ناهار رو خونه مریم و محسن بودم ، مریم از بارداری ناخواسته می نالید و محسن بینهایت خوشحال بود ، می گفت لحظه شماری میکنه برا دنیا اومدن بچه اش و مریم فقط حرص میخورد . این برای من خوشحال کننده بود و خیلی باهاش حرف زدم که باید خدارو شکر کنه برا این موهبت ، باید بیشتر مواظب خودش باشه . واون فقط می نالید که من از درسم عقب می یفتم و هزار تا بهونه ی دیگه . یعنی ب قول خودش اگه از محسن نمی ترسید هر طور شده ی جوری بچه رو سقط میکرد . درد بدی دلمو گرفت با این حرفش ! فقط گفتم « دلت می یاد ؟ محسن هم ب اندازه ی تو سهم داره تو تولد این بچه !اصن این هیچ ، دلت می یاد حق زندگی رو از کسی بگیری ؟ » خانواده هاشون هنوز اطلاعی ندارند . یعنی محسن خواسته فعلا چیزی ندونن . وقت برگشتن که خواست برسونه منو می گفت « می ترسم این دیوونه ی روز ی بلایی سر خودش بیاره ، فک نکن شوخی میکنه ، کاملا جدی میخواد از شر این بچه راحت بشه . من ی لحظه هم تنهاش نمیذارم که ی وقتی این کارو نکنه ، میخوام تا زمانی که دیگه نشه کاری کرد از کنارش جم نخورم . میدونم بچه که دنیا بیاد خودش دل نمیکنه ازش . اینا همش اداست و بیشتر برا حرص دادن منه و . . . » تو خونه ی لحظه از فکر اونا نمی تونستم آروم بشم . عصبی بودم و دلم خیلی برا محسن میسوخت . طفلی با همه جور ادا و اطوار مریم ساخته بود و می ساخت فقط ب این دلیل که عاشقش بود و هست . زهره یکی دوروزه که اعصابش بهم ریخته است . یکی دو بار باهاش کمی صحبت کردم تا دلیلشو بفهمم ولی نشده وچیزی متوجه نشدم . یعنی اونقدر باهاش صمیمی نیستم که بخوام راحت وارد جزییات بشم . ماهنوز با هم رسمی هستیم . غیر از حرفهای معمولی روزمره و گه گاهی که بابا حضور داشته باشه که باعث بزرگتر شدن این دایره گفتمان میشه . اکثر اوقات باهم صحبت نمی کنیم . هر چند مث گذشته نیست و من همش تو اتاق خودمو حبس نمی کنم . حالا کنار هم می شینیم و فیلم می بینیم . یکی دو بار با هم برا خرید رفتیم و ی شب هم که بابا تهران بود هر دو رفتیم باغ و تا نیمه شب کنار آتیش نرد بازی کردیم و از زندگی سابقش برام گفت . دوست دارم رابطه ام باهاش بهتر بشه ، خیلی هم سعی کردم تا حدودی موفق بودم ولی لعنتی بعضی وقتا با دیدنش ی دردی دلمو میگیره که منصرف میشم . با اینهمه بازم تا اینجاش خوب بوده ، اونقدر که اون بیاد کنارم بشینه و بگه « می فهمم بابات مشکلش با رابطه تو و امیر اردلان چیه ، ولی تو هی پاپیچش نشو و سعی کن جدی نگیری ، اون هنوزم دلش ب فرزام خوشه و اینکه شما باهم باشید. تو اونچه که دلت میخواد رو انجام بده ، چه با اردلان ازدواج کنی چه با هر کس دیگه ای مهم نیست ، مهم اینکه الان از زندگیت لذت ببری و تن ب یک ازدواج ناخواسته ندی ، که آینده ات میشه امروز من ! می بینی ؟ اصلا فکر نمیکردم یک روز از مرگ کسی خوشحال بشم . ولی روزی که شوهرم فوت کرد اولین فکری که تو ذهنم نشست این بود که یعنی حالا می تونم زندگی کنم ؟ » اصن انتظار این حرفها رو ازش نداشتم . از اون روز بیشتر از قبل سعیم ب بهتر کردن روابطمون بوده . از اینکه هست خوشحالم . از اینکه خونه  بوی رخوت نمیده خوشحالم . از اینکه بابا سرحال و شاده خیلی خیلی خوشحالم .