سعی می کنم کمتر تو خونه باشم ، وقتایی رو هم که کار خاصی ندارم یا تو باغم و یا ول چرخیدن تو خیابونا .هی می خوام برگردم خونه هی با خودم میگم بری که چی بشه الان هر دوشون هستن باز ی حرفی می شنوی ی حرکتی می بینی ازشون که آزارت میده ، نمیشه بهشون گفت که با هم مهربون نباشن ، نمیشه گفت که کنار هم نشینن ، حداقل میشه ی جوری روز رو سر کرد تا شب که بری و تو اتاق خودتو حبس کنی و بعدشم خواب . وقتی برگشتم زهره داشت با دخترش تلفنی صحبت میکرد .دخترک هجده ساله ای که انگار حس و حال منو داره و ترجیح داده با خونواده ی پدریش زندگی کنه تا با مادرش ، قطعا پذیرش مرد دیگه ای جای پدرش براش سخت بوده . رفتم سر یخچال و دنبال ی کم شراب ، ب آبجو هم راضی بودم ولی نبود .همه جارو زیرو رو کردم نتونستم پیدا کنم و زیر لبی زهره رو مواخذه میکردم .دیگه همه جای این خونه برام غریبه شده ، دکوراسیون پذیرایی و نشیمن تغییر کرده خیلی ، خیلی چیزا عوض شدن ،خیلی چیزا دور ریخته شدن .دور که نه ! اجازه ندادم وسایلی رو که ی روزی مامانم با عشق باهاشون سرو کار داشت واستفاده میکرد دور بریزن همون روزا همه رو بار ی وانت کردم با کمک امیر محمدو بردیم باغ . داشتم حرص میخوردم و همچنان کلافه کابینت هارو بازو میکردم و محکم بهم می کوبیدم .تا اینکه زهره اومد « عزیزم چیزی میخوای بگو شاید من بدونم کجاست » « مرگ میخوام ، کوفت ، زهرمار ، هر چی که باشه .اعصابم بهم ریخته است کجا گذاشتیشون ؟ » نمیدونم چرا اینطوری شده بودم ، دست خودم نبود .حالم از خودم بهم میخورد با اینطور صحبت کردنم . ولی باز رفتم سراغ کابینت ها که یهو صداش میخکوبم کرد « ژامک جان همه رو گذاشتم تو کابینت زیر اپن یکی دو تام تو یخچال زیر جا میوه ایه  » ژامک ، ژامک جان !!! چقدر این کلمه و لحن صداش منو بهم ریخت برگشتم چش تو چشش شدم و بغض داشت خفه ام میکرد .هیچ کس اسم کامل منو صدا نمیکرد ،هیچ کس . همه می گفتن ژامی ، تو خونه ، تو فامیل ، تو بچه ها ، دوستای دانشگاه ، حتی مهرداد . . .من عادت داشتم ب شنیدن مخفف اسمم و یا فامیلیم . فقط مامان بود ، مامان هیچ وقت نصفه نیمه صدام نمیکرد ، کامل می گفت .توصیف اون لحظه ی من غیر ممکنه ، حس خوبی داشتم ، حس بدی هم داشتم .درد بود .نشستم رو زمین و همینطور نیگاش میکردم که بطری ویسکی رو ب طرفم دراز کرده بود . هیچ نتونستم احساسات لحظه ایمو کنترل کنم .چه خوب چه بد باید ب زبون بیارم ، باید طرف مقابلم بدونه چه حسی در من ایجاد کرده « گفتی ژامک غریب ب دلم نشست ، دوست داشتم .ولی دیگه اینطور صدام نکن تو هم مث بقیه باش » دلم نمیخواست بگم چرا و حوصله حرف زدن هم نداشتم برگشتم اتاقم که صداش پیچید تو خونه « نه ! اسم ب این خاصی ، ب این زیبایی چرا باید بشکونمش ؟ باید عادت کنی من همینطور صدات می کنم » هیچی نگفتم ولو شدم رو تخت . بعد شام بود که تلفن خونه زنگ خورد .