50

 بابا من مي گم اين " آقا ايلاتي " ديونه اس هي اينا مي گن نه ! اون خودش بيشتر از هر كس ديگه اي نياز ب روان درماني داره ! عصري با مامان و بابا رفتيم مطبش . اول نبضمو گرفت  بعدش دستشو گذاشت رو سينم و محكم فشار داد گفت « خيلي عميق نفس بكشم » « تپشها ت خيلي نامنظمه دخترم » من  با حرص و تمسخر « شما دستتو برداري منظم ميشه » بابا چش غره بدي بهم رفت . بعدشم كلي حرف زد و ب قول خودش داشت دنبال ريشه اينهمه  تضادها روحي من مي گشت . مي گفت دچار وسواس شديد شدم واسه دوش سرد گرفتنام . واين گوشه گيريها وكم خوابيها هم ريشه تو اتفاقات گذشته داره . مي خواست باهاش راحت باشم و هر چي دوس دارم بگم . در نهايت هم  واسه روزا بعد برام وقت گذاشت و فعلا چند تا قرص خواب ( لورازپام ) تا بتونم شبا رو بخوابم فعلا . بابا هي  از اين اقاي ايلاتي تعريف مي كرد و اينكه ازبهترين استادا اين حرفه هستش و مدركشو از فلان جا گرفته و از اين حرفا . كشته منو اين بابا با اينهمه تعريف از دك و پز دوستاش . ريحانه از هر فرصتي استفاده مي كنه تا يه جور منو به بازي بگيره تا يه جور منو به حرف بندازه و اونوقت ببندتم ب رگبار حرفا زشتش و قهقه سر بده  . و من ب هيچ عنوان جواب حرفاشو نمي دم و اون خيلي بهش برمي خوره و جري تر ميشه ! بابا مي خواد ساعات كلاسمو تغيير بده  ومن اصن دوس ندارم . اعصابم بهم ريخت « مگه من بچم ، فك كردين نمي تونم از پس خودم بربيام . چرا هي اينقد منو دست و پا چلفتي مي دونين . كلاس عوض شد يعني مشابه ريحانه تو اجتماع نيست ؟ » « تو همينجوريش خيلي گستاخ شدي  و نه اينكه هميشه دنبال اينجور تضادها با خودت هستي ترسم اينه دوروز ديگه بشي لنگه ريحانه » آخر هفته دعوتم پارتي . كاشكي سيا بود با هم مي رفتيم . بابا قراره فردا ماماني رو بياره چند وقتي پيشمون بمونه و من خيلي خوشحالم . ثانيه شماري مي كنم تا هر چي زودتر بياد . كاشكي راضي بشه واسه هميشه پيش ما بمونه .

