346
خسته ام خیلی ،از تو خونه موندن از کارهای خونه از غر غر های بابا که همش واسه خونه نشین شدنشه حال و حوصله ی بچه های اتابک رو هم ندارم اونقدر که دیگه تنها نمی یان پیشم !گذرم که می یفته آشپزخونه و ظرفهای تلنبار شده رو می بینم اعصابم بهم می ریزه .بابا که دیگه نمی تونه بشوره و مونام بعد آخرین بحثی که باهاش داشتم دیگه نیومده بود ومن اونقدر متنفرم از این کار که ب هیچ عنوان نمی تونم خودمو راضی کنم ب شستنشون .دیدن بابا که گوشی ب دست داشت پچ پچ میکرد بیشتر اذیتم کردو بهونه ای شد واسه دادو بیداد کردنم « مگه ی ماشین ظرفشویی چقدر پولشه که نمی خرین ؟ نمی خری خب نخر چرا نمیذاری یکی رو بگیرم واسه کمک حداقل روز درمیون بیاد، نمیذاری خب نذار چرا این مهین خانم نباید بیاد کمک کنه شما داری حقوقشو میدی اونوقت باید برا مونا کار کنه ؟!ب خدا خسته شدم ب درسام نمی تونم برسم افت کردم خیلی نفهمیدین یعنی تا حالا ؟ » من هی گفتم و گفتم آخرشم گریه ام گرفت .هیچی نگفت . کز کردم ی گوشه و وانمود کردم کتاب میخونم .بعدم صداشو شنیدم که اینبار با امیر محمد صحبت میکرد و ازش خواست بیاد .وقتی اومد رو کرد بهشو گفت « بردار اینو ببر ببین کدوم طرح و مدل رو دوس داره بیار خونه » خب دروغ نیست که بگم خوشم نیومد از اینکه بالاخره راضی شد ماشین ظرفشویی بگیره ولی بازم راضیم نمیکرد ی جورایی دوست داشتم هی دادو بیداد کنم « یعنی فک می کنین اینطوری مشکل حل میشه دیگه نه ؟!من حرفم اینه که نمی تونم همزمان با کارهای خونه ب درسهامم برسم .حداقل تا پایان ترم بذارین یکی رو بیارم و . . . » بازم هیچی نگفت . تو راه حوصله ی شوخی های امیر محمد رو هم نداشتم و باعث شد با هم بحثمون بشه .وقتی هم رسیدیم شاگردش هنوز مغازه روباز نکرده بود و این اعصابش خورد شد .ی نیم ساعتی نشستم همونجا تو ماشین ولی حوصلم سر رفت دیگه برگشتم .آروم تر شده بودم و با دیدن بابا که ب سختی داشت سعی میکرد بلند شه تا بره دستشویی دلم گرفت .اعصابمم خورد شد .مگه اتابک مرده بود .چرا نمی یاد ی سر بزنه تا کمک کنه ب بابا !ب سختی بغضمو فرو خوردم و رفتم کمکش .با کمک عصا می تونه بلند شه ولی اونقدر بدنش کوفته و کبوده که سخت تر میکنه واسش .تا دم در دستشویی بردمش و بعدم همونجا نشستم رو زمین تا دوباره برگردونمش .نه اون چیزی می گفت و نه من . دیگه نمی تونستم تحمل کنم رفتم خونه اتابک و هر چی دلم خواست و ب دهنم اومد بارش کردم .اصن این روزا نیاز شدید دارم ب دادو بیداد کردن ، هر بهونه ای که باشه از دستش نمیدم ، ب قول ی دوست گاهی رفتارهای عصبی ما نتیجه ی ناخواسته فرو خوردن احساساتمونه !راست می گفت . تنهایی و کارهای خونه و وضعیت فعلی بابا چیزی نبود که اینقدر اذیتم کنه باهاش کنار اومده بودم .ولی همون درد فرو خورده هی چنگ مینداخت ب هر چیزی تا ی طوری خودشو نشون بده که چی ؟ که هی احمق چرا وانمود میکنی مهم نیست ! چرا سعی میکنی طوری رفتار کنی که اذیتی نداره واست !و خیلی چراهای دیگه . . . خودم میدونستم چی داره اعصابمو تحریک میکنه ، چی باعث این کلافگی و سردرگمیه ولی نمیخواستم قبول کنم ! وهمین نخواستن لجوجانه است که اینطور خودشو نشون میده . . . اتابک هاج و واج واستاده بود و نیگام میکرد .حرفام که تموم شد برگشتم پیش بابا و چن دقیقه بعدش اون اومد .ناراحت بود که چرا بابا خبرش نکرده و . . . داشت همینطور ویز ویز میکرد که باز عصبی شدم « هیچی حالیت نیستا ! انتظار داری بابا دم ب دقیقه هی صدات کنه که بیا منو ببر دستشویی یا حموم ؟ میدونی که هیچ وقت این کارو نمی کنه تو اگه ی کم شعور داشتی وقتی خونه ای باید بیای سر بزنی » بابا هی سعی میکرد منو آروم کنه و اتابک هم هیچی نمی گفت یعنی خیلی دلش میخواست بگه ولی هیچ وقت پیش بابا جرات اینکه صداشو روم بلند کنه نداشت و نداره .بعدم با ی معذرت خواهی از بابا و قول گرفتن ازش که حتما صداش کنه رفت ! ی کم که گذشت آروم تر شدم نشستم کنار بابا و حرف زدن از اینورو اونور اونقدر گفتم و خندید که دیگه همه چی یادم رفت .