351
روزهایی که گذشتند با روزهایی که در حال گذرن واسم هیچ تفاوتی نداره و هیچ تغییری در من ایجاد نکرده مگر اینکه ب نفرت و عصبانیتم اضافه کرده باشه !اینکه تو اوج تنهایی و درد من و شرایط روحی اسف باری که داشتم بابا یهو تصمیم بگیره ب زندگیش سرو سامون بده شوک بزرگی واسم بود .شبی که همه رو جمع کرد و گفت که واسه فلان روز میخواد ی مهمونی کوچیک بگیره اونقدر که عمه و اتابک رو خوشحال کرد منو ب شدت عصبی و پر بغض !دروغ چرا خودم این اواخر قبل ب هم زدن نامزدیم مدام بهش می گفتم بهتره اون خانم رو عقد کنه و ب رابطه اش رسمیت بده ! نمی تونم بگم کدوم دلیلم مهمتر بود اینکه از فکر خروج از ایران بیاد بیرون یا چون میدیدم فکرو ذکرش اون زنه و با بودن با او خوشحاله دوست داشتم خوشحال تر ببینمش و یا خسته شده بودم از اینهمه کار خونه و . . . ب هر حال هر چی بود خودم تشویقش میکردم .ولی ب هیچ وجه نمی تونستم تصور کنم تو ی همچین موقعیتی بخواد این کارو بکنه ! انتظار توجه و همدلی داشتم ! اینکه تنهام نذاره و کمکم کنه حال و روزم بهتر بشه .حداقل این لکنت لعنتی که رو شوک فوت مامان نصیبم شده بود و تو شرایط بد روحیم عود میکنه برطرف بشه !! این خواسته ی کوچیکی نبود .وقتی همون شب همه اینا رو ب زبون آوردم اتابک گفت « خودخواهی تو حدو مرز نمی شناسه قرار نیست که دیگران ب پای حماقتهای تو خودشونو بسوزونن ! تو زندگیتو خراب کردی دلیل نمیشه بابا نتونه زندگیشو بسازه !!! » . هر چی بود گذشت بابا ازدواج کرد ب همین راحتی ! دیگه موقعیت جدید رو پذیرفته بودم ولی دلخوریم از بابا برطرف نمیشد . سخته ! زجر آوره که ی زن دیگه رو دوش ب دوش بابات ، سر میز شام ، تو نشیمن ، تو باغ ، تو اتاق خواب کنار بابات ببینی و دلت درد نگیره ، اوایل دلگرفتگی بود که با سختی تموم سعی میکردم بهش جولان ندم ولی کم کم ب مرور زمان . . . نشد ، نشد ! دیدن مهربونی های بابا ب زهره ، عزیزم صدا کردناش ،توجه بیش از حدش عصبیم میکرد !همش حس میکردم این زن ب ناحق جای مامانمو گرفته و اصن لایقش نیست !ب قول موناحساسیت ها و حسادتهای من خیلی کمتر از سن و سالم نشون میده و اصن در شان دختری ب سن من نیست !! ولی مگه دست من بود ! و نیست . اونقدر فشار عصبیم زیاد شده بود که نتونستم خونه رو تحمل کنم و با چن دست لباس و کتابای درسی رفتم خونه عمه ، ی روزایی زهره می یومد دیدنم ولی نمیدونست همین کارش که مثلا واسه احترام انجام میده منو بی نهایت عصبی می کنه اونقدر که ازش خواستم منو ب حال خودم بذارن و سراغم نیان !وبابا که هیچ دیدنم نیامدو سراغی ازم نگرفت و تموم دیدارمون خلاصه میشد تو کلاسای درسش و همین ، فقط همین ! ب عمه گفته بود نمی یام دیدنش و مخالفتی ندارم با موندنش واسه اینکه آروم بگیره ، آخرو اولش چی ؟ باید برگرده خونه ، پس ی مدت دوری بهتره واسش ! و این آخرو اول بالاخره رسید و من مجبور شدم امروز برگردم خونه ، میگم اجبار که اگه نبود دلم نمیخواست دیگه برگردم .حداقل نه ب این زودی ها.