10
دوروز بود ی جورایی دلم هوای گریه داشت ولی هیچ تنها نمی شدم تا راحت زار بزنم غرورم مانع ازشکستن این بغض درحضور سیا بود. ولی دیشب ی دل سیر گریه کردم شاید مزخرف باشه ! شایدم نه . . . ولی وقتی بغض بدجور گلمو می فشرد / وقتی منتظر ی تلنگر بودم حرفهای ی دوست نتی بهترین بهانه شد واسه شکوندن این بغض لعنتی . و بعدش چقدر که سبک شدم . روناک دوست نداشت بره خونه خودشون و مونا جون سیلی بدی بهش زد و من دلم بدجور گرفت نمی تونم تحمل کنم کتک خوردن ی بچه رو ، گریه کردم گفتم : مونا جون بچه اس شما برو من می یارمش نزنش دلم اتیش می گیره ! تصورش رو هم نمی کردم چیزی گفت که حسابی منو رنجوند گفت: شما دلت ب حال بچه من نسوزه ، ربطی ب شما نداره تربیت اون . نمیدونم چرا همه اینروزها هر حرف منو بد برداشت می کنن . اخه یکی نیست بهش بگه قربونت برم اونوقت که شبها واسه اینکه راحت تو بغل شوهرت باشی بدون هیچ مزاحمی مهم نبود روناک تا صبح تو بغل من بخوابه / مهم نبود روناک تحت تاثیر تربیت من قرار بگیره . . .مهم نبود ؟؟؟ حالا که ی ناهار مهمون من بوده واست مهم شد نبودنش !!
+ نوشته شده در ساعت توسط