349
داره کم کم میشه دو ماه از پس دادن حلقه ! دو ماهی که سخت گذشت ، و هنوزم چیزی از بارش کم نکرده ! ب شدت تنهام ، نه حمایتی نه درکی و نه همدردی . . . با همه ی اینکه من حلقه و تمومی هدایاشون رو پس دادم و بعد اون جنگ لفظی شدید باهاش و برخوردم انگار هنوز باورش نشده ، هنوزم منو جزو داشته های خودش میدونه ، باهاش حرف نزدم ، یعنی نمی خوام که بزنم ، کاری که اون در مقابل عواطف من انجام داد ب هیچ عنوان واسم هضم شده نیست و نمی تونم باهاش کنار بیام ، ماهک می گفت که من ب شدت بیمارم و مشکل رودر فرزام می بینم ! اینکه این یکی از وظایف ی زنه در مقابل شوهرش و باید تمکین کنه !!!! میگم مگه من عقدکرده اش بودم که این اراجیفو ب خوردم میدی ؟ اون نه شرعا و نه قانونا هیچ حقی تو این مورد نداشت ما فقط نامزد بودیم ، اونم ی همچین نامزدی پر تنشی که این اواخر داشتم سعی میکردم شرایط رو تغییر بدم واقعا بپذیرم همه چیز رو وباهاش کنار بیام .اونوقت اون اینطور زد همه چیزو خراب کرد !! من داشتم بهش علاقمند میشدم ، ولی نذاشت خیلی دووم بیاره !!اینارو که گفتم .خیلی خونسرد گفت :« اینقدر حرفات متناقض با رفتارت نباشه ، مگه عقد مهرداد بودی که باهاش می موندی و اصن هم برات مهم نبود » از این قیاس ب شدت نفرت دارم اینکه تو رابطه ی من و فرزام هم بابا و هم اونو مونا هی رفتارمو با مهرداد گوشزد کنن که با اون اینطور بودی و با این چرا نمی تونی . . . فقط گفتم « من فرزام رو اصن قابل قیاس با مهرداد نمیدونم .جدا از شخصیت هاشون حس من مهمه ، من باید یکی رو واقعا دوست داشته باشم که بخوام باهاش بخوابم ! وقتی نیازهای عاطفی منو ارضا نمیکرد چطور می تونستم ب خودم بقبولونم همخوابی رو ؟؟!!! » این آخرین صحبت من بود با ماهک و ب جای اینکه حالمو بهتر کنه .بیشتر اذیتم کرد .فرزام هم در برابر سوال های خانواده اش و بابا که چرا اینطور شده و اون چه کاری کرده هیچی نگفته ، نمیدونم از خجالتشه و یا اینکه واقعا نمیخواد قبل از من زبون باز کنه .برام مهم نیست .نه نیست .ولی نه . . . با همه ی اینکه میگم مهم نیست ، مهم نیست رفتارهای دیگران ، مهم نیست حرفهاشون ، مهم نیست نگاه های سردشون . . . ولی اینطور نیست ، ته دلم ترس بدی هی چنگ میزنه و مدام دلم آشوبه !از رفتن تو جمع می ترسم ، از پچ پچ دو تا آشنا توهم میزنم که آره دارن در مورد من صحبت می کنن و این برای ب گه کشیدن ی هفته ام کفایت میکنه ! از سردی بابا و سرسنگینیش دارم داغون میشم !فقط سه روز در هفته رو خونه اس و لام تا کام حرف نمیزنه ، میرم مهربونی می کنم از اینورو اونور حرف می یارم وسط ولی نه .مگه اینکه مجبور بشه جواب میده و اونم خیلی کوتاه !اونقدر سردو مصمم هست تو رفتارش که وقتایی خونه اس دیگه حتی جرات نمی کنم کنارش بشینم ، من کز می کنم تو اتاقمو و اون بعد ی استراحت یکی دو ساعته میره بیرون .هر روزی که میگذره ب امید بهبود شرایط شروع می کنم ولی روز ب روز گه تر میشه.اینطور وقتا فقط میشینم و زار میزنم و فرزامو و این عشق بی منطق مزخرفش ب فحش می کشونم ! تنها کسی که از این وضع خوشحاله زن عموست ، فرزانه می گفت حتی یکی دو تا دختر هم نشون کرده برا فرزام و منتظر ی فرصت خوبه برا خواستگاری .نمی تونم بگم خوشحال شدم که اصلا نشدم ، ناراحت هم حتی نشدم ، انگار ی چیز خیلی عادی رو دارم میشنوم ، عاری از هر حس و عاطفه م . چقدر راحته ! اینکه دو سال از بهترین روزای عمر ی دخترو ب پای خودت بسوزونی با علم ب اینکه میدونی اونطور که میخوای نمی خوادت ، اونقدر که تو دوسش داری ندارتت ،امیدی که تو داری اون نداره .ولی بازم مصر باشی و دم از عشق بزنی و در انتها هم با بهونه ی همین عشق ب شخصیتش ، ب احساساتش ب همه ی اعتقادات حسیش توهین کنی و خم ب ابرو نیاری !دو روز بعدشم خانوادت در ب در دنبال ی دختر بهتر باشند . . . اونوقت من باید ب پای حرف و حدیثای مردم که سرامدشون همین خانواده ی خودم هستن بسوزم و لالمونی بگیرم !باید برای ی نامزدی تحمیل شده و سرانجام نرسیده بهم هزار انگ گه بچسبونن و ب راحتی ب خودشون اجازه بدن زیر پاهاشون له م کنن. . . خیلی درد دارم ، خیلی زیاد درد دارم .
+ نوشته شده در ساعت توسط