105
با مامان رفتیم دکتر٬ خانوم دکتره اینقده ناز و زیبا بود حسودیم شدخوشم اومده بود ازش .بعد معاینه مامان بهش گفت :« ی چیزی هم بهش بگین که اینقده دوش آب سرد نگیره ٬ این کارو نکنه ٬ اون یکی کارو نکنه . . . » اونم گفتش :« مهم نیست عزیزم ٬ ازدواج کنه ادم میشه این سرتق بازیا رو هم میذاره کنار » . قبض موبایلم هم اومده بود و من خیلی شانس آوردم که زودتر از اینکه مامان بذاره کف دست بابا دیدمش ٬ هر چقدر که من سعی کردم ایندفعه کمتر بشه نشده که هیچ اضافه هم شده بود ! شده بود ۱۱۰(!!!!!!) مامان که هی غر غر می کرد وی جوری دست پیش گرفته بود که بهش نگم پرداختش کنه و من مث سگ پشیمون شدم که دیروز همه پولمو برا سیای دیوونه نمک نشناس فرستادم .اه باز یادم افتاد بذار ببینمش چنان بلایی سرش بیارم که دفعه دیگه از این غلطها نکنه . پریسا باهام تماس گرفت طفلی خیلی دپرس بود می گفت دلش تنگ شده دوس داره برگرده ایران گفتم :« ماه عسل و دپرسی ؟! سعی کن از این روزا بهترین لذت رو ببری اینقدر دلتنگی نکن » می گفت مادر شوهرش از اون تیپ ادماست که چپ و راست نیش می زنه تازه به پریسا گفته بود اینجا فرانسه اس ایران که نیست این امل بازیهاتو بذار کنار!!!!!!!! طفلی پریسا دلم براش سوخت اونم میگه همش به خاطر امیر مراعات مادرشو می کنه والا دوس داره دوتا سیلی بهش بچسبونه و بگه :« اگه بخوام مث تو امل بازیهامو بذارم کنار که باید شوهر و بچمو ول کنم برم ی کشور دیگه از زندگیم مث شما لذت ببرم » احتمالا یکی دوهفته دیگه بر می گردن و من خیلی دوس دارم ببینمش دلم ی ریزه شده براش .بابا امروز همش تو خونه بود و خودشو مشغول باغچه کرده بود هفت هشت نوع گل آورده بود و داشت می کاشتشون ی جورایی هم مهربونتر شده بود هی صدام می کرد که برم بهش کمک کنم ولابه لا حرفاش تک و توک حرف ماشین رو هم می کشید :« همونی رو که می خوای واست می خرم فقط ی کم فرصت بده پول عمو رو پسش بدم اونوقت نوکرتم هستم » فک کرده میتونه باز منو خر کنه :« مرسی بابا دوستت دارم ولی من خر نمی شم » اونم با اون بیلچه اش کوبید رو پام که دادم رفت هوا .من گریه ام گرفته بود اون هی می خندید :« در خر بودن تو شکی نیست دخترم به قول فرزام می خوام برات پالون بذارم » آی حرصم گرفته بود تا خواستم ی چیزی جواب بدم که ایندفعه مامان صدا کرد.وقتی رفتم دیدم رفته اتاقم نشسته پشت کامی و میگه :« اینا عکس کیه ؟» ای بخشکی شانس همین دیشب بود که گفتم یادم باشه بحذفمشونا ! شانس که ندارم .نمیدونستم چطور توضیح بدم :« اصن شما چرا بی اجازه رفتین سر کشی ؟ شاید من هزار تا غلط دیگه بکنم نخوام کسی بفهمه درک کنین دیگه » گفتم مهمه ؟! گفت :« آره » گفتم :« داماد آینده » بعدم اینقده خندیدم که فکم درد گرفته بود اونم عصبی شده بود نامرد نیشگون وحشتناکی از بازوم گرفت که جاش بدجور کبود شده و درد می کنه بعدم خواست مثلا منوبترسونه وبره به بابا بگه اینقده قربون صدقه اش رفتم که حد نداشت ولی خب این قبض موبایل و این شاهکار اخری . . . .بابا هم که بهونه خوبی دستش اومده بود تا باز بره رو منبر درست ی ساعت تموم سخنرانی کرد :« هزار دفعه بهت گفتم که هیچ وقت نت رو با دنیای بیرون خودت گره نزنش ! بلاگ نویسی می کنی ٬ بکن ! می چتی ٬ بچت ! ولی آدم باش سرتق بازی در نیار تفاوت مجازی و واقعی رو بفهم ! نباید که خر فهمت کنم » هیچی دیگه تا جا داشت سرزنش کرد . با گفتن ی چشم و اینکه بابا من بچه نیستم می فهمم نیاز نیست اینقدر توجیه کنی منو ٬ دیگه تکرار نمیشه و فلان از دستش خلاص شدم !بعدم خواست مثلا این شازده ای رو که من باهاش می چتم رو ببینه گفتش چهره با نمکی داره بهش می یاد شاعر باشه آی اینقده خندم گرفته بود :« اتفاقا بابا شاعرم هست ٬ نقاشم هست ٬ مارمولکم هست » کنجکاو شد و منم بلاگ این دوست نتی رو نشونش دادم و اونم نشست پا خوندن شعرای اون و هی آرشیوشو سرچ می کرد آی ترس برداشته بودمنو رسیده بود به اون پستی که من و نیلو حسابی کامنتاشو پر کرده بودیم از لوس بازی و ناز و عشوه .خدا خدا می کردم ی وقتی بازش نکنه که نکرد . بگذریم ! فردا باز باید مامانی رو ببرم ساری این روزا بدجور دپرسه ٬ خیلی دوس دارم بیاد پیشمون بمونه و لی اون دل از خونه کوچیکش نمی کنه و میگه :« درو دیوار اینجا همش یادو خاطره پدربزرگتو داره هیچ جا غیر اینجا بهم آرامش نمیده » ضعیف تر از قبل شده و این خیلی همه رو نگران کرده . خدا کنه زودی حالش خوب بشه !