49

 آقا محوري ( استاد زبان ) تماس گرفته بود امروز كلاسش كنسله واسش كار مهمي پيش اومده و من بعد كلاس كنكور برگشتم خونه . استاد با حال و جالبي هم هست وقتي مي خنده دوتا چال رو گونه هاش مي يفته و لهجه خوشمزه و جالبي داره تو گفتارش بچه تبريزه . خيلي هم اصرار داره لغات رو همونطور كه اون ادا مي كنه ب زبون بياريم ولي اينونمي خواد بفهمه كه لهجه تركي اون خيلي بامزه مي كنه تلفظ لغات انگليش و اصن ب كل يه جورايي تغيير مي ده تلفظشونو . وقتي ب بابا مي گم استادمو عوض كنه قبول نمي كنه ميگه « اين يكي از بهترين استادا دانشكده است من تضمين مي كنم اگه خيره سري در نياري و خوب ب درسي كه ميده دقت كني حتما مكالمه ات تا چند ماه ديگه عالي عالي ميشه » . تو اين كلاس خيلي زود با بچه ها اونجا كه با خودم هفت نفر مي شن اخت شدم همشون مودب و منظم و سر ب زير منصور و مرجان دو خواهر برادر دوقلو كه اصن هيچ شباهتي تو چهره با هم ندارن ! ليلا خيلي ناز و خوشگل وكم سن و سال دوسالي از من كوچيكتره و اينكه خيلي هم دلش مي خواد با من باشه ومنم ازش خوشم مي ياد . مرتضي و علي واسه رفتن ب اونور اب عجله زيادي دارن تا مكالمه شون هر چي سريعتر بهتر بشه و در كل هيچ توجهي ب بچه  ها كلاس ندارن . و آرش ي بچه خر پول بي نهايت خودخواه وازخودراضي دوس داره همه بهش توجه كنن بخصوص دخترا كلاس . مدام چشاش رو صورت بچه ها مي چرخه ولي خيلي مهربون و ساده . از من خوشش نمي ياد ميگه « تو خوشگلي مرموزي داري! من مي ترسم با تو حرف بزنم ولي اگه تو حرف بزني باهام از خدامه باهات هم صحبت بشم !!!» . شام بابا مهمون داشت وو من موظف بودم ب پذيرايي و اينكه خيلي متين و سنگين رفتار كنم ! مامان هي رو پوشش من گير مي داد كه اين چيه پوشيدي اون چيه و از اين حرفا اينقده حرصم گرفت از عمد بابا رو صدا كردم « بابا مگه اين آقا اومده خواستگاري من ؟» بابا هاج و واج و با تمسخر « نه قربونت برم تو حالا حالا رو دست من موندي ، خدا مي دونه كي يكي از راه مي رسه شر تو رو از سرم كم كنه » و بعدش زد زير خنده بلند بلند . « خب پس ب مامان بگو اينقده گير نده ب من اينو بپوش اونو بپوش » مامان با تحكم « بده ميگم  يكم سنگين تر باشه ! بده مي گم ي رنگ سنگين و پوشيده تر لباس بپوش » بابا « چه فرقي مي كنه خب بذا هر چي دوس داره بپوشه . چرا اينقد محدود مي كني !؟» وبعدش رو ب من « هر جور دوس داري لباس بپوش فقط كمي سنگين و متين باش خواهش مي كنم » و گذشت . مامان فردا واسم از آقا ايلاتي وقت گرفته هر چي دادو بيداد كردم هر چي گفتم « بابا دست از سرم بردارين من همه چي حاليمه ديونه نشدم هي مي خواين من مشاوره بشم » بابا با همه سعي كه مي كرد تا منو مجاب كنه اين دليل بر اين نميشه كه  تو ديونه هر چند هستي ولي خب بايد مشكلت ريشه يابي بشه ! و من از اونجا يي كه زورم بهشون نمي رسه لال مي شم و كز مي كنم تو اتاقم . واسه اين دوش اب سرد گرفتنام بابا ميگه حتما بايد روانكاوي بشم ميگه ي ادم سالم و عاقل تو اين فصل اونم هر روز صبح نمي ره دوش اب سرد بگيره و بعدش از سگ لرزه بزنه و لذت ببره از اين حسش! واسه كم خوابيام واسه گوشه گيريام واسه بدخلقيام همه و همه باعث شده اونا مثلا فكر من باشن و تا وضع از اين بحراني تر نشده ي فكري ب حالم بكننن ! فردا روز شلوغي دارم كلي هم كار . . .

48

 

