343
رو مزار ،امروز هیچ کس نبود نه خاله گیسو ونه حتی دایی که بدون استثنا
هر هفته می یومد !تنها بودم و این تنهایی تو اون آرامگاهی که دور تادورش
قبره و هیچ کس دیگه ای هم نیست بدجور می ترسوندم ولی ی جورایی هم پای بیرون
رفتن رو نداشتم ،ی ساعتی رو همینطور نشستم و از پنجره ب بقیه ی مردم نیگا
میکردم .هر کی که می یاد اینجا یکی رو داره حتما. . . بعد اون با اینکه
میخواستم برم باغ دیگه دل و دماغشو نداشتم و برگشتم خونه ، مونا هم تازه
دوش گرفته بود و همونطور حوله پیچ نشسته بود تو نشیمن داشت موزیک گوش میکرد
! شوکه شدم وقتی با این وضع تو خونه ی خودمون دیدمش ! « مگه خونه خودتون
حموم نداره ؟ چطور تونستی حوله منو برداری ؟؟!!!از اون گذشته تو که میدونی
امیر محمد شبا می یاد اینجا، کلیدم داره ،اونوقت چطور اینقد راحت با این
وضع نشستی اینجا ؟!!» « من خر اومدم ظرفای ناهارتو شستم واست ، ی کمم اینجارو مرتب کردم این جا تشکرته حالا ؟» هر هر می خندید و اصن واسش مهم نبود حرفای من و همین
منو عصبی میکرد بخصوص که حوله ی منو پیچونده بود دور خودش !متنفرم از اینکه
یکی لباس منو بپوشه چه برسه ب اینکه حولمو استفاده کنه ،اعصابم بهم
میریزه.مونا سعی میکرد هی چرت و پرت بگه و منو بخندونه ومن حوصله ی خندیدن
رو نداشتم ولی رسید ب ی جاهایی که دیگه نمیشد نخندید !با همه ی سعیم که
نخندم ولی نشد !بی شرف اینجور موقع ها از خاطرات تختخوابیشون تعریف میکنه و
من با تصور اتابک و مونا و اون اتفاق خاص وحشتناک ب خنده می یفتم .ی
جاهایی هم شورشو در می یاره و چیزایی رو که نباید بگه ،میگه .من در عین
خنده بدجور سرخ میشم « مونا ی کم شعور داشته باش ،شوهر تو داداش منه ها !
این چیزا روواسه من تعریف نکن اصن درست نیست !» مگر تواون لحظه کسی بیاد مث
امروز که اون خفه بشه .با اومدن امیر محمد دیگه ساکت شد و رفت تو اتاقم تا
من لباساشو ببرم .وقتی میخواستم واسش ببرم یادم اومد خیلی وقته اذیتش
نکردم و این بهترین موقعیت بود .واسه همین بی خیال شدم و رفتم تا برا امیر
محمد چایی دم کنم .نزدیک ب نیم ساعت گذشت و صدایی ازش در نیومد من بی وقفه
خندم گرفته بود و امیر محمد هی می پرسید که چی شده و ب اونم بگم ولی نمیشد
.از این بابتم خیالم راحت بود که نمی تونه لباسای منو بپوشه چون هیچ کدوم
سایزش نیست و تنش نمی شه .کم کم فراموش کردم که مونا تو اتاقمه و مشغول
پختن شام شدم .ی وقتی صدای کوبیده شدن محکم در بلند شد .تا اومدم ببینم چه
خبره دیدم امیر محمد داره میره بیرون دنبال صدا و اینجا با دیدن باز شدن در
اتاقم تازه یادم افتاد منای بدبخت بود .با دادو بیداد امیر محمدو برگردونم
که ی وقتی تو راه پله ها چشمش ب مونا و اون وضعیتش نیفته .داشتم از خنده
می ترکیدم و اصن نمی تونستم خودمو جمع کنم .اونم دیوونه شده بود وقتی دید
هیچی نمی گم یهو جدی برداشت گفت « کسی اینجا بوده ؟ تو کسی رو اینجا داشتی
که نمیخواستی من ببینمش ؟ بی موقع اومدم ؟» فکرش ب کجاها که نرفته ! حالا
هر چی میگم نه بابا هیچ کی نبوده باورش نمیشد .ی جورایی شده بود ، بدجور
نیگا میکرد و هی سوالای مزخرف می پرسید که اعصابمو خورد کرده بود .بعدم
باهم بحثمون شد و من برگشتم تو آشپزخونه و اون رفت بیرون .دیدم داره تو
حیاط رو می گرده ! تو زیر زمین ،خیلی جدی گرفته بود واقعا فکر میکرد کسی
اینجا بوده .برام مهم نبود فکرش .داشتم لذت می بردم از بلایی که سر مونا
آورده بودم .بعد دیدم نه نمیشه این بچه داره دق میکنه اگه نفهمه کی بوده
اینجا و معلوم نیست چیا بارم کنه و بعدش چی ب بابا بگه مجبور شدم قضیه رو
بگم واسش .حالا افتاده بود رو زمین و نمی تونست خودشو جمع کنه .موناهم زنگ
زدو کلی لیچار بارم کرد و گفت سر فرصت جبران میکنه .با اومدن بابا و بعد
شام دیگه امیر محمد رفت خونه خودشون . بابا می گفت فردا قراره زن عمو و
فرزانه ی چن روزی بیان اینجا ،با شنیدنش ی غمی دلمو چنگ انداخت غیر قابل
توصیف !اصن اونقدر قیافم تابلو شد که بابا گفت « سه چار روز مهمونداری مرگ
گرفتن داره ؟ نمی خورنت که ! تو هم ی کم مراعات کنی بد نیست » دیگه کپیدم
تو اتاقمو سعی کردم ب اومدن زن عمو و موندن چن روزه اش اهمیتی ندم و هیچ
فکر نکنم .ولی نشد لامصب !
+ نوشته شده در ساعت توسط