زهره گوشی رو برداشت و بعدم منو صدا کرد با همون لحن همونطور کامل.دروغ چرا خوشم اومده بود . گوشی رو که گرفتم انتظار هر کسی رو داشتم غیر از فرزام !! نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم .اول از همه هم با سوال شروع کرد « کارم داشتی ؟ خطمو عوض کردم خیلی وقته ، قبلی رو خیلی استفاده نمی کنم همین چن دقیقه پیش رفتم سراغش . . .» چی می تونستم بگم ؟ چی باید می گفتم ؟ هیچی .فقط همین ی کلمه و باز ساکت موندم .« چرا دروغ میگی ؟ من تو رو بهتر از هر کسی می شناسم ، چی رو دلت سنگینی میکرد که اون وقت شب ب من زنگ زدی ؟ خیلی مهمه واسم و باید بگی که چی تو رو مجبور کرد ب این کار » « همین ! خودت گفتی ، اجبار . اعصاب و احساس تحریک شده ام مجبورم کرد .اگه اون شب گوشیتو جواب میدادی حرف میزدم قطعا ولی الان مرور زمان شامل حالش شده دیگه حس و حال اون لحظه رو هم ندارم .چیز خاصی هم نبود .بهش فکر نکن .دیگه هم تکرار نمیشه » بی حوصله تر از من بود .خسته بود انگار « اگه تا حالا زنگ نزدم واسه اینکه میدونستم جواب نمیدی ، کلا رابطمو با خانواده هم قطع کردم حتما شنیدی که مامان چه فکرایی تو سرشه خطمو عوض کردم چون داده بودتش ب یکی از همون دخترای انتخابیش تا ما رو بیشتر با هم آشنا کنه ، هیچ کس جای تو رو واسه من نمی گیره .من هنوزم رو حرفم هستم .تو فقط ب من اعتماد کن .من این ترم تموم می کنم برمیگردم » همین ! اینارو گفت و بعدم قطع کرد . چن لحظه ای رو همینطور مونده بودم و بعدم نشستم رو زمین و باز گریه و گریه . . . بابا اومد که چی گفت ؟ . گفتم هیچی .« هیچی بیست دقیقه طول کشید ؟ هیچی اینطوری کردت ؟ » « درد دارم بابا ! بد جور درد دارم .این احمق هنوز نمی فهمه که ب من بدهکاره .باید معذرت خواهی کنه . هنوز تو خیالات خودش سیر میکنه ، فکر میکنه من از شنیدن دختر پیدا کردنای مامانش واسش ناراحت شدم که بهم میگه فقط فکر منه و حتما برمیگرده .برمیگرده که چی دوباره روز از نو و . . . مگه من مغز خر خوردم که دوباره برگردم پیشش ؟ من اینقدر درمونده و احمق ب نظر می یام ؟» و بابا بعد گذشت این چند ماهه نشست کنارمو و بغلم کرد و التماس که بگم چی بینمون گذشته .چی باعث شد اینطور عصبی باشم که از بیانشم خودداری می کنم .مگه می تونستم بگم ؟ نه اینکه روم نشه .اینکه اونم مثل ماهک بعد شنیدنش منو مواخذه کنه و بخنده بهم ، « بذار همینطور سر بسته بمونه .بذار بین خودمو فرزام بمونه .اگه گفتنی بود حتما تو این مدت من که نه فرزام خودش می گفت » و باز کپیدم تو اتاقم .دلم میخواد زندگی رو بزنم رو دور تند .برم ی ده بیست سال بعد .برم ببینم بالاخره ب اون آرامشی که میخوام می رسم یا نه ! برم ببینم چی ب سر من و فرزام اومده ، خلاصی پیدا می کنم از دستش یا نه ، برم ببینم کسی رو دارم اون موقع کنارم که واقعا باهام باشه یا بازم مث الانم با اینهمه آدم دورو برم تنهام !!!!!