47

بعد سوختن كامي و اون فحش دادن و كتك خوردن از بابا كلي حالم گرفته شد . من از كجا مي دونستم پشت اتاقمه ؟ هرچند خودم هم خجالت كشيدم ولي حقش نبود كتك بخورم . ي روز بعد اين اتفاق كوهيار و مريم تماس گرفتن كه عروسيشونه و دعوتم كردن كه حتما برم . كلي خودمو لوس كردم و كلي ناز ريختم تا بابا اجازه داد برم منتها با اين شرط كه اول برم پيش سيا و اونو هم با خودم همراه كنم . با ديدن سيا اينقده از شوق گريه كردم تو بغلش كه حد نداشت خيلي دلم واسش تنگ شده بود و حالا اين دلتنگي رفع شده بود . تا خود صبح واسش حرف زدم و اونم همينطور . همخونه سيا " آرباك " مي گفتش « من موندم شما خواهر برادرين يا نامزد كه اينقده  قربون صدقه هم مي رين ؟»  قبلا گفته بودم آرباك ي آدم با انديشه ها خاص و رفتاراراي خاص تر . سيا بهم گفت كه از اقليتاي كليمي هستش ، طفلي شب ب دليل حضور من مجبور شد شبا بره پيش دوستا ديگش تا من راحت تر باشم . روزا رو با سحر و سيا و چند تا از دوستاشون مي گذروندم تا اينكه واسه عروسي رفتيم مشهد ! ي جورايي هم ذوق داشتم واسه ديدن دوستام بعد چند ماه و ي جورايي هم استرس . نميدونم چرا ولي اين استرس منو بدجور اذيت مي كرد سيا همش اذيتم مي كرد كه حتما واسه اينكه با امير اردلان رو ب رو بشم استرس دارم و من هيچي نمي گفتم شايد ، سيا مي گفتش لزومي نداره بريم هتل آخر شب بعد پايان جشن برمي گرديم  ولي من قبول نكردم « خسته ، كوفته چطور برگرديم ؟ درضمن دوس دارم زيارت هم برم و بچه ها رو هم ببينم » رفتيم  همون هتلي كه هميشه اونجا مي يومدم ديدن مهرداد ! خدا خدا مي كردم اون اتاق خالي باشه  كه بود . سيا فهميده بود حال و روزمو وقتي وارد اتاق شديم منو تنها گذاشت ب اين بهونه كه بره ي مقدار خوراكي بگيره  و من ولو شدم رو همون تخت ، تختي كه عاشقانه هامو تو بغل داشت و حسابی گريه كردم . سيا اومد و آماده شديم رفتيم تالاري كه جشن بود . كوهيار و مريم خيلي ناز شده بودن وعاشقانه تو رو ياهاشون سير مي كردن ، همه بچه ها هم اومده بودن مهسا ، امير فرشاد ، مسعود ، مليسا و زهره و امير اردلان . دلم بدجور تپش گرفته بود سرخ شدم وقتي دستمو گرفت . ي حس ديگه اي داشت ومن در عذاب بودم از اين حس و از اين استرس نا بجا . سيا با امير اردلان خيلي گرم گرفته بود و منم كنار مهسا و مليسا نشستم  ولي سنگيني نگاه  امير اردلان اجازه نمي داد راحت باشم ! مسعود و زهره هم هي اذيتم مي كردن و من از خجالت و عصبانيت لال شده بودم هيچي نمي تونستم بگم و امير اردلان فقط مي خنديد ! ب سيا گفتم بشين كنارم ، تنهام نذار از خودم مي ترسم ! مي ترسم . . . ي دور ب اصرار بچه ها با هاشون رقصيدم ولي تا امير اردلان اومد خواستم بشينم كه كوهيار و مريم هم  اومدن تورقص و مريم دستمو كشيد تا باشم هنوز . نفس گرم امير اردلان رو موهام عذابم مي داد « خيلي بلندشون كردي ، خيلي زيباتر شدي ، مست مي شم بو مي كشم عطرتو !!!» ودستاش نشست دور كمرم ، بار اولم نبود مي رقصيدم با بچه ها ، ولي اينبار هضم حرفا امير اردلان واسم خيلي سخت شده بود . با درد  :« گذشته ها گذشت ، اردلان »  « ولی میشه دوباره تکرارش کرد » ب هر حال اون شب هم با همه خوشيهاش و استرسهاش گذشت ! دوروز بعد رو هم مشهد مونديم و تو اين دوروز هي امير اردلان مي يومد ديدنمون و اينكه با ما باشه . هر چي هم ب سيا مي گفتم دعوتشو قبول نكنه مي گفت « روش نميشه ، خلافه ادبه  و از اين حرفا » وقت بازگشت امير اردلان ي كتاب بهم داد ( ديوان رهي معيري ) و اينكه لاش ي چيزي گذاشته حتما بخونم ، سرسري نگذرم ازش فقط همين . نمي خوام اينجا بگم / يعني الان حوصله گفتنشو ندارم . چندين و چند بار  نوشتشو خوندم و هر باردلتنگ دوران دوستی و خاطراتمون اذیتم میکرد . اينقد تو خودم رفته بودم كه سيا جرات نمي كرد چيزي بپرسه . وقتي نوشته امير اردلان رو نشونش دادم فقط گفت « دركت مي كنم . همين !»‌ جدا شدن از سيا خيلي سخت بود . اصلا دلم نمي خواست ب اين زودي ازش جدا بشم . ولي ديگه بايد برمي گشتم . بابا و مامان هي مدام تماس مي گرفتن كه برگردم كه كلي خواب واسم ديدن ، بابا كلاس زبان ثبت نامم كرده بود بدون اينكه از من نظر خواهي كنه و من غافلگير شده بودم و جرات مخالفت رو هم نداشتم . فقط گفتم « عاليه ، مرسي كه واسم برنامه ريزي كردين !» اين روزا سخت درگير اموزش زبان شدم . خودم هم ي جورايي خسته شدم از اينهمه بيكاري و دلم مي خواد ي هدفي داشته باشم تو زندگي واسه رسيدن بهش تلاش كنم !

