362
امروز رو هیچ کلاسی نداشتم و برنامه ای برای پر کردن وقتم ، موندم خونه
مشغول تمیز کاری اتاقم شدم ، شیپی رو حموم کردم و حدیثه خانوم رو که
میخواست حیاط رو از برگهای ریخته شده تمیز کنه نذاشتم ، دلم میخواست این
برگها همینطور بمونن ، از راه رفتن روشون لذت می بردم ، حیاط قشنگ شده بود .
حالا اون هی التماس که « خانم . اجازه بده من جارو بزنم ، زهره خانوم بیاد
ببینه ناراحت میشه ، قبل رفتن بهم گفت حتما تمیز کنم حیاط رو » بهش گفتم
خودم جواب زهره رو میدم و نگران نباشه . اونم با اینکه ناراضی بود و ی
جورایی از زهره می ترسید هی دوباره حرفشو تکرار میکرد اونقدر که اعصابمو
بهم ریخت و رفتم جارو رو دادم دستش « بگیر ! برو اوامر خانوم خونه رو انجام
بده ، ی ساعت هم نتونستی تحمل کنی » بعدم رفتم تو اتاقم . چن لحظه بعد
دوباره اومد و هی معذرت خواهی و اینکه تو رو خدا از من ب دل نگیرین . منم ب
رو خودم نیاوردم و گفتم مهم نیست . زهره که اومد کلی خرید کرده بود . کلا
خرید خونه رو خودش انجام میده ، دیگه بابا این کارو نمیکنه ، خودش میوه
میگیره ، حتی میره صف نون وامیسته و . . . چیزی که من نمی تونم باهاش کنار
بیام . ولی اون میگه « از این کار لذت می برم ، زن بایدخودش برا خونه خرید
کنه ، ب خرید مردا نمیشه اعتماد کرد ، اونها فقط می خوان بخرن تا کارشون
زود تموم بشه ب جنس و کیفیتش توجهی نمی کنن » بهش کمک کردم و مشغول جاب جا
کرن چیزایی شدیم که خریده بود . داشت از خانمی حرف میزد که تازه باهاش
دوست شده و قراره ی روز دعوتش کنه که تلفن خونه صداش بلند شد . وقتی بر
داشتم مث سگ پشیمون شدم . با شنیدن صدای زن عمو ، بی مقدمه گفتم « اِ
شمایید دوست زهره خانوم ! ی لحظه گوشی لطفا » و گوشی رو دادم دست زهره و
عصبی صدامو بردم بالا که این ب چه رویی زنگ زده اینجا ! اصن چی کار داره ؟
اصن چطور روش میشه . . . زهره هی با ایما و اشاره می گفت ساکت باشم و دستشو
گذاشته بود رو دهنه ی گوشی تا صدای من ب گوش زن عمو نرسه ، اونقدر اعصابم
بهم ریخته بود که دیگه وانستادمو رفتم تو حیاط . بدجور اذیت شده بودم .
حدیثه خانوم مشغول جارو زدن بود . نمی تونستم افکارمو تمرکز بدم و ب اون
عفریته فکر نکنم که چرا بعد اینهمه مدت تماس گرفته اونم با خونه ، هر چند
کماکان رابطشو با زهره داشت ولی با موبایلش تماس می گرفت ی احوال پرسی
میکرد و تموم . جارو رو از حدیثه خانوم گرفتم و خواستم خودمو مشغول کنم .
هی میخواست ازم بگیره که همه ی عصبانیتمو سر اون خالی کردم « چته تو ؟ چرا
هی اینقدر ب پرو پای من می پیچی ؟ ولم کن ی دقیقه ! » واون بیچاره بدون
حرفی سریع برگشت داخل خونه . دلم سوخت بهش ، از خودم بدم اومد ، اخه اون
طفلک چه گناهی کرده گیر من الاغ افتاده امروز !!! . وقتی برگشتم زهره صدام
کرد . قبل اینکه حرفی بزنه بهش گفتم « تو رو خدا فقط از اون زن چیزی نگو » «
اتفاقا برا همین صدات کردم ، خواستم بگم گفته داره می یاداینجا با دخترش ،
میخواد یکی دو روزی رو بمونن » شوکه شدم !!! با چه رویی آخه ؟ چرا این زن
اینقدر بیشعور و و قیح هستش . . . من هی دادو بیداد میکردم و زهره ساکت فقط
نگاه میکرد . خسته که شدم اون شروع کرد « آروم شدی ؟ من نمیدونم چی کار
کنم ! وقتی گفت خودم هم عصبی شدم ، بهش گفتم بهتره نیاد ، اگرم میخواد بیاد
اینجا نباید بیاد ، میتونه بره خونه خواهر شوهرش . حضورش باعث ناراحتی تو
میشه و من اصن دلم نمیخواد ناراحتی ژامک رو ببینم . اون تازه داره با
زندگیش کنار می یاد و دیدن تو اذیتش میکنه » گفتم خوبه ! مرسی که اینقدر ب
فکر منی ، خوبه که اینا رو بهش گفتی . امیدوارم دیگه هیچ وقت نبینمشون . «
ولی اینطورام نیست ! برگشته ب من میگه من بودم که توی احمق رو صاحب خونه
زندگی کردم ، من بودم که انداختمت ی جای خوب که تا عمر داری فقط بخوری و
بخوابی و بتونی راحت بچتو تامین کنی اونوقت تو ب من میگی حق دارم بیام یا
نیام ؟ دیر شناختمت از اون زنایی هستی که سعی می کنن پای فامیل شوهرو قلم
کنن که خودشون راحت بتونن جولان بدن و . . . و . . . » این حرفها که از دهن
زهره درمی یومد بیشتر منو شوکه کرد ! اصن فکر نمیکردم زن عمو اینطور با
زهره که یکی از بهترین دوستاش بوده صحبت کنه ! این زن خیلی بی شعوره . بعدم
گفته که من می یام خونه برادر شوهرم ، نه نامزد سابق پسرم . نامزدی بهم
خورده ماکه از هم بریده نشدیم !!!!!! . ولو شدم رو زمین و بزن زیر گریه .
