دنبال ی کارگر بودم برا تمیز کردن خونه ، مهین خانم می گفت نمیخواد کسی رو بگم و اون خودش می یاد کارارو انجام میده ،ولی اینطوری نمیشد اون جدا از نگهداری بچه های اتابک باید ب پخت و پز هم می رسید و از اون گذشته مونا هم شروع کرده بود ب خونه تکونی حالا حالاها طول می کشید تا بیاد و منم اصن حوصله نداشتم که روزی ی جا رو تمیز کنم و هی باز منتظر باشم تا اون بیاد .واسه همین قبول نکردم . بالاخره پریسا یکی رو بهم معرفی کرد و اون امروز اومد ی خانم چهل و چن ساله که خیلیم فرز بود ولی باز هم سخت بود تنهایی نمی تونست از عهده ی همه کارا بربیاد و منم ب هیچ عنوان دوست نداشتم تمیز کاری های آشپزخونه و حموم و . ..  کلن شست و شو رو انجام بدم .در نهایت مهین خانوم اومد تا با کمک اون زن اول خونه مارو تمیز کنن بعد خونه مونا رو .بعد اومدن اون خانم من کارایی رو که باید میکرد رو گفتم بهش و ب مونا هم سپردم که بهش سر بزنه تا من از دانشگاه برگردم . ظهر که برگشتم دیدم  اتاقم خالی شده و تخت و کمد و هر چی که بود بیرون آوردن اعصابم خورد شده بود گفته بودم ب اتاق من دست نزنن . . .  داشتم اون خانم رو مواخذه میکردم که چرا این کارو کرده بنده خداهم گفت زن داداشتون گفت اول از اونجا شروع کنیم .همین موقع هم مونا اومد پایین تا دهنمو باز کردم که ی چیزی بگم بهش دستمو گرفت و کشید تو اتاق بعدم ی پاکت سیگارو نشونم داد « میشه توضیح بدی این تو اتاقت چی کار میکرد » خشکم زد !! نمیدونستم چی بگم ، مطمعن بودم که سیگاری تو اتاقم نبوده وقتی گفتم«  ب من چه مگه مال منه که داری باز خواست میکنی »  « نه پس مال عمته ؟ تو جیب پالتوت بود تو کمد لباسا ، همون پالتویی که فرزام خریده بود واست پارسال ، همونی که یقه اش فلان و بازم میخوای نشونی بدم ؟ » ی وضعی شده بود لال شده بودم و نمیدونستم چی باید بهش بگم .اونم تا می تونست هی حرف بارم کرد و در آخرم گفت « ب من هیچ ربطی نداره ها خودت میدونی هیچ وقت تو کارات دخالت نمی کنم ولی این رو نمیشه ازش گذشت ! خوب فکراتو بکن که اگه بابا یا اتابک ازت توضیح خواستن حرفی داشته باشی برا گفتن » بعدم رفت و من با اعصابی خورد هی  مهین خانم رو سرزنش میکردم که چرا اتاق منو بهم ریختن و . . . ی ساعتی گذشت و بعد کلی فکر کردن  با پریسا هماهنگ کردم که اگه مونا بهش زنگ زد بگه سیگار مال اون بوده و جامونده تو اتاق من .بماند که چقدرم منتشو کشیدم تا این کارو انجام بده . رفتم پیش مونا و همین حرفا رو بهش گفتم باور نمی کرد آخرش با پریسا تماس گرفتم و گوشی رو دادم دستش تا خودش ازش بپرسه . . . خیالم راحت شد اینکه دیگه باور کرد ولی ی جورایی انگار هضمش واسش سخت بود .هی می گفت این پریسا اصن ارزش دوستی رو نداره ! اصن چرا با اون که ی خانم متاهل و بچه داره دوستی دارم و . . . دیگه داشت کم کم می رفت رو اعصابم  و خیلی سعی میکردم که تحمل کنم  حرفاشو .تموم چیزایی روکه اون خانم و مهین خانم آورده بودن بیرون دو باره گفتم بذارن سرجاش و دیگه دست نزنن ،اتاقم شبیه کاروانسرا شده نه حس و حالشو داشتم و نه توانش رو که بخوام کمد و تخت رو جاب جا کنم ، زنگ زدم امیر محمد و بعدم مجبورش کردم اونارو جابجا کنه.الان که فکر میکنم اصن چرا مونا باید بره سر وقت لباسهای من ؟ چرا راست بره سراغ همون پالتو ؟ اصن چرا ب خودش اجازه داده بوده که جیباشو ببینه ؟این سوالا هی تو ذهنم رژه میرن و جوابی پیدا نمی کنم واسشون .