46

 امروز سرد بود خیلی خیلی هم سرد بود می خواستم برم بیرون مامان نذاشت می گفت واسه شام مهمون داره باشم کمکش کنم  ب بچه ها قول داده بودم کافه ببینمشون اینقده اعصابم خورد شد  واسه اینکه ب مامان نشون بدم اصلا خوشم نیومد از این تحکیمش عمدا نشستم کنارش و یکی یکی با بچه ها تماس گرفتم و هی می گفتم « آره مامان جونم مهمون داره دس تنهاس باید بمونم پیشش » هی مامان چش و ابرو کج می کرد و هی می رفت اتاق دیگه منم دنبالش می رفتم و هی بازم اونحرفا رو ب یکی دیگه می زدم . اخرش عصبی شد « انگاری چه گلی می خواد بزنه ب سر من غیر خراب کاری کار دیگه ای که بلد نیستی  می خوای بری خب برو ولی جواب بابا تو خودت بده که چرا نموندی کمکم باشی » منم سریع حاضر شدم و رفتم . همه بودن حتی کامیار ! ی جورایی پشیمون شدم چرا اومدم  ولی دیگه نمی شد برگردم . خیلی خونسرد برخورد کردم و نشستم کنار پریسا . سنگینی نگاه کامیار رو خیلی حس می کردم  ولی جرات سر برداشتن رو نداشتم ٬ داشتم خفه می شدم . پریسا از مانتو تازم خیلی خوشش اومده بود و ب امیر می گفتش که این مدل رو واسش بخره  امیر « عمرا من بذارم  این اجق وجق رو بپوشی ٬ بخدا این  ژامی شوهر کنه ها مجبوره ی تغییر اساسی تو تیپش بده » جوابشو ندادم یعنی حوصله کل کل رو نداشتم . بچه ها ی جورایی رو رفتار من و کامیار حساس شده بودن  منتظر بودن ببینن چی از دهن من یا اون در می یاد . طفلی کامیار با اینکه خیلی سعی می کرد بی تفاوت باشه ولی نمی تونست تا اینکه پروانه اومد و من ی نفس راحت کشیدم . خانوم نیومده  محسن رو مجبور کرد جاشو با اون عوض کنه تا  بشینه کنار کامیار . و نوع برخورد اونا با هم و حرفاشون اون حساسیت قبل رو کمش کرد و من ی نفس راحت کشیدم . کامیار هم خیلی خودشو مشتاق پروانه نشون می داد . برخلاف میلم مجبور شدم خیلی زود از بچه ها جدا بشم . با همه که بای دادم ب کامیار رسیدم دستم پیش نمی رفت  نمی دونم چرا دوس نداشتم دستمو دست بگیره . گفتش می رسونه منو . نخواستم ولی باز اصرار کرد و من  دیگه چیزی نگفتم . بازم ساکت بود ادکلن تندی زده بود و بخاری ماشینش هم روشن واین داشت منو خفه می کرد . ی ربعی همینطور ب سکوت گذشت ازش خواهش کردم منو برسونه خونه . گفتش« بمون می خوام باهات حرف بزنم » « نمی تونم  خونه مهمون داریم باید باشم » هزار بار خودمو لعنت کردم که ای کاش امروز از خونه نمی یومدم بیرون . می گفت « اگه نمی تونی شماره باباتو بده من اجازتو بگیرم دیرتر بری خونه » خیلی بهم برخورد « من احتیاج ب وکیل وصی ندارم بچه هم نیستم » مجبور شدم با مامان تماس بگیرم  بگم دیرتر می یام کلی سرزنشم کرد که خیلی بیشعورم و زودتر برگردم خونه هر لحظه امکان داره مهموناش برسن . ولی نمی خواستم پیش کامیار کم بیارم یعنی غرورم اجازه نمی داد . گوشی رو خاموشش کردم و گفتم « من آماده شنیدن حرفات هستم » و اون گفت و گفت و گفت  و من هر لحظه ی نفس راحت می کشیدم « من خیلی فکر کردم . اونقد دوستت دارم که واسه  بدست اوردنت خیلی کارا بکنم ولی خب نمی تونم با اون قضیه که گفتی کنار بیام تو بذا ب حساب عقب موندگی افکار من » و من عصبی « متوجه حرف زدنت هستی ؟ می فهمی چی داری میگی ؟ تو از من خواستگاری کردی نه من ! من دلیل اوردم واسه نپذیرفتن تو نه تو ! بنابراین جمع بندی دلتو واسه اینکه  درک کنی نخواستن منو  با خودخواهی خودت یکی نکن » دست و پاشو گم کرده بود طفلی معذرت خواست و اینکه « بخدا هول شدم نمی تونم ب درستی از کلمات استفاده کنم » « مهم نیست فقط بدون ما دوتاواسه هم واسه زندگی با هم ساخته نشدیم  تو خیلی خوبی . مطمعنم  خوشبختی تو در بودن با من خلاصه نمیشه . فاصله ها بین من و تو زیاده و من امیدوار بودم تو اینو بتونی درک کنی » کامیار خیلی با استرس صحبت می کرد دل و زبونش یکی نبود ولی خب . . . اینم گذشت ومن خوشحالم که اون با خودش کنار اومده . وقتی رسیدم خونه جرات نمی کردم برم داخل تصور برخورد مامان  منو دیونه می کرد . مامان چنان عصبی بود حد نداشت فقط ی اشاره کرد ب آشپزخونه که برو اونجا . بابا اومده بود و من بد جور دست و پامو گم کردم اینقده ترسیده بودم که حد نداشت از مامان هم دلخور شدم چرا ب بابا گفته باید ی جور ماست مالیش می کرد . بابا با ناراحتی « خوبه هزار دفعه گفتم هر جا می ری هر غلطی دلت می خواد بکنی بکن . ولی خانوم همچین هوا خاموشی می زنه باید خونه باشی دوست ندارم هفت شب  حتی ی ثانیه اونورتر بیرون باشی  می فهمی یا نه ؟ هزار دفعه اینو گفته بودم یا نه ؟؟؟» ومن لال شدم جرات معذرت خواهی رو هم نداشتم . مامان هم هی اینور اونور می رفت اصن هم ی نیگا بهم نمی کرد تا با چش و ابرو والتماس بهش بفهمونم نجاتم بده . نیم ساعت تموم همونطور ایستاده بودم و سرم پایین بود و بابا هم هی منو مواخذه می کرد . اخرش معذرت خواهی کردم و قول دادم دیگه تکرار نشه ( سعی می کنم ) بعدش گفتم که با کامیار بودم و مجبور شدم دیرتر بیام و همه چی رو براشون تعریف کردم . مامان که هیچی نگفت هنوزم دلخور بود از من ولی بابا « خودت بهتر میدونی بچه نیستی من بهت بگم چی کار کنی . فقط دیگه سعی کن باهاش برخورد نداشته باشی کمتر کن می فهمی ؟» ومن آره می فهمم . مهمونا مامان اومدن و رفتن . با سیا تماس گرفتم و دوساعت تموم با هم حرف زدیم همه چی رو براش تعریف کردم خیلی دلم براش تنگ شده . دوس دارم برم پیشش ولی بابا نمی ذاره  میگه تازه همو دیدین . باشه بعد باشه بعد باشه بعد . و این بعد بعد گفتنا منو اذیت می کنه خیلی .

