104
امروز با همه اتفاقاتی که داشت به تنهایی کافی بود تا آدم بی جنبه و بی ظرفیتی مث منو به سر حد جنون برسونه ! نزدیکای ظهر با ی کمردرد شدید از خواب بلند شدم و مث مار به خودم می پیچیدم ، مامان طبق معمول با دوستاش رفته بود بیرون و من حتی اونقدر حالشو نداشتم تا بلند بلند داد می بکشم و این درد لعنتی رو ی جوری بریزم بیرون ولی حیف ! تنها کاری که تونستم بکنم خوردن چند تا بروفن بود تا اینکه کمی آروم شدم ! سیا تماس گرفت که وقتی از بانک اومده بیرون پولشو زدن و اون الان حسابی آس و پاس هستش ! دست و پا چلفتی تر از این پیدا نمیشه و منم با عجله حاضر شدم تا برم واسش پول واریز کنم چند جا دیگه هم کار داشتم برا همین رفتم تا ماشین اتابک رو ازش بگیرم ولی از شانسم نبود و منم غرورم اجازه نداد تا ماشین مونا جون رو بگیرم . مجبور شدم با آژانس برم .پول رو واریز کردم وبماند که معطلی ی ساعته تو بانک حسابی داشت منو از پا در می اورد دوس داشتم گریه کنم از این درد لعنتی و هی سیا رو تو دلم فحش بارون می کردمش وبعدشم رفتم تا این ای . دی . اس . ال رو دوباره شارژش کنم ی روزی میشد تموم شده بود و هنوز از شارژش خبری نبود .واینکه مودمم رو هم که خراب شده بود رو چون گارانتی داشت باید تعویض می شد ولی هر بار امروز و فردا می کردن .وقتی توضیح خواستم برا این دیر سرویس دادنشون دختر خانمی که مسول اینکار بودش ی فیسی داشت که منو دیونه می کرد:« حالا طوری نشده که خانوم انگاری کارای مملکت خوابیده با این شارژ نشدن که اینقده داد و بیداد می کنی ؟»!!!! دوست داشتم همه اعصاب خوردیمو با دوتا فحش آبدار رو سرش خالی کنم ولی حیف بلد نبودم فقط خیلی آروم برا اینکه بیشتر حرصش بدم گفتم :« احمق بیشعور من دارم ی چیزی بیشتر از این پول شارژ بهتون میدم و تو هم وظیفته همین الان هم مودم منو تعویض کنی و هم دوباره شارژش کنی » اینقده پرو بود :« مگه به من پول می دی که داری خودتو جر می دی » !!!!!!!! شدم برج زهرمار و این حال و روز ناخوشم هم داشت به این سگ شدنم کمک می کرد رفتم پیش مدیرشون و چشامو بستم وتا تونستم تو پیدم بهشون :« شما بهتره دوتا آدم اینجا استخدام کنین تا اونقدر ادب و شعور داشته باشن که بدوننن چطور با ی مشتری برخورد داشته باشن ! من ی ماهه قراره مودمم تعویض بشه ولی به رو خودتون نمی یارین ! ی شارژ دوباره که فقط پنج مین وقتشه رو ی روز طولش دادین اگه واقعا نمی تونین به مشتریانتون سرویس بدین بهتره اینجارو تختش کنین » اون آقا هم شروع کرد به عذر خواهی بعدم به اون دختر خانمه گفتش تا بهم ی مودم دیگه بده و عذر خواهی هم کنه ! مودم رو که تحویل گرفتم به اون دختره گفتم :« اگه تا نیم ساعت دیگه شارژ کردین خط منو که هیچ اگه نه می رم از ی شرکت دیگه سرویس می گیرم » باید می رفتم دیدن یکی از دوستام که از خیلی وقت بهش قولشو داده بودم و لی ازبس حالم بد بود ترجیح دادم برگردم خونه ..