آقا محوري ( استاد زبان ) تماس گرفته بود امروز كلاسش كنسله واسش كار مهمي پيش اومده و من بعد كلاس كنكور برگشتم خونه . استاد با حال و جالبي هم هست وقتي مي خنده دوتا چال رو گونه هاش مي يفته و لهجه خوشمزه و جالبي داره تو گفتارش بچه تبريزه . خيلي هم اصرار داره لغات رو همونطور كه اون ادا مي كنه ب زبون بياريم ولي اينونمي خواد بفهمه كه لهجه تركي اون خيلي بامزه مي كنه تلفظ لغات انگليش و اصن ب كل يه جورايي تغيير مي ده تلفظشونو . وقتي ب بابا مي گم استادمو عوض كنه قبول نمي كنه ميگه « اين يكي از بهترين استادا دانشكده است من تضمين مي كنم اگه خيره سري در نياري و خوب ب درسي كه ميده دقت كني حتما مكالمه ات تا چند ماه ديگه عالي عالي ميشه » . تو اين كلاس خيلي زود با بچه ها اونجا كه با خودم هفت نفر مي شن اخت شدم همشون مودب و منظم و سر ب زير منصور و مرجان دو خواهر برادر دوقلو كه اصن هيچ شباهتي تو چهره با هم ندارن ! ليلا خيلي ناز و خوشگل وكم سن و سال دوسالي از من كوچيكتره و اينكه خيلي هم دلش مي خواد با من باشه ومنم ازش خوشم مي ياد . مرتضي و علي واسه رفتن ب اونور اب عجله زيادي دارن تا مكالمه شون هر چي سريعتر بهتر بشه و در كل هيچ توجهي ب بچه  ها كلاس ندارن . و آرش ي بچه خر پول بي نهايت خودخواه وازخودراضي دوس داره همه بهش توجه كنن بخصوص دخترا كلاس . مدام چشاش رو صورت بچه ها مي چرخه ولي خيلي مهربون و ساده . از من خوشش نمي ياد ميگه « تو خوشگلي مرموزي داري! من مي ترسم با تو حرف بزنم ولي اگه تو حرف بزني باهام از خدامه باهات هم صحبت بشم !!!» . شام بابا مهمون داشت وو من موظف بودم ب پذيرايي و اينكه خيلي متين و سنگين رفتار كنم ! مامان هي رو پوشش من گير مي داد كه اين چيه پوشيدي اون چيه و از اين حرفا اينقده حرصم گرفت از عمد بابا رو صدا كردم « بابا مگه اين آقا اومده خواستگاري من ؟» بابا هاج و واج و با تمسخر « نه قربونت برم تو حالا حالا رو دست من موندي ، خدا مي دونه كي يكي از راه مي رسه شر تو رو از سرم كم كنه » و بعدش زد زير خنده بلند بلند . « خب پس ب مامان بگو اينقده گير نده ب من اينو بپوش اونو بپوش » مامان با تحكم « بده ميگم  يكم سنگين تر باشه ! بده مي گم ي رنگ سنگين و پوشيده تر لباس بپوش » بابا « چه فرقي مي كنه خب بذا هر چي دوس داره بپوشه . چرا اينقد محدود مي كني !؟» وبعدش رو ب من « هر جور دوس داري لباس بپوش فقط كمي سنگين و متين باش خواهش مي كنم » و گذشت . مامان فردا واسم از آقا ايلاتي وقت گرفته هر چي دادو بيداد كردم هر چي گفتم « بابا دست از سرم بردارين من همه چي حاليمه ديونه نشدم هي مي خواين من مشاوره بشم » بابا با همه سعي كه مي كرد تا منو مجاب كنه اين دليل بر اين نميشه كه  تو ديونه هر چند هستي ولي خب بايد مشكلت ريشه يابي بشه ! و من از اونجا يي كه زورم بهشون نمي رسه لال مي شم و كز مي كنم تو اتاقم . واسه اين دوش اب سرد گرفتنام بابا ميگه حتما بايد روانكاوي بشم ميگه ي ادم سالم و عاقل تو اين فصل اونم هر روز صبح نمي ره دوش اب سرد بگيره و بعدش از سگ لرزه بزنه و لذت ببره از اين حسش! واسه كم خوابيام واسه گوشه گيريام واسه بدخلقيام همه و همه باعث شده اونا مثلا فكر من باشن و تا وضع از اين بحراني تر نشده ي فكري ب حالم بكننن ! فردا روز شلوغي دارم كلي هم كار . . .