312
تو نت باهاش آشنا شدم ولی این آشنایی از خیلی قبل تر ها پیش بود .از اون وقتیکه مشهد بودم و این هر از چندگاهی ب انجمن ادبی سر میزد! ساکن یکی از شهرستانهای اطراف مشهد بود و واسه پی گیری چاپ کتابش می یومد اونجا ،من خوب یادم بودش واسه نقدهای محکم ، چهره ی آرومش ، نوع پوششی که داشت و گه گدار پسر ک کوچیکی که همراه خودش می یاورد ! ولی اون منو یادش نمی یومد .نشون دادن عکسمم خیلی کم ب حافظه اش کمک میکرد نه برا شناختنم واسه ب یاد اوردن چهره ام .منو بیشتر با صدا ، نقدهای تندو تیزم و شیطنتهایی که با بقیه ی دخترا داشتیم یادش بود .حالا اومده بود اینجا و میخواست که همو ببینیم .ی جوری بود واسم ، کلن بعد بازگشت از مشهد رابطمو غیر از یکی دو نفر با بقیه بچه ها کات زدم ! حالا میخواستم برم دیدن یکی که همیشه حجابی بینمون بود و اوج صمیمیت تو نت شکل گرفته بود .اینجا رو خوب نمی شناخت ، خونه ی یکی از دوستانش بود و قرار شد من برم همون محل ببینمش تا بعد بریم ی جای دیگه .ترافیک وحشتناکی بود و رفتن ب مرکز شهر واسه من تو این ساعات جز اعصاب خوردی نداشت .هی خودمو فحش میدادم و هی اونو که چرا ی جا دیگه قرار نذاشتم . با هزار مکافات بالاخره پیداش کردم .هنوزم همونطور بود آروم ، لبخندش ملیح و پسرک ده ساله ای که کنارش ایستاده بود . اولین چیزی که بهم گفت « هر چن تا عکس که ازت دیدم اصن نمی تونستم چهرتو ب یاد بیارم ولی الان دیدنت باعث شد همه ی اون یکی دو سال تو ذهنم رژه برن ! الان صورتت خیلی بچگونه تر از عکساییه که بهم نشون دادی » همیشه از اینکه ی دختر بچه ب نظر بیام متنفر بودم بخصوص تو ی همچین دیدارهایی ! حالا اونم نامردی نکردو اولین حرفش همین بود !! من هر وقت ابرو برنمیدارم و میذارم پر بشه خیلی بچه تر از سنم ب نظر می یام !ب قول بابا ی معصومیت قشنگی تو انبوه ابروام جا خوش میکنه و برا همین میگه « جون من ژامی ، ی مدت دست نزن بهشون ، بذار همینطور بمونه ! وقتی نیگات میکنم هفده سالگیاتو یادم می یا د !! » و من برا دلخوشی بابا واسه ی مدت برنمیدارمشون . ب هر حال !پسرک این خانم که اسمشم پوریا بود خیلی باحال بود فک میکردم از شیپی بترسه ولی اون هیچ ترسی نداشت و از همون اول شروع کرد ب بغل گرفتنش ، ی جاهایی حرصم می گرفت ، همش از تو آیینه نیگام بهش بود که اذیت نکنه شیپی رو ، بی شرف چنان این حیوون رو می چلوند و دست و پاشو می گرفت که من داشتم دیوونه میشدم ، خیلی خودمو کنترل کردم که بی ادبی نشه ولی خب نمیشد ی جاهایی ناخوداگاه دادم بلند میشد که توروخدا اینطور نگیر دستشو میشکنه ی وقت !واسه چن لحظه بی حرکت می نشست و زیر چشمی مواظب نگاه من بود ولی باز دوباره همون کارو میکرد !خیلی ناز بود این پسرپوست روشن و موهای بوری داشت با ی ته لهجه ی شیرین و بانمک.و بی نهایت بچه پروو! رفته بودیم ی کافی شاپ که هی زیر گوش مامانش پچ پچ میکرد و مامانش هی لب می گزید و گاهی هم نمیدونست چطور خندشو پنهون کنه !گفتم چی میگه پسرت ؟ که یهو خودش پرید وسط حرف مامانش « گفتم من دوس دارم شما رو ببوسم بعد اینکه چرادستتون اینهمه نخ بستین ؟» « خب چرا که نه ، اتفاقا منم دوس دارم تو رو ببوسم هوم ؟ بعدم این نخ ها الکی نیستن که هر کدوم ی فلسفه ای دارن واسه من بعد نه اینکه شما کوچیکی نمی تونی درک کنی من چی میگم .بعد اینکه حالا کی ببوسیم همو ؟ » منتظر همین حرف من بود . اومد کنارم و من ی ماچ محکم گرفتم ازش و لپاشو تا جا داشت حسابی کشیدم .نمیدونم چرا ولی لذت میده بهم کشیدن لپ بچه ها بخصوص که خوشگلم باشن . وقتی که بوسید ی جوری ژست گرفته بود خیلی با طمانینه و جدی صورتشو آورد جلو و لبهاشو محکم چسبوند رو گونه ام . دو ساعتی رو با هم بودیم و بعدم خداحافظی ! لحظات خوشی رو باهاشون گذرونده بودم .وقت خداحافظی هم پوریا گفت « شما منتظر من می مونی ؟! » «چطور مگه ؟» « اخه خوشگلی من شما رو بوسیدم تو هم منو بوسیدی پس باید منتظرم بمونی تا بزرگ بشم آره می مونی ؟ » گفتم آره حتما منتظرت می مونم و اون با لحن عصبی مادرش از ما دور شدو رفت خونه ! هردو داشتیم می خندیدیم و اون ازم معذرت خواهی میکرد واسه حرفای پسرکش و بالاخره از هم جدا شدیم .تو راه همش اون لحظه ی بوسیدن پوریا و این حرف آخرش رو هی تو ذهنم مرور میکردم و آخرشم اینکه عجب بی شرفیه این پسر !!! با اینکه بچه اس ، خیلی بچه اس ولی وقتی نوع بوسیدنش و حالتی که ب خودش گرفته بود و این حرفش روب یاد می یارم ی جوری میشم انگار ی مرد منو بوسیده باشه تا ی پسرک ده ساله ! مضحک شده بودم هم خندم گرفته بود و هم چندشم شده بود . خونه که رسیدم امیر محمد هم همزمان با من اومد .امروز باهم بحثمون شده بود ی کم .ناراحت بود که چرا دیشب بهش نگفته بودم کجام و چرا اونقد دیر اومدم !!! منو که دیداصن ب رو خودش نیاورد رفت چایی گذاشت و هی زیر لبی میگفت « ببین ب چه مکافاتی افتادما ! دو تا داداش داره از من گردن کلفت تر اون وقت من باید شب بیام ور دل خانم که ی وقت نترسه ی وقت فلان نشه ! بعد تازه زبونشم دراز باشه !» سعی میکردم هیچی نگم تا باز بحثی پیش نیاد ، البته فقط برا اینکه ی وقتی نذاره بره و من شب تنها بمونم همش برا ترس از تنهایی بود تو شب ! « بدبخت فرزام ! بیچاره فرزام ! الهی بمیرم برا فرزام ! چی بکشه فرزام از دست این دایناسور ! » بعدم ب قهقه می یفتاد و صدای نکره اش خونه رو پر میکرد .« جمع کن خودتو ! ی کم شعور داشته باش ! اولندش بابا بهت گفته شبها بیای پیشم فقط همین ! اونوقت تو کنگر خوردی لنگرم انداختی توقعم داری هر چی میگی بگم چشم ! بعدشم من اصن نمی ترسما ،میخوای همین الان پاشو برو » اونم بلند شد که بره خیلی هم جدی بود« که اینطور ! باشه فقط یادت باشه خودت خواستیا » میدونستم عمرا بره اونقدر از بابا حساب می برد که می ترسید از اینکه ی وقت من چیزی بهش بگم جدای از اینکه هیچ وقت دل ناراحت کردن منو نداشت نه من هیچ کسی رو !.رفت ولی ی ساعت بعد برگشت ی مقدارم انار گرفته بود « بیا آشتی بخدا اصن طاقت قهرو بحث ندارم ! کارهارو هم با هات قسمت میکنم که زیاد سختت نشه » بعدم نشست و کلی خاطره تعریف کردن از روزایی که با آرزو باهم بیرون می رفتن . آرزو دانشگاه کرمان قبول شده بود و اینا مدتی میشد دیگه همو ندیدن و امیر محمد حالا دلتنگیشو میکرد ! دوس دارم باهم ازدواج کنن هر چند که آرزو رو خیلی لایق امیر محمد نمی بینم ولی ، دوسش داره امیر محمد ، خیلی هم دوسش داره .