم نیش هاشو بشنوم تا اون موقع بابا بیدار بشه و عصبی بشه از اینکه چرا بیدارش کردم ! اینم بهونه خوبی دستش اومد برا بیشتر حرص دادن من !دیگه لام تا کام حرف نزدم و سعی داشتم گریه رو هم کنترل کنم تا بیشتر از این پرو نشه ! ولی نشد !هی می گفت « تقصیر خودته برا من پرو بازی در می یاری ؟! تازه اولشه اگه بازم هی طاقچه بالا بذاری از این محکمتر می زنم !» و من با ی بغض سنگین دوباره مسنجرو باز کردم و جلو چشا خودش چت کردن  که اره اصن برام مهم نیست تو چی میگی !اصن تو کی باشی که برا من تکلیف تعیین کنی !  اعصابش حسابی ر ی د م ا ن شده بود.گفتم ی بار دیگه چرت بگی وبخوای دستتو بلند کنی ب روح مامانی قسم ایندفعه داد می کشم ! فرداهم راست میذارم کف دست عمو که این کارو با من کردی !ب من نیگا نمی کرد چشش ب پنجره های مسنجرم بود و من برا بیشتر اذیت کردنش برا ی یارویی که اصن تا حالا همچین روباز نبودم باهاش و خیلی رسمی بودیم پشت سر هم لاو می ترکوندم اون بنده خدام شاخ دراورده بود حسابی !بعدم گفت « خیلی بچه ای ! بخدا خیلی ! باشه هر غلطی دوست داری بکن !حیف که الان کتکه رو خوردی ظرفیتت پرشده می ترسم بزنم  بخوابی سینه قبرستون !» بعدم بوسید و رفت !بوسه اش هم دیگه طعم بوسه ها قدیمو نداره ! نه . . .دیوونه اس این بخدا !نه نامهربونیش معلومه نه محبتش !من چی بکشم از دست این !همش فکر روزای بعدم و برخوردامون و . . .ای خدا انصاف نیست ! بخدا انصاف نیست منو اینقدر اذیت کنی !بذار ی بارم ب دل خودم پیش بره ! بذار ی بارم اونطور که من می خوام افسار زندگیمو دستم بگیرم ! خواهش می کنم .

         

212

 

بالاخره امروز مراسم خاک سپاری و شب سوم هر دو با هم برگزار شد !عمو اینا دیروز رسیدن وهمینطور فرزام هم !غیر یکی دو ساعت اول دیدار دیگه تا ب الان فرصت همصحبتی رو نداشتیم !اون و سیا بدجور گرفتارپذیرایی از مهمونایی هستن که از تهران و مشهد اومدن !و من مدام باید مواظب عمه باشم تا ی وقتی حالش بد نشه ب هیچ عنوان نمیشه تنهاش گذاشت از بس گریه کرده و از حال رفته که دیگه جونی براش نمونده !حالا این وسط تیکه های بی شرمانه ی زن عمو حسابی عصبیم می کنه و اگه احترام بزرگیش اجازه میداد حتما دوتا بارش می کردم واز اون گذشته خودم اینقدر بهم ریخته و داغونم که حوصله جرو بحث ندارم ! اگه احیانا ببینه می رم طبقه بالا تا چیزی برا مهمونا ببرم و اگه بازم احیانا فرزام بیاد تا کمکم کنه و این میون یکی دو کلمه هم با من حرف بزنه و زن عمو هم با اون چشای تیزش لبخندهای فرزامو ببینه . . . هیچی دیگه هی چپ و راست با خودش حرف می زنه و صد البته ی جوری که من بشنوم « دختره ی خیر سر تو این بلبشو ب فکر دل و قلوه دادنه ! و . . . و . . .» خیلی دلم درد می گیره برا این حرفاش برا این رفتار زشتش ولی نمیدونم چی کار کنم !و از اون بدتر عمو که هی با نوع صدا زدنم بیشتر و بیشتر منو دیوونه می کنه و زن عمو رو عصبی ! اونقدر که بهش گفتم تورو خدا دیگه منو عروس گلم و عروس کوفتم و اینا صدا نزنین من ناراحت میشم و دوست ندارم اینو ! عمو میگه چشم ولی باز کار خودشو می کنه و دوتا چشمک هم حواله !اگه این اتفاق نمی افتاد شاید حالا حالا ها دیگه با فرزام رو ب رو نمیشدم ! ولی حالا !همش دلم شور و هراس روزهای بعد رو داره ! اینکه تا کی هست ؟ اینجا می مونه یا میره تهران ؟ اینکه این فرداهام چه نکبتی رو آبستن هستند!!!

         

211

 

خوابم نمی یاد !یعنی نتونستم تا ب الان بخوابم ! هیچ اشکی ندارم ! هیچی !فقط یهویی بغض بدی گلومو می گیره و وحشتناک ب سوزش می یفته ! وهیچی نمی تونه بترکونتش ! وآخ که چقدر دوست دارم ی جوری این لعنتی بترکه تا پرصدا گریه کنم تا ی کم آروم بشم !همه اینا ی طرف اینکه تو ی همچین موقعیتی مجبور باشی بری سر کلاس ی طرف !!!! هم من و هم بابا !تو بهت من تو گله ی عمه که بابا رو متهم می کردب درک نکردن حال و روزش و موقعیت پیش اومده . بابا کوتاه نیومد می گفت تا اومدن عمو نمی تونه مراسم رو ب جا بیارن واینکه بودنش تو خونه و نشستن وردل زنها کاری از پیش نمی بره !منم نه جرات و نه حال و حوصله داشتم که بگم نه !ومجبور شدم برم دانشگاه !!! بابا همیشه طوری خودشو نشون میداد که فکر می کردم محکمتر از اون مردی نیست ! اگه کسی باشه که بتونه ب راحتی احساساتشو کنترل کنه اونم باباست ! ولی نه !اینطور نبود ! اون در کنار من هیچ ابایی نداشت از دیده شدن اشکاش ! هیچ ابایی نداشت هیچ . . .سیا هم عصر اومد! عمو هم از قرار معلوم تو راهن ! ماهک وقتی مامان باهاش تماس گرفت خیلی خشک و رسمی تسلیت گفت و اینکه نمی تونه بیاد ! می گفت هنوز زوده برا برگشتن ب ایران ! هنوز استحکام درستی ندارن ! شاید علی آقا بیاد !دلم خیلی تنگش شده این بهونه شده بود  که بعد  مدتهابتونم اون و ترانه رو  ببینم ! ولی اونا موقعیتشون براشون مهمتره تا خانواده !اونقدر عصبی بودم و منتظر ی تلنگر تا بتونم ی کم  خودمو خالی کنم گوشی رو قاپیدم که « تو خجالت نمی کشی ؟ علی اقا بیاد قبر منو بکنه اینجا ؟علی آقا بیاد که چه گ و ه ی بخوره ها ؟ آشغال عوضی ی سالم نیست رفتی اونجا ب همین زودی همه چی برات بی اهمیت شدن ؟ بی شرف پولای بابا برات مهمتره نه ؟ برات مهم نیست الان چه حالی داره ؟ پاشو گمشو بیا ! مهم نیست علی اقا می یاد یا نه تو بیشعور پاشو بیا » مامان تو اوج عصبانیتش داشت خودشو اماده می کرد که ی چیزی بگه بخصوص وقتی گریه ماهک از اونور خط بلند شد ولی با پا درمیونی عمه  کوتاه اومد .ومن انگار نه انگار که چه حرفای زشتی از دهنم دراومده بود.رفتم کمک سیا و امیر محمد تا طبقه بالا رو برا مهمونای احتمالی بابا و عمو که ازراه دوربیان فرش کنیم !امیر محمد خیلی خیلی وابسته مامانی بود ! همیشه ی مهرو محبت خاصی بینشون بود که من همش حسادتم میشد و از نشون دادن این حسادت هم ابایی نداشتم ! وهمیشه مامانی بین ما دوتا رو می گرفت و سعی می کرد دعوا نکنیم از همون بچگی تا ب الان که همیشه این موضوع باعث کل کل و دعوا بین ما بود ! ولی الان دیگه این حسو نداشتم اینقده دلم ریش ریش شد اشکاشو دیدم .و گریه های اون باعث ترکیدن بغض من شد . واقعا بی فک و فامیل بودن چقدر سخته! دلم بدجور ب تنهایی بابا می سوزه !  دایی تو اینجور موقعیت ها هم نمی خواد دست از کینه های قدیمی برداره ! فقط ی سر کوچیک زد و ی تعارف که  کمکی خواستین ی وقتی دریغ نکنین ها !همین و رفت تا برا مراسم خاک سپاری خبرش کنن !!!کلهم خانواده مادری خیلی فلان تشریف دارن ! فقط و فقط خودشونو می بینن و خودشون ! ب بابا حق میدم که ب هیچ عنوان از دایی خوشش نیاد !حالا بابا تنهاست ! منتظر تا عمو برسه ! ومن  نه خوابم می یاد ! نه گریه ! دوتا لوراز پام خوردم الان یک ساعتی میشه ولی هنوز اثر نکرده !چقدر دلم تنگه دیروزمه ! خیلی . . .

         

210

 

رفت ! همین ؟! نه میذارن برم بیمارستان ! نه می یان خونه ! نه کسی هست الان سر رو شونه اش بذارم زار بزنم ! نه کسی هست حداقل ی سیلی بچسبونه بیخ گوشم شاید از خواب بیدار شم ! یعنی خواب نیست؟!اونوقت من اینجا چه غلطی می کنم خودمم هم نمیدونم ! ترس از تنهایی ! ترس از باور این رفتنش شاید . . . شایدم نه اینا شاید باور دارم ! یعنی وقتی ضجه های امیر محمد و شنیدم باورم شد ! ولی نه اشکم می یاد ! نه حرفم ! فقط دوس دارم زر بزنم بنویسم چراش رو هم نمیدونم !شاید برا ثبت حس لحظه ایم ! شاید برا کثافت بودنم ! شاید برا بی عاطفه بودنم ! اتابک اومده اینجا با دادو بیداد مونا رو میگه که بیاد منو مثلا از خواب بیدار کنه ! هی زر می زنه که برو اون بیشعورو بیدارش کن چقدر این احمقه تخت گرفته خوابیده » !!!!! وقتی امیر محمد رفت درو قفل زدم حالا مونا هی صدام می کنه و هی مشت میزنه ب در اتاقم ! ومن چقدر بی عاطفه ام که نه اشکی دارم و نه دلی و نه . . .حس سنگینی ی کوه رو دارم می خوام بخوابم ! فقط همین !

         

209

 

دلم آروم و قرار نداره ! دل آشوبی داره بدجور اذیتم می کنه ٬دو ساعت پیش بود امیر محمد اومد دنبال بابا که آره مامانی حالش بد شده و بردنش بیمارستان !ومن ی ٬ ی ساعتی میشه اونم ب لطف دادو بیدادهای بابا و تشرش برگشتم خونه ! هی میگه وجودت تو این وضعیت کاری رو پیش نمی بره همش دست و پا گیری !!!! الکی گریه می کنی اعصابم خراب میشه !امیر محمد ب خواهش بابا قرار بود پیشم بمونه تا تنها نباشم ولی از بس بی حوصله بودم و دل نگران که اون بیچاره رو هم بیرونش کردم ! فکر می کردم بهش برخورده و دیگه رفته ! ولی طفلی تو اتاق سیا نشسته بود و موزیک گوش میداد ! یقینا دلش ب حال من نسوخته ! از ترس بابا که بگه چرا منو تنها گذاشته  سعی می کنه تحمل کنه !براش چایی بردم و میوه !میگه « ی وقتی نکنه ی طوری بشه ! آخه ایندفعه ی جور دیگه بود حال و روزش !» عصبی شدم داد کشیدم که دهنشو ببنده و اینقده آیه یاس نخونه ! ولی خودمم بدجور همین حسو دارم !این حسم وقتی بیشتر رنگ گرفت و شدیدتر شد که عمو هم این وقت شب از اونور دنیا تماس گرفت که آره چیزی شده ؟ الان وضعیتش چطوریاست !دوست ندارم باور کنم ! دوست ندارم اصن ی همچین چیزی اتفاق بیفته ! هر چی هم می خوام خودمو گول بزنم بازم نمیشه آخه اگه خیلی مهم نبود چرا عمو رو خبر دار کردنش ؟ سعی می کنم با پرسه زدن تو نت اینقد ب افکارم اجازه ی هرج و مرج ندم  ولی نمیشه !امیر محمد میگه «پاشو بریم بیمارستان ! مهم نیست دایی چقدر عصبی بشه ! می ترسم تو این لحظه کنارش نباشم» !!!!منم این ترسو دارم ولی نمی خوام بهش جولان بدم ! ب هیچ عنوان

          | 

208

 

