358
تمام روز رو با مونا و بچه هاش بودم ، این روزها سعی می کنم بیشتر از قبل باهاشون وقت بگذرونم . تو همه ی لحظه هایی هم که باهمیم ی خنده ی کوچیک ، ی حرف ، ی بحث . . . اصن هر چی که باشه همین که بهونه ای میشه برای ترکیدن بغضم خودش کافیه . مونا هی اذیتم میکنه و هر بار که ی همچین وضعی پیش می یاد سعی میکنه ب هر طریقی شده تا مزخرفترین راه ممکن منو بخندونه و بگه که برای ابد که نمی رن .ومن میدونم که این ابد لعنتی داره اتفاق می یفته و من تحملم نیست اینهمه تنهایی ! از یک سال پیش که اتابک گفت قصد رفتن داره و هیچ کس جدیش نگرفت تا الان اصلا باور نمیکردم که این اتفاق دوباره تکرار بشه و من مجبور بشم دوباره یکی دیگه رو تو فرودگاه بدرقه کنم که اصن دلم نمیخواد این اتفاق بیفته . حالا خیلی وقته کارهاشون راست و ریست شده و مونده تا اتابک تکلیف شرکت و خونه و هر چیزی که باعث بشه مجبور ب برگشت بشه رو روشن کنه تا ی وقت این اتفاق نیفته . حرف بابا رو هم برای نگه داشتن حداقل خونه قبول نمیکنه و میگه دلش نمیخواد هیچ تعلقی ب اینجا داشته باشه . اونوقت بابا گفت « اینها رو می فروشی و تموم . من چی ؟ ژامی و سیا ! یعنی تعلق خاطری هم ب ما نداری که ی روزی مجبور بشی برگردی ؟ » اون روز با این حرف بابا من شدیدا گریه ام گرفته بود و اتابک هم بدجور اخمهاش رفت تو هم « مقایسه نکنین ! شما جون بخواه این تن بره زیرخاک اگه من نه بیارم . من فقط نمیخوام دلیلی جز دیدن شما برای برگشت ب اینجا داشته باشم فقط همین » بابا خودش کاملا موافق رفتن اوناست ، اینکه بیرون از اینجا زندگی و آینده ی بهتری نوه هاش خواهند داشت . و بیشترهم تشویقش میکنه . ولی هر از گاهی که کنار هم می شینیم و صحبتش میشه غم بدی دلشو می گیره و با بغض میگه « فکر نمیکردم ی روزی برسه که بچه هام اینقدر دور از من باشن ، اون از ماهک ، اینم از اتابک ! خدا میدونه شما دو تا چی کار می کنید » و من مث هر دفعه بغلش می کنم و می گم که من عمرا برم خارج از ایران و اون باید ب این فکر کنه که برای ب آرامش سپری کردن زندگیش چطور شر منو از سرش کم کنه » . این چند روز هم میگذره و اونا هم میرن . همونطور که ماهک رفت . خوبیش اینکه این فاصله برای ماهک شکسته میشه و اون راحت تر میتونه اونا رو ببینه . مونا میگفت چند شب پیش فرزام با اتابک تماس گرفته بود و خیلی صحبت کرده بودن . و اینکه اون همه ی کارهای لازم برای خونه و کار اتابک رو تا اونجایی که از دستش برمیومده انجام داده و خوشحاله از اینکه اونجا تنها نمی مونه . و من ب این فکر می کنم که چرا فرزام و سایه اش هیچ وقت دست از سر زندگی ما برنمیداره !!