45

 چه خوبه قدم زدن  رو برگا پاييزي صدا خش خششون منو ب وجد مي آره . بعد ناهار با مامان رفتيم پياده روي تو " النگ دره " خيلي وقت بود اينطوري با مامان خلوت نكرده بودم حس خوبي بهم دست داده بود اينقده واسش وراجي كردم همه چيزايي رو هم كه تو اين مدت نگفته بودم و ي جورايي پنهوني بودن بهش گفتم . حتي جريان اون تولد امیر و خراب شدن حال سيا رو ، و مامان با اينكه مي ديدم حسابي حرصي شده و لي ي جورايي نمي خواست ب روم بزنه فقط گفتش « پس تو نبود ما حسابي هر غلطي دلتون خواسته كردين »  شيپی حسابي واسه خودش بازي مي كرد و توپ توپ بود نمي تونستم كنترلش كنم و دلم هم نمي يومد قلاده رو محكمتر بكشم . مامان از گذشته هاش واسم گفت و از دل و قلوه هايي كه با بابا ردو بدل مي كرده  پنهون از چش بابا بزرگ و دايي ! يهو دلم گرفت / بغض نشست تو گلوم « مامان خوش ب سعادتت ب عشقت رسيدي/ خوش كه اين عشقتون به ثمر نشست » و بد جور اين بغض لعنتي تركيد و مامان هاج و واج منو بغل گرفت و من بي هيچ خجالتي تو  گذر ادما اونجا هاي هاي گريه كردم و اون هيچي نگفت و هي دستاشو محكمتر فشار مي داد و من آروم و آروم شدم . خيلي نياز داشتم ب اين گريه اونم تو بغلش حتي بهش گفتم دلخورم هنوز از دستشون ! و اون هيچي نگفت ولي گرگرفته بود خيلي . من بي هيچ خجالت و واهمه اي همه حرفايي رو كه تو اين پنج ماهه تو گلوم پوسيده بودن رو رو سرش آوار كردم . ميدونستم خيلي دوس داشت  مث اون روز نحس ي سيلي محکم بزنتم ، خيلي دوس داشت بازم سرزنشم كنه ! ولي نكرد و من خيلي خيلي ممنونشم كه اجازه داد باهاش راحت باشم و ناگفته هامو بگم . امروز یکی ازروزا خوب من بود و من با اينكه ياد گذشته افتادم و دلم درد گرفت اما خيلي احساس آرامش مي كردم . بعدش رفتيم باغ  بابا هنوز اونجا بود و داشت سيگار مي كشيد كه تا چشش ب مامان افتاد مث اين بچه ها كوچولو دست و پاشو گم كرد و سرخ  شد . مامان عصبي شد داد كشيد رو سرش كه « مرد گنده تو ادم نميشي » . طفلي بابا جرات نكرد حتي از خودش دفاع كنه ،و من اينقده خنديدم كه دلم درد گرفت یادم اومد اولين باري كه سيگار دست مهرداد ديدم تو جاده بوديم وقتي نگه داشت تا  يكم استراحت كنه سرمو گذاشتم رو سينه اش  که يهو داد کشید  هی ! لهش كردي ، دو تا سيگار تو جيبش بود كه يكمي خورد شده بود و من اينقده ناز ريختم كه جون ژامي بذا  منم امتحان كنم . با هم دودش كرديم . هنوزم قلقلكم ميشه / هنوزم مورمورم ميشه وقتي بوسيد منو گفت « لبات با طعم سيگار خوردني تره » 

