350
خبرا خیلی زود می پیچه ، از کی و کجا نمیدونم ، با چه روابطی بازم نمیدونم .همینقدر که پریسا عصر باهام تماس گرفت و خیلی متعجب میخواست تایید کنم بهم زدن نامزدیمو ! تو این مدت دیدن هیچ کدومشون نرفتم ، ب تماساشون جواب نمیدادم نه برای بی حوصلگی که همه اش ترس بود ، ی ترس ناشناخته که بدجور منو میخورد ، تمام بیرون رفتنام خلاصه میشد ب دانشگاه اونجام اگه آشنایی می بود قطعا قیدشو میزدم.هیچی بهش نگفتم واون عصبی تر شده بود و هی اصرار میکرد برم پیشش ولی دلم نمیخواست .با ی بحث تلفنو قطع کردم و دوباره ولو شدم رو کف سرامیک های آشپزخونه .جور عجیبی خنکم میکردو بهم آرامش میداد .نیم ساعت نشد که بچه بغل اومد . ب اون هم نتونستم دلیل اصلی کارمو بگم هر چند دلیلی هم برگفتنش نمی دیدم و ب هر بهونه ای از جواب دادن طفره می رفتم و نهایت اینکه « مهمه مگه ب چه دلیل و چرا بعد دو سال ؟ مهم اینکه من دیگه تحملم نبود ، این اهمیتی نداره برات ؟ » و اون دیگه ادامه نداد . حرف ب جاهای دیگه کشید و شروع کرد از بچه ها گفتن که رسید ب شهرام یهو برگشت گفت «وای فکرشو بکن شهرام بفهمه تو نامزدی رو بهم زدی ذوق مرگ میشه دوباره می یادخواستگاری !!! » و بعد خودش خوشحال از تصورش ب قهقه افتاد . شهرام ! اسمش خاطرات گنگی رو جلو چشام رژه می برد .آخرینش برمی گشت ب روزی که تو انجمن داشت مجموعه جدیدشو که چاپ شده بود بین بچه ها پخش میکرد و ب من که رسید « همه ی شاعرانگی هاموگذاشتم ب پای اون دو سه خطی که تو صفحه ی چهل و شیشه » و من اون روز بعد خوندن اون شعری که تقدیمم کرده بود مملو از غرور شدم ! نه غرور ب معنای عام .زیبا بود که خیلی زود هم جاشو ی درد عجیبتر پر کرد !! دردی که تو خط تقدیمیش بود « ب ماهی که نصیبم ازش فقط هلال باریکش بود » بچه ها خیلی اذیتش میکردن که مخاطبش کی بوده و یا کی هست ! ولی هیچی نمی گفت فقط می خندید و می گفت « تو گذشته خوابیده » ومن جور عجیبی حس میکردم خیلی سنگدلم و زیادی گه !ولی همه ی اینها خلاصه میشد ب همون روز و بازم سپردمش ب گذشته و حسی که من درش دخیل نبودم و سهمی نداشتم .تو خودم بودم و یادآوری اون روز که پریسا بلند صدام زد .ی بند از شهرام حرف میزد و من ساکت و اون این سکوت رو گذاشته بود ب حساب رضایتم از حرفاش و اینکه شاید ذره ای علاقه هم در من باشه و این امید رو بده که ما بتونیم باهم باشیم . حرفاش که تموم شد گفتم « ب نفع تداوم دوستیمونه که خفه بشی و از این موضوع ب هیچ کس حرفی نزنی ، از فردا نریزی بچه ها رو رو سرم یکی یکی و دوباره همه ی این عذابی رو که این مدت کشیدم ی جور دیگه بکشم .من داره بهتر میشه حوصله و اعصابم پس تو دیگه بهم نریزش و خراب ترش نکن » کنترل اشکامو نداشتم .اشکایی که دلیلی برای ریزششون نداشتم ! اونقدر داغون شدم که حرف معمولی هم میزنم بغض خفه ام میکنه .تو آغوش پریسا ب هق هق افتادم و اونم پا ب پای من اشک میریخت .اون لحظه دوست داشتم کاش جای اون مامان بود ! نمیدونم اگه الان بود چه واکنشی داشت و چی کار میکرد ولی حداقل ایمان داشتم که هیچ وقت طردم نمیکرد ! حمایتم میکرد اون وقتایی که سیلی های بابا و اتابک پشت سرهم می نشست رو صورتم ، اون وقتایی که زن عمو هزار تا نسبت زشت رو بهم داد و هر جا نشست از من ی روسپی ساخت !!! میزد تو دهن فرزام وقتی که گفت « فکر کردی با این وضعیت کسی اونقدر خر هست که بیاد باهات ازدواج کنه ! یا باید تو خونه بابات بمونی و یا نهایت ب ی زن مرده و یا ی پیر هفتاد ساله رضایت بدی !!! » میزد ! مطمعنم که میزد . . .مادر نداشتن بد دردیه ، همیشه اینجور وقتا که دلم درد داشت و پر بودم از غصه میرفتم دم در اتاقشون و ازش میخواستم شب رو پیشم بخوابه ، هیچ وقت نه نمی گفت با همه ی غر غر های بابا، الان دلم میخواد ، ولی کسی نیست ! نه اون و نه بابا ! اونقدر این محبت رو میخوام که اگه بابا خونه بود هر طور شده میرفتم پیشش و التماس میکردم که برای ی لحظه هم شده بغلم کنه تا آروم بشم تا حس کنم که دوستم داره . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط