بابا من مي گم اين " آقا ايلاتي " ديونه اس هي اينا مي گن نه ! اون خودش بيشتر از هر كس ديگه اي نياز ب روان درماني داره ! عصري با مامان و بابا رفتيم مطبش . اول نبضمو گرفت  بعدش دستشو گذاشت رو سينم و محكم فشار داد گفت « خيلي عميق نفس بكشم » « تپشها ت خيلي نامنظمه دخترم » من  با حرص و تمسخر « شما دستتو برداري منظم ميشه » بابا چش غره بدي بهم رفت . بعدشم كلي حرف زد و ب قول خودش داشت دنبال ريشه اينهمه  تضادها روحي من مي گشت . مي گفت دچار وسواس شديد شدم واسه دوش سرد گرفتنام . واين گوشه گيريها وكم خوابيها هم ريشه تو اتفاقات گذشته داره . مي خواست باهاش راحت باشم و هر چي دوس دارم بگم . در نهايت هم  واسه روزا بعد برام وقت گذاشت و فعلا چند تا قرص خواب ( لورازپام ) تا بتونم شبا رو بخوابم فعلا . بابا هي  از اين اقاي ايلاتي تعريف مي كرد و اينكه ازبهترين استادا اين حرفه هستش و مدركشو از فلان جا گرفته و از اين حرفا . كشته منو اين بابا با اينهمه تعريف از دك و پز دوستاش . ريحانه از هر فرصتي استفاده مي كنه تا يه جور منو به بازي بگيره تا يه جور منو به حرف بندازه و اونوقت ببندتم ب رگبار حرفا زشتش و قهقه سر بده  . و من ب هيچ عنوان جواب حرفاشو نمي دم و اون خيلي بهش برمي خوره و جري تر ميشه ! بابا مي خواد ساعات كلاسمو تغيير بده  ومن اصن دوس ندارم . اعصابم بهم ريخت « مگه من بچم ، فك كردين نمي تونم از پس خودم بربيام . چرا هي اينقد منو دست و پا چلفتي مي دونين . كلاس عوض شد يعني مشابه ريحانه تو اجتماع نيست ؟ » « تو همينجوريش خيلي گستاخ شدي  و نه اينكه هميشه دنبال اينجور تضادها با خودت هستي ترسم اينه دوروز ديگه بشي لنگه ريحانه » آخر هفته دعوتم پارتي . كاشكي سيا بود با هم مي رفتيم . بابا قراره فردا ماماني رو بياره چند وقتي پيشمون بمونه و من خيلي خوشحالم . ثانيه شماري مي كنم تا هر چي زودتر بياد . كاشكي راضي بشه واسه هميشه پيش ما بمونه .