44
بی حوصلم / اعصابم خورده ٬ دوس داشتم بلند بلند داد بزنم ولی حیف ی لحظه هم خونه تنها نشدم . بابا امروز کلاس نداشت تا خود شب تو خونه بود . مامانم حوصله بیرون رفتن رو نداشت من بد جور ی بغض ناخواسته گلمو می فشرد خودم هم نمیدونستم چه مرگم شده فقط دوس داشتم داد بزنم . سیا هم که نبود بهش گیر بدم ی جورایی خودمو خالی کنم . رو سر شیپی داد کشیدم طفلی الان دو ساعته باهام قهر کرده محل نمی ذاره . عصری رفتم بیرون بماند که هر چی بابا گفتم ماشینشو بهم نداد خیلی دلخور شدم . اخه موندم چرا ؟ به مامان گفتم « یعنی بابا اینقد ندید بدیده چطور تا عوضش نکرده بود واسش مهم نبود من برش دارم یا نه ؟» انگاری فحش خیلی زشتی شنیده باشه چنان اخمی کرد که « شعورت بکشه پشت سر بابات اینطور صحبت نکنی /درضمن وسیله شخصیشه دوس نداره بده بهت چرا اینقد حساسیت نشون میدی ؟» راس میگه خب اینم حرفیه ولی اینا منو قانع نکرد . بابا می گفت نرم بیرون دیگه داره تاریک میشه و من ی جورایی دوس داشتم لجبازی کنم « مهم نیست ی مقدار خرید دارم نمیشه بمونه » اتابک هم که تازه اومده بود با مارمولکی تموم گفتش « این چه خریدیه ؟ اینقد مهمه ؟» حرصم گرفته بود بدجور « بابا باید بگم چی می خوام بخرم ؟!!! مراعات کنین خب ! در ضمن پول هم ندارم » با این حرفم همشون ساکت شدن و بابا برخلاف همیشه که هی می گفت ب این زودی پولاتو خرج کردی ایندفعه هیچی نگفت با اشاره از مامان خواستش بهم پول بده . حالا مامان زورش می یومد بهم پول بده می گفت « کم باباتو سر کیسه کن ب هر بهونه ای پول می گیری خدا می دونه چی کار هم می کنی » اخرشم با نامردی کمتر از اونی که بابا گفته بود بهم داد . خیلی ناراحت شدم « اخه با این پول نمیشه تاکسی سوار شد چطور دلتون میشه اینقد بهم بدین » مامان حرصش گرفته بود و مونا زیر زیرکی می خندید . ومن بی تفاوت ب همه قربون صدقه بابا رفتم که جون مامانت یکم دیگه . اخرش اونقدر که می خواستم گرفتم و تو حیاط یکم هم واسه اتابک ناز ریختم تا ماشینشو بهم داد . رفتم دنبال آیلین و پروانه ی دل سیر جاده ناهار خوران رو بالا و پایین رفتیم . حیف پریسا رو پیداش نکردم . پروانه بازم ورد زبونش کامیار بود و هی غیر مستقیم می خواست بدونه چی بین ما گذشته . و من هر دفعه ی جورایی اذیتش می کردم . بهش گفتم اره می خوام با کامیار ازدواج کنم و از این حرفا . طفلی تو این دوساعتی که با هم بودیم ب زور می خندید و خیلی خودشو کنترل می کرد تا رفتارش و خنده هاش مصنوعی نباشه . اخرش دلم ب حالش سوخت « من و کامیار خیلی با هم فاصله داریم . جواب رد بهش دادم و هیچ حسی هم بهش ندارم . پس خیالت راحت باشه و حالا برو هر طور می تونی پابند خودت کنش !!!» و خنده پروانه ی جورایی ته دل منو خالی کرد چراش رو هم نمی دونم . پروانه اخلاقا خاصی داره با خیلی پسرا لاو ترکونده و شاید خیلی فراتر از لاو ترکونی هم داشته و از این لحا ظ کامیار خیلی حیفه خیلی زیادیه واسه پروانه . این دختر دو روز دیگه از اونم سیر میشه می چسبه ب یکی دیگه .
+ نوشته شده در ساعت توسط