316


عصر رفتم خرید که مهتاب رو دیدم و بعد کلی خیابونگردی ب اصرار منو برد خونه ، بعد اون درگیری لفظی که با آزیتا داشتم دیگه نرفتم اونجا و همش هم ب خاطر حضور اون بود ،جدا از اینکه خودمم ازش خوشم نمی یاد ولی خب وقتی بدونم یکی بودن من آزار دهنده اس واسش ترجیح میدم اذیتش نکنم . اون نبود و این بهم آرامش میداد !بودن با مهتاب رو دوست دارم چون میشه با خیال راحت سیگار دود کرد بدون ترس از حضور ناگهانی کسی ، چیزی که نه تو خونه و نه کافه می تونم تجربه کنمش. خیلی نگذشته بود که آزیتا اومد .نمیدونستم چی کار کنم بمونم یا برم !! که  بعد چن دقیقه ترجیح دادم برم و مجبور ب تحملش نباشم .ولی اصرار مهتاب باعث شد بیشتر بمونم و بی خیال حضور آزیتا باشم ، انگار که نیست و من نمی بینمش و این مث اینکه برای اون سخت بود که طاقت نکردو اومد پیشمون « زبون نداری جواب سلام بدی ؟ پدرتو که نکشتم ی دعوایی با هم کردیم که مال گذشته بود و تموم شد آدم نباید کینه ای باشه » من کینه ای نیستم ولی نمیدونستم چطور حالیش کنم که وجود خودش و گرایش جنسیش آزاردهنده اس برام هر چند که تا ب حال برا من اذیتی نداشته و مشکلی پیش نیومده بود ولی از بس از این جماعت گوه اذیت شدم که کلن ترس دارم تو برخورد باهاشون . بهش گفتم کینه ای نیستم و مشکلی هم باهاش ندارم و بهتره ادامه ندیم .نشست پیش ما وشروع کرد ب وراجی کردن ، وقتی آماده شدم که برگردم خونه اومد کنارمو دستشو کشید رو باسنم « تو با شلوار جین و این مدل مانتو خیلی س. ک . سی میشی ، آدم تو دانشگاه  عقش می گیره نیگات کنه با اون شلوار پارچه ای و مانتو بلندت ! هوا ی باباتو داری یا هوای خودتو که دست مالی نشی » وحشتناک بود هم حرکتی که کرد و هم حرفایی که لحن چندش آوری داشت و از اون بدتر نگاه کثافتش .من فقط تونستم با مشت از خودم دورش کنم و دادبکشم رو سرش که «  آشغال فقط کافیه ی بار دیگه ب من نزدیک بشی و گوه زیادی بخوری . . . » « ها ! چی ؟ مثلا چی کار میکنی اونوقت ؟ » اینجور وقتا از خودم بدم می یاد که نمی تونم ناراحتی خودم رو کنترل کنم و جواب بدم و مث دختر بچه ها زرتی بغضم می ترکه ! اونقدر که باز مضحکه ی اون میشم وانگار بهش لذت میداد« ی دختر هر چی لوسی میتونه داشته باشه همشو تو داری ، بعدم زر نزن مگه چی کارت کردم ؟ نه اصن می تونم چی کارت کنم منکه مردونگی ندارم که اینطور می ترسی » !!!! و بعدم وقیحانه ب قهقه افتاد .مهتاب بود که منو برد بیرون و سعی میکرد آرومم کنه  واز اون بدتر سعی میکرد رفتار آزیتا رو سرپوش بذاره و بیشتر من محکوم میکرد که چرا اینطور عصبی شدم و ی همچین حرکتی رو بزرگش میکنم !! این دیگه آخرش بود !هر چقدر که پیش آزیتا لالمونی گرفته بودم مهتاب رو ب رگبار فحش و سرزنش کشیدم  « آره دیگه ! تو دفاع نکنی ازش کی این کارو بکنه ؟ ی همچین حرکت زشتی اونقدر برا تو عادیه که میگی مهم نیست ؟! تو هم ی کثافتی مث اون ، اصن چرا تو باهاش موندی هنوز چرا با یکی دیگه خونه نمی گیری !!! تو هم همون اندازه کثافتی که اون و . . . و . . . » هر چقدر سعی میکردم ذهنمو درگیر رفتار آزیتا و حرفاش نکنم نشد که نشد بدتر اینکه حس گز گز بدی رو رو باسنم داشتم  و دلم میخواست سریع دوش بگیرم ! اونقدر اعصابم تحریک شده بود که ترجیح دادم ی گوشه نیگه دارم و بعدم با امیر تماس گرفتم تا بیاد دنبالم .قیافم اونقدر تابلو بود که امیر محمد نگران بشه و هی سوال کنه که چی شده و من سردرد شدید رو بهونه کردم و اینکه نمی تونم رانندگی کنم . گیر داده بود که چی شده « مزاحم داشتی ؟ اذیتت کرده کسی ؟ بخدا تو فقط بگو کیه ببین چی کارش کنم . . . » من هر چی هم که گفتم بابا چیز مهمی نیست و فقط ی بحث داشتم با ی دختر احمق ، ولی باورش نشد ، فکر میکرد  پسری مزاحمم شده و قسمم میداد که بهش بگم کی بوده ! دیگه داشت میرفت رو اعصابم اونقدر که رو سرش داد کشیدم و وقتی هم خواست باهام بیاد تو خونه بیرونش کردم .خودم ناراحت شدم از رفتارم باهاش ولی دیگه تحملم نبود رو اعصاب رفتنش ، اگر می یومد تو یقینا تا ماجرا رو نمی فهمید دست نمی کشید . سریع دوش گرفتم و شلوار رو هم همونجا انداختمش تو سطل آشغال ! دیگه نمیخواستم استفادش کنم .ی ساعت بعد ماهک شلوار ب دست اومد اتاقم که چرا انداختمش ، بهش گفتم خسته ام کرده زیادپوشیدمش ،حالا نوبت اون بود که واسه من بره رو منبر و نصیحتم کنه ب اسراف نکردن . . .وقت رفتن هم شلوارو گذاشت رو تخت « این خیلی نوست دلتو اگه زده بذار ی مدت کنار بعدا بپوشش ولی دیوونه بازی درنیار » دیگه آروم شده بودم و سعی میکردم خیلی باهاش بحث نکنم فقط چشم می گفتم تا دست از سرم برداره ، ولی عمرا من این شلوارو دیگه بپوشم .دور از چشم ماهک دوباره قاطی آشغالا می کنمش .

315

 

حالا ماهک اینجاست ، سیا هم واسه اون اومد ،مونا بچه ها رو فرستاده بود خونه مامانش و هر چهارتایی ب همراه امیر محمد و عمه نشسته بودیم منتظر که کی بابا کلید میندازه و می یان تو ! ،حس لحظه ای رو داشتم که منتظر بودیم پشت در غسال خونه تا مامان رو تحویل بگیریم !! تا اینکه اومدن ،دردو خشم ،از چشاش می ریخت .وقتی بغلش گرفتم زد زیر گریه ،  و لاب  لای گریه هاش ماهارو ب فحش می کشید و می گفت که متنفره ازمون  . . .  ضجه های ماهک اونقدر درد ناک بود که همه رو ب گریه بندازه ، من ولی سنگ شده بودم ، سفت و سخت ! بغض بدجور گلومو می سوزوند ولی دوس نداشتم بترکه ! اصن دوس نداشتم گریه کنم !! ی جور بی اعتمادی ب همه ی ماها داشت اونقدر که لحظه ای هم از بابا جدا نمیشد می ترسید ، چراش رو نمیدونم ولی ترس اون درد مارو بیشتر میکرد !!بابا هم هی بهمون می گفت« تو این مدتی که پیشش بودم برخورد عالی و منطقی داشت ،با همه ی ناراحتیش می گفت که درک میکنه .اینکه الان این رفتارو داره  برمیگرده ب اینکه  شاید با دیدن خونه بی مامان و خاطراتی که اینجا براش شکل گرفتن  خودش رو تو لحظه حس میکنه ! پس سخت نگیرید هر چی گفت فقط بشنوید بخصوص تو ژامی حق نداری ی وقت دلیل تراشی کنی ، اصن حق نداری حرف اضافه بزنی !