44

 بی حوصلم / اعصابم خورده ٬ دوس داشتم بلند بلند داد بزنم ولی حیف ی لحظه هم خونه تنها نشدم . بابا امروز کلاس نداشت  تا خود شب تو خونه بود . مامانم حوصله بیرون رفتن رو نداشت  من بد جور ی بغض ناخواسته  گلمو می فشرد خودم هم نمیدونستم چه مرگم شده فقط دوس داشتم  داد بزنم . سیا هم که نبود بهش گیر بدم  ی جورایی خودمو خالی کنم . رو سر شیپی داد کشیدم  طفلی  الان دو ساعته باهام قهر کرده  محل نمی ذاره . عصری رفتم بیرون بماند که هر چی بابا گفتم ماشینشو بهم نداد خیلی دلخور شدم . اخه موندم چرا ؟ به مامان گفتم « یعنی بابا اینقد ندید بدیده چطور تا عوضش نکرده بود واسش مهم نبود من برش دارم یا نه ؟» انگاری فحش خیلی زشتی شنیده باشه  چنان اخمی کرد که « شعورت بکشه پشت سر بابات اینطور صحبت نکنی /درضمن وسیله شخصیشه دوس نداره بده بهت چرا اینقد حساسیت نشون میدی ؟» راس میگه خب اینم حرفیه  ولی اینا منو قانع نکرد . بابا می گفت نرم بیرون دیگه داره تاریک میشه و من ی جورایی دوس داشتم لجبازی کنم « مهم نیست  ی مقدار خرید دارم نمیشه بمونه » اتابک هم که تازه اومده بود با مارمولکی تموم گفتش « این چه خریدیه ؟ اینقد مهمه ؟» حرصم گرفته بود بدجور « بابا باید بگم چی می خوام بخرم ؟!!! مراعات کنین خب ! در ضمن پول هم ندارم » با این حرفم همشون ساکت شدن و بابا برخلاف  همیشه که هی می گفت ب این زودی پولاتو خرج کردی ایندفعه هیچی نگفت با اشاره از مامان خواستش بهم پول بده . حالا مامان زورش می یومد بهم پول بده  می گفت « کم باباتو سر کیسه کن ب هر بهونه ای پول می گیری خدا می دونه چی کار هم می کنی » اخرشم با نامردی کمتر از اونی که بابا گفته بود بهم داد . خیلی  ناراحت شدم « اخه با این پول نمیشه تاکسی سوار شد  چطور دلتون میشه اینقد بهم بدین » مامان حرصش گرفته بود و مونا زیر زیرکی می خندید . ومن بی تفاوت ب همه قربون صدقه بابا رفتم که جون مامانت یکم دیگه  . اخرش اونقدر که می خواستم گرفتم و تو حیاط یکم  هم واسه اتابک ناز ریختم تا ماشینشو بهم داد  . رفتم دنبال آیلین و پروانه ی دل سیر جاده ناهار خوران رو بالا و پایین رفتیم . حیف پریسا رو پیداش نکردم . پروانه بازم ورد زبونش کامیار بود و هی غیر مستقیم می خواست بدونه چی بین ما گذشته . و من هر دفعه ی جورایی اذیتش می کردم . بهش گفتم اره می خوام با کامیار ازدواج کنم و از این حرفا . طفلی تو این دوساعتی که با هم بودیم ب زور می خندید و خیلی خودشو کنترل می کرد تا رفتارش و خنده هاش مصنوعی نباشه . اخرش دلم ب حالش سوخت « من و کامیار خیلی با هم فاصله داریم . جواب رد بهش دادم و هیچ حسی هم بهش ندارم . پس خیالت راحت باشه و حالا برو هر طور می تونی پابند خودت کنش !!!» و خنده پروانه ی جورایی ته دل منو خالی کرد چراش رو هم نمی دونم . پروانه اخلاقا خاصی داره با خیلی پسرا لاو ترکونده و شاید خیلی فراتر از لاو ترکونی هم داشته و از این لحا ظ کامیار خیلی حیفه خیلی زیادیه واسه پروانه . این دختر دو روز دیگه از اونم سیر میشه می چسبه ب یکی دیگه . 