بدبختی از این بدتر نمی شد وقتی می خواستم پول آژانس روحساب کنم می بینم ی صد تومنی هم ندارم از بس عجله کرده بودم وقت تعویض لباس و کیف حواسم نبود که دارم کیف خالی رو برش می دارم راننده آژانسه هم هی می رفت رو اعصابم :« خانم درست دوساعته منو با خودت اینور و اونور کشوندی حالا میگی پول ندارم ! منکه برا خودم کار نمی کنم باید به مدیر آژانس جواب بدم برا این دوساعت » بدشانس از این بدتر نمی شد هیچ کی خونه نبود نه خونه خودمون ونه خونه اتابک گوشی همشونم خاموش بود .حسابی درمونده شده بودم مجبور شدم برم خونه مامانی انگاری همه چیز مهیا شده بود برا از پا انداختن من اونجام کسی نبود وقتی هم با بابا تماس گرفتم طبق معمول اولش تشر زد که :« شعورت نمی کشه گفته بودم که این ساعات تماس نگیری کلاس دارم » وبعدشم گفت برم تعمیرگاه تا ازاونجا پول بردارم .راننده هی لباش می جنبید و من خیلی دلم می خواست فقط ی بار شده ی چیزی از دهنش در بیاداونوقت همه حرص و دردمو خالی کنم روش و بلند بلند داد بکشم ولی حیف که اونم صداشو بلندتر نمی کرد و هی از آیینه چش و ابرو کج می کرد فلان فلان شده !تعمیرگاه هم دفتر قفل بود و بازم باید منتظر می موندم تا آقای فکور کلید دفتر رو بیاره ی ده مین هم برا اون معطل شدم .وقتی هم خواستم پول آزانس رو حساب کنم بی شرف پول خون باباشو انگار می خواست برا دو ساعت ده تومن می خواست و من با همه اینکه خیلی دوست داشتم از شرش زود خلاص بشم ولی اصل دوست نداشتم پول زور به یکی بد م فقط هفت تومن بهش دادم :« اگه فک می کنی خیلی کمه می یام با مدیر آژانستون باقیشو حساب می کنم » اونم دیگه صبر نکرد و رفت .همین پام رسیدبه دفتر ولو شدم رو زمین وی دل سیر گریه کردم بعدم نمیدونم کی خوابم برد وقتی بلند شدم که آقای فکور اجازه میخواست بیاد داخل :« خانوم با اجازتون ما باید بریم ناهار شما می خواین اینجا بمونین ؟؟؟؟ اگه هستین برا تون ناهار بگیرم » مونده بودم چی جوابشو بدم :« نه منتظر بابا هستم شما برو درو هم از اونطرف قفلش کن » اون که معلوم بود گیج شده بود ی چشمی گفت و رفت .وقتی به ساعت نیگا کردم ساعت سه و نیم بعد ظهر بود و من درست سه ساعت و نیم اونجا خوابیده بودم! با عصبانیت زنگ زدم بابا و با گریه :« سه ساعته منو اینجا کاشتین چرا ی ذره هم فکر منو نمی کنین اصن حالم خوب نیست و . . . » ده دقیقه نشد که اومد تازه باز اون رو سرم داد می کشید که :« تو اینهمه مدت اینجا چی کار می کنی نمی گی محیطش خوب نیست حرف در می ارن» دهه ! حالا باز بیا حالی کن که من کلید خونه رو نداشتم هیچ کسم نبود که درو واسم باز کنه ! خاک برسر این سیا بیشعور نفهم کنن آشغال بهش گفته بودم ی وقتی به بابا اینا نگه تا خودم کم کم آمادشون کنم ولی بیشعور مگه حالیشه پشیمون شدم که واسش پول واریز کردم باید می ذاشتم همونطور بمونه نمک نشناس دیونه ! بابا هی گند می زد به اعصابم و منم که تو بدترین وضعیت جسمی و روحی بودم داشتم با عصبانیت تو دلم همه رو به فحش می کشوندم آخرشم گفتم :«من می تونم از عهده خودم بر بیام، نیاز دارم به این تنهایی و سختی ، از اون گذشته همچینم تنها نیستم آقای احدی اینا هستن من دیگه اون دختر چند سال پیش نیستم باورم کنین لطفا » بعدش اون هی گفت و هی گفت و آخرشم :« اصن تو میدونی کار کردن برا ی همچین شرکتایی تعهد می اره ! یعنی باید تعهد بدی که ده ٬ بیست سال شایدم سی سال براشون کار کنی ! این یعنی اینکه تو از عهده اش بر نمی یای !!! اگه قرار به کار کردنه همینجا خودم ی کاری برات می کنم ، اگه به قول خودت قرار به دور شدن و محکم و پخته شدنت هست که لازم نکرده بری اونجا به عموت می گم برو تهران پیش اونا باشی بهتره » اونقدر ضعف داشتم که حوصله حرف زدن رو هم نداشتم :« میشه بعدا در موردش صحبت کنیم من اصن حالام خوب نیست » ی دو ساعتی گذشته بود و من به زور5 تا بروفن بهتر شده بودم مامان داشت هی قربون صدقه می رفت :« همین فردا واست وقت گرفتم بریم دکتر !» یعنی زیاد نرمال نیستی و کوفت نیستی و درد نیستی همینطوری پیش بره درد بی درمون می گیری و دوروز دیگه طعم مادر شدن رو سخت می چشی و هزار تا چرت و پرت دیگه !گفتم :« مهم نیست شما که این طعم رو چشیدی چی کار کردی که من بخوام چی کار کنم شد شد نشدم که نشد دیگه» دیگه از این بدتر نمی شد وقتی که فرزام تماس گرفت و از همون اول توپید به من که :« تو غلط می کنی می خوای بری بندر عباس ! تو بیجا می کنی می خوای محکم بشی ! از نظر من تو فقط ی تیر چراغ برقی که فقط قد دراز کرده عقل تو کله اش نیست ! دوس داری کار کنی باشه حرفی نیست همین فردا می ام و می یارمت اینجا اونوقت اینقدر کار بریزم رو سرت که بیای بگی غلط کردم هم چین محکم شدن رو نشونت بدم که تا هفتاد سالگیتم مزش خوش خوشانت بشه » تازه آروم شده بودما ! تازه داشتم از اون عصبانیت و اون تلخی امروز بیرون می یومدما ! مگه میذارن :« اولندش به تو ربطی نداره من هر کاری بخوام می کنم ، دومندش بازم به تو ربط نداره تو عددی نیستی که بخوای برا من جمع و تفریق کنی ! سومندش دفعه آخرت باشه برا من تکلیف تعیین می کنی ! چهارمندش من الان داره حالم ازت بهم می خوره لطفا دیگه مزاحم نشو مگس س س س » بعدم هم گوشی روخاموش کردم و هم تلفن خونه رو کشیدم :« من موندم چه ربطی به فرزام داره که زرتی رفتین گذاشتین کف دستش ؟ از الان گفته باشم برا فردای من برنامه ریزی نکنین حالا نمی ذارین برم ی حرفیه ولی حق ندارین در مورد رابطه ام با فرزام تصمیم بگیرین ! لطفا به فرازم هم بگین پاشو از گلیم خودش دراز تر نکنه اقا نیومده داره برا من تصمیم گیری می کنه دوروز دیگه می خواد چه غلطی کنه خدا میدونه » بعدم دوباره کپیدم تو اتاقم و نشستم پا نت و بابا که با عصبانیت :« تقصیر منکه زیادی آزادت گذاشتم و فلان بودم و فلان ... تو نمی تونی آب بینیتو بکشی اونوقت می خوای بری اونجا چی کار کنی ؟ اونجا خونه مامانت نیست که هی نازت رو بکشن ! دیگه هم دوس ندارم دوباره تکرار کنم خیلی اصرار داری به نشون دادن توانایهای خودت اونم در تنهایی خب برو پیش عموت » فقط دوباره رفتم و گفتم :« ای بابا چرا نمی فهمین شماها ؟ برم تهران که چه غلطی کنم ؟ من می گم می خوام دورباشم میخوام تنها باشم میخوام خودمو پیدا کنم میخوام هزار تا کوفت و غلط دیگه کنم تا شاید از زندگیم لذت ببرم اونوقت می گی برو ور دل فرزام ؟ من حوصله اون مگس رو هم ندارم اینم برا هزارمین بار دوست ندارم دیگه هی در مورد رابطه من و اون صحبت کنین ! این منم که باید نوعشو انتخاب کنم » همه دست به دست هم دادن تا منو حسابی عصبی کنن .دارم دیونه می شم !