از کلاس که برگشتم دیدم خونه مرتب تر شده و هر چی ظرف نشسته بود همه شسته شدن !.همین لحظه مونا مث همیشه بدون اجازه کلید انداخت و اومد تو . بالاخره از مسافرت برگشتن .اون همه ی این کارا رو کرده بود و حالام ازم میخواست برا ناهار برم پیششون .خیلی سرحال بود .مسافرته حسابی بهش ساخته بود .ب اتابک که گفتم بابا با ماهک چهارشنبه می یان همون واکنشی رو نشون داد که انتظارشو داشتم .انگار یخ کرده باشه بعدم ساکت شد ، دست کمی از اون نداشتیم من و مونا .اونقدر که مونا مارو تنها گذاشت و رفت تو آشپزخونه.ب اتابک گفتم بابا گفته ب هیچ عنوان تو برخورد با ماهک و انتظاراتش  براش دلیل نیاریم ، توجیه نکنیم .هر چی گفت فقط خفه بشیم این حق اونه ! اینکه داد بکشه رو سرمون ، اینکه . . . بازم اتابک هیچی نگفت فقط هی سر تکون میداد و خیره ب دهن من نیگا میکرد .هر دو داشتیم ب یک چیز فکر میکردیم اینکه اون روزای وحشتناک دارن دوباره تکرار میشن ! اینکه روزای سختی رو پیش رو داریم ، خیلی سخت !! سرخی چشمای اتابک دلمو ب درد آورد خیلی ، گلوی خودمم بدجور می سوخت ،دوست داشتم بغلم میکرد اون لحظه ، بغلش میکردم بعدبا هم بغضمون می ترکید !!ولی هر دو سرسختانه داشتیم بغض رومی بلعیدیم . . . برنامه بیرون رفتن رو نداشتم امروز میخواستم بشینم درس بخونم و بعدش اتاق ماهک رو مرتب کنم برا اومدنش .ولی بازم نشد ،داشتم خفه میشدم تحمل دیوار رو نداشتم .رفتم بیرون بی هدف .انداختم جاده ساری ،نیمه راه حسم نکشید و دوباره برگشتم .دلم یکی رو میخواست تا باهام باشه و از این حال و هوا در بیارتم .چن بار سعی کردم با پریسا تماس بگیرم ولی هر بار صحنه ای که از خونه بیرونشون کردم جلو چشام رژه می رفت و پشیمون میشدم ! تا اینکه سر از قبرستون در آرودم !ی جورایی وحشتناک بود اونجا ،اینکه خیلی خلوت بود ،فقط ی گروه بودن که اومده بودن عزیزشونو دفن کنن ! رو مزار مامان که نشستم اونوقت بغضم ترکید .هیچ وقت ،هیچ وقت اون روزایی رو که می یومدم اینجا برا مامانی و بابایی اصن فکرشو نمیکردم که ی روزی خیلی نزدیک واسه مامان هم بیام ! این وحشتناکه خیلی ، تو ی اتاق تقریبا50 متری رو ی مزار نشسته باشی و دور تا دورت مزارهای آشنای دیگه !ی جورایی حضور تک تکشونو حس میکردم ، انگار اجدادت دارن جلوت رقص می یان !! برا همین از آرامگاه های خانوادگی بدم می یاد ! حتی پدربزرگ بابا هم اینجا خوابیده ! این وحشتمو بیشتر کرد از تنهایی اونجا نشستن ، برگشتم . . . رفتم کافه دیدن بچه ها ،اتفاقا  بیشترشون بودن از همون دور تا نیگام ب نگاه پروانه گره خورد منصرف شدم هر چی هم صدام کردن توجه نکردم . آیلین اومد دنبالم و اینکه برگردم پیششون ، هیچ کی ازم دلخور نیس حتی پروانه !پروانه هم از دور واسم دست تکون میداد .من برام مهم نبود ناراحت بودن یا نبودن پروانه ! ی جورایی از رفتار خودم شرمنده بودم و اینکه این کارو با آیلین و مریم و پریسا هم کرده بودم . دیگه هر چی اصرار کرد نتونست راضی کنه .میخواستم برگردم که محسن اومد و خواست برسونمش . تا خونه هی فک میزد که خودمو واسه رفتارهای پروانه اذیت نکنم و بهتره اصلا اهمیتی ندم ، بدجور داشت اعصابم تحریک میشد.دوس داشتم رو سرش داد بکشم تا خودمو آروم کنم ولی هر بار که برمیگشتم ی حرفشو بهونه کنم و بحث کنم نگاهش پشیمونم میکرد .محسن قدیمی ترین دوستم بود تو بچه های انجمن سابقه ی این دوستی هشت سال رو داره پر میکنه .کسی که بارها و بارها تو شرایط متفاوت دوستیشو ثابت کرده بود اونقدر باهام راحت بود که دردو دلاشو بهم بگه از خودش و مریم ، اونقدر مهم بودم براش که رونمایی کارهاش علاوه بر مریم منم باید می بودم .وهمه ی این حس ها باعث میشد تو اون وضعیتی که ب شدت عصبی شده بودم بخوام تحملش کنم و واسه ناراحت نشدنش هی نصیحتاشوتایید کنم .