315
حالا ماهک اینجاست ، سیا هم واسه اون اومد ،مونا بچه ها رو فرستاده بود خونه مامانش و هر چهارتایی ب همراه امیر محمد و عمه نشسته بودیم منتظر که کی بابا کلید میندازه و می یان تو ! ،حس لحظه ای رو داشتم که منتظر بودیم پشت در غسال خونه تا مامان رو تحویل بگیریم !! تا اینکه اومدن ،دردو خشم ،از چشاش می ریخت .وقتی بغلش گرفتم زد زیر گریه ، و لاب لای گریه هاش ماهارو ب فحش می کشید و می گفت که متنفره ازمون . . . ضجه های ماهک اونقدر درد ناک بود که همه رو ب گریه بندازه ، من ولی سنگ شده بودم ، سفت و سخت ! بغض بدجور گلومو می سوزوند ولی دوس نداشتم بترکه ! اصن دوس نداشتم گریه کنم !! ی جور بی اعتمادی ب همه ی ماها داشت اونقدر که لحظه ای هم از بابا جدا نمیشد می ترسید ، چراش رو نمیدونم ولی ترس اون درد مارو بیشتر میکرد !!بابا هم هی بهمون می گفت« تو این مدتی که پیشش بودم برخورد عالی و منطقی داشت ،با همه ی ناراحتیش می گفت که درک میکنه .اینکه الان این رفتارو داره برمیگرده ب اینکه شاید با دیدن خونه بی مامان و خاطراتی که اینجا براش شکل گرفتن خودش رو تو لحظه حس میکنه ! پس سخت نگیرید هر چی گفت فقط بشنوید بخصوص تو ژامی حق نداری ی وقت دلیل تراشی کنی ، اصن حق نداری حرف اضافه بزنی !نزدیک سه ماهه میگذره ، سخت هم گذشت ولی خب ب هر حال گذشت ی کم سقف تحملتونو بلند بگیرید این روزا هم میگذره و . . .» حالا با گذشت سه روز بهتر شده حال و روزش ، ولی بدو بیراه گفتنش هنوز تموم نشده بخصوص ب من !! میگه « من نبودن مامان رو می تونم درک کنم ،تقدیر بود و خارج از اراده ی ما ولی اینکه منو یادتون رفت و ب خودتون اجازه دادین تا منو در جریان نذارین هیچ وقت قابل قبول نیست !» و اینجاست که برمیگرده و ب من سرکوفت میزنه اینکه تو مثلا خواهر منی چطور دلت اومد با من این کارو بکنی . . . و من فقط لالمونی می گیرم و سوزش وحشتناک گلومو تحمل میکنم .شبها وقت خواب بچشو بغل نمی گیره تا بخوابونه میره اتاق بابا و با اون می خوابه ! دیدن هر شبه ی ماهک تو بغل بابا ی جور حسادت رومی نشونه تو دلم !احمقانه اس !اینکه تو این شرایط هم حسادت کنم !!منم امشب دلم بغل بابا رو میخواست .وقتی رفتم اتاقش ب بهونه میوه بردن باهاش حرف بزنم و شاید ی کم از مهربونی و آغوشش هم نصیب من بشه با اخم و تشر گفت که برم بیرون تا ماهک بخوابه . . . اومدم که برم اتاقم عمه صدام کرد .نشست کنارم وقتی بهش گفتم حسمو گفت « بغل منم کم از بغل بابا نداره ها ! میتونه آرومت کنه و حس خوبی بهت بده ! » « آره خب ، ولی من نیازم بغل ی مرد بوداینکه محکمه ، بهت امنیت میده ! بغل شما جز لوسی هیچی نداره واسه من » امیر محمد از خنده رو زمین پهن شده بود و هی اذیتم میکرد تا اینکه سیا بهش تشر زد و بعدم رو ب من « بابا همیشه هست همینطور که بوده تا حالا ، ولی الان ماهک حقش بیشتر از تویه ، من که هستم یا چون کوچیکترم فک میکنی اون امنیته رو بهت نمیده ؟! » اون بغض لعنتی که از لحظه ی ورود ماهک گلومو میسوزوند با حرفای سیا ترکید و تو بغلش بلند تر شد !! عمه هم ناراحت شاید ، دوس داشت هی نیش بزنه « اشکال از خود داداشمه لوس بار آورده دختراشو مامان خدا بیامرزتونم کم بهش نمی گفت اینو ، اونقدر لوسین که با این سن و سال می خواین بغلش بخوابین ، ماهک بچشو ول کرده رفته بغل باباش تو هم مث این بچه های هف هش ساله حسادت می کنی ، یکم بزرگ شو عزیزم تو فردا باید ی زندگی رو بچرخونی »بعد فوت مامان این دفعه اول عمه نبود که رفتار بابا با من و ماهک رو تمسخر میکرد ، ی جورایی حس میکردم داره جای دایی رو می گیره واین اذیتم میکنه خیلی . سیا و عمه داشتن بحث میکردن که بابا اومد « ژامی خفه نمیشی چرا تو ؟ تازه خوابش برده ، بذارین ی کم استراحت کنه » این دیگه آخرش بودا اینکه همه ی عصبانیت و ناراحتی بابا رو سر من خورد بشه !! همین کافی بود تا صدا گریه ام بلند تر بشه و بابا هم بی خیال من بره ترانه رو که خوابش برده بود رو مبل برداره و ببره اتاق خودش پیش ماهک ! دلم میخواد بی توجه ب مهربونی های بابا باشم نسبت ب ماهک ولی نمیشه ، از همون بچگی اینجور وقتا بهش حسادت میکردم بخصوص که اگه شرایط خاصی می بود و بابا ماهک رو الویت قرار میداد ! نمیخوام اینطوری باشم حداقل الان و تو این موقعیت ، نمیخوام بیشتر از این با رفتارم گند بزنم ب اعصاب بقیه ولی دست خودم نیست !