335
عمه اومده بود تا ی جورایی بابا رو راضی کنه که حرف عمو رو قبول کنه و اجازه بده من و فرزام عقد کنیم .نمیدونم چرا ولی هر وقت می بینم حرفاشون جدی میشه ی جورایی بغضم میگیره و احساس خفگی بهم دست میده .با همه ی اینکه میدونم بالاخره این اتفاق می یفته حالا چه امروز یا فردا ولی انگار بازم توان پذیرشش رو ندارم .یعنی تا الانم این نامزدی و این حلقه رو خیلی جدی نمی گرفتم مث خاله بازی بود واسم ولی . . . هنوز جا شکرش باقیه که بابا راضی نیست و بازم همون حرفایی رو زد که چن وقت پیش ب عمو گفته بود اینکه اصن دلش نمیخواد دختر عقد کرده تو خونه نگه داره و الانم با توجه ب موقعیت فرزام که معلوم نیست کی درسشو تموم کنه وبیاد خیلی احمقانه اس که عقد بشیم .اینا رو که میگه ی نفس راحت میکشم و دلم قرص میشه بهش ، بحث بابا و عمه ب جایی نرسید بعدم بابا هنوز از راه نرسیده ب بهونه ی تماس فکور رفت تعمیرگاه.اونم خسته شده ، عصبیه از اینکه هی باید حرفی رو هزار بار توضیح بده و براش دلیل بیاره .بابا که رفت عمه نشست کنار من و. . . ی جورایی سعی میکرد منو توجیه کنه که بابا رو برفرض راضی کنم و بهتره هر چی زودتر ازدواج کنم و زندگیمو بسازم !!! و بذارم اونم ب زندگیش برسه !! و در نهایت حرف آخری که زد بدجور منو عصبی کرد اینکه زن عمو گفته بود اگه احیانا بابا فکر جهیزیه رو میکنه که هی این دست اون دست میکنه بهش بگه اصن مهم نیست و ب هیچ عنوان نمیخواد من جهیزیه ای ببرم !!! همین کافی بود تا دیوونه کنه منو ، اینکه این زن چطور ب خودش اجازه داده ی همچین حرفی رو بگه ؟ اونقدر عصبی شدم که همونجا زنگ زدم بهش ولی باز پشیمون شدم ترجیح دادم حرفامو ب عمو بگم تا اون ، اعصاب دهن ب دهن کردن باهاشو نداشتم ، حالا عمو متعجب هی میگفت « این چیزی نیست که تو خودتو ناراحت میکنی ، حرف بدی که نزده ، مگه من از غریبه عروس گرفتم که فکر جهازش باشم ؟ » « چطور حرف بدی نزده ؟ کلمه ب کلمه اش ی جور توهین ب من و بابا بود .مگه من بچه گدام که ی همچین فکری کردین ب خاطر تعلل بابا ؟ خانومت واسه قبض تلفن فرزام هر چی ب دهنش اومد بار من کرد و منو مصبب اون قبض نجومی میدونست اون وقت می یاد ی همچین منتی میخواد سرم بذاره اونم برا چن تا تیکه ظرف و ظروف ! نه !! ب شمام میگم ب اونم بگید شکر خدا بابا اونقدر داره که اگه خواست منو بفرسته خونه بخت کاسه گدایی دستش نگیره ، اصن واسه راحتی خیال خانومت بهش بگو اگر قرار ب عقدو عروسی شد هر چی که ب نظرش می یاد لیست کنه ما دونه ب دونه شو تهیه می کنیم ، در ضمن بهتره دیگه تکرار نشه من هنوز ب بابا نگفتم اون بفهمه مطمعنا عصبی میشه پس خودتون مراعات کنید » با اینکه همه ی حرفایی رو که میخواستم بهش گفته بودم ولی باز دلم آروم نگرفت و اعصابم همچنان خورد بود ، تحمل عمه روهم نداشتم که هی میخواست منو آروم کنه .مونا که اومد و مشغول صحبت با عمه شد من تونستم ازش دور شم .دوش آب سرد همیشه آرومم میکرد ولی این بار نه هی زیر دوش ب خودم تلقین میکردم که هی هیچی نیست ! واسه ی آدم احمق چرت و پرتاش خودتو اینطور اذیت نکن ولی نشد که نشد . . . گاهی اوقات تو درک این زن می مونم که چرا اینقدر بیشعوره ! چرا دوست داره اینطور آزارم بده !!! و فکر اینکه با ازدواج من و فرزام اونوقت چطور باید نیش و کنایه هاشو تحمل کنم اذیتم میکنه