102
ظهر وقتی بابا اومد قیافش خیلی خنده دار بود تلفیقی بود از خشم و خنده ! ی راست اومد تو اتاقم و با عصبانیت داد کشید :« از فردا به هیچ عنوان حق نداری به بهونه گرفتن ماشین بیای دانشگاه ، اگرم اومدی چادر سر می ذاری ، رو بند هم می بندی» !!! بعدم بلند بلند خندید :« کم از شاگردام نمی کشیدم مرتیکه ٬با . . . ( سانسور ) امروز بهم میگه آقای فلانی اجازه می دین آخر هفته با والده خدمت برسیم » هر چی گفتم کی هست زیاد تو ضیح نداد :« تو نمی شناسیش ، فلسفه درس میده . » و آی من شیطنتم بدجور سر باز کرده بود :« خب این که خوبه بابا بذار ی دامادتونم استاد دانشگاه بشه ! اووووو اونم فلسفه که من عاشقشم »بابا ی چش غره ای رفت و گفت :« جدا ؟ نمی دونستم دخترکم از آخوند جماعت خوشش می یاد » یهو هم من و هم مامان شوکه شدیم باورم نمی شد این یکی هم آخوند باشه عجب شانسی دارم من این دومین خاستگار آخوندی هست که دارم اولی که خدا هیچ وقت ازش نگذره دو سال پیش بود مرتیکه هم سن بابا من بود زن داشت دوتا پسر هم بند ریشش بود اونوقت با وقاحت و سماجت اومده بود خاستگاری من و با تکبر بی حد و حسابی که داشت :« می خوام عقدت کنم ! بشی سوگلی خودم ! اینو هم توجه داشته باش که می تونم خیلی کارا برا تو و خانوادت انجام بدم » بماند که اون سال چه درد سرهایی کشیدیم و اون . . . ( "هشت ساعت بعد سانسور شد٬" )ی جورایی ترس بدی منو گرفت حتی می شد این ترس روهم تو چشای مامان دید منکه حسابی لال شدم و چش دوخته بودم دهن بابا که چی میگه .سکوت بدی بود تا اینکه این مونای همیشه پلاس تو خونه ما گفتش :« خب بابا جون می گفتی دخترم نامزد کرده و خیالتو راحت می کردی » بابا هم خندید و گفت :« همینو هم گفتم و اون هم معذرت خواهی کرد و رفت ! ولی از حق نگذریم این آخوند از اون آخوندای باحالی هستش که به عمرم دیدم .جوون هستش و فهمیده اگه آخوند نبود بدم نمی یومد دامادم بشه » ی نفس راحت کشیدم :« بخشکی شانس چرا هر چی آخونده از من خوشش می یاد » مونا جون یهو با ی لحن مهربونی بهم گفت :« نه اینکه خیلی چهره فریبنده و چشا نازی داری مسلمه دل هر کی رو می بره مگه آخوند جماعت دل ندارن بدبختا » منم مث خر کیف کردم و گفتم :« مرسی عزیزم در اینکه گفتی شکی نیست » و بعدم بدجور به خنده افتادم که باز دهنش باز شد :« ولی حیف بدبختا گول اون معصومیت چشاتو می خورن نمی دونن که ی دیونه گند اخلاق، چموش ، بداخلاق ،و . . . بیشتر نیستی.مث ی مار خوش خط و خال می مونی که بالاخره ی روز نیششو می زنه ، من موندم چطور فرزام که تورو از بچگی می شناسه بازم گول این چیزاتو خورده نه اینکه از بس عشوه می یای و خودنمایی می کنی برا همونه، هر چند بعید می دونم اون پاش برسه اون ور آب بازم دلش تورو بخواد از بس از تو بهترا می بینه که عمرا یادش بیاد ی دختر عمویی اینجا داره که ی روزی بهش گفته منتظرم باش تا من بیام » بعدش ی نیش خندی تحویلم داد و ساکت شد . گفتن نداره که من چطور