نزدیک سه ماهه میگذره ، سخت هم گذشت ولی خب ب هر حال گذشت ی کم سقف تحملتونو بلند بگیرید این روزا هم میگذره و . . .» حالا با گذشت سه روز بهتر شده حال و روزش ، ولی بدو بیراه گفتنش هنوز تموم نشده بخصوص ب من !! میگه « من نبودن مامان رو می تونم درک کنم ،تقدیر بود و خارج از اراده ی ما ولی اینکه منو یادتون رفت و ب خودتون اجازه دادین تا منو در جریان نذارین هیچ وقت قابل قبول نیست !» و اینجاست که برمیگرده و ب من سرکوفت میزنه اینکه تو مثلا خواهر منی چطور دلت اومد با من این کارو بکنی . . . و من فقط لالمونی می گیرم و سوزش وحشتناک گلومو تحمل میکنم  .شبها وقت خواب بچشو بغل نمی گیره تا بخوابونه میره اتاق بابا و با اون می خوابه ! دیدن هر شبه ی ماهک تو بغل بابا ی جور حسادت رومی نشونه تو دلم !احمقانه اس !اینکه تو این شرایط هم حسادت کنم !!منم امشب دلم بغل بابا رو میخواست .وقتی رفتم اتاقش ب بهونه میوه بردن باهاش حرف بزنم و شاید ی کم از مهربونی و آغوشش هم نصیب من بشه با اخم و تشر گفت که برم بیرون تا ماهک بخوابه . . . اومدم که برم اتاقم عمه صدام کرد .نشست کنارم وقتی بهش گفتم حسمو گفت « بغل منم کم از بغل بابا نداره ها ! میتونه آرومت کنه و حس خوبی بهت بده ! » « آره خب ، ولی من نیازم بغل ی مرد بوداینکه محکمه ، بهت امنیت میده ! بغل شما جز لوسی هیچی نداره واسه من  » امیر محمد از خنده  رو زمین پهن شده بود و هی اذیتم میکرد تا اینکه سیا بهش تشر زد و بعدم رو ب من « بابا همیشه هست همینطور که بوده تا حالا ، ولی الان ماهک حقش بیشتر از تویه ، من که هستم  یا چون کوچیکترم فک میکنی اون امنیته رو بهت نمیده ؟! » اون بغض لعنتی که از لحظه ی ورود ماهک گلومو میسوزوند با حرفای سیا ترکید و تو بغلش بلند تر شد !! عمه هم ناراحت شاید ، دوس داشت هی نیش بزنه « اشکال از خود داداشمه لوس بار آورده دختراشو مامان خدا بیامرزتونم کم بهش نمی گفت اینو ، اونقدر لوسین که با این سن و سال می خواین بغلش بخوابین ، ماهک بچشو ول کرده رفته بغل باباش تو هم مث این بچه های هف هش ساله حسادت می کنی ، یکم بزرگ شو عزیزم تو فردا باید ی زندگی رو بچرخونی  »بعد فوت مامان این دفعه اول عمه نبود که رفتار بابا با من و ماهک رو تمسخر میکرد ، ی جورایی حس میکردم داره جای دایی رو می گیره واین اذیتم میکنه خیلی . سیا و عمه داشتن بحث میکردن که بابا اومد « ژامی خفه نمیشی چرا تو  ؟ تازه خوابش برده ، بذارین ی کم استراحت کنه » این دیگه آخرش بودا اینکه همه ی عصبانیت و ناراحتی بابا رو سر من خورد بشه !! همین کافی بود تا صدا گریه ام بلند تر بشه و بابا هم بی خیال من بره ترانه رو که خوابش برده بود رو مبل برداره و ببره اتاق خودش پیش ماهک ! دلم میخواد بی توجه ب مهربونی های بابا باشم نسبت ب ماهک ولی نمیشه ، از همون بچگی اینجور وقتا بهش حسادت میکردم بخصوص که اگه شرایط خاصی می بود و بابا ماهک رو الویت قرار میداد ! نمیخوام اینطوری باشم حداقل الان و تو این موقعیت ، نمیخوام بیشتر از این با رفتارم گند بزنم ب اعصاب بقیه ولی دست خودم نیست !

