355
نشستم ی گوشه و برا روناک قصه می گم و مونا هم تو آشپزخونه با زهره صحبت میکنه ، از دور نیگاشون می کنم ، چقدر راحتن باهم مث دو تا دوست ، مث همون موقع ها که مامانم بود .اعصابم داشت بهم می ریخت صداش کردم و وقتی اومد « من فکر میکردم چون مامان رو دوست داشتی اونقدر باهاش با احترام بودی و رفتار دوستانه ای داشتی ولی الان با زهره هم همین رفتارو داری بدون هیچ تغییری یعنی برا تو اصن مهم نیست مخاطبت کی باشه ؟ با کی در چه سطحی رفتار کنی و حرف بزنی ؟ » « تو چرا اینقدر همه چیزو تو هم گره میزنی ؟ اگه یکی بزنم تو صورتش و جوابهای سربالا بهش بدم بیشتر خوشت می یاد ؟ مسلمه که اگه بابا ده تا زن دیگه هم بگیره هیچ کدومشون حداقل برای من جای مامانت رو نمی گیره ولی توجه داشته باش این خانم الان همسر پدر شوهر منه ، بی احترامی ب اون قطعا بابا رو هم ناراحت میکنه .من اصن دلم نمیخواد مث تو باشم .از اون گذشته زهره چشه مگه ؟ بی احترامی کرده بهت ؟ دست ب سیا سفید نمی زنی ، حتی لباساتو هم که اتو می کنه ، مگه کلفت توست ؟ ی کم رفتارتو درست کن و هیچ وقتم برا من تصمیم نگیر که با افراد خانواده ام چه رفتاری داشته باشم و یا نداشته باشم » .همین دیگه ، چی داشتم که جوابشو بدم ؟ اون دوباره رفت کنار زهره و منم سرم ب بازی با بچه ها گرم شد .دختر زهره قرار بود بیاد اینجا یکی دو روزی رو ولی نیومده و گه گاه صدا زهره رو می شنوم که قربون صدقه اش میره و بهش میگه که با عموش هماهنگ کرده هر وقت خواست بفرستتش اینجا ، نمیدونم دخترک چی میگه که زهره هی کوچیک ترو کوچیک تر میشه اونقدر که تا ی ساعت بعدش از اتاقشون بیرون نمی یاد و وقتی هم بیاد چشاش سرخ سرخه ، دلم بدجور درد می گیره واسش . اینجور موقع ها دوست دارم برم کنارش بشینم و بگم باهام حرف بزنه حداقل آروم میشه ولی همش جلو خودمو می گیرم .ی وقتایی هم هی میرم سراغ گوشیش تا بتونم شماره دخترشو بردارم و بعدم سر ی فرصت مناسب زنگ بزنم بهش اونقدر ب فحش بکشمش تا دلم خنک بشه .ولی باز پشیمون میشم ، دخترکی که تا ب حال ندیدمش و فقط ازش شنیدم فرصتی هم پیش نیومده که از زهره بخوام عکسی ازش نشونم بده .ولی احتمال میدم در اولین برخوردمون که نمیدونم کی و چه وقت هست حتما ی سیلی ازم میخوره بابت اینهمه اذیت مادرش ، اینهمه دلتنگی که ب مادرش میده و عین خیالش نیست . دلم میخواد بهش بگم کاری نکن که ی روزی حسرت این روزا رو بخوری که چرا بودن با مادرت رو از خودت دریغ کردی .
+ نوشته شده در ساعت توسط