345
با فرزانه عصر رفتیم بیرون بهم می گفت
مامانشو درک کنم و از حرفاش ناراحت
نشم تو دلش هیچی نیست و اینا .منم اصن حوصله ی حرف زدن تو این موردو نداشتم
گفتم که مهم نیست واسم دیگه ادامه نده . ی کم تو خیابونا ول چرخیدیم و
بعدم رفتیم کافه .دلم میخواست کاش یکی دو نفری از بچه ها باشن که ی ساعتی
رو فارغ از هر فکرو خیالی بگذرونم ، که بودن .لیدا و مریم بودن با آرش و
مهناز .فرزانه برخلاف من خیلی زود رابطه برقرار میکنه و همرنگ میشه .اونقد
که اگه کسی می دید فک میکرد یکی از دوستان چندین ساله ی بقیه است .از این
اخلاقش خوشم می یاد .برخلاف مامانش نه آدم تیکه انداختنه نه اذیت کردن ،
فقط دوست داره آزاد باشه و کسی کاری ب کارش نداشته باشه ، حرف هیچ کسی هم
واسش مهم نیست .سیگار کشیدنش اذیتم میکرد ، هر چی بهش گفتم ی کم کلاس داشته
باشه و مث آدم بکشه واسش مهم نبود ، پشت سر هم دود میکرد و اعصابمو بهم
ریخته بود ،دلم میخواست ، خیلی هم میخواست ولی حضور آرش هی چنگ مینداخت ب
این خواسته ،اونقدر که بهونه کردم جایی کار دارم و باید برم ،حالا فرزانه
بلند نمیشد و می گفت « ماکه همین الان اومدیم ! من می مونم همینجا تازه
آشناشدم . . . تو برو ب کارت برس بعدبیا دنبالم » خونه ننه اش بود انگار
منم دیگه اصرار نکردم . لیدا هم با من اومد و رفتیم باغ تا من با خیال راحت
ی نخ سیگار بکشم .همصحبتی با بچه ها رو از دست دادم فقط برا اینکه دلم
میخواست سیگار بکشم و روی کشیدن پیش آرش رو نداشتم .لیدا خیلی مسخره ام
میکرد و می خندید ولی مهم نبود.ی وقتایی مث اینطور موقع ها دوست دارم کاش
می تونستم مث بقیه باشم و هیچی برام مهم نباشه ولی نمیشه . . .ی ساعتی رو
باغ موندیم و بعد برگشتیم .همه بودن هنوزغیر از آرش .فرزانه بدجور همه رو
نشونده بود رو صندلی هاشون داشت از کارهای بی پرواش و رابطه های عجیب غریبش
براشون تعریف میکرد .این احمق اصن هیچی براش مهم نیست ! فردا برمیگرده
قبرستون خودشون و من مونم با اینایی که هی سراغشو ازم بگیرن صد البته با
نیش و کنایه ! با بدبختی بلندش کردم و رفتیم خونه .دیوونه شده بودم از دستش
« خیلی کثافتی ، ی کم ملاحضه منو هم میکردی بد نبودا .آخه ب اونا چه که تو
چن بار سکس داشتی و با کیا داشتی ؟!! اصن چی کاره ی توان ؟» انگار با
دیوار حرف میزدم اصن براش مهم نبود و این بی تفاوتی و خندیدنش منو اذیت
میکرد .
+ نوشته شده در ساعت توسط