314


 
عصر واسه اولین جلسه ی کلاس یوگا رفتم ، دیگه اعصاب و حوصله ی ایروبیک رو نداشتم ،تحمل سرو صدا اونم اونطوری رو ندارم با همه ی لذتی که بهم میداد ولی راضی نمیکرد منو .منشی پولمو پس نمیداد و برا ی هفته ای که رفته بودم دلش میخواست همه ی  پول رو نگه داره داشت اعصابمو بهم می ریخت .اگه کوتاه نمی یومد یقین داشتم اعصاب تحریک شده ام ی سرو صدایی ب راه میندازه اونجا .مجتمع ورزشی که می رم فقط مختص خانماست و ی جورایی هم هزینه هاش بیشتر ولی ارزششو داره سال پیش ی جایی می رفتم که دو شیفته بود خانمها صبح تا عصر می رفتن و بعد نوبت استفاده ی مردا میشد ، نوبت کلاس منم همون ساعات اولیه ی صبح یعنی تهوع آور بود بو گند عرق مردا داخل سالن پیچیده بود و تا پایان ساعت تمرینم با وجود  روشن بودن تهویه بازم بوش نمی رفت و بدتر اینکه چندشم میشد از وسایلی استفاده کنم که معلوم نیس کدوم آدم شلخته ی قبل من ازش استفاده کرده ! همیشه مجبور بودم  وقت تمرین دست کش دست کنم و ی تیکه پارچه هم بندازم رو وسایلی که میخواستم روشون بشینم و . . .ولی خب اینجا ی همچین مشکلی ندارم .بعد گرفتن پولم همون جا رفتم سالن بعدی  واسه یوگا .مربی هنوز همون مربی بود و بچه ها هم .البته بهتره بگم خانمها .نمیدونم چه حسی بود ، ی جورایی دوست داشتم برم ساعات تمرینی که مامان می رفت و ی جورایی انگار دیدن دوستان اون که ی زمانی با هم تمرین میکردن بهم تسلا می داد !مزخرفه ولی خب حسم بود و همین منو کشوند ب ساعات تمرین اونا . اینهمه دوری از ورزش و تمرین بدنمو حسابی سفت و سخت کرده بود ، خیلی از حرکات رو ب هیچ عنوان نمی تونستم ب خوبی قبل انجام بدم . آرامشی رو که یوگا بهم میده دوس دارم ، اینکه سرو صدایی نیست ، موزیک تندی نیست ، قهقهه وحرکات جلفی رو هم که بعضی دخترا وقت تمرین از خودشون در می یارن نیست !اکثرا خانمهای مسنی هستن که تو این دوره ی زندگیشون بیشتر ب تناسب اندامی که از یوگا ب دست بیارن برا کسب آرامش و تمدد اعصاب هستند . تنها مشکلی که من با اینا دارم ی جورایی نوع پوششم  بود ، با اینکه اینجا هیچ مردی نیست ، هیچ محدودیتی نیست ، هیچ . . . ولی باز اکثرا لباس پوشیده داشتن ! ی شلوار چسب می پوشن با ی تیکه تاپ که فقط دستاشون پیداست ! اگه ی کمم ناپرهیزی کنن نهایت ی شلوارک بلند که تا زانوشونو می پوشونه و تاپشونم یقه ی بازی داره ! اونوقت من بین اینجا ی جور تابلو میشم و معذب !! اونقدر که یکیشون بیاد بگه « این شور.ت ِ پوشیدی یا شلوارک ؟!! » و من حسم اون لحظه ترحم ب حماقت اونه ! .