353
سعی می کنم کمتر تو خونه باشم ، وقتایی رو هم که کار خاصی ندارم یا تو باغم
و یا ول چرخیدن تو خیابونا .هی می خوام برگردم خونه هی با خودم میگم بری
که چی بشه الان هر دوشون هستن باز ی حرفی می شنوی ی حرکتی می بینی ازشون که
آزارت میده ، نمیشه بهشون گفت که با هم مهربون نباشن ، نمیشه گفت که کنار
هم نشینن ، حداقل میشه ی جوری روز رو سر کرد تا شب که بری و تو اتاق خودتو
حبس کنی و بعدشم خواب . وقتی برگشتم زهره داشت با دخترش تلفنی صحبت میکرد
.دخترک هجده ساله ای که انگار حس و حال منو داره و ترجیح داده با خونواده ی
پدریش زندگی کنه تا با مادرش ، قطعا پذیرش مرد دیگه ای جای پدرش براش سخت
بوده . رفتم سر یخچال و دنبال ی کم شراب ، ب آبجو هم راضی بودم ولی نبود
.همه جارو زیرو رو کردم نتونستم پیدا کنم و زیر لبی زهره رو مواخذه میکردم
.دیگه همه جای این خونه برام غریبه شده ، دکوراسیون پذیرایی و نشیمن تغییر
کرده خیلی ، خیلی چیزا عوض شدن ،خیلی چیزا دور ریخته شدن .دور که نه !
اجازه ندادم وسایلی رو که ی روزی مامانم با عشق باهاشون سرو کار داشت
واستفاده میکرد دور بریزن همون روزا همه رو بار ی وانت کردم با کمک امیر
محمدو بردیم باغ . داشتم حرص میخوردم و همچنان کلافه کابینت هارو بازو
میکردم و محکم بهم می کوبیدم .تا اینکه زهره اومد « عزیزم چیزی میخوای بگو
شاید من بدونم کجاست » « مرگ میخوام ، کوفت ، زهرمار ، هر چی که باشه
.اعصابم بهم ریخته است کجا گذاشتیشون ؟ » نمیدونم چرا اینطوری شده بودم ،
دست خودم نبود .حالم از خودم بهم میخورد با اینطور صحبت کردنم . ولی باز
رفتم سراغ کابینت ها که یهو صداش میخکوبم کرد « ژامک جان همه رو گذاشتم تو
کابینت زیر اپن یکی دو تام تو یخچال زیر جا میوه ایه » ژامک ، ژامک جان
!!! چقدر این کلمه و لحن صداش منو بهم ریخت برگشتم چش تو چشش شدم و بغض
داشت خفه ام میکرد .هیچ کس اسم کامل منو صدا نمیکرد ،هیچ کس . همه می گفتن
ژامی ، تو خونه ، تو فامیل ، تو بچه ها ، دوستای دانشگاه ، حتی مهرداد . .
.من عادت داشتم ب شنیدن مخفف اسمم و یا فامیلیم . فقط مامان بود ، مامان
هیچ وقت نصفه نیمه صدام نمیکرد ، کامل می گفت .توصیف اون لحظه ی من غیر
ممکنه ، حس خوبی داشتم ، حس بدی هم داشتم .درد بود .نشستم رو زمین و
همینطور نیگاش میکردم که بطری ویسکی رو ب طرفم دراز کرده بود . هیچ نتونستم
احساسات لحظه ایمو کنترل کنم .چه خوب چه بد باید ب زبون بیارم ، باید طرف
مقابلم بدونه چه حسی در من ایجاد کرده « گفتی ژامک غریب ب دلم نشست ، دوست
داشتم .ولی دیگه اینطور صدام نکن تو هم مث بقیه باش » دلم نمیخواست بگم چرا
و حوصله حرف زدن هم نداشتم برگشتم اتاقم که صداش پیچید تو خونه « نه ! اسم
ب این خاصی ، ب این زیبایی چرا باید بشکونمش ؟ باید عادت کنی من همینطور
صدات می کنم » هیچی نگفتم ولو شدم رو تخت . بعد شام بود که تلفن خونه زنگ
خورد .زهره گوشی رو برداشت و بعدم منو صدا کرد با همون لحن همونطور
کامل.دروغ چرا خوشم اومده بود . گوشی رو که گرفتم انتظار هر کسی رو داشتم
غیر از فرزام !! نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم .اول از همه هم با سوال شروع
کرد « کارم داشتی ؟ خطمو عوض کردم خیلی وقته ، قبلی رو خیلی استفاده نمی
کنم همین چن دقیقه پیش رفتم سراغش . . .» چی می تونستم بگم ؟ چی باید می
گفتم ؟ هیچی .فقط همین ی کلمه و باز ساکت موندم .« چرا دروغ میگی ؟ من تو
رو بهتر از هر کسی می شناسم ، چی رو دلت سنگینی میکرد که اون وقت شب ب من
زنگ زدی ؟ خیلی مهمه واسم و باید بگی که چی تو رو مجبور کرد ب این کار » «
همین ! خودت گفتی ، اجبار . اعصاب و احساس تحریک شده ام مجبورم کرد .اگه
اون شب گوشیتو جواب میدادی حرف میزدم قطعا ولی الان مرور زمان شامل حالش
شده دیگه حس و حال اون لحظه رو هم ندارم .چیز خاصی هم نبود .بهش فکر نکن
.دیگه هم تکرار نمیشه » بی حوصله تر از من بود .خسته بود انگار « اگه تا
حالا زنگ نزدم واسه اینکه میدونستم جواب نمیدی ، کلا رابطمو با خانواده هم
قطع کردم حتما شنیدی که مامان چه فکرایی تو سرشه خطمو عوض کردم چون داده
بودتش ب یکی از همون دخترای انتخابیش تا ما رو بیشتر با هم آشنا کنه ، هیچ
کس جای تو رو واسه من نمی گیره .من هنوزم رو حرفم هستم .تو فقط ب من اعتماد
کن .من این ترم تموم می کنم برمیگردم » همین ! اینارو گفت و بعدم قطع کرد .
چن لحظه ای رو همینطور مونده بودم و بعدم نشستم رو زمین و باز گریه و گریه
. . . بابا اومد که چی گفت ؟ . گفتم هیچی .« هیچی بیست دقیقه طول کشید ؟
هیچی اینطوری کردت ؟ » « درد دارم بابا ! بد جور درد دارم .این احمق هنوز
نمی فهمه که ب من بدهکاره .باید معذرت خواهی کنه . هنوز تو خیالات خودش سیر
میکنه ، فکر میکنه من از شنیدن دختر پیدا کردنای مامانش واسش ناراحت شدم
که بهم میگه فقط فکر منه و حتما برمیگرده .برمیگرده که چی دوباره روز از نو
و . . . مگه من مغز خر خوردم که دوباره برگردم پیشش ؟ من اینقدر درمونده و
احمق ب نظر می یام ؟» و بابا بعد گذشت این چند ماهه نشست کنارمو و بغلم
کرد و التماس که بگم چی بینمون گذشته .چی باعث شد اینطور عصبی باشم که از
بیانشم خودداری می کنم .مگه می تونستم بگم ؟ نه اینکه روم نشه .اینکه اونم
مثل ماهک بعد شنیدنش منو مواخذه کنه و بخنده بهم ، « بذار همینطور سر بسته
بمونه .بذار بین خودمو فرزام بمونه .اگه گفتنی بود حتما تو این مدت من که
نه فرزام خودش می گفت » و باز کپیدم تو اتاقم .دلم میخواد زندگی رو بزنم رو
دور تند .برم ی ده بیست سال بعد .برم ببینم بالاخره ب اون آرامشی که
میخوام می رسم یا نه ! برم ببینم چی ب سر من و فرزام اومده ، خلاصی پیدا می
کنم از دستش یا نه ، برم ببینم کسی رو دارم اون موقع کنارم که واقعا باهام
باشه یا بازم مث الانم با اینهمه آدم دورو برم تنهام !!!!!
+ نوشته شده در ساعت توسط