344
تو همه ی این چند روزه خیلی سعی کردم بی توجه باشم ب نیش و کنایه های زن
عمو ، سعی کردم ب هر ترتیبی شده ناراحتی نه از من و حرفام و نه از پذیراییم
تو دلش نمونه هر چندکه در بهترین حالت بازم ی حرفی برای گفتن داره تا
دلمو ب درد بیاره ،مهرانه خانم واسه امروز وقت دوباره گذاشت واسم تا برا
معاینه برم .دفعه قبل وقتی تو مطبش چشمم ب اون دم و دستگاه افتاد خیلی
ترسیدم اونقدر که حالم بد شد و خودش گفت بهتره برگردم و ی وقت دیگه میذاره
واسم .وحالا امروز . . . هنوزم ترس داشتم ، هر کار کردم نتونستم خودمو راضی
کنم که برم .نشستم تو خونه و گوشیمو هم خاموش کردم که احیانا ی وقتی زنگ نزنه که چرا نیومدی و . . .نشسته بودیم با فرزانه فیلم می دیدیم که صدا
تلفن بلند شد فک نمی کردم مهرانه خانم باشه ،شمارشو که دیدم تلفن رو هم از
پریز کشیدم و در جواب فرزانه هم گفتم ی مزاحم همیشگیه .ی ربع نشد که مونا
اومد پایین « تو خونه ای و اونوقت تلفنو جواب نمیدی ؟فلانی زنگ زده ب من که امروز وقت معاینه داشتی و نرفتی، مگه ملت مسخره تو
شدن ؟ » بهش گفتم دست از سرم برداره و اذیت نکنه حوصلشو ندارم .ولی ول کن
نبود حالا نمیدونم واقعا نگرانیش واسه من بود یا اینکه نگاه کنجکاو زن عمو و
الاغ بودن خودش که تصمیم گرفت ب اونام بگه چی شده .گفتن اون همون و باز شدن دهن زن عمو . . .دلم میخواست ی جوری گم و گور شم ، برم تو اتاقمو درو ببندم تخت بگیرم بخوابم .اصرار که پاشو حاضر شو خودم باهات می یام ، ترس و نداره و اینا !ولی قبول نکردم، هر چی اون و مونا می گفتن اصن اهمیتی ندادم و گفتم باشه ی وقت دیگه ،الان حوصلشو ندارم .اینجا بود که زن عمو عصبی شدو شروع کرد ب چرت و پرت گفتن ، نه از اون مهربونی چن دقیقه قبلش و نه از این اراجیفش « شانس منه دیگه ! از عروس شانس بیار نیستم ، اون از پری که هنوز بچه اش نشده توهم اینطور ، والا من از همون اولم میدونستم ی عیب و ایرادی داری الانم برا اینکه من متوجه چیزی نشم اینطور سر تق بازی در می یاری و نمی یای که بریم ببینم چه مرگته اصن !!!» فرزانه هی مامان مامان میکرد و می گفتش که این حرفارو نزنه ولی زن عمو بهترین فرصت نصیبش شده بود تا باز دوباره اذیتم کنه « دروغ میگم مگه ؟!الان ی ساله اینطوری ،هر دردیم میداشتی دیگه باید برطرف میشد !بیچاره بچم آرزوی بچه دارشدن ب دلش می مونه !و. . . و . . . » خیلی اذیتم میکرد حرفاش هیچی نمی گفتم ولی ی بغض بدی گلومو می سوزوند.مونا هم کم از من نداشت قیافش داد میزد که میخواد گریه کنه ولش میکردم زن عمو رو تیکه تیکه میکرد .ناراحتی خودم ی طرف حالا هی رو سر مونا دادو بیدادمیکردم که آروم باشه و دخالتی نکنه ،ولی گوش نمیکرد و حرفایی که دوست داشتم از دهن خودم درآد یکی یکی ب زن عمو می گفت .در نهایت هر دو خسته از بحث و تیکه بار هم کردن خسته شدن و هر کی رفت ی طرف .منم رفتم اتاقمو ولو شدم رو تخت تا اون بغض ی ساعته راحت بترکه .خدا کنه این زن دهنش ی کم چفت و بست داشته باشه نره پیش بابا زر زر کنه اونوقت باید سرزنشهای اون رو هم تحمل کنم .حالا که اینا اینجا موندن امیر محمدم دیگه نیومده بود تا امشب وقتی گفت اومدم ببینم کم و کسری نداشته باشی ، زن عمو بهش برخورد انگارکه یعنی چی؟ یعنی فلانی ب ما اعتماد نداشته که باز تورو فرستاده سرکشی ؟ دیگه داشتم دیوونه میشدم از دستش .امیر محمد طفلی ی جوری شد نمیدونست چی بگه ! ب اصرار من شام رو موند پیشمون و بعدشم گفت با موتور اومده واگه دوس دارم بریم بیرون .دلم میخواست ولی با دیدن قیافه ی زن عمو یهو یاد چن وقت پیش افتادم و گزارش دادنش ب فرزام که پشیمون شدم .یعنی برام مهم نبود نه اون نه فرزام ، فقط دیگه اعصاب هیچی رو نداشتم .حالا اون هی اصرار که می ریم ی دور می زنیم زود برمیگردیم . باز این زن زر زد که « چه معنی میده زن مردمو ببری این وقت شب بیرون ؟؟!! تو خجالت نمی کشی ؟ حالا ی کم فلانی رو داده بهت و اعتماد و اینا دلیل نمیشه که فلان کنی و بهمان ! » داغ کرده بود امیر محمد ب بهونه آب رفت آشپزخونه و بعدم صدام کرد « اینقد دلم میخواد ی سیلی بزنم بیخ گوش این عفریته . این چی از جون ما میخواد ؟ » تو حین صحبتای ما بود که دیدم فرزانه حاضر شده و از امیر خواست که برن بیرون .منتظر بودم ببینم عکس العمل مامانش چیه و امیر محمدم نمیدونست که چی کار کنه .همینطور ساکت مونده بودیم که یهو برداشت گفت « خیلی دیر نکنین ها ! امیر تو خیابونای خلوتم نمی ری زود بیا » عجب ! داشتم دیوونه میشدم . . . اونا رفتن و ما دوتا تنها شدیم خودمو با درسام مشغول کردم تا دیگه نیاد سراغم .اونم نشست پای تلویزیون و ساکت شد .نمیدونم چی تو دلش داره میگذره و اصن چرا این کارا رو میکنه فقط دلم میخواد خیلی زود بابا بیاد و این بره .
+ نوشته شده در ساعت توسط