برگشتنی رفتم مغازه ی امیر محمد میخواستم با هم بریم برا خرید خونه ، ولی نبود نیم ساعتی رو هم منتظر شدم بازم نیومد فقط زنگ زد « من ی جایی گیر کردم تو لیستو بذار مغازه خودم  میرم میخرم می یام »  خونه که رسیدم  فرزام تماس گرفت  معلوم نبود چه مرگش شده بود اصن چی شده بود و یا چی شنیده بود که اینطور عصبی بود مدام داد می کشید رو سرم اونقدر که گریه ام گرفت با التماس گفتم « تو آروم هم صحبت کنی من می شنوم می تونم حس عصبانییتتو هم بفهمم ولی داد نکش بیشعور تحملم نیس » یهو آروم شد ولی خیلی از عصبانیتش کم نشد هر چی هم می گفتم جریان چیه ! می گفت « زر نزن تو !فقط گوش کن من عصبی تر از اونم که بخوام دلیل بیارم . . .» هر چن لحظه یهو داد می کشید « لالی ؟! حرفی نداری ؟ » و نهایت خودش گوشی رو قطع کرد ! روز خوبی رو شروع کرده بودم ٬خیلی خوب !ولی همشو ب گوه کشید ٬دلم نمی خواست خودمو درگیر این رفتارش کنم سعی کردم ب کارام برسم  باید همه چیزو مرتب کنم برا اومدن بابا و ماهک !باید خودمو هم آماده کنم واسه گریه ها ، سوالها ،سرزنش ها و حتی شاید سیلی های ماهک ! دلم ی پناه میخواد الان ، ی تکیه گاه ! اینکه آرومم کنه و با اطمینان بهم بگه که هیچ مشکلی نیست ، پیش نمی یاد !

313


از کلاس که برگشتم دیدم خونه مرتب تر شده و هر چی ظرف نشسته بود همه شسته شدن !.همین لحظه مونا مث همیشه بدون اجازه کلید انداخت و اومد تو . بالاخره از مسافرت برگشتن .اون همه ی این کارا رو کرده بود و حالام ازم میخواست برا ناهار برم پیششون .خیلی سرحال بود .مسافرته حسابی بهش ساخته بود .ب اتابک که گفتم بابا با ماهک چهارشنبه می یان همون واکنشی رو نشون داد که انتظارشو داشتم .انگار یخ کرده باشه بعدم ساکت شد ، دست کمی از اون نداشتیم من و مونا .اونقدر که مونا مارو تنها گذاشت و رفت تو آشپزخونه.ب اتابک گفتم بابا گفته ب هیچ عنوان تو برخورد با ماهک و انتظاراتش  براش دلیل نیاریم ، توجیه نکنیم .هر چی گفت فقط خفه بشیم این حق اونه ! اینکه داد بکشه رو سرمون ، اینکه . . . بازم اتابک هیچی نگفت فقط هی سر تکون میداد و خیره ب دهن من نیگا میکرد .هر دو داشتیم ب یک چیز فکر میکردیم اینکه اون روزای وحشتناک دارن دوباره تکرار میشن ! اینکه روزای سختی رو پیش رو داریم ، خیلی سخت !! سرخی چشمای اتابک دلمو ب درد آورد خیلی ، گلوی خودمم بدجور می سوخت ،دوست داشتم بغلم میکرد اون لحظه ، بغلش میکردم بعدبا هم بغضمون می ترکید !!