357
رابطه ام با بابا خیلی خوب شده ، با زهره هم همینطور . این مدت دوری باعث شد
بیشتر قدر بابا رو بدونم و اینکه کسی عزیز تر از اون واسم نیست . زهره هم
جدا از رفتار خودش بیشتر واسه دل بابا اخلاقمو باهاش خوب کردم . وقتی اون
زندگی باباست ، کنارش آروم میگیره و خیلی خوشحاله چرا من باید این خوشی رو
با سگ اخلاقی زهرش کنم !!! .روزهای خوبی رو دارم می گذرونم . بابا هم
هرازگاهی میگه کاش زودتر از اینا می فرستادمت که بری .از الان برنامه هاتو
ردیف کن برا عید هم برو . ولی من از تصورش وحشت زده میشم « نه ! ب هیچ
عنوان ،
اگر قرار ب سفر باشه باید تو هم باشی . من تنها یک روزم دیگه جایی نمی رم »
واون فقط می خنده و هی اذیتم میکنه که اینقدر ادای دختر بچه های ده دوازده
ساله رو در نیارم اینکه وقتی ازدواج کردم مثل سفر نیست که هر روز زنگ بزنم
و گریه که دلم میخواد برگردم خونه . این سفر با همه جاذبه های که داشت نمی
تونست دلتنگی منو برطرف کنه . حتی بودن با ماهک و چرخیدن تو خیابونا و کافه
ها و ساحل هم از ی حدی ب بعد دیوونم کرده بود . خونه ی خودمونو میخواستم و
بیشتر از هر چیز بابا رو . دلتنگی بابا دیوونه کرده بود منو . شاید فانتزی ترین قسمت
این سفر رابطه ام با اون پسرک مکزیکی تبار بود . کسی که ی روز نخ گره خورده
بادبادک ترانه رو درست کرد و بعد اون هر وقت می رفتم دریا اون رو هم میدیدم و
کم کم تبدیل ب ی چهره ی آشنا شد و اون تو روزهای بعد سر صحبت رو باز کرد .
ما زبون همو نمی فهمیدیم و زبان مشترک هر دومون هم ب شدت افتضاح بود .
البته اون ب شدت من نبود و من ب خودم لعنت می فرستادم که چرا کلاسهامو ول
کردم . . . اون مجبور بود شمرده شمرده و پیش پا افتاده صحبت کنه تا من
بتونم متوجه بشم و گه گداری که ریتم صحبتش عادی میشد مثل خنگها فقط نگاش
میکردم که هی ! آروم . . . با اینحال دوست خوبی برای گذران وقت بود . ماهک زیاد از این رابطه خوشش نمی یومد و هی غر میزد و من هر بار می گفتم که چرا اینقدر سنتی فکر میکنه و مگه ما چه رابطه ای داریم که برای اون آزار دهنده است ! منی که حتی نصف بیشتر حرفهاش رو هم نمی فهمم . اونوقت اون میگه « مگه معاشقه زبان مشترک میخواد ؟ » . روزی که بوسه ی پسرک اتفاق افتاد من اصلا انتظارش رو نداشتم ولی برخورد خاصی هم نداشتم ، بهتره بگم دوست داشتم چون حس خوبی بهم داد . ماهک بعد شنیدنش دوباره حرفهای خودشو یاداوری کرد که دیدی گفتم و فلان و اینا . من اصن برام مهم نبود حرفهای اون . ولی اونقدر حرف زد که مجبور شدم بگم « ببین ی وقت دیدی با همین پسره خوابیدم . اونوقت میخوای چی بگی ؟ ی کم خواهری کن واسم تو که میدونی من نمی تونم از اتفاقهایی که برام می افته حرف نزنم . حالام که تعریف کردم اینقدر نصیحت نکن . ب این فکر کن که من روز خوبی رو داشتم و این باید تورو خوشحال کنه . نیست ؟ » اونوقت ماهک داد می کشید که تو دیوونه ای و دیگه اصن حق نداری تنها بری بیرون . ولی همه ی این حدو مرز گذاشتنش تا یکی دو ساعت بود و بعد از فرو کش کردن عصبانیتش دوباره همه چی رو فراموش میکرد و می یومد می نشست کنارم و حرفهایی خواهرانه . امیر اردلان رو هنوز ندیدمش . خبر از برگشتم داره ولی بابت کارش اومدنش رو هی عقب میندازه و من بی نهایت عصبی میشم . و در همین عصبانیتها بود که ماجرای این بوسه رو گفتم و اینکه « اصن رابطه ای که بعد مسافت در اون دخیل باشه بهتر از این نمیشه . نمی تونی بیایی بهتره ب فکر کات کردن باشی . من نمی تونم بعد اینهمه مدت نبودن حالا که برگشتم تو برای اومدن بازهم بهونه بیاری . کارت اصن برا من مهم نیست ، مهم حس و حال الان منه که ب بودنت نیاز دارم و تو نیستی ، این رابطه غیر از سرخوردگی چیزی برای من نداره » واون باز دلجویی کردن و قربون صدقه رفتن که ی کم درکش کنم . تو اولین فرصت حتما می یاد و اینکه اصلا این ماجرا رو جدی نگرفت و تصورش شوخی من بود .
+ نوشته شده در ساعت توسط