348
واسه افطار دعوت بودم خونه پریسا با مریم و آیلین . باباکه میخواست بره تعمیرگاه
گفتم که افطار میرم اونجا ولی ی چیزی براشون آماده می کنم اونم مخالفتی نکرد و رفت
.وقتی داشتم آماده میشدم که برم فرزام اومد و گفت که نمیخواد برم .بمونم تا افطار
رو همه بریم باغ.گفتم نمیشه نرم ،قول دادم « مگه از من اجازه گرفتی که قول دادی ؟
اصن ب من گفتی که چه برنامه ای داری ؟ » « منکه گفتم بهتون میخوام برم چرا همون
موقع حرفی نزدی حالا که آماده شدم می یای رو اعصابم ؟ » « ب من گفتی ؟ سرکار خانم
از پدرتون اجازه گرفتین نه من ! » نمی تونستم این رفتارشو هضم کنم .داشتم دیوونه
میشدم این همه حرفش این بود که چرا من از اون اجازه نگرفتم و من اصن ی همچین چیزی
تو مخیله ام نبود ، اصن فکرشو نمی کردم اینقدر مهم باشه و از اون گذشته نیاز ب
اجازه ی اون !!! مانتومو برداشتم بپوشم که ازم گرفت و انداخت ی گوشه « مگه من
باهات شوخی دارم ؟ میگم نمیخواد بری چرا حرف حالیت نمیشه ؟»سیا هم نشسته بود ی
گوشه و مارو نیگا میکرد بی تفاوتیش عصبیم کرد « تو چرا ی چیزی نمی گی مث بز
نشستی فیلم نیگا می کنی ؟ » اونم خیلی
خونسرد «ببین ب من ربطی نداره منو درگیر مشکلات خودتون نکنین » بعدم با قهقهه رفت
بیرون .پریسا تماس گرفت که چرا نرفتم و وانستم دم اذان برم .گفتم دارم آماده میشم و
چن دقیقه دیگه می یام .ولی بازم نذاشت .سخت بود واسم ولی مجبور شدم مثلا ازش اجازه
بگیرم « باشه من اشتباه کردم !حالا اجازه میدی برم ؟» تموم حرفشو خلاصه کرد تو ی
نه محکم و بعدم رفت نشست پا تلویزیون « همین که گفتم این بارو نمی ری تا یاد بگیری
اینجور وقتا وقتی من هستم باید از من اجازه بگیری نه بابات » اهمیتی ندادم و کیفمو
برداشتم که برم میخواستم درو باز کنم که اومد و نذاشت « خودت مجبورم می کنی واکنش
نشون بدم بعدم ناراحت میشی که چرا خشنم و فلان !برگرد لباساتودرآر،نمیخواد بری ،
گله هم میخوای ب بابات بکنی مهم نیست خودم باهاش صحبت می کنم » کار دیگه ای نمی
تونستم بکنم فقط برگشتم اتاقمو با پریسا تماس گرفتم که مهمون اومده برامون و معذرت
خواهی کردم ،همین !فرزامم اصن انگار نه انگار که چقدر ناراحتم کرده هی می یومد
لودگی و نازو نوازش .دوست داشتم محکم بکوبم تو صورتش و چارتا فحش آبدار بدم بهش تا
منو ب حال خودم بذاره ولی قدرتشو نداشتم .مث همه ی این چن وقته که هیچ واکنشی ب
نازو نوازاش و بوسه هاش نداشتم الانم همینطور .« بخدا اصن دوست ندارم ناراحتت کنم
ولی درک کن منم برا خودم غرور دارم طوری رفتار می کنی که انگار اصن من وجود خارجی
ندارم ، تو فقط باید یاد بگیری مطیع باشی فقط همین .اونوقت من از هیچی واست دریغ
نمی کنم فلان می کنم و بهمان . . .» اونقدر دلخور و ناراحت بودم که اعصاب بحث رو
هم نداشتم ،فقط سرمو تکون میدادم و آره باشه هر چی تو بگی .خودمو مشغول تا کردن
لباسام کردم و اون با بوسه هاش آویزون من ! ب قول خودش انگار نمی دیدمش و انگار حس
نمی کردم تماس دستشو. ولی خب این تاوقتی بود که دستش فقط رو کتف و صورتم کشیده
میشد پایین تر می رفت عصبی میشدم و میزدمش کنار .بهش برنمیخورد بلند بلند می خندید
و « باشه ، باشه ! جوش نیار حالا » .بابا که اومد وقتی دیدخونه ام تعجب کرد و که
چرا نرفتم .تا خواستم جواب بدم فرزام گفت « من حالم خوش نبود ژامی هم نخواست تنهام
بذاره و بره » با حرف فرزام سیا ترکید از خنده و سریع رفت بیرون و من مهم نبود
انتظار داشتم که ی همچین بهونه ای بیاره .بابا هم دیگه هیچی نگفت .بعد گذشت یکی
دوساعت آرومتر شده بودم ولی نمی تونستم رفتار های سیارو تحمل کنم اونقدر که وقتی
تنها شدیم تموم عصبانیتمو سرش خالی کردم که چرا اینقدر بیشعوره و چرا وقتی بهش
نیاز دارم خودشو می کشه کنار ! اونم گفت که اصن ربطی نداره بهش و نمیخواد تو رابطه
ی من و فرزام دخالت کنه .همین !حالا دارم برا هر چیزی ازش اجازه می گیرم « اجازه هست
سحر بیدارت کنم ؟ اجازه هست برم دوش بگیرم ؟ اجازه هست . . . » واون فقط میخنده و
میگه که اینطوری خیلی بیشتر دوستم داره . .
+ نوشته شده در ساعت توسط