واسه شام ب دعوت پریسا و امیر با چن تا دیگه از بچه ها رفتیم باغشون ، امیر خونه خریده بود و حالا سور میداد ! من موندم این که هی میگه میخواد بره خارج از کشور اونوقت چرا خونه می گیره .قبل رفتن ب امیر محمد اس دادم که احتمالا شب دیرتر می یام .ده دقیقه نشد که اومد خونه صداشو بلند کرد که« اصن چه لزومی داره بری ؟ دایی سپرده ب من شبا بیام اینجا اونوقت تو . . . اصن مگه بهت نگفته بود که شب حق نداری جایی بری » این هی زر زدو و هی زر زد اونقدر که اعصابم خورد شد کلید خونه رو ازش گرفتم و بیرونش کردم «اولا بابا خودش میدونه ، دوما ب تو ربطی نداره که من کجا میرم و نمی رم ، کی میرم و می یام ! تو فقط وظیفه داری شب اینجا باشی همین !مم بعدم قبل اومدن زنگ بزن تا بدونم تویی تا درو باز کنم » دلم خنک شد . نیم ساعت بعدش که تو باغ بودم بابا زنگ زد که چی شده و چی کارش داری این بچه رو !!! اونقدر بدم اومد ازش کثافت سریع زنگ زده ب بابا که آره این ب من چی گفت و بیرونم کردو . . . تو بچه ها یکی دو نفر بودن که نمی شناختمشون یعنی همه ی شناختم ازشون همون شعر خونیشون بود تو جلسات انجمن .اصن دوست ندارم ورود آدمای جدید رو ب جمع خودمون ! راحت نیستم حالا من هی فرار از همصحبتی با اونا، بالعکس یکی از اونا " رویا " هی دوس داشت با من حرف بزنه از اون دسته بچه هایی بود که همیشه تو انجمن حامی من در برابر نقدای شهرام بود و ی جوری ی جوابی بهش می داد ولی خب بازم این دلیل ب خواستنش نمیشه ! شاید من با اون و خیلی های دیگه ی حلقه ی دوستانه رو تشکیل بدیم تو کافه یا همون انجمن ولی هیچ وقت نتو نستم و نخواستم که تو این یکی حلقه ی دوستان کسی اضافه بشه ! با اینا چیزی فراتر از روابط دوستانه دارم هفت هشت سالی میشه که با همیم از همون دوران نوجونی تا ب الان ،و همیشه پذیرش آدمای جدید واسم سخت بوده بخصوص تو ی همچین رابطه های قدیمی . میخواستیم شام بخوریم ولی محسن هنوز نیومده بود اون فکر میکرد مریم نیومده برا همین هی بهونه می یاورد برا نیومدن در صورتیکه مریم اومده بود و میخواست اذیتش کنه . بعد تماس امیر با محسن ، ب من اس داد که تو هم اونجا هستی یا نه ؟ نوشتم آره ،اونم جواب داد که « خب پس اگه تو باشی می یام ، تونستم مریم رو هم راضی میکنم بیاد » اینجا پروانه که سرش تو گوشی من بود رو ب مریم گفت « محسن  گفته اگه ژامی باشه منم می یام ! تو ناراحت نمیشی ؟ یعنی مهم نیست تو باشی ، مهم اینکه ژامی باشه » همیشه ی چیزی هست و ی بهونه ای پیش می یاد که هی از پروانه متنفر تر بشم ! اصن درکم نیست شوخی های بی مزه اش و فضولی های بیش از حدش .مریم گفت واسش مهم نیست و من مث خواهر نداشته ی محسنم .واینکه ب من خیلی خیلی بیشتر از اینا اعتماد داره اینطور چیزا باعث نمیشه که بخواد رو رابطه ی نزدیک من و محسن حساس بشه . . . شاید ب قول پریسا باید خوشحال میشدم از حس مریم ولی اینطور نبود ، ی چیزی هری ته دلم ریخت پایین ! اینکه اون ب من اعتماد داره در صورتیکه این اعتماد رو باید ب نامزدش محسن میداشت !! یعنی ممکنه هر کس دیگه ای غیر از من می بود مثلا پروانه و اون چون ب پروانه اعتماد نداره باعث بشه بیشتر محسن رو محدود کنه و . . . فکر میکردم جلسات مشاوره ای که میره تونسته خیلی بهش کمک کنه ولی انگار اینطور نبود این هنوزم ته دلش واسه گفتن حرفاش واسه خیلی چیزا دیگه اون اعتماد لازم رو ب محسن نداره ! این فاجعه اس ! نمی تونم بفهممش . ب هر حال شب خوبی بود خیلی وقت بود نیاز داشتم ب بودن با بقیه و هر دفعه هم ب هر بهونه ای دوری میکردم ، خیلی خوب بود . وقتی برگشتم  امیر محمد اومده بود  و نشسته بود فیلم میدید مونا درو واسش باز کرده بود .اخماش تو هم بود و جواب سلام هم نداد .شام هم  املت پخته بود برا خودش ی لحظه دلم ب حالش سوخت اینکه واسه من می یاد که تنهایی اذیتم نکنه اون وقت من اون رفتارو عصر داشتم باهاش .ولی سعی کردم اینو نشون ندم ، ی ساعتی طول کشید تا سگرمه هاش باز بشه و بعدم شد همون امیر همیشگی که دوست دارم .