354
راضی کردن بابا اونقدرم که فکر می کردم سخت نبود خیلی راحت اجازه داد و
برخلاف گذشته تنهایی تو جاده رو بهونه نکرد و گذاشت با ماشین خودم برم
اینهمه راه رو بی اینکه یکی همراهم باشه !راحتی خیالم از ی طرف که حالا می
تونستم برم ، و تعجبم ی طرف دیگه که چطور ؟یعنی دیگه حساسیت های قبل رو
نداره !! ی جوری بود ، ی جوری که هنوز توش موندم ،حتی دیگه اینکه شب دیر
بیام خونه هم مث قبل سرو صدا راه نمیندازه ، مسلما راضیم از این وضع ولی
این تغییر ناگهانی این رضایت رو سنگین می کنه .هر چند ذهنمو درگیر کرده ولی
سعی می کنم خیلی بهش فکر نکنم و اهمیتی ندم .شاید اونقدر سرخوش زندگی
جدیدش هست که دیگه من و کارام خیلی واسش دغدغه نیست .دیدن بچه ها بعد ی مدت
نسبتا طولانی عالی بودتقریبا اکثرشون رو دیدم و ساعات خوبی رو باهاشون
داشتم . و ب اصرار مریم این یکی دو شب رو هم خونه اونا موندم ، کوهیار هم غیر از شب اول دو شب بعدی رو رفت خونه مادرش تا مثلا من راحت ترم باشم ! این معذبم میکرد و دلم میخواست برم هتل یا هر جایی که ی اتاق گیر بیارم ولی اجازه ندادن و مسلما بودن با مریم رو ترجیح میدادم .تقریبا اکثر بچه ها ازدواج کرده بودن یا نامزد بودن و یا داشتن دوره عقد رو سپری می کردن ، خیلیاشون رو با شریک زندگیشون دیدم و بعضیا رو هم نمیدونم اسمشو چی بذارم تعصب بیجا ؟! حماقت ؟ کج اندیشی . . . که دیگه همسرشون اجازه نمیدادن بهشون که بیان تو جمع بچه ها و از اون بدتر اینکه قید جلسات ادبی رو هم زده بودن .دخترو پسر هم نداشت یکی مث نسیم ، مث علی ومهلا . همه اینا رو مریم برام می گفت تا رسید ب امیراردلان ،پارسال هم که با لیلی رفته بودم مشهد نتونستم ببینمش وقتیم که زنگ زدن بهش رفته بود تهران با نامزدش و عذر خواهی کرد که نمی تونه بیاد .و امسال . . .چیزایی که مریم ازش می گفت اذیتم میکرد اینکه اردلان اوایل امسال نامزدیشو بهم زده و بعد اونم باباش اونو از خونه بیرون کرده بود و حالا تو ی خونه ای کوچیک اجاره ای زندگی میکنه سخت سعی میکنه زندگی کنه .زندگی کنه چون تا ب حال حمایت های باباش رو داشت . پول باباش ، اعتبار باباش و . . .همش می گفتم عجب ! که اینطور .اینا مریم رو عصبی کرده بود که چرا اینقدر بی تفاوتی .یعنی واقعا هیچ حس دیگه ای نسبت ب وضعیتش نداری ؟ جواب اونو ندادم ، فقط نیگاهش کردم و هیچی . مگه میشد بی تفاوت باشم .امیراردلان اولین مردی بود که وارد زندگی من شده بود .از شاگردای بابا بود و بعدها رابطه بابا و پدر اون هم خیلی جدی تر شدو ما ب دوستان خانوادگی تبدیل شدیم و این دغدغه بیشتر بودن ما باهم رو کم کرده بود .هردو همو دوست داشتیم .من خیلی هم دوستش داشتم منتها عشق مهرداد رو تو دلم داشتم و این رابطه قبل از واگویی احساساتم ب خود مهرداد و شروع عاشقانه هام بود . اگر تعصب و غیرت بیجایی رو که واسم خرج میکرد رو نادیده بگیرم تقریبا رابطه ی خیلی خوبی باهاش داشتم و در انتها هم همین اخلاقش باعث شد کات کنم . . . بعد فوت مهرداد و خواستگاری دوباره ی اون و جواب ردی هم که دادیم دیگه کلا رابطه دو خانواده قطع شد ومن حتی همون سالی ی بار رو هم خیلی نتونستم ببینمش . روز آخری که میخواستم برگردم رفتم دیدنش که با اینکه میدونست مشهدم ولی هنوز نیومده بود ببینه منو . وقتی منو پشت در دید اولین واکنشش فحش دادن ب مریم و کوهیار بود « مادر فلانها من گفته بودم نیارنت اینجاها ، یکی دو دقیقه صبرکن من آماده شم بریم بیرون ، وضعیت خونه ام خیلی خوب نیست » ولی باز خودش پشیمون شد و گفت برم تو « تو که همه چی رو میدونی پنهان کنم که چی بشه » ی آپارتمان 40 متری، خالی خالی ب معنای واقعی کلمه .