شدم وچقدر از خودم بدم اومدکه اینجور وقتا مث این دخترکان هفت هشت ساله بغضم می گیره :« اولندش هی پای فرزام رو این وسط نکش قراری بر این نیست که حتما ما باهم ازدواج کنیم ی عشق و ی ابراز علاقه از اون بود و ی کشش از من و گره خوردن آینده ما دوتا بستگی داره به گذشت زمان و اینکه اگر من بخوام و اگر اون فریبندگی و . . . اینا که ازش می حرفی در من باشه مطمئن باش اونقدرراه و روش دلبری رو خوب می دونم که همیشه ی راهی برا تشنه نگه داشتن مرد آینده ام داشته باشم . شما برو به این فکر کن که بتونی شوهرتو پا بند خودت کنی تا اینکه به من درس بدی و نیش و کنایه بزنی » آخ اینقده خوشم اومد وقتی حرص می خورد و نمی دونست چی جوابم بده تا اینکه بابا هم بهش گفت :« مونا جان همیشه بهت گفتم مث دو تا دخترام دوست دارم و تو این خانواده ارزش و احترام داری ولی ، ولی هیچ وقت نگفتم می تونی بدون هیچ ملاحظه ای هر چی دوست داشتی بگی و . . . دیگه دوس ندارم این رفتار و این گفتار رو هم تو و هم از ژامک ببینم .متوجه شدین ؟ » میدونم خودم که بدجنس شده بودم و این آزارم می داد ولی خب این چند وقته خیلی اذیتم می کرد مونا و من حالا با این حرفای بابا خیلی دلم خنک شده بود .مونا هم ی چشمی گفت و دیگه ساکت شد .بگذریم . عصر رفتیم خونه خاله گیسو که آش نذری داشت همیشه از اینجور مجالس بدم می یومد و دوری می کردم و لی ایندفعه برا خاطر خاله رفتم .وقتی می خواستن دیگ رو هم بزنن و مثلا نیتاشونو بگن مهدی برادرزاده شوهر خاله گیسو اصرار داشت که اونم اینکارو بکنه بعدم وقتی دیگ رو هم می زد بلند بلند گفت :« من آرزو می کنم که ی روزی فرمانروای ایران بشم و به همه شهر ها حکومت کنم » همه خندیدن و بعضی هام مسخرش کردن خاله هم بهش گفت :« مهدی ارزو های بزرگ سختیهای بیشتر و درد سرهای بزرگتری هم دارن بهتر نیست ی ارزوی کوچکتر کنی تا زودتر هم بهش برسی »اونم هی می گفت :« نچ حالا می بینین من حتما ی روز فرمانروا می شم » کشیدمش کنار و بهش گفتم :« مهدی جان تو حتما ادم بزرگی می شی و شایدم فرمانروا بشی و لی خب اگه هم ایران نشد مطمئن باش ی روز فرمانروای قلب ی زن می شی و این خیلی لذت بخشه » اصن تصور این حرف رو از ی پسرک یازده ساله نداشتم بهم گفت :« یعنی فکر می کنی من از احمدی نژاد هم کمترم ؟!تازه از اون گذشته تو که مثلا ی روزی رو قلب مهردا د فرمانروایی می کردی به کجا رسیدی و چی کار کردی ؟!!!نخیرم من حتما فرمانروا می شم من اصن به این آرزو های کوچیک فکر نمی کنم و سقف آرزو هامو خیلی خیلی بلند می گیرم. دهنم خشک شده بود بدجور ! قلبم به شدت می زد و نمی دونستم که چی جوابشو بدم و همش تو این فکر بودم که آوازه ی عشق و خواستن تو حتی به گوش این پسرک یازده ساله هم رسیده و وای برمن وای بر من که هیچ وقت نتونستم پایه های حکومتم رو محکم محکم کنم .کاشکی خدا می ذاشت مزه این فرمانروایی رو بیشتر بچشم اونوقت الان شاید جوابی برا مهدی داشتم . شاید . . .