امروز صبح مامانی رو بردم ساری ! اولش دوس نداشتما یعنی می خواستم اذیتش کنم ! هی گفتم ب امیر محمد بگین ٬بذا ی بارم شده اون شما رو ببره ! ولی اینقد قربون صدقه رفت و هندونه بغلم داد که آخرش راضی شدم ! یعنی همینکه گفت « من ب رانندگی امیر محمد اعتماد ندارم و اینا » همین ی دونه حرف باعث شد ی بادی ب غبغب بندازم و د برو !کلی هم برا امیر محمد کری خوندم کچل شده بود از دستم ولی پیشنهاد داد ی بار باهم کورس بذاریم تا مثلا حساب دستم بیاد که کی دست فرمونش خوبه .و رو ی شام تو بابا طاهر شرط بستیم  که هر تعداد همراه هم خواستیم دعوت کنیم ! منم نشستم و لیست دوستانو ردیف کردم گفتم از الان بهتره  در نظر بگیری که بایدهزینه شام چن نفرو بدی واحتمالش هم هست بازم اضافه بشن ! ی بلایی سرش بیارم که دفعه دیگه غلط بکنه با من کورس بذاره . هفت صبح راه افتادیم من بی مانتو نشستم تو ماشین و همین از شهر دور شدیم شال رو هم برداشتم و شیشه هارو دادم پایین که یهو صدا مامانی بلند شد :« زشته دختر ! نیگه دار اول اون لباستو بپوش بعدم گره بزن شالو تا هی از سرت نیفته ! خیره سری هم حدی داره می خوای تو راه بگیرنمون ؟ » هی مزه پرونی کردم ولی از بس غر زد که مجبور شدم شالو سرکنم ولی مانتو رو گفتم کسی که تو ماشینو نمی بینه !اونم دیگه خسته شد از کل کل با من و هیچی نگفت .مامانی عصر وقت پزشکی داشت و برا همین فقط ناهار پیش دوستاش می موند و زود برگشتیم ! منم فرصت اینکه ب هانیه سربزنم نداشتم و مجبور شدم ناهار رو هم با مامانی و دوستاش باشم و آی که چقدر تو این جمع بودن آدمو خفه می کنه از اون بوسه های آبدارشون بگیر تا محکم فشردنت و هی سرتا پاتو ورانداز کردن اولین چیزیم که پرسیدن « عزیزم هنوزم نامزدی چیزی نداری؟؟؟ بابا دختر تا برو برو داره باید فلان باید بهمان . . .» اینقد گفتن و گفتن که دیگه رسما دیوونه شدم ! مامانی هم همش می خندید و می گفت « شما که دوستا خوبی هستین و اینقد ب فکر اینین خب ی دستی براش بالا بزنین دیگه بذراین منم آخر عمری سپید بختی ژامی رو ببینم و بعد با خیال راحت سر رو زمین بذارم !» همه افتادن ب خنده و من از این حرفش ناراحت شدم ولی بازم ب رو خودم نیاوردم و اجازه دادم تا تمومی پسرایی رو که تو فامیل و درو همسایه می شناسن برام ردیف کنن ! واقعا مزحک شده بود خیلی دوست داشتم بلند بلند بخندم ولی حوصلشو نداشتم ! میزبانمون رفت حتی آلبومشونو آورد و یکی یکی معرفی عزیز دردونه های مجردش !اوه اوه  چه تیپایی هم داشتن . . .بعدم تو خنده ها و مارمولک بازیهاشون قرعه ب  نوه خواهر این خانم رسید و بازم خودشون قرار گذاشتن که تو مهمونی بعدی ی ترتیبی بدن تا مارو با هم آشنا کنن ! واقعا اینا خیلی جدی گرفته بودنا ! اینقدر ساده ب همه چیز نیگا می کنن و اینقد راحت برا هر مشکلی ب قول خودشون راه حل خوب و ساده پیدا می کنن ! بالاخره این مهمونی کذایی هم با کلی بگو و بخند و حرص خوردن من و . . . تموم شد و ما برگشتیم !قبلش هم ی سر رفتیم دریا . پاچه ها شلوارو کشیدم بالا و زدم ب آب ! لعنتی خیلی خنک بود و مور مور شده بود پاهام !لحظه آخر که خواستم بیام بیرون  نتونستم خودمو کنترل کنم و تلپی افتادم و مث موش آب کشیده شدم ! مامانی هی حرص می خورد که این چه وضعه و حالا از سرما یخ می زنی و اینا . من ولی همچین هم بدم نیومده بود همین نشستیم تو ماشین اول مانتو رو در آوردم بعدم پاچه های شلوارو حسابی چلوندم و دوباره کشیدم بالا !و ب مامانی که برو برو منو نیگا می کرد گفتم « ها؟ انتظار دارین با همین مانتو خیس بشینم ؟ تازه من مراعات شمارو می کنم والا همین شلوارو هم درش می یارم !» چنان نیشگونی گرفت که سوزشش از تماس باد با پاهای یخ زدم بیشتر بود ! دیگه هم هیچی نگفت و من ی نفس راحت کشیدم ! ولی مجبور شدم بخاری ماشینو روشن کنم تا این شلوارم ی کم گرم بشه و اینقد یخ نزنم !ولی شانس که نداشته باشی همینه دیگه پونزده کیلومتری شهر ب دلیل سرعت زیاد  ماشینو نیگه داشتن و حالا من مونده بودم چطور بیام پایین ! از شرم اینکه افسره الان منو با اون وضع ببینه وحشتناک عصبی شده بودم !مامانی هم هی حرص خورد هی سرزنش کرد « ی وقتی پیاده نشیا ! بلوزت کوتاست ! شلورات فلانه ! و . . . و . . . » ولی نمی شد مجبور بودم برم پایین خوبیش این بود بعد منم یکی دوتا ماشین دیگه رو هم نیگه داشتن و من فرصت داشتم تا شلوارو درستش کنم و بعدم ب اصرار مامانی مانتو اونو پوشیدم و رفتم ! شده بودم مث این دختر بچه هایی که لباس مادرشونو می پوشن !حالا شانسو ببین دنیا چقدر کوچیکه یارو افسره همون افسری بود که چن وقت پیشا با آیلین که بودیم جریمه ام کرده بود برا رد کردن چراغ قرمز ! و بعدم برامون ماچ فرستاده بود ! فک نمی کردم منو ب یاد بیاره ولی همچین نیشش باز شد که . . .قطعا ب سرو وضع  من بخصوص اون مانتو گل منگولی خندش گرفته بود اولین حرفیم گفته « به به خوشحالم از زیارت دوباره شما ! مث اینکه قراره هی من براتون برگ جریمه بنویسم ! » « مهم نیست ! شما نه یکی دیگه ! مهم اون ماچ بود که هر کسی نمی فرسته » از این وقاحت خودم ب شدت خندم گرفته بود و نمی تونستم خیلی خودمو کنترل کنم ! یارو  ب جای من سرخ سرخ شده بود  و یقینا دستش نمی رفت برا نوشتن برگ جریمه ! ولی نامرد کارخودشو کرد و جریمه روهم نوشت .چنان نگاهی هم انداخت که دیگه اینبار حسابی خجالت زده شدم  ولی اصن ب رو خودم نیاوردم !کثافت فکر کرده کیه عوضی احمق ! اگه بازم دیدارمون بیفته ایندفعه میدونم چی کارش کنم ! بعدم نشستم و همچین با آب و تاب و خنده برا مامانی تعریف کردم « خودم اون شازده ی اسب سوار نه اون شازده ی الگانس سوارو پیدا کردم دیگه ب دوستاتون زحمت ندین ! » وحشتناک  فکم از خندیدن درد گرفته بود و مامانی هی استغفرالله می گفت و هی می گفت بی چشم و رویی هم حدی داره تو که اینطوری نبودی تو که فلان نبودی ! کشت منو تا وقتی خونه رسیدیم هی حرف زد و هی حرف زد که مخم ب سوت کشیدن افتاده بود . حالام من ب منت کشی و ناز کشیدن افتادم که ی وقتی جریان این جریمه رو برا امیر محمد نگه والا حالا حالا ها باید از دستش بکشم . گفت باشه اینو نمیگه ولی قول نمیده که جریان اون افسرو ماچ و . . .  ب بابا نگه ! خیلی بدجنسه ب خدا ! از زور نداشتن حرف و کم اوردن گفتم باشه بگین مهم نیست ! همینم پامون رسید خونه اول از همه برا مامان تعریف کرد وی حرص درست و حسابی ب جون من انداخت ! مامان هم هی چش و ابرو کج کردن مونا جونم هی مسخره کردن « آره دیگه حالا دخترا برا ی برگ جریمه ناقابل گدایی ماچ رو هم می کنن ! می گم ژامی چطوره اینبار ی همچین مشکلی پیش اومد و دیدیش  پیشنهاد ی شب رمانتیک رو بدی نه ؟ بد نیستا ! » ی بلایی من سر این مونا بیارم ! ی بلایی بیارم تا عمر داره فراموشش نشه !

         

207

 

