بعد سوختن كامي و اون فحش دادن و كتك خوردن از بابا كلي حالم گرفته شد . من از كجا مي دونستم پشت اتاقمه ؟ هرچند خودم هم خجالت كشيدم ولي حقش نبود كتك بخورم . ي روز بعد اين اتفاق كوهيار و مريم تماس گرفتن كه عروسيشونه و دعوتم كردن كه حتما برم . كلي خودمو لوس كردم و كلي ناز ريختم تا بابا اجازه داد برم منتها با اين شرط كه اول برم پيش سيا و اونو هم با خودم همراه كنم . با ديدن سيا اينقده از شوق گريه كردم تو بغلش كه حد نداشت خيلي دلم واسش تنگ شده بود و حالا اين دلتنگي رفع شده بود . تا خود صبح واسش حرف زدم و اونم همينطور . همخونه سيا " آرباك " مي گفتش « من موندم شما خواهر برادرين يا نامزد كه اينقده  قربون صدقه هم مي رين ؟»  قبلا گفته بودم آرباك ي آدم با انديشه ها خاص و رفتاراراي خاص تر . سيا بهم گفت كه از اقليتاي كليمي هستش ، طفلي شب ب دليل حضور من مجبور شد شبا بره پيش دوستا ديگش تا من راحت تر باشم . روزا رو با سحر و سيا و چند تا از دوستاشون مي گذروندم تا اينكه واسه عروسي رفتيم مشهد ! ي جورايي هم ذوق داشتم واسه ديدن دوستام بعد چند ماه و ي جورايي هم استرس . نميدونم چرا ولي اين استرس منو بدجور اذيت مي كرد سيا همش اذيتم مي كرد كه حتما واسه اينكه با امير اردلان رو ب رو بشم استرس دارم و من هيچي نمي گفتم شايد ، سيا مي گفتش لزومي نداره بريم هتل آخر شب بعد پايان جشن برمي گرديم  ولي من قبول نكردم « خسته ، كوفته چطور برگرديم ؟ درضمن دوس دارم زيارت هم برم و بچه ها رو هم ببينم » رفتيم  همون هتلي كه هميشه اونجا مي يومدم ديدن مهرداد ! خدا خدا مي كردم اون اتاق خالي باشه  كه بود . سيا فهميده بود حال و روزمو وقتي وارد اتاق شديم منو تنها گذاشت ب اين بهونه كه بره ي مقدار خوراكي بگيره  و من ولو شدم رو همون تخت ، تختي كه عاشقانه هامو تو بغل داشت و حسابی گريه كردم . سيا اومد و آماده شديم رفتيم تالاري كه جشن بود . كوهيار و مريم خيلي ناز شده بودن وعاشقانه تو رو ياهاشون سير مي كردن ، همه بچه ها هم اومده بودن مهسا ، امير فرشاد ، مسعود ، مليسا و زهره و امير اردلان . دلم بدجور تپش گرفته بود سرخ شدم وقتي دستمو گرفت . ي حس ديگه اي داشت ومن در عذاب بودم از اين حس و از اين استرس نا بجا . سيا با امير اردلان خيلي گرم گرفته بود و منم كنار مهسا و مليسا نشستم  ولي سنگيني نگاه  امير اردلان اجازه نمي داد راحت باشم ! مسعود و زهره هم هي اذيتم مي كردن و من از خجالت و عصبانيت لال شده بودم هيچي نمي تونستم بگم و امير اردلان فقط مي خنديد ! ب سيا گفتم بشين كنارم ، تنهام نذار از خودم مي ترسم ! مي ترسم . . . ي دور ب اصرار بچه ها با هاشون رقصيدم ولي تا امير اردلان اومد خواستم بشينم كه كوهيار و مريم هم  اومدن تورقص و مريم دستمو كشيد تا باشم هنوز . نفس گرم امير اردلان رو موهام عذابم مي داد « خيلي بلندشون كردي ، خيلي زيباتر شدي ، مست مي شم بو مي كشم عطرتو !!!» ودستاش نشست دور كمرم ، بار اولم نبود مي رقصيدم با بچه ها ، ولي اينبار هضم حرفا امير اردلان واسم خيلي سخت شده بود . با درد  :« گذشته ها گذشت ، اردلان »  « ولی میشه دوباره تکرارش کرد » ب هر حال اون شب هم با همه خوشيهاش و استرسهاش گذشت ! دوروز بعد رو هم مشهد مونديم و تو اين دوروز هي امير اردلان مي يومد ديدنمون و اينكه با ما باشه . هر چي هم ب سيا مي گفتم دعوتشو قبول نكنه مي گفت « روش نميشه ، خلافه ادبه  و از اين حرفا » وقت بازگشت امير اردلان ي كتاب بهم داد ( ديوان رهي معيري ) و اينكه لاش ي چيزي گذاشته حتما بخونم ، سرسري نگذرم ازش فقط همين . نمي خوام اينجا بگم / يعني الان حوصله گفتنشو ندارم . چندين و چند بار  نوشتشو خوندم و هر باردلتنگ دوران دوستی و خاطراتمون اذیتم میکرد . اينقد تو خودم رفته بودم كه سيا جرات نمي كرد چيزي بپرسه . وقتي نوشته امير اردلان رو نشونش دادم فقط گفت « دركت مي كنم . همين !»‌ جدا شدن از سيا خيلي سخت بود . اصلا دلم نمي خواست ب اين زودي ازش جدا بشم . ولي ديگه بايد برمي گشتم . بابا و مامان هي مدام تماس مي گرفتن كه برگردم كه كلي خواب واسم ديدن ، بابا كلاس زبان ثبت نامم كرده بود بدون اينكه از من نظر خواهي كنه و من غافلگير شده بودم و جرات مخالفت رو هم نداشتم . فقط گفتم « عاليه ، مرسي كه واسم برنامه ريزي كردين !» اين روزا سخت درگير اموزش زبان شدم . خودم هم ي جورايي خسته شدم از اينهمه بيكاري و دلم مي خواد ي هدفي داشته باشم تو زندگي واسه رسيدن بهش تلاش كنم !