336
بعد ناهار با پریسا و مریم رفتیم استخر .بعد مدتها بهونه ای بود برا دیدن دوباره ی پریسا .همش می نالید از بچه داری و در ب در دنبال ی پرستار خوب و با تجربه می گشت .من تا امروز اصن نمیدونستم که اون ب درسا شیر خشک میده اینو وقتی متوجه شدم که مریم ازش پرسید چطور سایز سینه اش تغییری نکرد ه !!و اون بعد کلی ادا و اطوار که آره زن باید فکر اندامش باشه و من از اون دسته معدود زناییم که بعد زایمان بازم فکر اندامم و هزار تا چرت و پرت دیگه !یعنی ب هیچ وجه نمی تونم ی همچین دلیلی رو درک کنم برا توجیه شیر ندادن ب بچه ! هنوزم که هنوزه بعد دو سال و نیم هر وقت فرصتی بشه هی مونارو سرزنش میکنم برا عمل زیبایی سینه اش و شیر ندادن ب بابک ، و شنیدن این حرف باعث شد پریسا روسرزنش کنم من می گفتم و اون هی می خندید و شونه هاشو بالا مینداخت که یعنی مهم نیست داشتم عصبی میشدم از حرکاتش اونقدر که بازوشو محکم فشاردادم« احمق دارم حرف میزنم اگه اشتباه میگم تو منو توجیه کن اگرم که نه خفه شو اینقدر هر هر نکن من فقط نظرمو گفتم » « من هیچی بهت نمی گم انشالله خودت بچه دار شدی اون وقت می یام بهت سلام میدم » مریمم با پریسا موافق بود اینکه بچه با شیر خشک هم بزرگ میشه ولی زن همیشه جوون نیست و همیشه هم مورد توجه مردا نیست پس بهتر همینه که همه جوره ب فکر اندامش و زیباییهاش باشه ! اینکه زن باید ب این چیزها اهمیت بده رو موافق بودم ولی نه ب قیمت محروم کردن بچه از شیر مادرش . نمیدونم چرا هر وقت حرف بچه میشه و یا هر چیز دیگه ای که بهش ربط داشته باشه نمی تونم جدی نباشم و خیلی منو درگیر خودش میکنه اونقدر که این بارم تحملم نبود پریسا و ب بهونه ی ماساژ ازشون جدا شدم . دوتا ماساژور جدید هم اضافه شده بودن یکیشون ی خانوم حدودا پنجاه ساله شایدم یکی دو سال کمتر میشد از همون لحظه ی ورودم بهم گفت « تو ماساژت با منه » جالب بود چن نفر دیگه هم منتظر نوبتشون بودن و حالا حالا ها نوبت من نمیشد و از اون گذشته من هنوز نگفته بودم که چه ماساژی میخوام.چهل دقیقه بعد که نوبتم شد نمی تونستم خندمو کنترل کنم واسم جالب بود غیر اون دو تای دیگه هم ماساژ صورت میدادن اصن فکر نمیکردم بیفتم زیر دست اون .همونطور که کارشو شروع کرد آروم آروم هم حرف میزد . کارشو دوست داشتم و شاید هیچ وقت اینطور از ماساژ لذت نبرده بودم و احساس سبکی نمیکردم . وقتی هم کارش تموم شد گفت ماساژ خصوصی هم میده تو خونه از مدیر کارتشو بگیرم و هر وقت خواستم می یاد .اینطوریشو دیگه ندیده بودم که ماساژور بخواد بیاد تو خونه !!! دیگه هم منتظر مریم و پرریسا نشدم و بی اینکه چیزی بهشون بگم برگشتم خونه ، نیم ساعت بعدش مریم زنگ زد و کلی فحش که چرا هیچی بهشون نگفتم و مجبور شدن پیاده برگردن تا خونه و حتی تاکسی هم گیرشون نیومده بود . « خب زنگ زدی که چی؟ تو که خوب می شناسی منو وقتی حوصلم نباشه کسی خودمو مجبور ب بودن باهاش نمی کنم ، حوصله پریسا و قهقه هاشو نداشتم حالام مهم نیست ی کم پیاده روی برا چربی سوزی خوبه تناسب اندام که فقط سایز سینه نیست بهتره فکر چربیهای انباشته شده تو بازوها و پایین تنه تون باشین » بعدم قطع کردم .حالا نوبت پریسا بود که زنگ بزنه و من اصن حوصلشو نداشتم گوشی رو خاموش کردم خوابیدم