این یکی دوروزه بابا بدجور بهم ریخته اس !با هفت هشت من عسل هم نمیشه خوردش ! منکه ب کل جرات هیچ مزه پرونی و شیطنتی ندارم همش می رم تو اتاقم ٬ یا ب ی بهونه ای می زنم بیرون تا ی وقتی ی کاری ازم سرنزنه که باعث بشه ب من گیر بده و اعصابش خوردتر بشه !دیروزنتونست بره تهران امروزم !یعنی خودش کلاساشو کنسل کرد بدجور درگیر خانواده ی اون شاگرد صافکاره شده ! دنبال کارای بیمه تعمیرگاه ! شکایت صاحاب پرشیای مادر مرده ! و از اون بدتر امروز که دادگاهش با بهداد بود ! همین اخری ب اندازه ی کافی برا از پا دراوردنش کافیه ! دلم خیلی می خواد برم بغلش کنم بگم همه چی درست میشه ! انشالله درست میشه اینقدر ب خودش فشار عصبی نیاره ! ولی جراتشو ندارم ! حتی مامان هم خیلی همصحبتش نمیشه و بابا وقتی خونه باشه بدجور تو خودش میره تازه بعدم هی ب من گیر میده که چته تو ؟ چرا ساکتی و اینا !ناهار رو هم خونه نیامدم و موندم پیش مهتاب و هم خونه ای هاش ! این روزا بیشتر با اون سه تا خودمو سرگرم می کنم و ب کل قید دوستای دیگه رو زدم ! بودن با اونا با همه تضادهاشون و گه گاهی غیر تحمل بودنشون ی جورایی آرومم می کنه .ودوست دارم بیشتر باهاشون باشم ! این وسط آزیتا زیاد از من خوشش نمی یاد انگار٬ اینو میشه از چش و ابرو بالا انداختنش و فیس بازیاش فهمید ! ب من میگه پاستوریزه و ب هر طریقی شده دوس داره منم باهاش کل بیفتم و هم پاش سیگار دود کنم ! دروغ نیست بگم که خیلی دوست داشتم ولی اصن دل و دستم ب این کار نمیره ! ی جور عذاب وجدان برا اعتماد بابا و مامان اذیتم می کنه !تجربه کردن اینو هم مث مشروب دوس دارم بی هیچ قیدی و بندی باشه ! یعنی خانواده هم براشون مهم نباشه که هست !موندم این دختره چی ب سر ریه هاش اومده تا الان ب قول خودش ی سالی میشه سیگار میکشه اونم روزی ی بسته ! وحشتناکه !!!!عصر از نازگل خانم وقت گرفته بودم ولی دودل بودم که برم یا نه ! مامان میگه زشته ی کم مرتبشون کن ابروات پر شده حالا میشه بهشون فرم داد و از بی ریختی دراوردشون ولی بابا بدجور خوشش اومده میگه اینطوری قیافه ات بانمک تر و بچه گونه تر شده ! آدم دوست داره لپاتو بکشه ! دقیقا شدم عین این دخترای شونزده ساله !  بخصوص وقتی که مقنعه هم سر کنم هیچی دیگه مث بچه ها می شم ! یعنی یکی منو الان ببینه عمرا تشخیص بده سن منو !.ی جورایی هم خودم ب این چهره جدیدم عادت کردم ! امروز که نرفتم شاید فردا برم ! شایدم ی روز دیگه .مونا جونم امروز برا بار سوم مهد بچه هاشو تغییر داد ! دیوونه اس این همش میگه اینجا ب بچه هام نمی رسن ! اونجا مربیش برخورد خوبی نداره ! اونجا فلان اینجا بهمان ! مامان هم پیشنهاد داد تا ب مهین خانم بگم ب جای هفته ای یکی دوبار که می یاد کمک حال مامان هر روز بیاد و پرستاری بچه هارو قبول کنه !منم رفتم دنبالش ! از اخرین باری که رفته بودم اون محل خیلی می گذره اصن دوست نداشتم دوباره برم اونجا ولی نشد !از بین نگاه های هیز و چندش اور ادمای اونجا رد شدن !ی مینی که پشت در منتظر موندن تا مهین خانم بیاد ب اندازه ی ی ساعت گذشت ! حسابی عرق کرده بودم وهمش حس می کردم الانه یکی از پشت سر دستش بخوره بهم ! همین مهین خانوم درو باز کرد سریع خودمو انداختم تو !طفلی ترسیده بود هی می گفت که چی شده ؟ وقتی براش گفتم ی دل سیر بهم خندید بعدم گفت « حق داری این محله و این چشارو شاید فقط تو فیلما دیده باشی و برا همین اینطور ب ترس افتادی ولی من دارم بینشون زندگی می کنم و فکرشو بکن با این وضعیت من چطور روزم شب میشه و شبم روز ! وقتی خونه نیستم همه فکرم اینه نکنه یکی از رو دیوار بیاد داخل و بلایی سر رویا بیاد ! وقتی هم خونه ام باز همین ترس !» قرار شد از فردا هر روز بیاد ومن ی٬ ی ساعتی رو کنارش موندم بعد برگشتم خونه ! ب مامان گفتم کاش میشد مهین خانوم رو بیاریم پیش خودمون ! مونا که بهش احتیاج داره ! اونکه باید حالا هر روز برا مراقبت بچه ها بیاد خب ی اتاق بهش بدین هم همیشه دم دست باشه ! هم ی کمکی هم درحقش بکنین بذا پولی رو هم که می گیره واسه کرایه ب اون طویله نده ! فک نمی کردم مامان هم موافق باشه ولی گفت درست نیست الان ی همچین چیزی رو گفتن ! بماند برا بعد بذا ی مدت بگذره بعد اگه بابا هم موافق بود اونوقت بهش میگه !.پریسا هی پشت سر هم تماس می گرفت و داشت از فضولی می مردکه بین من و شهرام چی گذشت ! مث اینکه شهرام هم جواب درستی بهش نداده بود و این بدجور اذیتش می کرد !وقتی براش تعریف کردم کلی فحش داد که خاک برسرت لیاقت هیچی رو نداری !آخر حماقته اگه ب شهرام نه بگم و . . . اونقدر زر زر کرد که اعصابم خورد شد و گوشی رو خاموش کردم . من چه مکافاتی بکشم از دست اینا !

         

