347
بعد ازظهر با فرزام رفتیم
مزار مامان،قبل از ما دایی هم اومده بوده بود و مث همیشه داشت قرآن می خوندبعد رو بوسی و حال و احوال با فرزام یهو برداشت گفت« خوب شد که اومدی فلانی که از
عهده دخترش برنمی یاد غیرت هم سرش نمیشه، مرد باید بالا سر زنش باشه والا هر اتفاقی
پیش بیاد کسی رو غیر از خودش نمی تونه سرزنش کنه !!» اصن انتظار ی همچین حرفی رو
نداشتم ،شوکه شده بودم دلخور گفتم که اصن درست نیست ی همچین حرفی رو بزنین .ولی
اهمیتی نداد و این وسط فرزام با نگاهش داشت اذیتم می کرد، همین که دایی رفت این
زبون باز کرد که « مگه چی کار کردی ؟ چه اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم ؟» اصلا
حال و حوصله ی بحث رو نداشتم با این گندی که دایی زد دیگه هر چقدرم که بگم بابا
چیزی نیست این یارو دیوونه اس این باور نمیکنه .دلم نمی خواست بحثی باشه ،ناراحتی
پیش بیاد برا همین سعی کردم مهربونتر بشم و اصن موضوع رو عوض کنم ولی بازم نشد «
تو هر وقت ی خطایی ازت سر میزنه برا من دلبری می کنی چرا وقتا دیگه ی همچین گوهی
نمی خوری ؟چرا بحث رو عوض می کنی و . . . » دیگه عصبی شده بودم و اونجام جای خوبی
برا جرو بحث نبود « ببخشید من غلط کردم برا این ب قول تو دلبری دیگه تکرار نمی کنم
،تو اونقدر زبون نفهمی که هیچی حالیت نیست و حرفای اونو ب من ترجیح میدی اصن
میدونی چیه من با فلانی و فلانی رابطه داشتم و دایی متوجه شده بود برا همینم این
حرفو بهت گفت حالا خیالت راحت شد ؟ » ازش جدا شدم و قدمامو تند کردم که بهم نرسه و
تنها برگردم خونه شایدم برم باغ یا ی جای دیگه یکی دو ساعتی گم و گور بشم .ولی نتونستم
و همین نشستم تو ماشین اونم اومد و بی هیچ حرفی اول ی سیلی چسبوند، دردم اومد
،خیلی سعی کردم بغضم نترکه و اون سیگار می کشید و منو ب فحش « دفعه آخرت باشه وقتی
حرف می زنم صداتو رو من بلند کنی و بذاری بری ، دفعه آخرت باشه برا من از این ادا
اصولا دربیاری ، هنوز فک می کنی خاله بازیه ؟ باید خر فهمت کنم که نامزد منی و
دیگه اون دوران بچه بازی و دختر عمو ،پسرعمو بودن گذشته ؟تو هنوز اونقدر شعور
نداری که احترام منو بعنوان شوهرت نگه داری و . . . » اونقدر عصبی بود که من جرات
حرف زدن نداشته باشم فقط پیاده شدم و رفتم جامو باهاش عوض کنم « باشه هر چی تو بگی
من اشتباه کردم ، فقط بریم خونه » هر چی با خودم کلنجار می رفتم نمی تونستم حق رو
بدم بهش از ی طرفم من خیلی تند رفتم و اون برخوردم تو ی همچین جایی درست نبود
.خونه که رسیدیم خودمو تو اتاقم حبس کردم و اونم دیگه سراغم نیومد .ی ساعتی رو
موندم و می خواستم تا برگشتن بابا از اتاق بیرون نیام ولی نزدیک اذان شده بود و
نمی تونستم خودمو راضی کنم که چیزی برا افطارش آماده نکنم .از اذان گذشته بودو من
میز رو چیده بودم ولی اون هر چقدر صداش کردم نیومد.قهر کرده بود اصلا حوصله ی این
بازیها رو نداشتم و دلمم نمی خواست منتشو بکشم .چن بار دیگه هم صداش کردم وقتی
خبری نشد از اوهمونجا بلند داد کشیدم « اگه اومدی که هیچ نیومدی بخدا قسم همین
بابا بیاد بهش میگم امروز چی کار کردی باهام »دو دقیقه نشد که اومد « زن باید
اونقدر شعور داشته باشه که اتفاقات ما بین خودو شوهرشو پیش هر کسی نگه ، حالا نه
اینکه من بترسم فقط برا این می گم که درست نیست بابات رو ناراحت کنی و درگیرخودمون
کنی والا من اصن از کتکی که خوردی پشیمون نیستم چون حقت بود» هیچی نگفتم .از وقتی
اومده تصمیم گرفتم باهاش مهربونتر باشم ، وقتی نمی تونم چیزی رو تغییر بدم پس چرا
باید اینقدر خودمو اونو اذیت کنم .ولی ی وقتایی هم مث الان واقعا می برم و نمیدونم
چی کار کنم ،اینکه واسه کی مهربونی کنم اونم با این خشونتش ، واسه کی خودمو تغییر
بدم وقتی اینطور راحت سیلی میزنه و بعدشم میگه حقت بود .بابا که اومد نتونستم
خودمو نیگه دارم و ماجرا رو بهش گفتم منتها منهای سیلی خوردنم . واسه اینکه حداقل
بره بزنه تو دهن دایی بهش بگه که دخالت نکنه .بابا عصبی شده بود و فرزام هی ایما و
اشاره که زیاد وراجی نکنم و چیز دیگه نگم .بعدم تنهاشون گذاشتم و رفتم اتاق خودم
.تا نیمه های شب با هم صحبت می کردن و من علاقه ای نه ب شنیدن داشتم و نه بودن در
کنارشون .
+ نوشته شده در ساعت توسط