ولی هر دو سرسختانه داشتیم بغض رومی بلعیدیم . . . برنامه بیرون رفتن رو نداشتم امروز میخواستم بشینم درس بخونم و بعدش اتاق ماهک رو مرتب کنم برا اومدنش .ولی بازم نشد ،داشتم خفه میشدم تحمل دیوار رو نداشتم .رفتم بیرون بی هدف .انداختم جاده ساری ،نیمه راه حسم نکشید و دوباره برگشتم .دلم یکی رو میخواست تا باهام باشه و از این حال و هوا در بیارتم .چن بار سعی کردم با پریسا تماس بگیرم ولی هر بار صحنه ای که از خونه بیرونشون کردم جلو چشام رژه می رفت و پشیمون میشدم ! تا اینکه سر از قبرستون در آرودم !ی جورایی وحشتناک بود اونجا ،اینکه خیلی خلوت بود ،فقط ی گروه بودن که اومده بودن عزیزشونو دفن کنن ! رو مزار مامان که نشستم اونوقت بغضم ترکید .هیچ وقت ،هیچ وقت اون روزایی رو که می یومدم اینجا برا مامانی و بابایی اصن فکرشو نمیکردم که ی روزی خیلی نزدیک واسه مامان هم بیام ! این وحشتناکه خیلی ، تو ی اتاق تقریبا50 متری رو ی مزار نشسته باشی و دور تا دورت مزارهای آشنای دیگه !ی جورایی حضور تک تکشونو حس میکردم ، انگار اجدادت دارن جلوت رقص می یان !! برا همین از آرامگاه های خانوادگی بدم می یاد ! حتی پدربزرگ بابا هم اینجا خوابیده ! این وحشتمو بیشتر کرد از تنهایی اونجا نشستن ، برگشتم . . . رفتم کافه دیدن بچه ها ،اتفاقا  بیشترشون بودن از همون دور تا نیگام ب نگاه پروانه گره خورد منصرف شدم هر چی هم صدام کردن توجه نکردم . آیلین اومد دنبالم و اینکه برگردم پیششون ، هیچ کی ازم دلخور نیس حتی پروانه !پروانه هم از دور واسم دست تکون میداد .من برام مهم نبود ناراحت بودن یا نبودن پروانه ! ی جورایی از رفتار خودم شرمنده بودم و اینکه این کارو با آیلین و مریم و پریسا هم کرده بودم . دیگه هر چی اصرار کرد نتونست راضی کنه .میخواستم برگردم که محسن اومد و خواست برسونمش . تا خونه هی فک میزد که خودمو واسه رفتارهای پروانه اذیت نکنم و بهتره اصلا اهمیتی ندم ، بدجور داشت اعصابم تحریک میشد.دوس داشتم رو سرش داد بکشم تا خودمو آروم کنم ولی هر بار که برمیگشتم ی حرفشو بهونه کنم و بحث کنم نگاهش پشیمونم میکرد .محسن قدیمی ترین دوستم بود تو بچه های انجمن سابقه ی این دوستی هشت سال رو داره پر میکنه .کسی که بارها و بارها تو شرایط متفاوت دوستیشو ثابت کرده بود اونقدر باهام راحت بود که دردو دلاشو بهم بگه از خودش و مریم ، اونقدر مهم بودم براش که رونمایی کارهاش علاوه بر مریم منم باید می بودم .وهمه ی این حس ها باعث میشد تو اون وضعیتی که ب شدت عصبی شده بودم بخوام تحملش کنم و واسه ناراحت نشدنش هی نصیحتاشوتایید کنم .