206

 

دیروز از ی کلاسم زدم تا بتونم برم شهرامو ببینم ! ب اینم توجه نکردم که بابا بیاد خونه بازخواستم کنه و . . .ب قول مهتاب دانشگاه اومدن ی مزش ب زدن کلاس و دیر رسیدن و زود رفتنه نه مث من که دقیق سر ساعت تو کلاسم ! شهرام لال شده بود ! من مونده بودم چطور سر حرفو باز کنم ! انگار من داشتم ازش خواستگاری می کردم !بماند که چیا گفتم و گفت آخرش گفتم «ما چن ماهه همو می شناسیم ! تقریبا هم بهم شناخت داریم که ب قول خودت همین شناختت باعث شده ی همچین درخواستی کنی !  وهمین شناخت من هم اینو میگه که چنین حسی بهت ندارم ! ولی درست نبود اول ب خودم می گفتی ؟ اینطوری بین بچه ها نمی پیچید تا سوژه دستشون بیاد !والله از اون گذشته نه خودم و نه خانواده اصن امادگی و بهتره بگم قبول ی همچین اتفاقی رو الان نداریم ! حالا حالا ها بهش فکر نمی کنم چیزای مهمتر از ازدواج هست که منو مشغول  خودش کرده ! ازدواج برام ی مسئله پیش و پا افتاده اس ! که سرانجام رسیدن یا نرسیدنش برام مهم نیست ! من آدم این کار نیستم ! » « خب اولی که هیچ ی کم بگذره امادگی پیدا می کنین هم تو و هم خانوادت ولی دومی رو می تونم کمکت کنم تا ی همچین حسی در تو شکل بگیره !» !!!! بچه پرو ! من می گم نره میگه بیا برات بدوشم !من دیگه هیچی نگفتم و اون هم خیلی دلخور و بی مقدمه وسط حرفاش دست جلو کشید برا بای و رفت ! بعد رفتنش ی نفس راحت کشیدم ! ولی خداییش دیگه نمیدونم چطور برم تو جمع بچه ها ! اینجا رو هم برام زهر کردن !فک کنم ی مدت خیلی طولانی باید قید انجمن و کافی وباغ و کوفت و زهر مارو بزنم تا حداقل خودم آروم بشم !بگذریم ٬وقتی برگشتم خونه دیدم بابا تو اتاقمه وداره اینور اونور می چرخه ! تعجب کردم اصن سابقه نداشت بی اجازه بره تو اتاق من اگرم چیزی می خواست که من داشته باشم اونقدر صبر می کرد تا خودم بیام !گفتم شاید نخواد من بفهمم که اونجاست برا همین برگشتم ب در ورودی نرسیده بودم که یهو صدام کرد ! وقتی رفتم پیشش گفت « این چه وضعه اتاقته ؟ ی ساعته دارم دنبال جزوه ای که دیروز بهت دادم می گردم پیداش نمی کنم ! احیانا تو کمد لباسات نذاشتی یا زیر تخت ؟ » من ب خنده افتاده بودم و اون عصبی شده بود ! دیدم نه بابا خیلی جدیه برا همین عذر خواهی کردم و همینطور که لباسامو در می یاوردم شروع کردم گشتن ! والله خودمم حالا پیداش نمی کردم ! هر جا رو دست می زدم بابا می گفت اونجا رو دیدم نیست ! بعدم  رفت رو منبر که هر کی تورو ببینه با خودش میگه ماشالله چه دختریه و فلان ولی نمیدونن اینجا چه خبره ! خانوم  لباساش و کتاباش ی گوشه اس ! غذا سگش ی گوشه ! کلی هم عروسک و آت آشغال دورو برش ! هم خنده داشتم و هم خجالت و هم عصبانیت هی منو هول می کرد اخرش گفتم « شما برو من یکی دو دقیقه می یارم براتون !» هولم می کنه دیگه والا خودم میدونم  تو شلوغی اتاقم چی روکجا گذاشتم و چی رو کجا!بعدم از پشت میز کامی پیداش کردم !موندم این چطور اونجا افتاده بود !حالا مامان هم بهونه خوبی دستش اومده بود هی سرزنش می کرد که ی کم دورو برتو مرتب کن ! زشته اینطوری هر کسی ببینه فک می کنه بازار شام اینجاست .گفتم باشه و باز بی خیال شدم .من همینطوری راحتم ! بعد ناهار هم ولو شدم رو همون تخت شلوغ و درهم که ی گوشه اش کتابام ریخته بود و ی گوشه لباس ! با سرو صدای همیشه آوار مونا جون بیدار شدم ازم می خواست باهاش برم خرید !حوصله نداشتم ولی از بس اصرار کرد حاضر شدم و رفتیم ! ی چکمه دیدم هی وسوسه شدم بخرمش هی گفتم نه بابا این ماه با این اوضاع بی ریخت بابا فک نکنم از پول توجیبی دیگه خبری باشه بهتره نخرم ! ولی اخرشم نتونستم ب این وسوسه غالب بشم و خریدم ! عاشق چکمه ام ب من باشه تابستون هم دوست دارم بپوشم !مامان ولی اعصابش بهم ریخته بود حسابی و منو ب درک نکردن اوضاع  اقتصادی متهم می کرد !هی می گفت تو چن جفت پارسال خریدی و داریشون چرا باز؟ واقعا وقتی فکر می کردم همچین بیراه هم نمی گفتا ولی خب هیچ چیزی نمی تونست هوس لحظه ای منو برا خرید این یکی فرو کش کنه ! هی مزه پرونی می کردم که زیاد اذیت نکنه و بی خیال بشه ولی نشد « ببین با همین پولی که دستت مونده سعی کن بگذرونی ! ی وقتی نبینم بری ب بابا بگی پول بده ! ی کم درک کن ! بعدم ب هیچ عنوان رو من هم حساب نکن ! سیا فعلا واجب تر از توست ! تنهاست و اینا »دیگه لال شدم ! ولی عمرا بتونه مقاومت کنه رو خواسته ی من ی کم که نازشو بکشم و لوس بازی بازم  کوتاه می یاد .

         

205

 

ازاین مزحکتر دیگه نمیشد ! اینکه شهرام از من خواستگاری کنه !!!!! اینکه من اینقدر بی محلی کنم ،اینکه هر جا برم و اگه قرار ب بودن اون هم باشه من با ی تماس انصراف بدم از رفتن ، اینکه هی هر چی بگه دوتا هم بذارم روش و ب خودش برگردونم ! با همه اینا این چطور ؟؟؟!!!ب قول پریسا این در من مغرور ، زبون نفهم ، لوس چی دیده ؟!!! ظهر وقتی اومدم خونه مامان گفتش « این شهرام کیه ؟ می شناسیمش ما ؟»هی اینور و اونور سوال مامان رو بزن تا بالاخره فهمیدم بله ! امیر ی ساعت قبلش با مامان تماس می گیره و از طرف شهرام برا فردا شب اجازه می خواد که بیان !هم اسم شهرام بعنوان خواستگار و هم اینکه امیر این وسط چی کاره اس منو شوکه کرده بود ! ب مامان گفتم منم اندازه شما والله هیچی نمیدونم .از این حرکت شهرام هم اصن خوشم نیومد یعنی ی جورایی بهم برخورد! چرا ب جای اینکه رک و راست خودش بیاد حرفشو بگه این وسط امیرو پریسا رو واسطه کرده بود ؟ اصن مگه ادم قحط بود ؟بعدم زنگ زدم ب پریسا تا بفهمم چی ب چیه ؟ ازش گله کردم که چرا قبل هماهنگی با من با مامان تماس گرفته بوده ! اونم نه گذاشت و برداشت گفت « نه اینکه خیلی آدمی ! مث سگ پاچه می گیری ، شهرام خودش اینطور خواست می گفت می ترسه ب تو بگه اصن توجه نکنی و جدی نگیری برا همین از امیر خواست تا این موضوع رو ب خانوادت بگه !»شماره شهرام رو خیلی وقت پیش حذف کرده بودم هر چی گفتم شمارشو بده می خوام باهاش صحبت کنم بی شرف نداد ! ومن بدجور حرصی شده بودم ! بابا هم اومد و بازم ب رغم همه اصرار های من که مامان هیچی ب بابا نگه نشد راست گذاشت کف دست بابا ! بابا هم بدون هیچ تفکری « مهم نیست !با امیر تماس بگیر از جانب من عذرخواهی کن بگو ژامی نامزد داره !» با همه ی اینکه انتظار این حرفو داشتم ولی باز بدجور عصبی شدم « بابا اصن متوجه هستین چی می گین شما ؟ چرا باید بگه من نامزد دارم ؟ چرا هی حرف تو دهن مردم میذاری ؟د همین مردم دو سال دیگه نمی پرسن پس این نامزد وامونده کوش ؟ » بازم همون بحثای همیشگی یکی من بگو و دوتا بابا و این وسط مامان هی قربون صدقه ی من که آروم باشم و اینقد صدامو بلند نکنم و از اون طرف ب بابا خواهش و تمنا که خودشو ناراحت نکنه من هیچی حالیم نیست و اون ب بزرگی خودش ببخشه !!!!! نه تو رو خدا می بینی ؟ چی چی رو ب بزرگی خودش ببخشه خب ؟دیگه حسابی ب زار افتاده بودم از اینهمه خودخواهی بابا هر چی هم بگم که مهم نیست و اینا همش حرفه و کو تا فرزام برگرده بازم نمیشه ! اینطوری ذره ذره  احساس می کنم ب زوال می رسم !نشستم رو زمین و با صدا بلند گریه کردن و لا ب لاش حرفامو اوار کردن رو سر بابا « بابا جون من ب جون سیا برا ی بارم شده این خودخواهیتونو بذارین کنار ! بخدا قسم من هیچ علاقه ای ب فرزام ندارم ! یعنی اونجور که شما می خوای ندارم من عمرا بتونم ی شب هم باهاش سررو ی بالشت بذارم !این حرفام برا این نیست که بگم فرزام نه پس شهرام یا کامیار یا فلانی ! من با همه ی مزخرف دونستن خیلی از باورهای منسوخ شده ولی ب شدت این باور رو بهش یقین دارم که بخت فقط بخت اول ! بخت اول که سپیدیشو  ندیدی دیگه عمرا تو بختای دیگه بشه دیدش !بذار رک بگم بابا بخت منم همون اولی که ب سرانجام نرسید بعد اونم ب هیچ عنوان فکر ازدواج نیستم ! یعنی اینو تو گوشتون فرو کنین نه دیگه پا خواستگار باز کنین ب این خونه که خدارو شکر این یکی رو با من هم عقیده این ونه اینکه دیگه اسمی از فرزام ببرین !. . . » بابا هم بعد کلی حرف زدن و اینکه بهتر از من صلاح منو میدونه و اینا بلند شد و رفت بیرون !ومن مث این مادر مرده ها همه حرص و عصبانیتمو با دادو بیداد رو سر مامان خالی کردم که« آره اگه شما ی کم هوا منوداشته باشین اینطور نمیشه ! اگه شما برا ی بارم شده سفت و سخت جلو بابا بایستین اینطور نمیشه ! اگه شما . . .» مامان هم وقتی دید نمی تونه منو آروم کنه بلند شدو رفت بیرون « خودت بهتر میدونی باید چی کار کنی ! پس کوتاه نیا ! منکه جای تو نمی خوام ازدواج کنم می خوام ؟!» از فرزام بدم اومده بود از عمو از بابا از اینهمه خودخواهی بیجاشون ! اون از فرنام که بدون در نظر گرفتن من و فرنام برا خودشون بریدن و دوختن ! اون موقع خوبیش این بود که فرنام هم منو بعنوان شریک زندگی دوست نداشت ولی بی جربزه تر از اون بود که بخواد رو حرف عمو حرفی بزنه ! بزدلتر از اون بود که . . .من اون موقع تورو داشتم و بابا هم شاید یکی از مهمترین دلایلش غیر از دلایل مشترکی که با عمو داشت برا گره زدن من و فرنام خلاصی از دست تو و ب قولی اون رسوا بازی هایی که ب دنبالش انداخته بودیم ، بود !ومن هزار بار خدارو شکر می کردم که فرنام من و تو رو با هم دیده بود و بزرگترین بهونه دستش اومد برا نه گفتن ! در کنار اینکه اونقدر وقیح شد که گفت « دختر عمو درست نمی خواستمت ولی فکر می کردم چشم و گوش بسته ای ! فکرمی کردم بعد ازدواج علاقه بینمون جوونه میزنه و . . .» واین شد که عمو و بابا یکی دوسال زدن تو پر هم زبون بست شدن ! حالا !حالا فرزام !فرزامی که گه گاهی احساس می کنم می تونم دوستش داشته باشم یعنی فقط دوست داشته باشم نه بیشتر ! نه ازدواج !اینم ب درک ! برام مهم نیست ! مهم اینجاست این آزارم میده که هر جا می شینن می گن فرزام ! هر کی می یاد می گن فرزام ! همچین که بعضی وقتا فک می کنم نکنه ما واقعا رسما ازدواج کردیم و من خبر ندارم ! نکنه فردا روز بچه ام هم قراره دنیا بیاد و من هیچی حالیم نیست !!! ولی من اون دختر چهار سال پیش نیستم ! یعنی کسی رو ندارم که بخوام ب خاطرش جلو همه حرفا واستم و محکم بگم نه ! حالا نه اینکه نگفتم !ولی کو گوش شنوا !.ی دوش گرفتم تا آرومتر شم بعدم زنگیدم محسن تا شماره شهرامو بهم بده این بیشعورم مزه پرونیش گل کرده بود هی می گفت چی شده  سراغ اونو می گیری ! چه خبره و فلانه !.با همه سخت بودنش با شهرام تماس گرفتم بنده خدا باورش نمیشد من باشم حتما ی هفت هشت تا شاخ هم در آورده بود ! گفتم می خوام ببینمش !هیچی نگفت ! گفتم می یای کافی یا نه ؟ بازم هیچی نگفت حسابی عصبی شده بودم و هی ناخونمو می جوییدم در عین اینکه تو دلم ب فحش می کشیدمش .گفتم « چرا ب خودم نگفتی ؟ چرا امیر ؟ یعنی اینقد سخت بود ؟ اینقده با من کل کل می کنی  اینقده زبون بازی می کنی اینجا چرا کم آوردی ؟عصر اگه وقت داری بیا کافی می بینمت ! » بعد کلی من و من فقط گفت « من عصر نمی تونم میشه فردا فلان ساعت ؟ » وتموم شد ! ای خدا موندم این چطور از من خوشش اومده ؟ هان ؟ی وقت دیدم مامان تو چار چوب در واستاده و منو برو بر نیگا می کنه « الان تو از اون خواستگاری کردی یا اون از تو ؟ » وای خدا این حرف مامان بعد اینهمه اعصاب خوردی مث آب بود رو آتیش اونقدر منو خندوند که حد نداشت !« بفرما اون از اون استاد اخونده ی جذاب ، اون از پسر آقای فلانی اینم از این ! مردم در ب در دنبال شوهر برا دخترشون می گردن اونوقت شما هر کی می یاد و هی می گین این نامز د داره ! نه خدایی انصافه ؟! » مامان هی می خندید و هی می گفت « نه خدایی تو پرو بازی لنگه نداری » « ولی بخدا مامان این شهرامو ندیدی مطمعنم اگه با این ازدواج کنما ی شوهر همچین حلقه ب گوش دارم !از اون آدماست که دوست داره حرص بندازه تو تن ادم در عین اینکه هر چی هم بگی جیکش در نمی یاد و هی میگه چشم ، چشم ! بعد این کجا و فرزام کجا ! اصن فرزام رو نمیشه ادم حسابش کرد ی مستبد ب تموم معنا مث بابا و عمو ! هر چن خر خوبیه ولی سواری با اون مزه نداره مامان » با همه اینکه این حرفا رو با شیطنت و شوخی و خنده می گفتم یهو باز بغضم گرفت و تو بغل مامان سخت گریه کردم .اینکه منو ب حال خودم بذارن ! ب هیچ عنوان رو آینده ی من و فرزام برنامه ریزی نکنن ! مامان هیچ حرفی نداشت بگه و فقط می گفت زمان همه چی رو حل می کنه ! ای تو روح این زمان لامصب بیاد ! بعد برگشتن بابا بهش گفتم خودم قراره با شهرام صحبت کنم پس دیگه  ب میون نکشن !برداشته میگه « حالا این شهرام کی هست ؟ چه جوریاست ؟ . . .»« فک نمی کنم دیگه لزومی ب شناخت بیشتر شما باشه ! همین اندازه که از بچه های انجمنه ! بسه نه ؟!» بابا دیگه هیچی نگفت در عین اینکه ب شدت اخماش رفت تو هم و مامان هم هی ب من ایما و اشاره که دیگه ادامه ندم و ساکت بشم !.

