363
قرار بود با امیر محمد بریم سینما ، عصری رفتم محل کارش ولی نبود ، تماس گرفتم گفت چن لحظه منتظر بمون زود می یام ، این چند لحظه شد نیم ساعت و من کلافه شدم ، دوباره که تماس گرفتم گوشیشو جواب نداد ، سه باره و چهارباره و هر بارم هیچ . . . اعصابمو بهم ریخته بود . زدم بیرون و بی هدف تو خیابونا چرخ میزدم . اتفاقی مهتاب رو دیدم که می رفت خونه یکی از دوستاشو من بردم که برسونمش ، اونقدری که مهتاب روابط گسترده ای داره من ندارم ، از هر طبقه اجتماعی که بگی دوست و آشنا داره اونم دختری مث اون که اینجا فقط درس میخونه و اصل و نصبش جای دیگه است . من موندم چطور این آدمها رو پیدا میکنه ، آدمهایی که معمولا سرشناسن تو این شهر و من اکثرا تو مهمونی های بابا و دوستاش چند باری دیدمشون و یا گوشه وکنار حرفی ازشون شنیدم . منتها هیچ وقت روابطمون از ی آشنایی ساده اونم فقط ب واسطه ی بابا و سلام و علیکی تو خیابون فراتر نرفته . اون وقت امروز منو برد خونه ی یکی که دهنم باز مونده بود . بیشتر از چند بار تو مهمونی های این خونه بودم که آخرینش اردی بهشت بود ، تقریبا تموم اهل خانواده رو خوب می شناختم . فقط گفتم « تو اینجا چه غلطی میخوای بکنی ؟ نکنه با آقای این خونه ریختی رو هم ؟!!! » اون هی می خندید و اصرار که تو هم بیا بریم ، خوش میگذره و اینا . دیوونه شده بودم . داشتم از تعجب و عصبانیت می ترکیدم . جرو بحث ما همچنان ادامه داشت و من ول کنش نبودم تا جواب درست و حسابی نمیداد و اونم منو ب بازی گرفته بود ، تا اینکه صاحبخونه که دیگه خیلی معطل شده بود خودش اومد دم در . و ما باهم رو ب رو شدیم ، پرنیا دختر یکی از نماینده های مجلس بود تو دوره های قبلی ، و الانم باباش سمت خوبی رو تو یکی از وزارت خونه ها داره ، البته قبلا فقط ی بازاری بود ! ی بازاری ساده که رو اعتبار و اعتمادی که تو مردم داشت برا نمایندگی رای آورد ، حتی تحصیلات آنچنانی هم نداشت . بعدها ادامه داد و بعضیهام می گفتن که با پول برا خودش مدرک جور کرد والا تو این سن و سال و با روحیاتی که داشت نمی تونست پای درس و کتاب بشینه . خب اینا ب کنار ، تعجب من از این بودکه مهتاب اینارو دیگه از کجا پیدا کرده بود . پرنیا مشهد درس میخوند کلا خیلی اینجا نبود . پرنیا هم از دیدن من تعجب کرد ، فکرشو نمیکرد من ی روز تنها و بدون حضور بابا پام ب اون خونه باز بشه . همونطور که اونهم تا ب حال بی دلیل و بی حضور پدرش خونه ی ما نیامده بود . دیگه نگذاشت برگردم و خواست دعوتشو رد نکنم . معذب بودم . یک دوساعتی رو اونجا بودم و بعد برگشتم ولی مهتاب برا شام موند همونجا ! اصرارهای پرنیا و مادرش هم نتونست قانعم کنه برا موندن و قول دفعه ی بعد رو گرفتن . مهتاب ی روز رو که منتظر دوست پسرش بوده تو ناهارخوران ، پرنیا رو ب طور اتفاقی می بینه و انتظار هر دوشون برا اومدن دوست پسرا باعث صحبت کردن و آشنایی میشه و از اون ب بعد رابطشون بهتر و قوی تر . تا جاییکه مهتاب برا شام یا ناهار دعوت میشه و گاها شبی رو هم اونجا می مونه . خونه که برگشتم امیر محمد تماس گرفت ، کلا یادم رفته بود که امروز باهام چی کار کرد . جوابش رو ندادم ، اونقدر زنگ زد تا مجبور شدم جواب بدم « دیگه هیچ وقت باهات هیچ جا نمی یام ، اصلا دیگه هیچ وقت هیچ برنامه ی دونفره ای رو نریز ، حالم بهم میخوره از بیشعور بازی های تو ، من کلی کار داشتم برا انجام دادن ، فقط ب خاطر تو و باهم بودن همشونو گذاشتم کنار ، اونوقت توی بیشعور منو نیم ساعت معطل کردی و بعدم دیگه گوشیتو جواب ندادی » هی می خندید و سعی میکرد با لودگی معذرت خواهی کنه « ب جون خودت تو موقعیت بدی بودم ، وقتی می یومدم آرزو رو دیدم و نتونستم دل بکنم از بودنش ، دیگه هم روم نشد تماستو جواب بدم ، جون من ایندفعه ببخش ، دیگه تکرار نمیشه » عجب ! نمیدونستم بخندم یا عصبی باشم . عوضی الاغ . . .