341
بعد ناهار سیا برگشت تهران و من بدجور دلم گرفت ٬دوباره خونه سوت و کور میشد و غیر زوزه ی گاه و بیگاه شیپی هیچ صدایی بلند نمیشد !وقتی که رفت بغضم ترکید و زیر دوش آب ی دل سیر گریه کردم اونقدر که عذاب وجدان گرفتم واسه کتکای دیشب ٬ همین باعث شد بهش زنگ بزنم و بگم که برا دیشب متاسفم و الان حس میکنم خیلی ب بودنش نیاز دارم و اینکه تو اولین فرصت سعی کنه دوباره بیاد .« خب عذر خواهیتو قبول میکنم و واسه حسن نیتمم شده ایندفعه که اومدم خودم ی مانتو درست درمون واست می گیرم و . . . » نه دیگه آدم بشو که نیست بازم بحثمون شدو با فحش گوشی رو قطع کردم .بعد رفتن سیا نشستیم با مونا تو حیاط واونم شروع کرد ب تعریف کردن خاطره هایی که تو سفر ترکیه اش داشت ٬ عید رو رفته بودن اونجا از اون موقع هر وقت فرصتی گیر می یاره میشینه وراجی کردن که اینطور بودو اونطور بود.تا تونسته بود خرید کرده بود و از هر جنبده ای عکس گرفته بود٬تا امروز فرصت نشده بود عکساشونو ببینم پیشنهاد خودش باعث شد برم خونه اش واسه دیدن عکسا ٬ی عکسایی بودن خیلی اذیتم کرد ٬ یعنی بیشتر متعجبم کرد و اصن باورم نمیشد مونا و اتابک رو تو اون وضع تو ساحل فلان جا ببینم !!مونا خیلی ریلکس با بیکینی ایستاده بود ی جایی مملو از آدم که نصفشون مرد بودن ! خب شاید ب قول خودش چیز خاصی نباشه و اینام مث خیلی های دیگه بودن وغیر عادی نبوده .ولی چیزی که واسه من قابل هضم نبود این بود که چطور یهو تونسته اینطور جلو چش اونهمه مرد لخت بشه ؟! من هی هر چن تا عکس که نیگا میکردم دوباره برمی گشتم رو همون قبلیا و هی تیکه بار مونا میکردم که « چه حسی داشتی وقتی جلو چش اونهمه مرد اینطور بودی ؟! اتابک احمق چه نیشش بازه ٬ مث این ندید بدیا تا پاتون رسید اونور آب لخت مادر زاد شدین و . . . »ی وقتایی مث اینجور وقتا سعی میکنم از دید طرف مقابلم ب قضیه نیگا کنم تا بلکم بتونم درک کنم ولی این بار نشد ٬ هر کاری کردم نتونستم بفهمم . مشکل اینجا بود که ما با آدمای دیگه ی تو اون عکس خیلی فرق داریم ٬ ما تو ی فرهنگ دیگه و تو شرایط خاصی غیر از اونجا زندگی می کنیم .چیزی که واسه اونا خیلی عادی و پیش پا افتاده اس واسه من یکی وقتی تو شرایط اونا قرار بگیرم خیلی راحت نیست ! اینجا حتی تو استخرها هم اجازه پوشیدن بیکینی رو نمیدن و همه مجبورن ی مایو کاملا سرهم بپوشن در صورتیکه همه خانمن . فقط تو طرح های تابستونی ساحل ساری هستش که ی همچین قانونی نیست و میشه هر جور دوست داشتی باشی ولی خب بازم اونجا همه خانمن و ی دونه مرد هم نیست !.عصر رفتم پیش عمه قرار بود پختن دلمه رو بهم یاد بده ٬ یکی دوباری خودم پختم ولی اصن خوب نمیشه یا همش وا میره یا اونقدر سفت میشه که قابل خوردن نیست ! ولی از شانسم اونم واسش مهمون اومد و قرار شد ی روز دیگه خودش واسه ناهار بیاد تا یادم بده .