         

204

 

مامانی رو بردم مزار! اصن هم دل و دماغ حرف زدن رو نداشتم ! اون هی حرف می زد و هی قربون صدقه و هی گذر ب خاطرات دختر بودنش و اینکه چقدر زمونه عوض شده ! چقدر دخترای امروز با دخترای اون موقع فرق دارن و چقدر بی پروا و جسور شدن !« خب یهو بگین ژامی بی چشم و رو شدی ! گستاخ شدی ! چرا اینقد مقدمه چینی می کنین خب ؟ »هر چی گفتم قبول نکرد که فردا بره ساری و من چنان حرصی شده بودم که بی هیچ ملاحظه ای گفتم « خیلی خب ایندفعه که خواستین برین ساری ب امیر محمد بگین می برتتون ! برا ی دختر همچین خوب نیست گز کنه جاده رو بره و بیاد !اصن فک نمی کردم اینقد بی معرفت باشینا !» ولی می گفت اگه فردا بخواد بره بابا که خنگ نیست می فهمه که برنامه ریزی شده بوده ولی اگه صبر کنم یکی دو روز بعدش می ریم ! دِ آخه دوروز دیگه ب چه دردم می خوره فقط تا جمعه اس برپایی این نمایشگاه ! دیگه هم ترجیح دادم خفه شم و بیشتر از این خودمو عصبی نکنم ! مامانی  نشست ب شستن مزار با گلاب و بعدم زمزمه هایی که من هیچی نفهمیدم و برخلاف گذشته هم هی گوشامو تیز نکردم که ببینم چی میگه ! ناخوداگاه هی چشمم ب پونصد متر دور می یفتاد و هی این اشکای لامصب بی محابا سرازیر می شدن و دلمو ب دردمی آورد ! تو چی از جونم می خوای ؟بذا ب حال خودم باشم ! بذا ی کم این زندگی بی ریخت و نکبتی رو مزه مزه کنم ! شاید٬ شاید . . .اونقدر تو خودم بی صدا اشک ریختم که دیگه از تحملم خارج شد و پرصدا و با درد نشستم کنار مامانی و بزن زیرگریه ! مامانی ساده تر از اون بود که درک کنه دردمو گفتش « ژامی قربون اشکات برم ٬ بابایی هیچ وقت دوست نداشت اشکاتو ببینه ها ! آروم بگیر دختر تنش تو گور لرز می یفته ! » « آره اونم هیچ وقت دل دیدن اشکامو نداشت !» « بعد ماهک آرزوش دیدن سپید بختی تو بود ! می خواست زیر تور عروسی ببینتت و خودش بازوتو بغل بگیره برا سپردن ب داماد » « آره خیلی دوست داشت زیر تور ببینتم و ببوسه ! » « ولی هستش ! همونطور که من همیشه در کنار خودم حسش می کنم مطمئن باش اون روز هم در کنارته و می بوستت » « آره یقینا کنارم هست ولی دیگه مزه بوسیدن زیر تور رو یکی دیگه می بره !» اینجا من وحشتناک ب هق هق افتادم و مامانی تازه ب خودش اومد و حرفای منو خودشو کنار هم گذاشت و بعدم ی اهی کشید و بغلم گرفت « چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی !چرا سعی نمی کنی نبودنشو قبول کنی و باهاش کنار بیای ؟! » مامانی رو گذاشتم خونه و بعدم بی هیچ حرفی رفتم ول چرخیدن تو خیابونا ! اونقدر این خیابونای تکراری رو بالاو پایین کردم که خسته شدم ! دیگه از وقت انجمن هم گذشته بود . . . مامان هی تماس می گرفت که برم خونه مهمون اومده واسش و من اصن ب رو خودم نیاوردم !کافی هم هیچ کس نبود و باز آویزون خیابونا شدم !دلم ی شور می خواست ی هیجان ! ی چن نفر که کنارم باشن و باهاشون یکی دوساعتی رو بگذرونم تا ی کم از این حال و هوای لعنتی بیام بیرون ! با پریسا که تماس گرفتم می گفت قراره بچه ها جمع شن باغ کامیار اینا ! فردا می خواد برگرده خدمت و اینکه ده بار شمارمو گرفته چرا پیدام نیست و حتما برم پیششون !دوست داشتم برم تا نیمه های راه هم رفتم ولی باز ترجیح دادم کامیارو نبینم ! حوصله لاو ترکونی های گستاخانه اش و حرف و حدیث بچه ها رونداشتم گوشیمو خاموش کردم  و رفتم سراغ مهتاب  باورش نمی شد من اومده باشم دیدنش ! سریع حاضر شد و همرا  دو تا از همخونه ای هاش رفتیم بیرون ! آدمای جالبی بودن یکیشون بچه تهرون بود یکی هم همشهری خود مهتاب !خیلی پر جنب و جوش و سرزنده اونقدر که من ی جورایی تو دلم حسرت خور این حس و حالشون شدم ! رفتیم ناهارخوران . و یکی دو ساعتی با اونا و خنده هاشون و قلیون کشیدناشونو و خاطرات اسکل کردن دوس پسراشون گذروندم ! یقنیا از من خوششون نیومده بود نه مث اونا دلم باز میشد از ته دل بخندم ٬ نه دودی بودم !که این اصن ب مزاقشون خوش نیومد ! و نه اینکه . . . اینکه مونا خیلی رک گفت « واقعنی ی دونه  دوس پسر هم نداری ؟ بابا خیلی فناتیکی !و . . . البته اگه تو برقراری ارتباط مشکل داری من میتونم بهت کمک کنما ! » توجهی ب حرفش نکردم و مهتاب دو تا حرف درشت بار مونا کرد که خفه بشه و بعدم باز خنده های اون دوتا و . . . با اینکه ی جورایی بهم توهین کرده بو د ولی نمیدونم چرا بهم برنخورد انگار نه انگار !ی جورایی ازشون خوشم اومده بود ! خیلی وقته احساس می کنم نیاز ب ی حلقه از دوستان دارم که  ی کم بی خیالی توشون باشه ! حرف شعر و ادبیات نباشه ! حرف اینکه کل کل کنن تو نقد هجا ب هجای ابیاتشون نباشه ! حرف هدایت و سپهری نباشه ! حرف حرف مهمونی باشه و رنگ و روی لباسا ! حرف اسکل کردن باشه و بی هیچ دلیلی ب هر چی خندیدن!تو این مورد حالا می فهمم که نت منو راضی نمی کنه ! من نیاز دارم اون هویت و رابطه ای که تو دوستان نتی دارم اینجا هم تجربه کنم !اینجا هم بتونم بلند بلند بخندم خیلی راحت با همه ارتباط برقرار کنم ب زمین و زمان فحش بدم و . . .وقتی برگشتم خونه مهمونای مامان هنوز بودن و صدالبته که گیتی جان هم . حوصله این یکی رو نداشتم ! ولی ناخوداگاه وقتی ماشینشو جلو خونه پارک دیدم سریع آینمو از کیفم درآوردم تا ببینم صورتم چه ریختی شده ! با اینکه کاراش و حرفاش حرص میندازه تو تنم ولی بازم دوس ندارم تو این مورد کم بیارم ! اون اشکای رو مزار حسابی رنگ و روی صورتمو برده بود و مث وقتی شده بودم که تازه از خواب بلن می شم ! دوباره نشستم تو ماشین و سعی کردم همونجا ی دستی ب صورتم بکشم ! تودوستای مامان ی چهره جدید هم بودوقتی بهم معرفی شدیم وقتی منو بوسید از بوسه اش چندشم شد ! ی حس بدی بهش داشتم !از دوستان گیتی جان بود!نیومده این گیتی خانم باز تیکه انداخت « عزیزم مامانت می گفت مادربزرگتو برده بودی مزار ! یعنی واقعا با این لباس رفته بودی ؟»« خب آره مگه چشه ؟ باید لخت می رفتم ؟ » « نه خب من منظوری ندارم فدات شم ! ولی فکر نمی کنی خیلی آب رفته اس مانتوت ؟ میکاپت هم مناسب ی همچین جایی نیست خب !» من اونقدر عصبی شده بودم که حد نداشت مامان هم خدا خیرش بده انگار نه انگار دیگه زدم ب سیم اخر « گیتی جون شما مشکلی با من دارین ؟ راحت باشین خب هر چیزی هست بگین !» یهو همه ساکت شدن و مامان هی با سرزنش منو صدا می کرد که این چه طرزه رفتار و اینا . . .  و گیتی خانم دیگه دست و پاشو جمع کرد گفت « ببخشید من اصن قصد ناراحت کردن تورو نداشتم عزیزم ! » ومن بی توجه ب اونا و باقی حرفاشون ولو شدم تو اتاقم مامان اومد «که بیا خوبیت نداره ! تو که میدونی گیتی منظور خاصی نداره و هیچی تو دلش نیست ! دیگه باید اخلاقش دستت اومده باشه ! پاشو بیا دیگه هم این لوس بازیا رو در نیار » « من خسته شدم از بس باید برا خاطر خوش اومدن دوستان شما و بابا هی خفه شم و هیچی نگم ! من دیگه این کارو با خودم نمی کنم ! هر کی هر چی گفت جوابشو نقد می دم ! چرا باید هر چی می شنوم رو هیچی جواب ندم و بعدم بذارم ب پای اخلاقشون و درک این اخلاق گندشون ؟ بذار بقیه سعی کنن ی کم اخلاق من دستشون بیاد ! » با ناز و خواهش مامان لباس عوض کردم و دوباره رفتم پیششون !گیتی خانوم خیلی سعی داشت مهربونتر حرف بزنه و من اصن ب رو خودم نمی یاوردم که یعنی ی گیتی هم هست و اینا ! .بعد رفتنشون باز رفتم تو اتاقمو دیگه هم در نیومدم !هیچ کی نیومد سراغم ! حتی بابا که قرار بود باز امشب ازم درس بپرسه ! اونم حال و حوصله این حس و حالمو نداشت ! و من با خیال راحت این کوفتی رو مزه مزه می کنم !

         

203

 

