هنوز هم حالم بهم میخوره از این دست پسرایی که ازمقابلت رد میشن و هیچ راهی جز تیکه انداختن و شماره دادن برای ارتباط یاد ندارند . تهوعم بسته ب حرفی که شنیدم یا تماس چندش آوری که گرفته شده باعث میشه صدامو بالا ببرم . اونقدر که طرف مجبور ب عذر خواهی بشه یا فکر کنه فرار بهترین گزینه است . . . پریسا مخالف کار منه و میگه باید ساکت باشی و خودتو بزنی ب نفهمیدن تا یارو رد شه بره . ولی من نمی تونم ، نمی تونم وقتی ی کثافت دستش ب باسنم میخوره یا هر جای دیگه لال شم و خودمو فراری بدم .ی همچین وقتی اونقدر عصبی میشم که بعد اعتراض اگه بتونم حتما ی سیلی هم می خوابونم زیر گوشش هر چند کم پیش اومده . ولی من نمی تونم گاو باشم و هیچی نگم . من نمی تونم ب جرم زن بودن خودمو لاب لای آدمهای دیگه پنهان کنم تا از چشم یارو دور بشم . کسی که باید خفه بشه اونه نه من ، کسی که باید فرار کنه اونه نه من . . . و صد البته که بعد این جنجال فقط گریه می کنم . امروز هم یکی از همون روزهای گند بود . ناهار رو با بچه ها رفته بودیم بیرون ، ی جای شلوغ و پر خانواده ، داشتیم هیزم جمع می کردیم که یهو یکی از همین تماسهای چندش آور منو ب مرز جنون رسوند . با دیدن یارو که ی مردی حدودا چهل ساله بود بدتر عصبی شدم و با همون چوب دستم کوبیدم رو کمرش « آشغال » . مرتیکه که شاید اصن تصورش برخورد من نبود و انگار با خانواده اش هم اومده بود « تصادفی بود ! ببخش ، میخواستم چوب جمع کنم . هیچ قصدی نبود » « این چه تصادفی بودنی بود ؟ مگه دستت ب دستم خورده که میگی تصادفی بود . شما بیجا کردی » مریم هی دستمو می کشید که ولش کن بریم و من عصبی می گفتم « عمرا ! همین الان میرم ب این مامورای که اینجا وول میخورن میگم . ببینم اون موقع هم می تونه اینقدر مظلوم نمایی کنه » چوبها رو ریختم زمین و بی هدف ی جهتی رو گرفتم و رفتم تا مگر ی ماموری چیزی رو ببینم . ی مقدار که رفتم پریسا اومد دنبالمو نگذاشت « یارو ب گه خوردن افتاده میگه خانواده اش اینجان تو رو خدا آبروشو نبرید » من کوتاه بیا نبودم . هر چند ب اینهم فکر میکردم که برفرض یکی از این کثافتارو دیدم و بهشون گفتم اونوقت واقعا باهاش برخورد می کنن یا من خودمو کوچیکتر کردم !!!با همین تفکر و حرفهای پریسا برگشتیم سرجامون . مث دیوونه ها گریه ام گرفته بود از پالتوی تنم ب شدت منزجر شده بودم . رفتم داخل ماشین مریم و پالتو رو درآوردم و ی پتو سفری رو پیچیدم دور خودمو و برگشتم پیش بقیه . همه منو مسخره میکردن و من هنوز بغض داشتم . اون مردک هم ب فاصله ی تقریبا کمی از ما با خانواده اش نشسته بودو هرازگاهی نگاهی اینور مینداخت که هی منو عصبی تر میکرد . سردم شده بود و پتو ب اندازه کافی گرمم نمیکرد . حاضر هم نبودم اون پالتو رو دوباره بپوشمش . برا همین رفتم تو ماشین نشستم و بخاری رو روشن کردم . وقت برگشتن ب مریم گفتم « ی زمانی از این پالتو خوشت می یومد ، اگه هنوزم میخواهیش برش دار ، من دیگه اینو نمی پوشم » باورش نمیشد اولش فکر کرد پولشو