46
امروز سرد بود خیلی خیلی هم سرد بود می خواستم برم بیرون مامان نذاشت می گفت واسه شام مهمون داره باشم کمکش کنم ب بچه ها قول داده بودم کافه ببینمشون اینقده اعصابم خورد شد واسه اینکه ب مامان نشون بدم اصلا خوشم نیومد از این تحکیمش عمدا نشستم کنارش و یکی یکی با بچه ها تماس گرفتم و هی می گفتم « آره مامان جونم مهمون داره دس تنهاس باید بمونم پیشش » هی مامان چش و ابرو کج می کرد و هی می رفت اتاق دیگه منم دنبالش می رفتم و هی بازم اونحرفا رو ب یکی دیگه می زدم . اخرش عصبی شد « انگاری چه گلی می خواد بزنه ب سر من غیر خراب کاری کار دیگه ای که بلد نیستی می خوای بری خب برو ولی جواب بابا تو خودت بده که چرا نموندی کمکم باشی » منم سریع حاضر شدم و رفتم . همه بودن حتی کامیار ! ی جورایی پشیمون شدم چرا اومدم ولی دیگه نمی شد برگردم . خیلی خونسرد برخورد کردم و نشستم کنار پریسا . سنگینی نگاه کامیار رو خیلی حس می کردم ولی جرات سر برداشتن رو نداشتم ٬ داشتم خفه می شدم . پریسا از مانتو تازم خیلی خوشش اومده بود و ب امیر می گفتش که این مدل رو واسش بخره امیر « عمرا من بذارم این اجق وجق رو بپوشی ٬ بخدا این ژامی شوهر کنه ها مجبوره ی تغییر اساسی تو تیپش بده » جوابشو ندادم یعنی حوصله کل کل رو نداشتم . بچه ها ی جورایی رو رفتار من و کامیار حساس شده بودن منتظر بودن ببینن چی از دهن من یا اون در می یاد . طفلی کامیار با اینکه خیلی سعی می کرد بی تفاوت باشه ولی نمی تونست تا اینکه پروانه اومد و من ی نفس راحت کشیدم . خانوم نیومده محسن رو مجبور کرد جاشو با اون عوض کنه تا بشینه کنار کامیار . و نوع برخورد اونا با هم و حرفاشون اون حساسیت قبل رو کمش کرد و من ی نفس راحت کشیدم . کامیار هم خیلی خودشو مشتاق پروانه نشون می داد . برخلاف میلم مجبور شدم خیلی زود از بچه ها جدا بشم . با همه که بای دادم ب کامیار رسیدم دستم پیش نمی رفت نمی دونم چرا دوس نداشتم دستمو دست بگیره . گفتش می رسونه منو . نخواستم ولی باز اصرار کرد و من دیگه چیزی نگفتم . بازم ساکت بود ادکلن تندی زده بود و بخاری ماشینش هم روشن واین داشت منو خفه می کرد . ی ربعی همینطور ب سکوت گذشت ازش خواهش کردم منو برسونه خونه . گفتش« بمون می خوام باهات حرف بزنم » « نمی تونم خونه مهمون داریم باید باشم » هزار بار خودمو لعنت کردم که ای کاش امروز از خونه نمی یومدم بیرون . می گفت « اگه نمی تونی شماره باباتو بده من اجازتو بگیرم دیرتر بری خونه » خیلی بهم برخورد « من احتیاج ب وکیل وصی ندارم بچه هم نیستم » مجبور شدم با مامان تماس بگیرم بگم دیرتر می یام کلی سرزنشم کرد که خیلی بیشعورم و زودتر برگردم خونه هر لحظه امکان داره مهموناش برسن . ولی نمی خواستم پیش کامیار کم بیارم یعنی غرورم اجازه نمی داد . گوشی رو خاموشش کردم و گفتم « من آماده شنیدن حرفات هستم » و اون گفت و گفت و گفت و من هر لحظه ی نفس راحت می کشیدم « من خیلی فکر کردم . اونقد دوستت دارم که واسه بدست اوردنت خیلی کارا بکنم ولی خب نمی تونم با اون قضیه که گفتی کنار بیام تو بذا ب حساب عقب موندگی افکار من » و من عصبی « متوجه حرف زدنت هستی ؟ می فهمی چی داری میگی ؟ تو از من خواستگاری کردی نه من ! من دلیل اوردم واسه نپذیرفتن تو نه تو ! بنابراین جمع بندی دلتو واسه اینکه درک کنی نخواستن منو با خودخواهی خودت یکی نکن » دست و پاشو گم کرده بود طفلی معذرت خواست و اینکه « بخدا هول شدم نمی تونم ب درستی از کلمات استفاده کنم » « مهم نیست فقط بدون ما دوتاواسه هم واسه زندگی با هم ساخته نشدیم تو خیلی خوبی . مطمعنم خوشبختی تو در بودن با من خلاصه نمیشه . فاصله ها بین من و تو زیاده و من امیدوار بودم تو اینو بتونی درک کنی » کامیار خیلی با استرس صحبت می کرد دل و زبونش یکی نبود ولی خب . . . اینم گذشت ومن خوشحالم که اون با خودش کنار اومده . وقتی رسیدم خونه جرات نمی کردم برم داخل تصور برخورد مامان منو دیونه می کرد . مامان چنان عصبی بود حد نداشت فقط ی اشاره کرد ب آشپزخونه که برو اونجا . بابا اومده بود و من بد جور دست و پامو گم کردم اینقده ترسیده بودم که حد نداشت از مامان هم دلخور شدم چرا ب بابا گفته باید ی جور ماست مالیش می کرد . بابا با ناراحتی « خوبه هزار دفعه گفتم هر جا می ری هر غلطی دلت می خواد بکنی بکن . ولی خانوم همچین هوا خاموشی می زنه باید خونه باشی دوست ندارم هفت شب حتی ی ثانیه اونورتر بیرون باشی می فهمی یا نه ؟ هزار دفعه اینو گفته بودم یا نه ؟؟؟» ومن لال شدم جرات معذرت خواهی رو هم نداشتم . مامان هم هی اینور اونور می رفت اصن هم ی نیگا بهم نمی کرد تا با چش و ابرو والتماس بهش بفهمونم نجاتم بده . نیم ساعت تموم همونطور ایستاده بودم و سرم پایین بود و بابا هم هی منو مواخذه می کرد . اخرش معذرت خواهی کردم و قول دادم دیگه تکرار نشه ( سعی می کنم ) بعدش گفتم که با کامیار بودم و مجبور شدم دیرتر بیام و همه چی رو براشون تعریف کردم . مامان که هیچی نگفت هنوزم دلخور بود از من ولی بابا « خودت بهتر میدونی بچه نیستی من بهت بگم چی کار کنی . فقط دیگه سعی کن باهاش برخورد نداشته باشی کمتر کن می فهمی ؟» ومن آره می فهمم . مهمونا مامان اومدن و رفتن . با سیا تماس گرفتم و دوساعت تموم با هم حرف زدیم همه چی رو براش تعریف کردم خیلی دلم براش تنگ شده . دوس دارم برم پیشش ولی بابا نمی ذاره میگه تازه همو دیدین . باشه بعد باشه بعد باشه بعد . و این بعد بعد گفتنا منو اذیت می کنه خیلی .
+ نوشته شده در ساعت توسط