312

 

تو نت باهاش آشنا شدم ولی این آشنایی از خیلی قبل تر ها پیش بود .از اون وقتیکه مشهد بودم و این هر از چندگاهی ب انجمن ادبی سر میزد! ساکن یکی از شهرستانهای اطراف مشهد بود و واسه پی گیری چاپ کتابش می یومد اونجا ،من خوب یادم بودش واسه نقدهای محکم ، چهره ی آرومش  ، نوع پوششی که داشت و گه گدار پسر ک کوچیکی که همراه خودش می یاورد ! ولی اون منو یادش نمی یومد .نشون دادن عکسمم خیلی کم ب حافظه اش کمک میکرد نه برا شناختنم واسه ب یاد اوردن چهره ام .منو بیشتر با صدا ، نقدهای تندو تیزم و شیطنتهایی که با بقیه ی دخترا داشتیم یادش بود .حالا اومده بود اینجا و میخواست که همو ببینیم .ی جوری بود واسم ، کلن بعد بازگشت از مشهد رابطمو غیر از یکی دو نفر با بقیه بچه ها کات زدم ! حالا میخواستم برم دیدن یکی که همیشه حجابی بینمون بود و اوج صمیمیت تو نت شکل گرفته بود .اینجا رو خوب نمی شناخت ، خونه ی یکی از دوستانش بود و قرار شد من برم همون محل ببینمش تا بعد بریم ی جای دیگه .ترافیک وحشتناکی بود و رفتن ب مرکز شهر واسه من تو این ساعات جز اعصاب خوردی نداشت .هی خودمو فحش میدادم و هی اونو که چرا ی جا دیگه قرار نذاشتم . با هزار مکافات بالاخره پیداش کردم .هنوزم همونطور بود آروم ، لبخندش ملیح و پسرک ده ساله ای که کنارش ایستاده بود . اولین چیزی که بهم گفت « هر چن تا عکس که ازت دیدم اصن نمی تونستم چهرتو ب یاد بیارم ولی الان دیدنت باعث شد همه ی اون یکی دو سال تو ذهنم رژه برن ! الان صورتت خیلی بچگونه تر از عکساییه که بهم نشون دادی » همیشه از اینکه ی دختر بچه ب نظر بیام متنفر بودم بخصوص تو ی همچین دیدارهایی ! حالا اونم نامردی نکردو اولین حرفش همین بود !! من هر وقت ابرو برنمیدارم و میذارم پر بشه خیلی بچه تر از سنم ب نظر می یام !ب قول بابا ی معصومیت قشنگی تو انبوه ابروام جا خوش میکنه و برا همین میگه « جون من ژامی ، ی مدت دست نزن بهشون ، بذار همینطور بمونه ! وقتی نیگات میکنم هفده سالگیاتو یادم می یا د !! » و من برا دلخوشی بابا واسه ی مدت برنمیدارمشون . ب هر حال !پسرک این خانم که اسمشم پوریا بود خیلی باحال بود فک میکردم از شیپی بترسه ولی اون هیچ ترسی نداشت و از همون اول شروع کرد ب بغل گرفتنش ، ی جاهایی حرصم می گرفت ، همش از تو آیینه نیگام بهش بود که اذیت نکنه شیپی رو ، بی شرف چنان این حیوون رو می چلوند و دست و پاشو می گرفت که من داشتم دیوونه میشدم ، خیلی خودمو کنترل کردم که بی ادبی نشه ولی خب نمیشد ی جاهایی ناخوداگاه دادم بلند میشد که توروخدا اینطور نگیر دستشو میشکنه ی وقت !واسه چن لحظه بی حرکت می نشست و زیر چشمی مواظب نگاه من بود ولی باز دوباره همون کارو میکرد !خیلی ناز بود این پسرپوست روشن و موهای بوری داشت با ی ته لهجه ی شیرین و بانمک.و بی نهایت بچه پروو! رفته بودیم ی کافی شاپ که هی زیر گوش مامانش پچ پچ میکرد و مامانش هی لب می گزید و گاهی هم نمیدونست چطور خندشو پنهون کنه !گفتم  چی میگه پسرت ؟ که یهو خودش پرید وسط حرف مامانش « گفتم من دوس دارم شما رو ببوسم بعد اینکه چرادستتون اینهمه نخ بستین ؟» « خب چرا که نه ، اتفاقا منم دوس دارم تو رو ببوسم هوم ؟ بعدم این نخ ها الکی نیستن که هر کدوم ی فلسفه ای دارن واسه من بعد نه اینکه شما کوچیکی نمی تونی درک کنی من چی میگم .بعد اینکه حالا کی ببوسیم همو ؟ » منتظر همین حرف من بود . اومد کنارم و من ی ماچ محکم گرفتم ازش و لپاشو تا جا داشت حسابی کشیدم .نمیدونم چرا ولی لذت میده بهم کشیدن لپ بچه ها بخصوص که خوشگلم باشن . وقتی که بوسید ی جوری ژست گرفته بود خیلی با طمانینه و جدی صورتشو آورد جلو و لبهاشو محکم چسبوند رو گونه ام . دو ساعتی رو با هم بودیم و بعدم خداحافظی ! لحظات خوشی رو باهاشون گذرونده بودم .وقت خداحافظی هم پوریا گفت « شما منتظر من می مونی ؟! » «چطور مگه ؟» « اخه خوشگلی من شما رو بوسیدم تو هم منو بوسیدی پس باید منتظرم بمونی تا بزرگ بشم آره می مونی ؟ » گفتم آره حتما منتظرت می مونم و اون با لحن عصبی مادرش از ما دور شدو رفت خونه ! هردو داشتیم می خندیدیم و اون ازم معذرت خواهی میکرد واسه حرفای پسرکش  و بالاخره از هم جدا شدیم .تو راه همش اون لحظه ی بوسیدن پوریا و این حرف آخرش رو هی تو ذهنم مرور میکردم و آخرشم اینکه عجب بی شرفیه این پسر !!! با اینکه بچه اس ، خیلی بچه اس ولی وقتی نوع بوسیدنش و حالتی که ب خودش گرفته بود و این حرفش روب یاد می یارم ی جوری میشم انگار ی مرد منو بوسیده باشه تا ی پسرک ده ساله !  مضحک شده بودم هم خندم گرفته بود و هم چندشم شده بود . خونه که رسیدم امیر محمد هم همزمان با من اومد .امروز باهم بحثمون شده بود ی کم .ناراحت بود که چرا دیشب بهش نگفته بودم کجام و چرا اونقد دیر اومدم !!! منو که دیداصن ب رو خودش نیاورد رفت چایی گذاشت و هی زیر لبی میگفت « ببین ب چه مکافاتی افتادما ! دو تا داداش داره از من گردن کلفت تر اون وقت من باید شب بیام ور دل خانم که ی وقت نترسه ی وقت فلان نشه ! بعد تازه زبونشم دراز باشه !» سعی میکردم هیچی نگم تا باز بحثی پیش نیاد ، البته فقط برا اینکه ی وقتی نذاره بره و من شب تنها بمونم همش برا ترس از تنهایی بود تو شب ! « بدبخت فرزام ! بیچاره فرزام ! الهی بمیرم برا فرزام ! چی بکشه فرزام از دست این دایناسور ! » بعدم ب قهقه می یفتاد و صدای نکره اش خونه رو پر میکرد .« جمع کن خودتو ! ی کم شعور داشته باش ! اولندش بابا بهت گفته شبها بیای پیشم فقط همین ! اونوقت تو کنگر خوردی لنگرم انداختی توقعم داری هر چی میگی بگم چشم ! بعدشم من اصن نمی ترسما ،میخوای همین الان پاشو برو » اونم بلند شد که بره خیلی هم جدی بود« که اینطور ! باشه فقط یادت باشه خودت خواستیا » میدونستم عمرا بره اونقدر از بابا حساب می برد که می ترسید از اینکه ی وقت من چیزی بهش بگم جدای از اینکه هیچ وقت دل ناراحت کردن منو نداشت نه من هیچ کسی رو !.رفت ولی ی ساعت بعد برگشت ی مقدارم انار گرفته بود « بیا آشتی بخدا اصن طاقت قهرو بحث ندارم ! کارهارو هم با هات قسمت میکنم که زیاد سختت نشه » بعدم نشست و کلی خاطره تعریف کردن از روزایی که با آرزو باهم بیرون می رفتن . آرزو دانشگاه کرمان قبول شده بود و اینا مدتی میشد دیگه همو ندیدن و امیر محمد حالا دلتنگیشو میکرد ! دوس دارم باهم ازدواج کنن هر چند که آرزو رو خیلی لایق امیر محمد نمی بینم ولی ، دوسش داره امیر محمد ، خیلی هم دوسش داره .