آخه من از دست اینا کی راحت میشم خدا . چرا این زن اینقدر پروست ، چرا
اینقدر عوضیه . زهره بغلم کرده بود و سعی میکرد آرومم کنه لی مگه میشد !
زنگ زدم بابا و جریان رو گفتم و اینکه « تو رو جون هر کی که میخوای دنیا
نباشه که اون باشه ، تورو خاک مامانی همین الان زنگ بزن بهشونو بگو نیان
اینجا ، من باز بهم می ریزم بابا ، من دیوونه میشم این زن رو ببینم . زنگ
بزن عمو بهش بگو جلو زنشو بگیره . اگه نکنی این کارو و اونا بیان بخدا
وانمیستم خونه ، میرم این چن روز رو ی جایی خودمو گم و گور میکنم » بعدم
گوشی رو قطع کردم و رفتم حموم زیر دوش . وقتی دراومدم بابا خودشو رسونده
بود خونه . میخواست از زهره بشنوه جریان چی بوده و اونم باورش نمیشد . یکی
دو ساعت بعد اومد پیشم « چی کار کنم من ژامی ! هر چی تو بگی ، همون ! ولی
دارم ب این فکر میکنم که چطور ب عموت بگم زن و بچه اش حق ندارن بیان اینجا !
با اینکه خودش میدونه چی ب چیه . ی نامزدی رو بهم زدی و هر کی رفت پی
زندگی خودش ، چرا باید بزرگترش کنیم ؟ چرا باید مقابل هم واستیم تا در کنار
هم ؟ من همین ی برادرو دارم ، بزرگتر منه ، برم بهش بگم حق نداری بیای
اینجا چون دخترم خوشش نمی یاد . بابا اصن فک کن فرزام وجود خارجی نداره .
تموم شد رفت . همونطور که مادرش داره اینطور وانمود میکنه تو چرا نتونی ،
چرا میخوای بهش نشون بدی که ضعف داری و هنوز واست مهمه فرزام و اون ؟ تو با
کناره گیریت اینو بهش ثابت میکنی . باید واستی مقابلش ، باید بهش نشون بدی
که الان هیچ مشکلی نداری و داری از زندگیت لذت می بری ، باید با چشمای
خودش ببینه که تو افسرده نیستی ، تو داری زندگی می کنی ، چرا از این دید ب
اومدن اونها نیگاه نمی کنی ها فکر نمی کنی بهتر باشه ؟ » حرفاش مث آب بود
رو آتیش . راست می گفت . بابا نمی تونست از عمو بگذره ، سالها پیش رو
جریان فرنام یکی دو سالی از هم دور و قهر بودن و این خیلی سخت بود براشون .
من نباید بذارم ب دلیل رابطه ی من و فرزام دوباره این دوری و دلخوری تکرار
بشه . من باید آروم و عادی رفتار کنم . همونطور که بابا می گفت . باید
خودمو برای نگاه های کنجکاو زن عمو بعد این یک سال آماده کنم . باید خودمو
برای حرفایی که قراره بشنوم و قطعا بشنوه آماده کنم . نباید از خودم ضعف
نشون بدم . با تلقین همین حرفها ی کم آروم شدم . در عین اینکه اعصابم بهم
ریخته است . آخه هر چی فکر می کنم این زن چه دلیلی برای اومدن ب اینجا داره
رو غیر از نیش و کنایه زدن و اذیت من چیزی دیگه ب ذهنم نمیرسه ، یا حتما
گزینه ی جدیدی برای فرزام پیدا کرده ، که میخواد خبرشو رو در رو بده تا
واکنش منو ببینه . نمیدونم ، مگه غیر از این چیز دیگه میتونه باشه . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط