314
عصر واسه اولین جلسه ی کلاس یوگا رفتم ، دیگه اعصاب و حوصله ی ایروبیک رو نداشتم ،تحمل سرو صدا اونم اونطوری رو ندارم با همه ی لذتی که بهم میداد ولی راضی نمیکرد منو .منشی پولمو پس نمیداد و برا ی هفته ای که رفته بودم دلش میخواست همه ی پول رو نگه داره داشت اعصابمو بهم می ریخت .اگه کوتاه نمی یومد یقین داشتم اعصاب تحریک شده ام ی سرو صدایی ب راه میندازه اونجا .مجتمع ورزشی که می رم فقط مختص خانماست و ی جورایی هم هزینه هاش بیشتر ولی ارزششو داره سال پیش ی جایی می رفتم که دو شیفته بود خانمها صبح تا عصر می رفتن و بعد نوبت استفاده ی مردا میشد ، نوبت کلاس منم همون ساعات اولیه ی صبح یعنی تهوع آور بود بو گند عرق مردا داخل سالن پیچیده بود و تا پایان ساعت تمرینم با وجود روشن بودن تهویه بازم بوش نمی رفت و بدتر اینکه چندشم میشد از وسایلی استفاده کنم که معلوم نیس کدوم آدم شلخته ی قبل من ازش استفاده کرده ! همیشه مجبور بودم وقت تمرین دست کش دست کنم و ی تیکه پارچه هم بندازم رو وسایلی که میخواستم روشون بشینم و . . .ولی خب اینجا ی همچین مشکلی ندارم .بعد گرفتن پولم همون جا رفتم سالن بعدی واسه یوگا .مربی هنوز همون مربی بود و بچه ها هم .البته بهتره بگم خانمها .نمیدونم چه حسی بود ، ی جورایی دوست داشتم برم ساعات تمرینی که مامان می رفت و ی جورایی انگار دیدن دوستان اون که ی زمانی با هم تمرین میکردن بهم تسلا می داد !مزخرفه ولی خب حسم بود و همین منو کشوند ب ساعات تمرین اونا . اینهمه دوری از ورزش و تمرین بدنمو حسابی سفت و سخت کرده بود ، خیلی از حرکات رو ب هیچ عنوان نمی تونستم ب خوبی قبل انجام بدم . آرامشی رو که یوگا بهم میده دوس دارم ، اینکه سرو صدایی نیست ، موزیک تندی نیست ، قهقهه وحرکات جلفی رو هم که بعضی دخترا وقت تمرین از خودشون در می یارن نیست !اکثرا خانمهای مسنی هستن که تو این دوره ی زندگیشون بیشتر ب تناسب اندامی که از یوگا ب دست بیارن برا کسب آرامش و تمدد اعصاب هستند . تنها مشکلی که من با اینا دارم ی جورایی نوع پوششم بود ، با اینکه اینجا هیچ مردی نیست ، هیچ محدودیتی نیست ، هیچ . . . ولی باز اکثرا لباس پوشیده داشتن ! ی شلوار چسب می پوشن با ی تیکه تاپ که فقط دستاشون پیداست ! اگه ی کمم ناپرهیزی کنن نهایت ی شلوارک بلند که تا زانوشونو می پوشونه و تاپشونم یقه ی بازی داره ! اونوقت من بین اینجا ی جور تابلو میشم و معذب !! اونقدر که یکیشون بیاد بگه « این شور.ت ِ پوشیدی یا شلوارک ؟!! » و من حسم اون لحظه ترحم ب حماقت اونه ! .برگشتنی رفتم مغازه ی امیر محمد میخواستم با هم بریم برا خرید خونه ، ولی نبود نیم ساعتی رو هم منتظر شدم بازم نیومد فقط زنگ زد « من ی جایی گیر کردم تو لیستو بذار مغازه خودم میرم میخرم می یام » خونه که رسیدم فرزام تماس گرفت معلوم نبود چه مرگش شده بود اصن چی شده بود و یا چی شنیده بود که اینطور عصبی بود مدام داد می کشید رو سرم اونقدر که گریه ام گرفت با التماس گفتم « تو آروم هم صحبت کنی من می شنوم می تونم حس عصبانییتتو هم بفهمم ولی داد نکش بیشعور تحملم نیس » یهو آروم شد ولی خیلی از عصبانیتش کم نشد هر چی هم می گفتم جریان چیه ! می گفت « زر نزن تو !فقط گوش کن من عصبی تر از اونم که بخوام دلیل بیارم . . .» هر چن لحظه یهو داد می کشید « لالی ؟! حرفی نداری ؟ » و نهایت خودش گوشی رو قطع کرد ! روز خوبی رو شروع کرده بودم ٬خیلی خوب !ولی همشو ب گوه کشید ٬دلم نمی خواست خودمو درگیر این رفتارش کنم سعی کردم ب کارام برسم باید همه چیزو مرتب کنم برا اومدن بابا و ماهک !باید خودمو هم آماده کنم واسه گریه ها ، سوالها ،سرزنش ها و حتی شاید سیلی های ماهک ! دلم ی پناه میخواد الان ، ی تکیه گاه ! اینکه آرومم کنه و با اطمینان بهم بگه که هیچ مشکلی نیست ، پیش نمی یاد !