نُه، نُه و نیم صبح می شد که گوشیم دنگ دنگش دراومد !با دیدن شماره تماس یهو ذوق زده شدم تماسی که هفت ماه منتظرش بودم .هفت ماه تموم دوندگی کرده بودم !ناشری بود که مجموعه شعرامو داده بودم دستش ! می خواست برم دفترش ! اینقده دادو بیداد کردم و هوار کشیدم  که مامان با فریادش منو ساکت کرد و من ب کل خواب ازسرم پرید ٬ سریع ی دوش گرفتم و حاضر شدم تا برم خبرهای خوش رو بشنوم ! برم بشنوم که آره چن وقت دیگه کتابم میره زیر چاپ !.ولی تف ب این شانس بی ریخت من بیاد ! مرتیکه عوضی بعد هفت ماه امروز و فردا کردن برداشته ب من میگه « شعراتون مورد تایید هیئت مدیره قرار نگرفت » !!!!!! می گم خب چرا ؟ میشه توضیح بدین؟ میگه « توضیح نداره خانم ! بار فرهنگی نداره ! رک بگم در حد اعتبار نشر ما نیست چاپ اینا » !!!!!! مرتکیه کودن همچین میگه اعتبار انگار ی نشر خیلی معتبر و فلانه ! این اعتبار اعتبار کردناش بدجور منو عصبی کرده بود « آقای فلانی حداقل ی توجیه قابل قبول تری می یاوردین  رک ! چنان دم از اعتبار می زنین هر کی ندونه فکر می کنه ی نشر باسابقه ی خیلی بالایی هستین هم پای انتشاراتی های تهران ! نه اینطور نیست ! البته حقم دارین ها مشکل از خودم بود که ب موسسه ی تازه جون گرفته شما که یکی دوسالم از  از ثبتش نمی گذره رو آوردم » چنان حرفم بهش برخورد « ببین جوجه شاعر وقتی می گم فقر فرهنگی داره ادبیاتت یعنی همین ! عمرا تو بتونی این مجموعه رو هر انتشاراتی دیگه هم ب چاپ برسونی حتی اگه خودت تمومی هزینشو قبول کنی مطمئن باش هیچ ناشر عاقلی ی همچین ریسک مزخرفی رو نمی کنه » « که اینطور ! خب باشه ولی از الان بهتون قول میدم منتظر اون روزی باشین که من همین مجموعه مزخرف فاقد همه چی رو بیارم بذارم رو میزتون اونم از ی انتشارات معتبر و صدالبته که شهرستانی نباشه ! » بعدم سریع زدم بیرون و دلم ب دادو بیدادهای شعفانه سرصبحم وحشتناک سوخت !کاش همون اول ب حرف بابا گوش کرده بودم و می بردمش تهران !حداقل خیالم راحت بود چارتا آدم باسواد می خوننش و بعد هفت ماه حتی در نپذیرفتنش ی جواب درست و حسابی بهم میدادن ! وقتی برگشتم خونه که بابا هم اومده بود و منتظر بود تا ببینه من چی می گم ! همونجا زدم زیر گریه و هی حرفای اون مرتیکه رو با ادا و اطوار براشون گفتم تا اینکه بابا ب خنده افتادو گفت « تو اونقدر بی جنبه و انتقاد ناپذیری که برا ی همچین چیزی اونطور غیر محترمانه صحبت کردی و حالا هم مث بچه ها گریه میکنی !هر چیزی راه و روشی داره خب ! اینجا نشد ی جای دیگه! اینبار رفتم تهران اگه خواستی به یکی دو تا نشر ب قول تو معتبر سر می زنم ! خوبه ؟! » من هیچی نگفتم و مث این مادر مرده ها دوباره رفتم زیر دوش آب سرد !این نهایت آرزوی منه کتابمو ب چاپ برسونم ! و می رسونم ! وهمش زمان و همش زمان و زمان . . . مامانی هم اومده بود خونه ما و هی قربون صدقه ام می رفت که مثلا حس و حال منو تغییر بده !ولی از دست اونم ناراحت بودم ! بی معرفت اینهمه دوندگی می کنم براش ! از دوا دکترش بگیر از اینور اونور بردنش از اینکه هر وقت هوس دیدن دوستاشو می کنه می برمش ساری !می برمش نوشهر ! حالا ی بار کار من بهش افتاد میگه نه ! حال و روز رفتن ندارم !دیشب باهاش تماس گرفتم که « من می خوام برم بابل دیدن یکی از دوستام ! بابا نمیذاره جون من بیا بگو می خوای بری ساری تا ب این بهونه من شما رو ببرم بذارم اونجا بعدش ی سر برم بابل و تا شب نشده بر می گردم بابا هم هیچی نمی فهمه !» انوقت در جواب من برداشته میگه « پیشی بشین سرجات اینقد سرتق بازی درنیار !خب نمیذاره نباید بری دیگه ! اومد و تو جاده ی اتفاقی برات افتاد بعد من چی باید جواب باباتو بدم ؟! » حالا پاشده اومده اینجا تا مثلا از دل من درآره ! همه اینا دست ب دست هم داده بودن تا حسابی اعصابم سگی بشه و هر حرفی رو با ی ساعت معطلی و بعدشم کلی حرص و ناراحتی جواب بدم ! مامان ناراحت از حرکات و رفتار من شروع کرد ب سرزنش کردن که « حالا نری مگه چیزی میشه ؟ مگه همین خودت نبودی که بعد ی سال تونستی تازه خودتو راضی کنی ب تماس گرفتن ؟ مگه همین خودت نبودی می گفتی ادمای نت شور و شعفشون فقط تو نته و پابندی ب رابطه های دوستانه فقط توهمون چارچوب نت ؟» اصلن حوصله جرو بحث نداشتما و لی از اونجایی که بابا هم خونه بود میدونستم صدامونو می شنوه گفتم هر چی بادا باد بذا حالا که اینطور شد منم حرفمو بزنم « آره هنوزم همونارو می گم ! ولی اینم درک می کنین که ادم گاهی اوقات بعضی از باورهاش رنگ می بازه ؟ وگاهی اوقات دوست داره این باختن رنگ رو در ی چیز در ی نفر ب تماشا بشینه ؟ خب بابا ی دلیل واقعا منطقی برام بیارین که چرا من نباید برم ؟ چرا نباید برم ببینمش ! اصن فک کنین من با این بابا غیر نت آشنا شدم ! فک کنین یکی از دوستامه و حالا دعوتم کرده برا دیدن نمایشگاهش برم ! چرا نباید برم ؟ چراباید بگم نه ؟ »اینجا بابا صداش بلند شد « ب این دلیل که من هیچ  باوری ب این استارت خوردن دوستیها ندارم ! ب این دلیل که ادم تو واقعیت آدمها رو می بینه و بعد ی مدت ارتباط تصمیم می گیره باهاشون ادامه بده یا نه ولی تو نت شما با یکی ارتباط برقرار می کنی مدتها از طریق تبادل لغات در پی شناخت همدیگه می گذرونین و تمومی شناختتون و برداشتاتون از همین لغات و تایپیدنشه و با همه ادعایی هم که داشته باشی که بگی آره می شناسمش و اینا ولی وقتی این ارتباط ب واقعیت کشیده بشه اینجا یعنی صفر ! یعنی تازه اول راه ! یعنی همه اون مدت و همه اون کلمات رد و بدل شده باد هوا ! یعنی ی رابطه ی دراز مدت تو مجازی رو حالا باید از اول شروع کنی ! و اینجا وقتی می بینی همه اون پیش زمینه هات برا رویارویی با طرف مقابلت ی حباب بوده این میشه ی ضربه ! متوجه ای ؟ » خنگ نبودم که نفهمم چون خودم همه اینا رو ب سختی تو باورم نشوندم و قبولش دارم ولی. . .  اونوقت مامان خیلی آروم بغلم کرد و گفت « خب عزیزم ی فرصت دیگه ! بذار ی کم زمان بگذره » « دِ هی حرف زمان می زنین بابا من می گم هیچ قراری بر هیچ پیش آمدی نیست ! من فقط می خوام ببینمش ! دل نبستم که ی وقتی ب قول بابا ضربه بخورم ! جدی نگرفتم بودنشو که حالا با حباب شدن فرضی اونهمه شناخت بخوام بهم بریزم ! چرا نمی فهمین من الان حسم دیدنه ! حسم خواستنشه ! حسم رفتنه ! دوروز دیگه که ی همچین حسی رو ندارم ! چار روز بعدش که دیگه ی همچین خواستنی رو ندارم !درک می کنین یا نه ؟ » این وسط مامانی هم وقت گیر آورده بود هی می گفت بیا بشین موهاتو ی مدل قشنگ بافت بزنم !اونقدر عصبی شده بودم که ناخودآگاه داد کشیدم « چی چی می گین شما ! انگاری من عروسکم هی هر دفعه دوس دارین رنگ و رومو عوض کنین ! ولم کنین بابا دلتون خوشه »من اصن متوجه حرفام نبودم ! فقط وقتی که نگاه شوکه شده ی مامانی و مامان رو دیدم  ب خودم اومدم و  مث سگ پشیمون شدم از این کارم  و بعدم صدای بابا« ببینم اینقدر این مسئله برات مهم شده رو سر مامانی داد می کشی ؟ اینقد دیدن ی غریبه برات مهمه که اینطور گستاخ شدی ؟ فقط ی بار دیگه حرفش بیاد وسط خود دانی ! متوجه شدی ؟» ومن بی هیچ حرفی رفتم اتاقم و تا وقت ناهار بیرون نیومدم !ی جورایی دوس دارم لج بازی کنم که برا خودمم قابل درک نیست رفتارم چه برسه ب بقیه ! مامانی وقت ناهار گفت دلش هوس مزار بابایی رو کرده ! اگه میشه ببرمش اونجا ! گفتم « امروز می خوام برم انجمن بعدشم جای دیگه قراره برم ! باشه هفته بعد می برمتون » مامان هی چش و ابرو کج کرد و اشاره می کرد ب حضور بابا ..ولی برام مهم نبود خانوم بهش می گم بیا ببرمت ساری میگه نه حالا چطور توقع داره ببرمش مزار ! یهو بابا گفتش «ژامی هیچ برنامه ای نداره امروز٬ بعد ناهار می برتتون مزار !» ومن دیگه خفه شدم ! مدتهاست که نرفتم یعنی دیگه دوس ندارم گذرم بیفته ب اونجا !وحشتناک بهم می ریزتم !برم که چی ؟ برم منم رو ی گور شکافته شده زر بزنم ؟ برم قبرمو بکنم ؟ تف ب روحشون بیاد کثافتای عوضی !.مامانی حاضر شده که ببرمش و ی مهربونی بی حد و حسابی تو نیگاهش  هست که من نمی تونم دلشو بشکنم ! باشه ! روزمون که از اولش ب گ و ه کشیده شد اینم روش ! شاید تونستم تو راه راضیش کنم فردا بره ساری !

         

مطالب قدیمی‌تر