316
عصر رفتم خرید که مهتاب رو دیدم و بعد کلی خیابونگردی ب اصرار منو برد خونه ، بعد اون درگیری لفظی که با آزیتا داشتم دیگه نرفتم اونجا و همش هم ب خاطر حضور اون بود ،جدا از اینکه خودمم ازش خوشم نمی یاد ولی خب وقتی بدونم یکی بودن من آزار دهنده اس واسش ترجیح میدم اذیتش نکنم . اون نبود و این بهم آرامش میداد !بودن با مهتاب رو دوست دارم چون میشه با خیال راحت سیگار دود کرد بدون ترس از حضور ناگهانی کسی ، چیزی که نه تو خونه و نه کافه می تونم تجربه کنمش. خیلی نگذشته بود که آزیتا اومد .نمیدونستم چی کار کنم بمونم یا برم !! که بعد چن دقیقه ترجیح دادم برم و مجبور ب تحملش نباشم .ولی اصرار مهتاب باعث شد بیشتر بمونم و بی خیال حضور آزیتا باشم ، انگار که نیست و من نمی بینمش و این مث اینکه برای اون سخت بود که طاقت نکردو اومد پیشمون « زبون نداری جواب سلام بدی ؟ پدرتو که نکشتم ی دعوایی با هم کردیم که مال گذشته بود و تموم شد آدم نباید کینه ای باشه » من کینه ای نیستم ولی نمیدونستم چطور حالیش کنم که وجود خودش و گرایش جنسیش آزاردهنده اس برام هر چند که تا ب حال برا من اذیتی نداشته و مشکلی پیش نیومده بود ولی از بس از این جماعت گوه اذیت شدم که کلن ترس دارم تو برخورد باهاشون . بهش گفتم کینه ای نیستم و مشکلی هم باهاش ندارم و بهتره ادامه ندیم .نشست پیش ما وشروع کرد ب وراجی کردن ، وقتی آماده شدم که برگردم خونه اومد کنارمو دستشو کشید رو باسنم « تو با شلوار جین و این مدل مانتو خیلی س. ک . سی میشی ، آدم تو دانشگاه عقش می گیره نیگات کنه با اون شلوار پارچه ای و مانتو بلندت ! هوا ی باباتو داری یا هوای خودتو که دست مالی نشی » وحشتناک بود هم حرکتی که کرد و هم حرفایی که لحن چندش آوری داشت و از اون بدتر نگاه کثافتش .من فقط تونستم با مشت از خودم دورش کنم و دادبکشم رو سرش که « آشغال فقط کافیه ی بار دیگه ب من نزدیک بشی و گوه زیادی بخوری . . . » « ها ! چی ؟ مثلا چی کار میکنی اونوقت ؟ » اینجور وقتا از خودم بدم می یاد که نمی تونم ناراحتی خودم رو کنترل کنم و جواب بدم و مث دختر بچه ها زرتی بغضم می ترکه ! اونقدر که باز مضحکه ی اون میشم وانگار بهش لذت میداد« ی دختر هر چی لوسی میتونه داشته باشه همشو تو داری ، بعدم زر نزن مگه چی کارت کردم ؟ نه اصن می تونم چی کارت کنم منکه مردونگی ندارم که اینطور می ترسی » !!!! و بعدم وقیحانه ب قهقه افتاد .مهتاب بود که منو برد بیرون و سعی میکرد آرومم کنه واز اون بدتر سعی میکرد رفتار آزیتا رو سرپوش بذاره و بیشتر من محکوم میکرد که چرا اینطور عصبی شدم و ی همچین حرکتی رو بزرگش میکنم !! این دیگه آخرش بود !هر چقدر که پیش آزیتا لالمونی گرفته بودم مهتاب رو ب رگبار فحش و سرزنش کشیدم « آره دیگه ! تو دفاع نکنی ازش کی این کارو بکنه ؟ ی همچین حرکت زشتی اونقدر برا تو عادیه که میگی مهم نیست ؟! تو هم ی کثافتی مث اون ، اصن چرا تو باهاش موندی هنوز چرا با یکی دیگه خونه نمی گیری !!! تو هم همون اندازه کثافتی که اون و . . . و . . . » هر چقدر سعی میکردم ذهنمو درگیر رفتار آزیتا و حرفاش نکنم نشد که نشد بدتر اینکه حس گز گز بدی رو رو باسنم داشتم و دلم میخواست سریع دوش بگیرم ! اونقدر اعصابم تحریک شده بود که ترجیح دادم ی گوشه نیگه دارم و بعدم با امیر تماس گرفتم تا بیاد دنبالم .قیافم اونقدر تابلو بود که امیر محمد نگران بشه و هی سوال کنه که چی شده و من سردرد شدید رو بهونه کردم و اینکه نمی تونم رانندگی کنم . گیر داده بود که چی شده « مزاحم داشتی ؟ اذیتت کرده کسی ؟ بخدا تو فقط بگو کیه ببین چی کارش کنم . . . » من هر چی هم که گفتم بابا چیز مهمی نیست و فقط ی بحث داشتم با ی دختر احمق ، ولی باورش نشد ، فکر میکرد پسری مزاحمم شده و قسمم میداد که بهش بگم کی بوده ! دیگه داشت میرفت رو اعصابم اونقدر که رو سرش داد کشیدم و وقتی هم خواست باهام بیاد تو خونه بیرونش کردم .خودم ناراحت شدم از رفتارم باهاش ولی دیگه تحملم نبود رو اعصاب رفتنش ، اگر می یومد تو یقینا تا ماجرا رو نمی فهمید دست نمی کشید . سریع دوش گرفتم و شلوار رو هم همونجا انداختمش تو سطل آشغال ! دیگه نمیخواستم استفادش کنم .ی ساعت بعد ماهک شلوار ب دست اومد اتاقم که چرا انداختمش ، بهش گفتم خسته ام کرده زیادپوشیدمش ،حالا نوبت اون بود که واسه من بره رو منبر و نصیحتم کنه ب اسراف نکردن . . .وقت رفتن هم شلوارو گذاشت رو تخت « این خیلی نوست دلتو اگه زده بذار ی مدت کنار بعدا بپوشش ولی دیوونه بازی درنیار » دیگه آروم شده بودم و سعی میکردم خیلی باهاش بحث نکنم فقط چشم می گفتم تا دست از سرم برداره ، ولی عمرا من این شلوارو دیگه بپوشم .دور از چشم ماهک دوباره قاطی آشغالا می کنمش .