عمه جان هم در نهایت مهربانی عذرمو خواستن و گفتن که بهتره برگردم خونه . بهتره خودمو با شرایط هماهنگ کنم و با زهره دوست باشم ، بهتره خودخواهی رو بذارم کنارو ب فکر بابا هم باشم .وقتی اینارو گفت مث بچه ها زار میزدم که آره منو داری بیرون میکنی؟ من کجا برم و اینا . سریعا هم بلند شدم و وسایلمو جمع کردم و ب مهربونی و التماساش که اصن قصدش این نبوده و اینا توجه نکردم .ی راست رفتم باغ و یکی دو ساعت رو موندم اونجا ولی دیگه نمیشد . . . وقتی برگشتم زهره تازه دوش گرفته بود و داش تنشو کرم میزد ، تعجبش و صدای خفه ی فریادی که ازش بلند شد تازه یادم اومد که دیگه اوضاع و احوال این خونه مث قبل نیست .دیگه نباید سرمو مث گاو بندازم پایین و بیام تو !ی جورایی خودم خجالت زده شدم و با ی ببخشید خودمو انداختم تو اتاقم .فضای خونه خفه است ! هر جا که پامو میذارم یاد مامان می یفتم ، با اینکه این اون خونه ی قبلی نیست و اینجا هیچ خاطره ای از حضور مامان نداره ولی نمیدونم چرا اینطوری شدم .نه زهره و نه بابا هیچ کدوم هیچی نپرسیدن و چیزی هم نگفتن ، عادی رفتار می کردن انگار که هر روز منو می بینن و من از خونه نزده بودم بیرون . سر میز شام ب بابا گفتم خونه سیا که خالی شد دیگه اجاره اش نده ، میخوام برم اونجا ! خودم اصن ب این موضوع فکر نکرده بودم یهو ب زبونم اومد ، هیچی نگفت .من باز زر زدم باز هیچی نگفت .یهو قاشقو کوبیدتو بشقاب که : « بری چه غلطی بکنی ؟ کم دق ندادی باز چه مرگته ؟ » « هیچی ! میرم که شماها راحت تر باشید . . . » دیگه نذاشت ادامه بدم ، اونقدر عصبی شده بود که شروع کرده ب دادو بیداد و سرزنش و من با آرامش غیر قابل باوری ماکارونی رو دور چنگال می پیچیدم و می خوردم حرفمو زده بودم و دیگه مهم نبود بابا چی میگه ، ی جورایی گوش نمیکردم وسط اون بلبشو ب زهره گفتم « ی طعم خاصی داره غذاتون ، خوشم نمی یاد ، ولی گرسنمه ، خیلی گرسنمه » زهره که هیچی نگفت خیلی آروم بود و سعی میکرد بابا رو هم آروم کنه .که با این حرف من بابا بدتر عصبی شد ازم خواست که از جلو چشاش دور شم .حرصم گرفته بود ، از حرص می بلعیدم و از جام بلند هم نشدم« چرا برم؟من گرسنمه ، ناهار هم نخوردم ، چرا ما نمی تونیم دو کلمه با هم حرف بزنیم ؟ چرا تا ی چیزی می گم که موافق نیستین داغ می کنین ؟ این واسه همه مون بهتره که جدا از هم باشیم ، سیا هم داره درسش تموم میشه می یاد .واسه راحتی و آسایش زهره خانوم هم شده باید رضایت بدین اینطوری رابطه من و زهره خانوم هم بهتره میشه » هیچی نگفت ، پا شد رفت تو سرما رو تراس و سیگار دود کردن .و من همچنان غذامو با ولع می بلعیدم و زهره دوباره برام کشید « حق میدم بهت هر خانواده ای ی سلیقه ی خاصی تو طعم غذا داره ، من سعی می کنم سلیقه همتون دستم بیاد .مطمعن باش عاشق دست پخت من میشی » اون هی حرف میزدو من ی چشمم از دور ب بابا بود و ی چشمم دهن زهره ، اونقدر که بغضم گرفت و بی صدا ترکید ، دلم داشت می ترکید ، هی چنگالو پر میکردم و می بردم دهنم و ب زور قورتش میدادم و سنگینیش رو سینه فشار بغضمو بیشتر میکرد . . .