334
بعد ناهار بود که بابا وقت رفتن ب تعمیرگاه دست کرد جیبشو ی مقدار پول داد « من بازم شرمنده ام ٬ فرصت خرید کردنم نداشتم ٬خودت هر چی دوس داشتی بعنوان کادو تولدت بگیر »!! اینکه فراموش کرده بود اون روز رو ی طرف این کارشم ی طرف ٬ اعصابم خورد شده بود واسم مهم نبود کادویی بگیرم ازش یا نه که اگرم ب گرفتن بود دوست نداشتم اینطور باشه « من چیزی احتیاج ندارم » « واقعا ؟ » « خب نه ! الان که فکر میکنم می بینم خیلی چیزا دلم میخواد بگیرم ٬ولی اینا جای خودش اینکه شما اینطوری داری ب من کادو تولد میدی اصن ب مذاقم خوش نمی یاد ٬ ی عروسکم که می گرفتین کادو پیچ می کردینش بیشتر خوشحال میشدم تا اینطور . . . » دیگه هیچی نگفت و پول رو گذاشت جیبش « باشه ! پس وقت برگشتنم از تهران کادوتو هم می گیرم » « آهان احتمالا به سلیقه ی سوگلی تون دیگه نه ؟! » ی لحظه ساکت شد ولی بعد همونطور که داشت کمربندشو مرتب میکرد رو شلوار گفت « من هی هیچی نمی گم پروتر میشی ٬ الان خیلی دلم میخواد آدمش بودم این کمربندو باز میکردم ی دل سیر می زدمت تا حالیت بشه که زبون ب دهن بگیری » دیگه ساکت شدم در عین اینکه خندم گرفته بود٬ نتونستمم خودمو کنترل کنم و خنده ی من باعث شد اونم ب خنده بیفته « هیچ میدونستی صادق هدایتم همون روزی متولد شده که تو » گفتم آره و دوباره گفت « ولی جداها قربون اون خدا برم ٬ اون کجا و تو کجا !! » « آره واقعا ! اونی که نطفه ی هدایت خان رو کاشت کجا و شما کجا » یعنی از نگاهش ی لحظه لرز گرفت تنمو مث سگ پشیمون شدم از این حرفم ٬ از ترس و خجالتم نمیدونستم چی کار کنم و چطور خودمو از جلو چشاش گم و گور کنم . « من با تو چی کار کنم ؟! از این شیپی کمترم اگه الان یکی از لات های سرخواجه بیاد و من ندم تو رو بهش ٬ شرت هر چی زودتر کم بشه آسایش من بیشتر » اونقدر لحنش جدی بود که دیگه خفه شدم و تو دلم هی خودمو فحش دادم و هی نفرین که چرا زر زیادی زدم . ی ببخشید گفتم و سریع رفتم تو نشیمن خودمو مشغول مرتب کردن اونجا کردم که دیگه چش تو چشش نشم و هی خدا خداکه زود بره بیرون .وقتی داشت از کنارم رد میشد بره یهو بغلم گرفت « ولی زیبایی و لوندی تورو هیچ کی غیر من نمی تونست » بعدقهقه اش بلند شدو رفت ٬ هی میخواستم بگم پدر من اینم هنر تو نبود ٬ خدارو شکر من ب مامان و خانواده مادریم رفتم اگه ب شما میرفتم که هیچی دیگه . . . ولی نچرخید این زبون . عصر به اصرار مونا باهاش رفتم خونه یکی از دوستاش که مهمونی گرفته بود .