342
واسه ناهار بابا گفته بود که نمی یاد
منم از خدا خواسته دیگه چیزی نپختم ،تصمیم گرفتم برم استخر سر ظهر بودو
خلوت هر چی ب مونا گفتم نیومدو خستگی رو بهونه کرد منم آدم تنها رفتن اونم
استخر رو نیستم .اومدم ولو شدم رو تخت از بی حوصلگی که مهتاب زنگ زد عصری
برم پیشش ،گفتم منم تنهام اگه آزیتا نیست الان می یام .نیم ساعت بعد دم در
خونه اش بودم و باز همون حکایت همیشگی ،نمیدونم چرا صاحبخونه ی اینا اینقدر
از من بدش می یاد ،منم خوشم نمی یاد ازش ولی دلیل نمیشه اینطور ب یکی بی
احترامی کنم .هزار دفعه هم ب مهتاب گفتم وقتی میدونی من می یام خودت بیا
درو باز کن با این خانمه من رو ب رو نشم .ولی کو گوش شنوا . . .خانواده اش
جدا از هزینه ی خوردو خوراکش ماهانه دو برابر کرایه خونه ای رو که میده
واسش می فرستن اونوقت این جا شده تو این دخمه با یکی که آدم حالش بهم
میخوره ازش و از اون بدتر اینکه اون بیچاره ها فکر می کنن کرایه ی ،ی واحد
آپارتمان چهل متری رو میدن و دخترشونم تنهاست .از هیچی که خبر ندارن !حالا
اگه بابا من بود تا حالا ده بار می یومد و سر میزد وتا رگ و ریشه ی صاحب
خونه رو هم در نمی یاورد ول کن نبود .اونم ناهار نپخته بودو ب جاش شام
دیشبشونو گرم کردکه خیلی هم کم بودمنم ب شدت گرسنه ، اصن ی جوری شدم ، بهم
برخورد .نتونستم حرفمو هم نیگه دارم و بهش گفتم « خب می گفتی ناهار نداری
منو گشنه نمی کشیدی اینجا ، یا ی چیزی سر راه می گرفتم » حالا هی می گفت
مهم نیست که دو لقمه با هم میخوریم .ولی من اصن خوشم نیومد .آخرشم رفتم
بیرون و پیتزا گرفتم .بعد یکی دو ساعت آزیتا اومد.اصن لرز می گیرم وقتی می
بینمش .خوبیش اینکه از آخرین برخوردمون دیگه زیاد نزدیکم نمیشه و زر نمیزنه
ولی هیچ ابایی نداره وقتی منو می بینه بلند ب مهتاب بگه « خاک بر سرت با
دو تا آدم درس درمون که نمی گردی هرچی بچه اس دور خودت جمع کردی و . . .»
من دیگه دهن ب دهن نمیشم باهاش و حاضر میشم که دیگه برم از اونجا .یعنی ترس
دارم از اینکه چیزی بگه و نتونم جواب بدم و باز گریه ام بگیره .با مهتاب
زدیم بیرون و تو خیابون ول چرخیدن میخواستیم بریم خرید که آیلین تماس گرفت
بچه ها تو کافه جمع شدن برم پیششون . خیلی وقت بود همه جمع نبودن و من
خیلیا رو بعد سال نو ندیده بودم .ولی از ی طرفم اصن دوست نداشتم با مهتاب
برم اونجا !یعنی اصن دلم نمیخواست مهتاب با اونا آشنا بشه ،هر چقدر با
مهتاب راحت باشم بازم اونقدر نیست که چیزی از من و خانواده ام و یا روابطم
بدونه ،نمی گم بهش .بودن باهاش رو دوست دارم چون ساده اس ،چیزی ازم نمی
پرسه ، واسه خاطر بابا و یا خیلی چیزای دیگه آویزونم نمیشه .اگه میخواد
ساعتی رو باهم باشیم فقط برا گذرون وقته . . . با اینهمه بازم دلم نمیخواد
خیلی بهم نزدیک بشه .ب هر بهونه ای بود اونو برگردوندم خونه اش و بعد رفتم
پیش بچه ها .کامیار بالاخره ازدواج کرده و پنج شنبه مراسم داشت .ذوق زده
بود مثلا همه رو جمع کرده بود که این خبرو بده دعوت کنه .با توجه ب رابطه
ای که این اواخر با پروانه داشت فک میکردم اینا با هم ب ی جایی برسن ، خیلی
خوب بودن باهم .ولی شاید ب قول پریسا هیچ ادم عاقلی پروانه رو برا ی عمر
زندگی انتخاب نمیکنه که این انتخاب کنه !!! پروانه هم بود و انگار اصن واسش
مهم نبود ،می گفت و می خندید « کامیار برادر زنم داری یا نه ؟ با هم فامیل
بشیم » !!! دیونه اس این دختر .وقت برگشتن با آیلین و مریم بودم .وقتی
بهشون گفتم من نمی یام عروسیش .مریم گفت « اگه نیای همین خود کامیار همه جا
جار میزنه که آره ژامک از ناراحتیش نیومده » این حرف خیلی سوزوند منو
،عصبی شده بودم بدجور « یعنی که چی ؟ مگه ما رابطه ای با هم داشتیم که ب
سرانجام نرسیده باشه و حالا بخواد اون این حرفو بگه ؟ ی دوست داشتنی بود که
ی طرفه بود و بارها هم جوابشو دادم خودتونم که از همه چیز خبر داشتین .اصن
هر چی دلش میخواد بگه مهم نیست ، مهم اینکه فعلا اون هیچی نگفته شماها
دارین واسم حرف در می یارین ، از اون گذشته منکه مثلا خیر سرم ی ساله
نامزد دارم !یعنی ی سال قبل ازدواج اون.اونوقت من باس از حسادت بترکم ؟ »
.البته همچینم معلوم نیست که برم یا نه ! پدر کامیار از بازاریای بزرگ شهره
و ی جورایی واسه نزدیکی محل کارش با تعمیرگاه و برخورداشون با بابا رابطه ی
خوبی داره و دوستی ماهم این رابطه رو بهتر کرده ،و اگه احتمالا دعوتش از
بابا هم باشه اونوقت دیگه نمی تونم بگم نه ! یعنی اگه بابا بخواد بریم یعنی
باید بریم .
+ نوشته شده در ساعت توسط