عصری با سیا رفته بودیم سینما ٬قبل اونم ی بار با بابا و مونا واسه دیدن این فیلم رفته بودم و اینبار اصرار اون و بی حوصلگی خودم از تو خونه تنها موندن باعث شد باهاش برم .امروز روز خوبی رو باهم شروع کرده بودیم و اصن جرو بحثی با هم نداشتیم ولی این موضوع فقط تا پایان فیلم بود واگه بیشعوری و بی عرضه گیش نبود شاید بحثمون نمیشد و این بحث ب خونه هم کشیده نمیشد ! بعد پایان فیلم بود وقتی داشتیم می رفتیم بیرون از سالن سینما٬ی آقایی بود که قبل اون یکی دو برخورد باهم داشتیم تو همین یکی دو ساعته همش رو هم گذاشتم پای شلوغی ٬اشتباه و هزار تا کوفت دیگه ولی ایندفعه  وقتی از کنارم رد شد و وقیحانه با دو دست کمرمو گرفت نمیشد ازش گذشت٬ رعشه گرفته بودم و حس بدی داشتم ٬ از اون دست دخترایی هم نیستم که اینجور وقتا لالمونی بگیرم و یا ی جوری سعی کنم از اون  محیط دور بشم٬ تموم ضعفم فقط گریه کردنمه همین ! برگشتم و با کیف محکم کوبیدم تو سرش ٬دوست داشتم بیشتر بزنم ٬ دوست داشتم بدون گریه هر چی که دلم میخواست بهش میگفتم ولی نشد ٬ اصن نفهمیدم کجا گم و گور شد . . . اونوقت سیا دست منو گرفته و هی میکشه که « چرا آبرو ریزی میکنی ٬صداتو بیار پایین و . . . »حس خیلی خیلی بدی بود اینکه سنگینی دستاشو هنوز رو کمرم حس میکردم و باعث گر گرفتنم میشد !اینکه احساس میکردم حضور سیا هم اون امنیت لازم رو ب من نمیده و این خیلی وحشتناک بود ! اونقدر حالم بد شد که نشستم ی گوشه و گریه کردن. توراه برگشتن تا جا داشت سیا رو کوبیدم اینکه بی عرضه اس ٬ بی غیرته ٬اینکه چرا نمی تونه از من که خواهرشم اینجور وقتا محافظت کنه .« نه انتظار داری راه بیفتم تو خیابون ب مردم بگم نیگات نکنن ؟حالا طرف دستش خورده بهت باس برم بکشمش ؟ » « نه آقا ! تو اونقدر بی بخار و بی غیرتی که طرف هم فهمیده و حضور تو رو کنارم جدی نگرفته والا جرات نمیکرد ی همچین غلطی بکنه » .ما تا خونه همینطور جرو بحث میکردیم و من سردرد گرفته بودم بدجور .همینم که پام رسید تو خونه اول از همه مانتو رو از تنم درآوردم و انداختمش سطل آشغال !این کار باعث شد سیا دوباره زبون باز کنه که « تازه فهمیدی این مثلا مانتو ارزش پوشیدن نداره ؟!باید یکی دستش میخورد بهش تا بذاریش کنار ؟ بخدا حق میدم ب یارو منم اگه ی دختر با این سرو و ضع ببینم وسوسه میشم . . . » همین حرفش کافی بود تا دوباره دعوامون بشه و تا جا داشت و بتونم بزنمش٬ یعنی اونقدر زدم که دستای خودم درد گرفت و اگه بابا از سرو صدای ما از اتاقش بیرون نمی یومد حتما منم ازش کتک میخوردم . وقتی واسه بابا تعریف کردم چی شده ٬ خیلی ناراحت شد شروع کرد ب مواخذه ی سیا و خوب که حرفاش تموم شد رفت مانتو رو از سطل آشغال در آورد و داد ب دستم « فک کردی من سر گنج نشستم ؟ خانم هر ماه ی مدل بخری و بعدم چون یکی دستش خورده بهش بندازیش دور ؟ اوندفعه هم شلوارتو انداختی فک کردی نمیدونستم ؟ نبینم دیگه از این بچه بازیا ٬ خیلی بدت می یاد بنداز بشورش بعد بپوش » ولی عمرا ! هیچ وقت نمی تونم لباسی رو که دست ی عوضی بهش بخوره و حس بدی بهم بده دو باره بپوشمش .بعد شام رفتم پیش سیا تا مثلا آشتی کنیم ٬ دلم سوخت بهش از بس با مشت کوبیدم پشتش و ی جای صورتشم جا ناخنم مونده بود٬ نشستیم صحبت کردن ٬ اصن هم دلم نمیخواست دیگه در مورد اتفاق عصر حرفی پیش بیاد تا دوباره منو عصبی کنه ولی خودش شروع کرد اگه زر نمیزد من اعصابم خورد نمیشد «  ببین از من می شنوی این مانتو رو دیگه نپوش ٬ اصن خودم یکی دیگه واست می گیرم این تنگه ٬ اونقدم کوتاست که باسنتو ب زور می پوشونه اون پسره که هیچ اگه ی پیرمردم می یومد دست مینداخت تعجبی نداشت » یعنی من دیگه نفهمیدم چطور کنترلمو از دست دادم و ی کشیده محکم خوابوندم تو صورتش ٬دیگه هم فرصتی بهش ندادم چیزی بگه و یا بخواد جبران کنه سیلی رو برگشتم اتاقم و اونم واسه حضور بابا تو نشیمن و اینکه درست رو ب روی اتاق من نشسته بود جرات نکرد بیاد . هیچ وقت نمی تونم سیا رو درک کنم من اگه با یکی باشم و اونوقت سیا یهو بیاد و تو وضعیت غیر منتظره ای مارو ببینه بخدا قسم چشاشو میندازه پایین ی ببخشیدهم میگه و میره !اینکه میگه حریم هر کسی و رابطه هاش ب خودش ربط داره ی جورایی قابل قبوله و لی دیگه اینقدر بی توجهیش اصن تو درکم نیست ٬اتابک هم ی جورایی مث اونه و از این دو تا بدتر بابا که هر از گاهی وقتی ببینه تو خودمم و حوصله ی چیزی و جایی رو ندارم میگه «اگه ی دوس پسر داشتی الان کنج خونه برا من غمباد نمی گرفتی ٬ فلانی چی شد ؟ با فلانی ب کجا رسیدی و اینا » وخیلی حرفای دیگه که شاید هیچ پدری در این مورد با دخترش حرفی نزنه !! ولی امیر محمد اینطور نیست ٬ وقتایی که با اونم حس خوبی دارم اینکه مطمئنم مواظبمه ٬اینکه تو جاهای شلوغ دستشو میندازه رو شونه ام و از میون جمع عبورم میده ٬امنیت میده بهم . . .اینکه جایی باشم و برگشتنم دیر بشه دم ب دقیقه تماس بگیره و یا پاشه بیاد دنبالم با همه ی رو اعصاب رفتناش ولی حس خوبی بهم میده اینکه نگرانی ی مرد رو کنارم دارم ٬اینکه دوست داشته میشم و مهمم واسش . . .