می شناختمش در حد مهمونی های مونا ٬ یکی دو ساعتی رو که اونجا بودم خیلی کسل آور بود و هیچی راضیم نمیکرد نه رقص و نه حتی مشروبشون ٬ اونقدر غر زدم که مونا گفت « تو اصن لیاقت اینکه بهت لطف کنن رو نداری ٬ خودت ی بهونه ای بتراش و پاشو برو اینقدر رو اعصاب من نباشی » منم بلند شدم برم تا از دوستش خداحافظی کنم که یهو با ورود یکی دو تا از مهموناشون میخ شدم سر جام ٬ عمو زاده های مهرداد بودن ٬ نمیدونستم چه رابطه ای با دوست مونا داشتن و یا شاید اونام مث من همراه یکی دیگه اومده باشن ٬ چقدر تغییر کرده بودن ٬ دیگه نتونستم ٬ نشستم سر جام و هی نیگاشون میکردم ٬ تا ی جایی که یکیشون نگاهش گره خورد ب من و . . . از همون دور همو نگاه میکردیم بی هیچ واکنشی ! وقتیکه خواهرشو هم متوجه من کرد دیگه نگاهمو گرفتم و سعی کردم برم ٬ولی نمیشد !حس بدی بود ٬تو بودن اونا دنبال نشونه هایی از مهرداد بودم ٬تو حال خودم بودم که هر دوشون اومدن پیشم ٬ چیزی که فکرشو هم نمیکردم ٬ تصورم این بود اینام ازم متنفر باشن مث بقیه ی خانوادشون ولی سلام و رو بوسی گرمشون ی چیز دیگه رو نشون میداد ٬واسشون جالب بود که بعد اینهمه مدت اینطور و اینجا همو ببینیم .نشستن کنار من و حرف زدن ٬ از خودشون ٬ از خانواده ی مهرداد و . . . بدون اینکه فکر کنن با این حرفا دارن منو زجر میدن .واسم مهم نبود که الان مادر مهرداد کجاست و چی کار میکنه و یا خواهراش چی شدن ٬ یا اون برادر احمقش . . . فقط ی چیزی رو اشاره ای بهش نکردن اونم زن مهرداد بود که دیگه خودم نتونستم طاقت بیارم و پرسیدم فلانی چی شد کجاست و چی کار میکنه ؟! . وقتی گفتن اون هنوز ترکیه اس آخرشم با همون پسر خاله اش که با هم فرار کرده بودن ازدواج کرد و بالاخره تونست دخترشو از خانواده ی مهرداد بگیره و ببره پیش خودش٬ خیلی خوشحال شدم از اینکه اون بچه حالا که پدر نداره حداقل سایه ی مادر بالا سرشه . و بیشتر لذت بردم از اینکه بالاخره یکی پیدا شده بود و تونسته بود مادر مهرداد رو شکست بده .ولی کلن حضور اونا و اون حسی که داشتم خیلی اذیتم میکرد ٬ازشون بدم نمی یومد نه اون موقع و نه حالا ٬ولی ی جوری بود نمی تونستم بیشتر از این تحمل کنم ٬ازشون جدا شدم و برگشتم خونه . کاش اصن نمی رفتم ٬ کاش خیلی زودتر از اونکه اونا بخوان بیان اونجارو ترک میکردم . . . اونقدر اعصاب و احساساتم تحریک شده بود بلند بلند تو خونه ب مادر مهرداد و زنش ٬ ب بابا . . . فحش میدادم ونهایت بازم ی دوش آب سرد کمی آرومم کرد.بابا هم بعد کلی سفارش رفت تهران ٬بهم گفت که از امیر محمد خواسته بازم بهم سر بزنه و کم و کسری داشتم ب اون بگم یا اصن برم خونه ی عمه بمونم تا برگشتنش ٬ « من همینجا راحت ترم ٬تنهایی اذیتم کرد میرم بالا چیزیم لازم داشتم ب اتابک میگم ٬ لازم نبود امیرمحمد رو بگین بیاد اینجا ٬ رو اعصابمه ٬ حوصله اذیتاشو ندارم » گفت هر جور راحتی و رفت ٬ فکر این تنهایی تا پنج شنبه شب بدجور اذیتم میکنه ٬ نمیدونم چطور باید باهاش کنار بیام .