میخوام . ولی اینطور نبود . بعد که گفتم اگه برنداری من نمی پوشمش دیگه یا میندازمش دور یا بالاخره میدمش ب یکی دیگه ، چون تو خوشت می یومد برا همین گفتم تو برداریش . اونم قبول کرد . منتها ب قول خودش قرار شد جاش چیز دیگه ای ب من بده که من گفتم اصن نمی تونم لباس کس دیگه ای رو بپوشم . اون هی اصرار که اینطوری نمیشه و باید ی چیزی در قبالش بگیری . و در آخر با پیشنهاد پریسا قرار شد ی روز دیگه رو ناهار مهمون مریم باشیم . وقتی برگشتم خونه از شانس بدم بابا هم بود و از وضعیت من شوکه شده بود که چرا اینطوری و کدوم گوری بودی مگه و چرا لباس تنت نیست ! میدونم بدش می یومد از این کارم و میدونستم بازم ی ساعت میره رو منبر ولی مجبور شدم ماجرا رو براش بگم و قبل از اینکه فرصت حرف زدن پیدا کنه بگم که « بابا ، بارها ی همچین اتفاقی افتاده و هر بارم دیدی که من دیگه نتونستم اون لباسو دوباره بپوشمش ، یکی دوبار دادم ب این و اون ی بار انداختم سطل آشغال ، ی بارم که برداشتی آوردی دادی دستم انداختمش ته پارکینگ تو کارتن . من ب هیچ عنوان نمی تونم دوباره لباسی که رو که دست کسی بهش خورده رو بپوشم . پس سعی نکن دوباره نصیحت کنی . من این یکی رو نمی تونم قبول کنم » اینا رو گفتم و خودمو انداختم تو حموم . سرو صداش با زهره می یومد که داشت از دست من می نالید و زهره هم هی میخواست آرومش کنه که باهاش کنار بیا ، وقتی نمی تونه یعنی نمی تونه دیگه ، سخت نگیرو اینا . اونم هی می گفت « نه خب ! دستش تو جیب خودش نیست که بفهمه چقدر پول دراوردن سخته . ببینم فردا هم خونه شوهرش می تونه از این غلطها بکنه یانه و . . . » دیگه دوش آب رو باز کردم تا صداشو نشنوم ، ی جورایی حق میدادم بهش ولی لعنتی اصن نمی تونم . وقتی اومدم بیرون فکر میکردم دیگه همه چی تموم شده . و با خیال راحت نشستم جلو تلویزیون والا می تمرگیدم تو اتاقم تا بابا چشمش بهم نخوره که باز دوباره نطق کنه . اینبار که شروع کرد خواست لحنش ملایمتر باشه بدون بحث صحبت کنه . و در نهایت اینکه تو شوهرتو بدبخت میکنی با این اخلاقت ، ساکت شد . عصبی بودم که هر وقت ی همچین چیزی پیش می یاد حرف شوهر رو میکشه وسط گفتم « نگران اونموقع نباش بابا ! تا شما هستی من مشکلی ندارم ، شوهر هم کنم باید یکی باشه که ازپس مخارج من بربیاد . نبود هم ی وقت دیدی دوباره با فرزام آشتی کردم اونوقت می شینم رو ی کوه پر پول ! اونوقت غیر از شما فرزام و عمو هم هستن که برام خرج کنن ، همین دیگه هیچ مشکلی نیست » من لحنم شوخی بود و بابا انگار جدی گرفته بود ، با شنیدن اسم فرزام صورتش مهربونتر شده بود ی جور خاصی نیگام میکرد « شده من همه زندگیمو میدم بهت » !!!!! گر گرفته بودم ، ولی جاش نبود ، حوصله شم نبود که دوباره شروع کنم . خنده ی بابا اونقدر دلنشین بود که نخوام با حرفام و اینکه بگم چرا جدی میگری از بین ببرمش ! ب شوخی و چرت و پرت گذشت . تو دلم ی چیزی وول میخورد .ی چیز بدی وول میخورد . زهره می گفت « تو باید فکر استقلال مالی باشی ، چرا باید برای خرجهای فردی متکی ب جیب شوهر باشی ؟ اصن فکر نمیکردم طرز تفکرت این باشه و . . . » حوصله ادامه دادن نداشتم ولی لحن جدی زهره و چشای بابا که منتظر جواب من بود مجبورم کرد جواب بدم . که اینکه اصن دوست ندارم وقتی ازدواج کردم شاغل باشم ، حالا برفرض هم شدم ولی وقتی بچه دار بشم ب هیچ عنوان کار نمی کنم . من میخوام زندگی کنم ، با بچه ام ، با همسرم ، با خونه ام ، دلم ب همینا خوشه . اصن زندگی رو همینطوری می بینم . بابا که ب اندازه کافی تامینم کرده ، حتی اگه اون شوهر کذایی هم نخواد خرجم کنه اونقدر هست که بخوام از پس مخارج رخت و لباسم بربیام . تازه بازم بابا هست و هیچ وقت نمیذاره دستم خالی باشه ، همونطور که تا الان ب ماهک پول توجیبی میده و کلی هم کمک اتابک هستش . مگه نه بابا ؟ » بابا هم خیلی جدی گفت « نه ! ب این نتیجه رسیدم که با تو نمیشه اینطور بود ، تو باید از جیب خودت خرج کنی تا قدر بدونی . گذشته از اون من برا زندگیم برنامه های زیادی دارم و منتظر ازدواج تو هستم تا رویاهای خودمو و زهره رو ب واقعیت برسونم . پس چیزی برای تو نمی مونه که از الان داری براش نقشه میکشی » بعد هم خندید . اونقدر که دوباره بیفتیم ب جون هم با کوسن و بالشت که زهره برای در امان موندن بره تو آشپزخونه از همونجا طرفداریشو از بابا اعلام کنه و هی تند تند برنامه ی سفرهایی که میخواد بره و چیزهایی رو که میخواد بخره رو ردیف کنه و ب بابا بگه که اینهارو هم ب اون لیست اضافه کن تا ژامک بفهمه هیچی براش نمی مونه . . . روز خوبی رو شروع نکرده بودم . ولی خوب تمومش کردم . ساعتهای زیادی رو باهم بودیم و از هر دری حرف زدیم . ی جایی هم اسم یکی از خواستگارهای که یا میرن پیش بابا یا مونا و درخواست اومدن میکنن از دهن زهره دراومد که آره بهتره ب فلانی اجازه بدیم بیاد و اینا . که با نگاه های تند بابا ساکت شد و دیگه هر کار کرد نتونست حرفشو جمع و جور کنه . برام مهم نبود و دیگه کشش ندادم . میدونم بابا هنوزم هر وقت کسی بیاد یا پیشنهادی بشه میگه دخترم نامزد داره . هنوزم که هنوزه امیدش ب فرزامه . برا همین هیچ وقت هیچی از خواستگارهایی که اومدن چیزی ب من نمیگه . منم دیگه مث سابق اهمیتی نمیدم و چیزی نمیگم . الانم همینطور . بابا که انتظار داشت باز عصبی بشم و بگم چرا داره برا آینده من تصمیم میگیره ، خودشو آماده کرده بود که چیزی بگه ولی من  واکنشی نشون ندادم و فقط ب زهره گفتم « اصن مهم نیست ! فعلا روزهای خوبی رو با اردلان دارم ، فکر ازدواجم نیستم ، آدم ازفرداش خبر نداره ! شاید با همین اردلان ازدواج کردم ، هیچ چیز دست ما نیست ! اینکه بابا خواستگارها رو رد کنه یا نه چیزی روتغییر نمیده » دیگه هر دوشون ساکت شدن و منم رفتم تو اتاقم . اصلا دلم نمیخواد ب این چیزا فکر کنم . خسته شدم ، نمیخوام ذهنمو درگیر آدمهای ندیده و نشناخته کنم که با یکی دو جلسه قرار ب ازدواج بشه یا نشه ! همون بهتر خبر ی همچین خواستگارهایی ب گوش من نرسه ، دلم میخواد آرامش داشته باشم . . .