ناهار رو با پریسا بودم و بعدش با آیلین و مریم استخر .ی خانمی بود تقریبا خیلی چاق ، این اومد طرف عمیق استخر که سوت ناجی ها بلند شد ، اصن محل هم نمیداد بهشون .بعد اون بیچاره ها هی سوت سوت این اصن نیگا نمیکرد بهشون شاید فکر نمیکرد که با اون باشن ولی درکل بی تفاوت بود .ازدستش عصبی شده بودن اونقدر که یکی بدو بدو اومد کنارش و نگهش داشت « مگه نمی شنوی ؟ داری میری اونطرف می تونی شنا کنی ؟اصن پا دوچرخه بلدی ؟ » این خانم هم یهو برگشت گفت « چیه ؟ فک کردی چون چاقم بلد نیستم ؟چرا این دخترا دو دقیقه پیش اومدن اینور اصن اهمیت ندادی حالا برا من سرو صدا راه میندازی ؟» بعدم دیگه منتظر حرف بعدی ناجی نشد و از همونجا شیرجه زد تو آب .خب خیلی خوب شنا میکرد و خوب هم می تونست خودشو رو آب نگه داره .ولی تا لحظه ی آخر که تو آب بودم همش نگام ب اون بود ی جوری نگران بودم .فکر اینکه اگه یکی با این وزن نتونه رو آب خودشو نگه داره این بدبختا دخترای ناجی چطور باید ی همچین آدمی رو از آب بکشن بیرون ؟تصورش هم آزارم میداد .رو تن مریم چن جا کبود بود و این با همین وضع اومده بود استخر . مریم می گفت « شماها چرا اینقدر منحرفید ، هر کبودی که اون کبودی تو ذهن شما نیست شاید خوردم ب دری ، دیواری یا از جایی افتادم »  خیلی مزحک بود،این هی داشت تعریف میکرد که چی شده و چطور که دیگه نتونستم ساکت بمونم « الاغ کی گردنش میخوره ب دیوار ؟ یا سینه اش کوبیده میشه ب در که تو دومیش باشی ؟ آخه مگه مجبور بودی بیای که حالا دروغ می بافی » طفلی فقط خندید و هیچی نگفت ولی پریسا دیگه ولکنش نبود « قبلنا محسن این کارا رو نمیکردا ، از وقتی ازدواج کردین هیجانش بیشتر شده ب گمونم و . . . »پریسا خیلی سر ب سرش میذاشت و تو سرو کله هم میزدن  ،بعد شنا رفتم واسه ماساژ ولی از اون خانم همیشگی خبری نبود .سراغشو که گرفتم گفتن فوت کرده .اصن انتظار شنیدن ی همچین چیزی رو نداشتم ، حسابی بهم ریختم واسه کسی که یکی دو بار زیر دستش ماساژ گرفتم و هیچ شناختی دیگه ای هم ازش نداشتم . تحمل اونجا برام غیر ممکن شده بود و ب اصرار اون دوتارو هم بیرون آوردم و رفتیم باغ . تموم راه تصویر موهای فر شده ی اون زن و چشمهاش جلو چشام رژه می رفتن و این عصبیم میکرد . خونه باغ خیلی خیلی سرد بود ی هفته ای میشد بهش سر نزده بودم و هیچ گرمایی نداشت پریسا و مریم از اینکه ب کار گرفته بودمشون هی غر میزدن که آره عمدا آوردمشون اینجا که برام هیزم بکشن داخل خونه . ولی بعد نیم ساعت دیگه کم کم خونه گرم شد و داغ شد .اونقدر که پالتو و شال رو انداختیم کنار و راحت نشستیم دور آتیش . گوشه و کنار خونه نشون از بودن اتابک داشت هر وقتم می یاد چهار تا نره خرو با خودش می یاره و همه چیزو بهم میریزه و دیگه هم سعی نمیکنه که مرتبشون کنه ،بعد دعوام با اتابک رو جریان طلاهای مامان و اینکه چرا بابا باغ رو ب نامم کرده قفل در ورودی و خونه رو عوض کرده بودم هر چند ب مونا داده بودم کلیدشو ولی پیش خودش طوری وانمود میکردم که دوست ندارم اتابک وقت و بی وقت مهمون ببره اونجا ، هیچ وقت یادم نمیره روزی رو که بعد بحث با بابا رو جریان بهم زدن نامزدیم و بیرون کردنم از خونه وقتی تو اون حال و روز می رفتم که خونه اون باشم ب مونا گفته بود راهم نده و کاری کنه برگردم خونه یا هر قبرستون دیگه ای . . . این کارش هیچ وقت فراموشم نمیشه و هر وقت یادش می یفتم ازش متنفر میشم . ولی اون انگار واسش مهم نبود و با گذاشتن این نشونه هاشاید سعی داشت بهم بفهمونه که توکی باشی که ب من بگی حق دارم برم باغ یا نه .ی کم ذهنم درگیر این کارهای اتابک شد ولی با لودگی های پریسا دوباره بهتر شدم و ساعات خوبی رو کنار هم گذروندیم .میخواستم برگردیم که انگار اونا دلشون میخواست بمونن ومنم دیگه مخالفتی نکردم .زنگ زدن ب محسن و امیر که برا شام چیزی بگیرن و بیان اونجا ، از بی خیالی پریسا خیلی حرصم می گرفت .این زن انگار نه انگار که بچه ای هم داره .« ما از ساعت 2 رفتیم استخر و بعدم اومدیم اینجا که الان شده6 شب بعدم زنگ میزنی ب شوهرت که بیاد ولی اصن سراغ بچتو نمی گیری احتمالا تا اخر شبم اینجایید .تو چطور واسه بچه مادری میکنی ؟» انگار با دیوار حرف میزنم ، اصن براش مهم نبود « ول کن تو هم بابا من خودم زندگی و تفریح لازم ندارم ؟ پرستار گرفتم که بتونم راحت باشم نه اینکه هی فکرو ذکرم بچه باشه » هیچ وقت نتونستم بفهممش ، هیچ وقت .