ی ساعتی ب اومدن امیراردلان مونده بود  ، وقتی فهمید من شوخی نکردم و رابطه ی کوتاهم با اون پسر مکزیکی واقعیت داشته عصبی شد . اونقدر که پشت تلفن هی داد وبیداد راه بندازه و خطو نشون بکشه . و من فقط گفته بودم بهش « اینقدر حرص نخور ! من هیچ تعهدی ب تو ندارم ، همینطور هم تو ! اینو همون اول رابطه با هم در میون گذاشتیم . یادت نیست ؟ یادت نیست می گفتی تا وقتی کنارت می مونم که تو بخوای ؟ حتی اگه ساعتی باشه ؟ » اونم هی می گفت « من گه خوردم با هفت پشتم که اینو گفتم . اصن من گفته باشمم تو بیجا کردی که ی همچین غلطی کردی ، من فردا اگه نشد تا روز بعدش حتما می یام و . . . و بالاخره امروز اومد ، برخلاف قبل داخل خونه هم نیومد و فقط گفت حاضر شو بریم بیرون . لحنش اونقدر واسم اذیت کننده بود که تا جایی که تونستم معطلش کردم چون خیلی بدش می یومد .اونقدر که مجبور شد بیاد داخل وقتی دید هنوز اماده نشدم و دارم چایی میخورم عصبی شد . ولی حضور زهره مانع از شروع حرفهاش شد . اصرارهای زهره هم برای ناهار فایده ای نداشت و گفت که دوست داره بیرون چیزی بخوریم . منم گفتم « اتفاقا امروز بابا نمی یاد خونه ، می تونی راحت باشی ، همینجاهم حرفامونو می زنیم . . . » این عصبی ترش کرد و بدون اینکه چیزی بگه رفت بیرون و منتظر موند . زهره می گفت درست نبود این حرفو میزدم و مگه اون غریبه اس که حضور بابا باعث موندن یا نموندش تو خونه باشه ! . هر چند که میدونه بابا زیاد خوشش نمی یاد امیر اردلان توخونه رفت وآمد داشته باشه . ب هر حال ما رفتیم . اردلان عصبی بود ، خیلی هم بود . ولی نمیدونم من چرا برخلاف فرزام از عصبانیت اون ترس برم نمیداشت . نه اینکه ناراحت نشم ، ولی زیاد هم برام مهم نبود ، حرف زد و حرف زد اونقدر گفت و هی سیگار کشید تا بالاخره خودش ساکت شد . تا میخواستم چیزی بگم ، میگفت تو ساکت باش بذار من حرفامو بزنم بعد . . . بهش گفتم « این فقط یک اتفاق بود ، اونم کسی که دیگه دیدنش تو زندگی من تکرار نمیشه ، نباید حساس باش ، نباید اینقدر جدی بگیری ، ب این فکر کن که من می تونستم اصلا چیزی از این موضوع بهت نگم ! ولی گفتم چون تو رو واقعا دوست خودم میدونم ، چون خفه میشم اگه حرفی یا کاری رو از کسی که دوسش دارم پنهون کنم . من نمی تونم پنهان کاری کنم . اگه بهت نمی گفتم بهتر نبود ؟ اونوقت بعد چند ماه اینطور عصبی ب دیدنم نمی یومدی و روزمو ب گند نمی کشیدی » ی لحظه ساکت شد ، ولی دوباره عصبی گفت « خیلی خری ! اگه این اتفاق فردا شب برای من بیفته و مثلا با گیتا بخوابم خوشت می یاد ؟ اونوقت بیام بگم ژامی جان درکم کن ، من نیاز داشتم و فقط ی اتفاق بود چی میگی ؟ همین انتظاری رو که الان از من داری اون موقع هم خودت بروز میدی ؟ » خفه شده بودم . سیگارشو ازش گرفتم و محکم پک میزدم « هیچ کی بهتر از تو منو نمی شناسه ! خوب میدونی که درک می کنم ! حتی اگه دیشبم باهاش خوابیده باشی ، من هیچ اعتراضی ندارم ! منی که نمی تونم این نیاز تو رو برطرف کنم پس حقی هم ب خودم نمیدم که بخوام واسش برای تو با یکی دیگه حدو مرز بذارم . ولی فقط اذیت میشم ، ی جور بدی هم اذیت میشم ، که مهم نیست ، وقتی کنارم باشی فراموشم میشه » « احمق الاغ ! مگه من تو رو برا س. ک . س میخوام که چون تو نمی خوای برم با یکی دیگه ! چرا ی همچین فکری رو میکنی ؟ مگه تا حالا حرفی زدم ؟ مگه تا حالا گه زیادی خوردم ؟ اینارو گفتم که بفهمی چقدر اعصابم بهم ریخت از حرفی که گفتی چقدر اذیت شدم که یه بی پدر مادر گه که نه قیافه داره نه زبونشو فهمیدی تو رو بوسیده و توهم خوشت اومده اونوقت من برا هر بوسه هی باید نازت رو بکشم ، ها ! دروغ میگم ؟ » من حرفی نمیزدم . بهش حق میدادم ، ولی خب حرفی هم دیگه نداشتم بگم ، اتفاقی افتاده بود و دیگه بازگشتی هم نبود . چی کار می تونستم بکنم ؟ ی کم که گذشت خودش جو روعوض کرد و هی شوخی میکرد « ولی جون من حسودیت میشه نه ؟ میدونم دلت میخواد دیگه سر ب تن گیتا نباشه ! میدونم اصن تحمل نداری منو با یکی دیگه ببینی ، جون من راستشو بگو حسودیت میشه نه ؟ » خودش خوب میدونست که حسادتم میشه . ولی اصن دلم نمیخواست اینو ب زبون بیارم . هی فکرم درگیر خوابیدنش با گیتا بود و این اذیتم میکرد . اونم دم ب دقیقه سعی میکرد حسادتمو با حرفاش بیشتر تحریک کنه تا مجبور ب واکنش بشم . ولی عصبی شده بودم و ولوم موزیک رو بردم بالا که بس کنه « بس کن دیگه ! آخه گیتا چی داره که من بهش حسادت کنم ؟ اصن اونو در حدو اندازه ی خودم نمی بینم ، تو هم خیلی خری که بخوای بودن با اونو ب من ترجیح بدی » « نه خب ! انگشت کوچیکه تو هم نمیشه ، ولی خداییش با اینکه باهاش بهم زدم اگه الان زنگ بزنم که بخوام ی شب باهام باشه نه نمی یاره ، اونوقت تو هی جفتک میندازی . من چی کار کنم با تو که نمی تونم دل بکنم ازت با اینکه اینقدر اذیتم میکنی » . میخواست بریم ناهار بخوریم که قبول نکردم ، اصن حال و حوصله ی رستوران رو نداشتم . گفتم بهتره بریم باغ ی چیزی همونجا درست می کنیم . بعد ناهار که دیگه غروب شده بود خواست ی ساعتی رو بخوابه تا بتونه آخر شب رانندگی کنه . اون رفت ی گوشه دراز کشید و منم مشغول آوردن هیزمها کنار شومینه شدم . هوا دیگه تاریک شده بود . میخواستم چراغارو روشن کنم که گفت بهتره فانوس روشن کنیم اینطوری بیشتر دوست داره . دو تا فانوس رو آوردم و نشستم کنارش و مشغول پاک کردن شیشه فانوسها و ریختن نفت توشون شدم . ی لحظه برگشتم دیدم خواب افتاده ، واسش پتو آوردم و روش انداختم ، همینکه نشستم . یهو بیدار شد « نمیذاری که! تو نمیذاری من بخوابم . اصن تو باشی کنارمو و من بخوابم دیوونگیه » بغلم کرد و نشست کنارم . دوست داشتم . اون سکوت رو ، اون نور فانوس و این محبتش رو دوست داشتم ، تواین چند ماه دلم تنگ بغل کردنهای آروم و بی حرفش شده بود . اینو بهش گفتم . نمی تونستم نگم که چه حس خوبی دارم وقتی کنارمه . وقتی اینقدر بهم نزدیکه . گفت « ما از این هم می تونیم نزدیک تر باشیم ، فقط اگه تو بخوای » خواستم حرفی بزنم نذاشت « من فقط حسمو گفتم نیازی نیست بخوای دلیل بیاری برای نتونستن . من می فهمم با اون اتفاق وحشت داری ی همچین چیزی تکرار بشه . ب این فکر کن که گفتم فقط اگه تو بخوای . در عین اینکه حسرت ب دل می مونم نتونم با تو باشم و ی روزی برسه که از دستت بدم . ولی فقط اگه تو بخوای » دیگه چیزی نگفتم و اونم ساکت شد . وقتی برگشتیم خونه اصرارم ب موندنش و شب تو جاده نرفتن اثری نداشت و بهونه کرد که فردا کلی کار داره باید حتما برگرده . وقتی خواست بره هنوز حرفهای ظهرش رو فراموش نکرده بودم « اردلان ! قول بده اگه فردا شب با گیتا بودی ، بازهم ب دیدنم بیای » « عوضی ! من هیچ وقت نمی تونم یکی دیگه رو بغل بگیرم تا وقتیکه تو هستی ، خواستم اذیتت کنم . تو چرا جدی گرفتی . برو بخواب رسیدم بهت زنگ میزنم » و رفت . ولی من نتونستم بخوابم . ب این فکر میکردم وقتی که ما از هم دوریم ، وقتیکه دیدارهامون خلاصه میشه ب آخر هفته ها قطعا از آدمهایی که وارد زندگیمون میشن بی خبریم . با همه ی اینکه میدونم ما سرانجام مشترکی نداریم . بازهم حسادتم میشه ب بودنش با یکی دیگه . اون تونسته مزه ی زندگی رو برام شیرین تر کنه ، اون خیلی آرومم کرده و خیلی دوسش دارم ، ولی ی چیزهایی هست که هیچ وقت نمیشه منکر وجودشون شد ، باعث ب وجود نیامدنشون شد ، ی چیزایی که کاش هیچ وقت باهاشون رو ب رو نمی شدیم و نشیم . . .