43

 ماهک ازم خواسته بود تا ترانه رو نگهش دارم واون با علی اقا برن مهمونی ناهار . روناک اصلا نمی تونه  وجود ترانه اونم تو بغل منو تحمل کنه  مدام کرم می ریزه و کاری می کنه تاصدای اون طفلی در بیادش با اینکه دلم نمی یاد ولی مجبور شدم ی داد کوچولو رو سرش بکشم . مامان خیلی عصبی شد  هی سرزنش که تو نمی تونی از عهده دوتا بچه بربیای چرا  دعواش می کنی ؟ چرا فرق می ذاری بینشون ؟حالا بیا و درستش کن . . . بابا کی فرق گذاشته من دوسشون دارم  ولی خب این حسادتا رو نمی تونم تحمل کنم  بدم می ادش بچه از این سن داره ب هر چیزی حسادت نشون میده  معلوم نیست ب سن من برسه چی میشه ؟یهو بابا گفت « میشه ی الاغ چموش خوشگل مث تو » ومن با اینکه از این تشبیهش خوشم نیومد ولی بد جور خندم گرفت . قرار شده بابا واسم ماشین بگیره اونم ب چند شرط :  دیگه هیچ وقت حرف مغازه و کار رو نزنم /  شبا ب هیچ عنوان بیرون نرم / سندش ب اسمم نمیشه تا هر وقت تشخیص دادن که من ادم شدم ! شرط اول رو قبول کردم  دومی رو مصلحتی گفتم باشه تا بعد ببینم چی میشه ( اخه میشه ماشین باشه بعدش شب نری بیرون اونم وقتی همه بچه ها می رن کورس می ذارن ) سومی رو بد جور خورد تو ذوقم  هر چند واسم مهم نیستش ولی گفتم « چطوره واسه سیا و اتابک و ماهک هر چی گرفتین اسمشون زدین  ولی ب من که می رسه  می گین نه ؟ » باباگفت « نگفتم نه فقط وقتی که ببینم ادم شده باشی / گندی اخلاقتو تمومش کنی اونوقت می زنم ب اسمت والا واسه من فرقی نداره » ومن اینجا فقط لال  شدم همین . ماهک میگه مشکل خودته اینقده خیر سری میکنی  اینقده بی ادبی می کنی واسه اینکه بهت اعتماد ندارن . و من بد جور تو خودم می رم  . من موندم کجای من بی ادب شده  اینکه دو تا فحش دادم ب ماهک  اینکه یکم صدامو بلند کردم تو خونه اینکه بی اجازه مامان از حساب پول برداشتم اینا مگه بی ادبیه ؟؟؟ من زندگی بقیه رو که می بینم ها شاخ در می ارم اینقده راحت  با هم حرف می زنن اینقده راحت هر چی دلشون بخواد بهم می گن تو خونه بزرگ و کوچیک ندارن همه بلند بلند حرف می زنن این فحشایی رو که من گه گاهی تو خونه از دهنم می پره و همه یهو سرزنشم می کنن و چند روزی دنبال اینکه چرا من اینطور شدم واسه اونا مث لطیفه می مونه . من از این نوع زندگی خودمون خسته شدم . فردا باید برم خونه عمه هر چند اصلا دوس ندارم  ولی نمی دونم چی کارم داره از بابا خواسته اجازه بده برم پیشش ، فقط خدا کنه امیر محمد نباشه . از جشن فرنام  ب این ور دیگه ندیدمش ی دوباری هم که اومدن خونمون  من زدم بیرون  خوشم نمی یاد از رفتارهای بچه گانه اش .

42

 خسته شدم از قهر  الان تقریبا سه روزی میشه که من مثلا تو قهرم  قهر نه اونطور که حرف نزنم قهر ب معنای لوس کردن و بی توجه بودن ب حرفای خانواده و رفت و امدشون و از این حرفا ، هر چی ب بابا می گم بهم پول بده واسه رهن مغازه انگار نه انگار همش میگه لازم نکرده کار کنی . مونا هم این وسط هی تیکه می ندازه هی سر ب سرم میذاره میگه با همون پولی که دارم هم مغازه رهن کنم هم  جنس بریزم . اخه یکی نیست بگه بیشعور اونوقت باید برم تو سرخواجه که دوتا ادم کلاس پیدا نمیشه مغازه بگیرم و هر چی جنس بنجله بریزم توش . هر چی هم واسه مامان ناز می ام می گه من حرفی ندارم بهت پولو می دم ولی باید بابات اول رضایت بده . و این شد که مثلا قهرم . قهر بودن خیلی سخته اخه بابا وقتی می اد هی مزه پرونی می کنه تا مثلا منو بخندونه و من با همه اینکه خیلی خیلی دوس دارم بخندم ب شدت خودمو کنترل می کنم که چی ؟ که اصلاهم خنده نداشت . دوس دارم یکی بیاد نازمو بکشه هر چند با وعده وعید الکی هم باشه حداقل از تو این پوسته در بیام . غرورم اجازه نمیده زرتی بعد این چندروزه . . . عصری پروانه  اومده بود پیشم می گفت چند روزه کامیار رو ندیده و خیلی دلتنگش شده من خبری ازش دارم یا نه ؟ من بدون هیچ عکس العملی گفتم « باید خبر داشته باشم ؟ من از همون روز اخر تو انجمن دیگه ندیدمش » پروانه با ی لحن خاصی « اخه بچه ها می گن  آخرین بار با تو بوده . پریسا گفته قرار ناهار داشتین / گفتم شاید بازم دیده باشیش» خیلی اعصابم خورد شد از اینهمه بدجنسیها بدم می یومد « اولا دلیل نمیشه بدونم بعدش کجاست! دوما نترس قربونت برم من کاری با کامیار ندارم شما برو دل بده بهش اگه هم تونستی ازش قلوه بگیر » پروانه دست و پاشو جمع کرد  که بخدا منظوری نداشتم تو که میدونی من فقط واسه وقت پرکنی باهاش دوس دارم باشم والله از اون بهتر ریخته دوروبرم محل نمی دم . ادم باید چی به اینا بگه داره می میره واسه کامیار روش نمی شد ازم بپرسه من بهش چی جواب دادم! دلم بدجور هوا سیا رو داره تماسهای هر روزه هم چیزی از این دلتنگی کم نمی کنه . هفته بعد جشن ازدواج کوهیار و مریم هستش امید بتونم ب همین بهانه بابا و مامان رو راضی کنم بذارن برم تا بچه ها رو ببینم و ی مدت هم پیش سیا بمونم .