339
ظهربعد تموم شدن کلاسم داشتم میرفتم باغ تا واسه سگ نگهبان غذا ببرم که پلیس ماشینو نگه داشت ، مامورای نیروی انتظامی بودن ،تو خونه هم فرصت تعویض لباس نداشتم سرو وضعم خیلی معمولی بود یعنی ی چیزی بیشتر از معمولی با اون مقنعه که ی لاخ موهم بیرون نزده بود و مانتومم ب اندازه ی کافی بلند بود ،مهتابم که با من بود خیلی معمولی بود . . .اصن فکرشو نمی کردم که ب خاطر شیپی باشه ، خیلی مضحک بود ماموره گیر داده بود که « چرا این حیوون رو آوردی بیرون مگه قانون جدید رو نمی دونی ؟» تو نت خونده بودم ولی فکر نمیکردم خیلی جدی باشه ، از اون گذشته شیپی آزار ش ب کسی نرسیده بود و صندلی عقب ولو شده بود تازه کمربندش رو هم زده بودم واسه اینکه هی نیاد جلو !وحشتناکه اینکه همه فکر و ذکر پلیس این باشه که تو فلان خیابون کمین بگیرن تا مگر یکی مث من رد شه و اونا بیان وظیفشونو انجام بدن ! یعنی همه مشکل مملکت شده شیپی و امثال شیپی که تو ماشین صاحبشونن . . . میخواست حیوون رو تحویلشون بدم ، ولی مگه میشد !! یکی دو بار گفتم دیگه تکرار نمیشه ، دیگه نمی یارمش بیرون اجازه بدین برم .ولی گوششون بدهکار نبود اعصابم خورد شده بود حالا که لج بود منم ی سرشو گرفتم شیشه رو دادم بالا و گفتم « تا شب هم منو اینجا نگه دارین نه پیاده میشم نه این حیوون رو میدم بهتون ولی اگه بذارین برم قول میدم دیگه نیارمش بیرون » از درجه هاشون سر در نمی یاوردم دو نفر بودن با ی سرباز ، سربازه خیلی بچه جالبی بود هی می رفت عقب اون دو تا و هی علامت وی نشونم میداد و می خندید .بالاخره اونی که مسن تر بود رضایت داد« برو دخترم ، زن جماعت آفریده شده فقط برا ب کرسی نشوندن حرفش !خدا ب داد اونی برسه که تو چراغ خونه اش بشی » !!!!! نمی تونستم نخندم . بالاخره اجازه دادن و ما رفتیم خوب که دور شدیم مهتاب ی تیکه کاغذ نشونم داد که روش ی شماره بود « تو کل مینداختی من از یکیشون شماره گرفتم » داشتم شاخ در می یاوردم ! این چقدر بی شرف بود که تو اون لحظه فکر مخ زدن بوده اصن چطور جرات ی همچین کاری پیدا کرده بود !!! اونقدر خندیدم که پهلوم درد گرفت .تو باغ وقتی غذای سگ رو دادم نشستیم با مهتاب ی گوشه و منتظر جوش اومدن آب کتری من با آتیش زیرش بازی میکردم و اونم فک میزد با ماموری که شماره شو داده بود بهش .خیلی خندیدم ب این اتفاق و ب عشوه ای که مهتاب واسه اون ماموره می یومد .در نهایت با قرار گذاشتن حرفاشون تموم شد .مهتاب همینطوریش سه تا دوست پسر داره همزمان ! موندم چطور می تونه عواطفشو تقسیم بندی کنه !!اصن مگه میشه دوستت دارم رو ب چن نفر گفت و دلت واسه چن نفر بتپه !!تو درک اینجور آدما می مونم همیشه چه دختر و چه پسر. یا یکی رو دوست داری و باهاش می مونی یا تو اوج کات میزنی تا خاطره اش برات بمونه کیفیت رابطه هم مهم نیست مهم پیشامدهای حسی غیر منتظره است مث من ! منی که عشقم ی عشق محال بود و از همون اولش هم میدونستم محال بودنش رو ولی اجازه دادم هی گر بگیره مث آتیش زیر خاکستر ،اونقدر که دیگه حرارتش خارج از تحملت باشه ! واقعیت و مجازی رو نمی تونی از هم تشخیص بدی و اینجاست که وحشتناک ب فاک میری . . .این روزا از خیلی روزها قبلترش در حال جنگ و جدلم با خودم با احساستم ، منطق نداشته ام با همه چی . . .