این روزا همه چی داره می ره رو اعصابم ! و بدبختی اینکه همه اونایی هم که دارن رژه می رن روش از من بزرگترن و من نمی تونم  رو سرشون داد بکشم و بگم که ولم کنین ٬ خستم کردین و . . . مامان هی گیر میده که :« اینقدر خودتو تو خونه حبس نکن همه روزات شده تکراری حال خودتو به هم نمی زنه ؟!!!چرا درس نمی خونی ؟ چرا فکر آیندت نیستی ؟» من هیچی جوابشو نمی دم و اونم کامی رو از برق می کشه و منو بیشتر عصبی می کنه و من برا لج کردن می رم با گوشیم ور می رم :« تو نت بهت آداب اجتماعی یاد می دن ؟ اینو هم می گن بهت که اگه امسال قبول نشی بابات پدرتو در می یاره ؟ اینو یادت می دن که باید برا آیندت هدف داشته باشی ؟ اینو یادت می دن که وقتی من باهات حرف می زنم  خودتو با ی چیز دیگه مشغول نکنی اره ؟» بعدم گوشی رو از دستم گرفت واوه که من دوس داشتم بلند بلند داد بکشم :« به کسی ربط نداره من چی کار می کنم ! انوقتی که باید به فکرم بودین خودتونو کشیدین کنار و منو رسوندین به اینجا حالا چی از جونم می خواین ؟ » ولی یاد سیلیهای چند وقت پیش بابا افتادم و صدامو تو خودم خفه کردم ! هر کار کردم گوشی رو پسش نداد و رفت و من از شدت عصبا نیت داشتم منفجر می شدم دنبالش رفتم :« می رم بیرون میگی چرا هی می ری بیرون ! نمی رم می خوای به زور از خونه بندازیم بیرون ! بابا هم زیادی داره شورشو در می اره ! من برام مهم نیست دوباره کدوم دانشگاه و کجا و چی بخونم !شماهم اینقده نترس واسه پایین نیومدن سطح تحصیلات خانواده هم شده حتما می رم و این ننگ رو که هی روت نیمشه بگی دخترت تحصیلاتش نصفه و نیمه مونده و فلان !روپاکش می کنم » همین موقع بود که گوشی من زنگید و مجبور شد بهم پسش بده فرزام بود ! اینم شده برا من ی مشکل دیگه ! اگه قبلا هفته ای یکی دوبار می زنگید که حال و احوالمون رو بپرسه حالا هر روز تماس می گرفت و قربون صدقه می رفت و در کنارشم باز حرصم می داد و مث قبل هی دعوامون می شد و من قطع می کردم و اون وقت اون دو دقیقه نشده دوباره تماس می گرفت :« حیف که حالا بعنوان همسر آینده دوست دارم و می میرم برات والله عمرا بیام منت کشی اگه معذرت خواهی کنی که زبون درازی کردی و منو اذیت کردی می بخشمت» ( بچه پروووووو !!!!)و. . .  هنوز دستبندش دستمه نمیدونم چرا ؟ نمیدونم  . . .وچرا نباید نباشه بازهم نمیدونم !با اینکه احساسات فرزام نسبت به من خیلی تغییر کرده ولی بازم همون دعواها و کل کل ها رو داریم ! ومن با همه اینکه خوشم میشه وقتی تماس می گیره و صداشو می شنوم ولی هیچ وقت اینو بهش اعتراف نمی کنم و این خیلی عصبیش می کنه و شروع می کنه به فحش دادن و گند زدن تو اعصاب من و آخرش با حرف من که :« تو ی مگس ویزویزوووو بیشتر نیستی و بال پرواز برا من نمی شی» قطعش می کنم و باز اونه که می یاد منت کشی و وقت بای هم برا تلافی دوتا فحشم میده :«تو هم ی الاغ بیشتر نیستی حیف منکه میخوام برا تو پالون بشم »  تنها چیزش که اذیتم می کنه اینکه هی گزارش کار می خواد ! کجا رفتی ؟ چی کار کردی ؟ با کی بودی ؟ ی وقتی حق نداری بری فلان جا ها گفته باشم !!!!فلان ساعت بیرون نباشی اینو هم گفته باشم !!!!!!!ومن ادمی نیستم بتونم زور گویی های اونو اونم با این بعد مسافت تحمل کنم !دعوامون میشه و من گوشی رو خاموش می کنم ٬شازده اینبار خونه می زنگه به مامان میگه :« به اون دیونه بگو گوشیشو روشن کنه والا پا می شم می یام گرگان ها » !بابا هی گیر میده چرا اینطور باهاش برخورد می کنی ؟ چرا دست از اون اخلاق گندت بر نمی داری؟ ومن عصبی تر :« چطور قبلا هی می خندیدن به دعواهای من و اون و ی بارم شده نمی گفتین اذیتش نکنم و فلان ! حالا براتون مهم شده ؟ نترسین اون منو همینجوری دوست داره که اگه این نبود عاشقم نمی شد! در ضمن خواهش می کنم برا خودتون آینده منو رنگ نکنین این منم که باید بخوام باهاش زندگی کنم یا نه !!!!» هیچی دیگه اونوقت همه ساکت می شن !و من بازم تو این احساساتی که هنوزخودم نتونستم به درستی درکش کنم غرق می شم !و اینجاست که بابا برا نشون دادن عصبانیتش گیر میده به درس نخوندن من و اینکه چرااینقدر دچار روزمرگی شدم و . . . بهش گفتم می خوام کار کنم !گفت بازم شروع کردی ؟ قرار نشد دیگه حرفشو نزنی ؟ گفتم :« یادتون که نرفته قرار شد اگه ماشین برام بخرین دیگه حرفشو نزنم الانم چند ماهه هی امروز و فردا می کنین از اون گذشته بخرین هم دیگه منو راضی نمی کنه داشتنش٬ من می خوام کار کنم چون خسته شدم از بس به قول مامان همه روزام شده تکراری ! همین ...»میگه کاری که من می خوام بکنم در شان خانواده نیست زشته دوستان و آشنایان بگن دختر فلانی اینکارو می کنه و ...اینارو باش کاشکی هیچ وقت بر نمی گشتیم گرگان اونوقت کار من در شان بود چون اونجا غریبه بودیم و کسی نمی شناختمون :« شما که اینقده ادعاتون میشه هزار تا دوست و رفیق گردن کلفت دارین به یکی بگین دستمو ی جایی بند کنه حالا هر چی شد من فقط می خوام کار کنم » وآخر این بحث بازم با وعده و وعید بابا تموم میشه. پروانه رو امسال ندیده بودم تا امروز که اومد پیشم و ناهار با ما بود بازم کلی چرت و پرت و از دوس پسر تازش و اینکه چقدر خوشتیپ و لارج و فلانه حرف زد بعدم اصرار کرد باهاش برم پیش بچه ها و لی اصلا حوصلشو نداشتم و اونم با دلخوری رفت !ی چیزی هست نمیدونم چطور با خانواده درمیون بذارم یعنی بیشتر تصور واکنششون منو می ترسونه از گفتنش ! لیلی بهم گفته اگه بابا بذاره و بتونم راضیشون کنم آقای احدی می تونه منو هم تو شرکتشون در کنار لیلی استخدام کنه هر چند اولش خودم هم خندم گرفت آخه با عقل جور در نمی یاد من اینهمه راه بکوبم و برم بندرعباس اونم فقط برا کار !!!! ولی هر چی بیشتر فکر می کنم احساس می کنم من به این تنهایی و سختی نیاز دارم ! من باید از اینجا که درو دیوارش همه جاش برام خاطره های تورو زنده می کنه دور بشم ٬ دور بشم تا بتونم خودمو پیدا کنم  !!! هر چند شایدسابقه من  تو دوری از خانواده اونارو راضی نکنه ! یادم نمی ره وقتی واسه دانشگاه باید می رفتم مشهد اولش کلی ذوق و شوق داشتم و لی ی روز هم نتونستم این تنهایی رو طاقت بیارم و کارم شب و روزم شده بود گریه  و مدام زنگ زدن به مامان و بابا که من طاقت ندارم و .... حسابی شده بودم مزحکه بچه های خوابگاه ٬ آوازه لوس بازی و بچه ننه  بودن من حتی به دانشگا ه رسیده بود  هر کی می رسید منو اذیت می کرد  و نهایت عمر تنهایی من فقط ی ماه و نیم طول کشید تا اینکه  بابا به هر دری زد نتونست انتقالی بده منو برا همین خودشون جل و پلاسو جمع کردن و اومدن مشهد ! و حالا اینکه من بخوام برم ی جای دیگه هر چند که خودمو هی دلداری می دم که نه من دیگه اون دختر چند سال پیش نیستم و بزرگ شدم و اینطوری خودمو آروم می کنم و مصر میشم به اینکه راضیشون کنم تا اجازه بدن برم ! ولی چشمم از بابا آب نمی خوره ! فعلا به سیا گفتم و می خوام کم کم زمینه رو آماده کنم تا بابا رو راضی کنم !