ی تلویزیون ، ی بخاری ، ی کاناپه و ی تخت ولباساش و کتاباش و کتاباش . . . هیچ تغییری نکرده بود همون قیافه ، همون اخلاق ،همونطور بددهن و همون ته ریش ! می گفت گذاشته بمونه چون کوهیار گفته بود بهش که دارم می یام و میخواست ببینتم ،میخواست اونطور باشه که من همیشه دوست داشتم .همه چی رو خوب یادش بود، چی دوست دارم و چی دوست ندارم ، واسم تو ماگ ویسکی ریخت و نشست حرف زدن و ب اینجا رسید که هنوزم دوسش دارم یانه ؟ نمیدونستم چه جوابی بدم اگه می گفتم آره شاید میذاشتش ب حسابی و برداشت خودش اگه می گفتم نه که دروغ بود .من دوسش داشتم ، ی دوره ای از زندگیم بود چیزیم که باعث جداییمون شد غیراز اخلاقش که احساس مالکیت میکرد عشق مهردادو رسیدن بهش بود .فقط گفتم « درو دیوار این شهر بوی تورو گرفته دو ساله که ندیده بودمت نمیشد برم ،اینطوری فکر میکردم بخودم کم لطفی کردم » خیلی خندید ،خیلی اونقدر که عصبی شد بعد گفت « تو هیچ وقت ب من فرصت ندادی والا کاری میکردم هر جای این کشور که بری بوی من و خاطره هام آرومت نذاره » و بعد بغض کرد . از خودش گفت و اتفاقاتی که تو این مدت واسش افتاده از اینکه یهو پشتش خالی شده .از نامزدش و اینکه آخرشم نفهمیدم چه مشکل مهمی بوده که باعث بهم خوردن رابطشون شده ! میخواستم برگردم که اصرار کرد ناهار باهاش باشم ، بی میل نبودم و موندم یاد روزایی افتادم که می رفتیم ویلاشون تو طرقبه واسم آشپزی میکرد و من عاشق اون موقع ها بودم همیشه می گفتم وقتی آشپزی میکنه جذابیتش برام بیشتر میشه .و حالا داشت اون خاطره ب نوعی دیگه تداعی میشد . مشغول کارش شدو من از دور نیگاش میکردم و حرفاشو می شنیدم . داشتم ازش عکس می گرفتم که فهمید « هنوز عکسای اون موقع هارو هم داری ؟ منکه دارمشون . میدونم الان خیلی ب چشمت جذاب و شیرین می یام دیگه ترفندام موثر واقع شد ولی جون هر کی دوس داری انکار نکن که میدونم دروغه و میخوره تو ذوقم » هیچی نگفتم و یکی دو تا عکس دیگه .تا اینکه اومد پیشم نشست و مثل همون موقع چشمامو بوسید .قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم .خفه شده بودم . . . ازم پرسید که دوس پسر دارم یا نه !وقتی گفتم نه بازم خندید « نمی خوای باهم باشیم ؟ من و تو اولین های هم بودیم فکر نمی کنی بهتره باهم باشیم ؟ گور بابای بابا من و تو اصن منظورم دوباره خواستگاری کردنو ازدواج نیست ، بیا فقط باهم باشیم ، تا هر وقت که تو خواستی ، من کلا قید زندگی و ازدواج باهر کسی رو زدم ،در ب در شدم ، ب آرامش نیاز دارم اگه قبول کنی تا وقتی می مونم که تو بخوای ی روزی هم خواستی با یکی دیگه ازدواج کنی بی سرو صدا می کشم کنار و . . . و . . . » جوابی بهش ندادم و موکولش کردم ب اینکه بعدا تماس می گیرم باهاش .شماره اش رو داد و گفت اگه زنگ زدم میذاره ب حساب رضایتم و اگه نه که هیچ ، مث این مدتی که گذشت از دور دوست می مونیم . بعد ناهار که دیگه میخواستم برگردم واسش مهمون اومد ، دوست دخترش بود با دیدن من اونجا شوکه و عصبی شده بودو اردلان منو بعنوان ی دوست قدیمی و اون رو بعنوان دوست دختر فعلی معرفی کرد .لفظ فعلی صدای دخترک رو درآورد که مگه کس دیگه ای هم هست یا بعدا قراره باشه ؟ اردلان خیلی خونسرد « بستگی ب رفتار تو داره عزیزم » خیلی نموندمو و برگشتم . شب داشتم برا مریم تعریف میکردم که زنگ زد « اگه تو بخوای باهاش بهم میزنم » گفتم نه ! ربطی ب من نداره روابط اون و از اون گذشته رابطه ی خاصی بین ما نیست که من بخوام براش حدو حدود بذارم .« هنوزم همونطوری ، ولی من تغییر کردم اگه با من باشی دیگه گیر الکی نمیدم ، حداقل سعی می کنم که اینطوری نباشم باهات » مریم میگفت بهتره قبول کنم .ومن تو فکر این بودم که دلیلی برای زنده کردن ی رابطه ی کهنه رو دارم یا نه ! و ب هیچی نرسیدم .
+ نوشته شده در ساعت توسط