352
بعد مدتها ی سر زدم ب ایمیل اصلیم ، پنج شش ماهی میشد که سراغش نرفته بودم ،
مهمترین دلیلش هم فرزام بود و میل های شبانه اش ، نمیخواستم لحظه ای هم
فکرم دورو برش بچرخه ، نمیخواستم کوچکترین چیزی ازش ببینم یا بشنوم .ی ساعت پیش بازش کردم کلی
میل نخونده داشتم از فرهادو سوده ، از شقایق که اونم سه ماه پیش برا همیشه
رفت .روزی که بدرقه اش میکردم نمی تونستم جلو گریه ی پر صدامو بگیرم بهم
گفت بی خبرم نمیذاره و قول گرفت که بی خبرش نذارم .و حالا بیشتر ازده
دوازده تا میل داشتم ازش . . . ولی تو همه ی اونا دنبال اسم فرزام بودم ،
نمیدونم چرا اینطوری شده بودم !! حس بدی داشتم ، حتی ی دونه ؟! اونی که
عادت هر شبه اش بود که برام ایمیل بده و از روزش بنویسه و دو تا عکس هم
ضمیمه کنه ، چرا چیزی ازش نیست ؟!! نمی تونم بگم چه حسی بهم دست داه بود که
هنوز هم توش موندم ، با همه ی خودداریم از سر نزدن ب میلم که اونو بهونه
میکردم حالا دنبال دلیل می گشتم که چرا ؟ چرا چیزی نداده . . .یعنی مهم
نیست براش ؟ یعنی اینقدر بی اهمیتم واسش ؟ حتی ی خط کوتاه ! ی ببخشید ساده
!! ی وقتی ب خودم اومدم که چشام تار شده بود و صورتم خیس ، اونقدر
احساساتم تحریک شده بودکه پتو رو پیچیدم دورمو رفتم تو حیاط سیگار کشیدن ،
سرما ب مغز استخونم که رسید دوباره کپیدم تو اتاقم . همه ی این دو سال رو
دارم مرور می کنم همه وقتایی که اینجا بود ، وقتایی که نبود و تلفنی صحبت
می کردیم ، بوسه هاش ، سیلی ها و دادو فریادش ، التماس های عاجزا نه اش . .
.همشون مث ی فلیم رو دور کند جلو چشام رژه می رفتن .اگه شهامت و جرات
الانم رو دو سال قبل داشتم الان حال و روزم این نمیشد نصفه شبی . بیشتر از
چن بار دستم میره که گوشیمو بردارمو بهش زنگ بزنم . و همین صداشو شنیدم داد
بکشم رو سرش که چرا ؟ چرا بعد دو سال منو ب اینجا رسوند منکه داشتم آروم
میشدم ، منکه داشتم می پذیرفتمش ، منکه مطیع شده بودم ، منکه داشت همه فکرو
ذکرم میشد اون ، منکه همه اینا رو ی شب تو ماشین تو جاده بهش گفتم ،داد
بکشم که یادش نیست بهم گفته بود « دو سال با اخلاق گه ت ساختم ، سردیتو
تحمل کردم و از عشقم کم نشد ، حالا که بهم امید میدی بخدا تا ته تهش کنارت
می مونم و بازم همون آدم دو سال پیشم . . .» بگم چرا یهو گاو شدی اونقدر
که یا جرات بشم و پی همه چی رو ب تنم بکشم و واستم مقابل همه ! جراتی که
این اواخر اصن بهش فکر نمیکردم و همشو جمع کرده بودم تو حس و حالم بهت که
تغییر کنه ، چرا ؟ چرا بعد اینهمه مدت هیچی واسم ننوشتی ؟تو گوشیم رفتی
ایگنور لیست ، چرا خونه زنگ نمی زنی ؟ فکر نمی کنی ب من بدهکاری ؟ تویی که ب
قول خودت همه جوره غرورتو ب پای من له کردی اینقدر سخت بود واست که بگی
ببخشید ! فقط همین ، ی ببخشید ساده . . . و زنگ زدم ولی
جواب نداد ، ی بار ، دو بار . . . خواب نبود قطعا ، میدونم معمولا شبا دیر
میخوابه ولی جواب نداد .حس میکنم دارم غرورمو له می کنم بدجور و بو تعفنش
داره حالمو بهم میزنه . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط