106
نمیدونم چرا اینجور شدم ! ی جورایی که خودم از خودم ترس دارم !!!امشب کسی خونه نیست و من ترس بدجور داره اذیتم می کنه ٬ گفتم منم باهاتون بیام ها نذاشتن که می گفتن :« کسی که ادعا می کنه دیگه اون دختر لوس و ننر نیست و می تونه تنهایی از پس خودش بربیاد چرا از ی شب تنها موندن ترس داره ؟» لال شدم .تا همین ی ساعت پیشم خوب بودشا ولی یهویی ی ترس بدی ریخت در من ! همه چراغا رو روشن کردم هزار بار خواستم برم خونه اتابک و بخوام که روناک رو بذارن بیاد پیش من باشه ولی جرات نمی کردم از تو اتاقم بیرون بیام چه برسه که بخوام فاصله چند متری تو کوچه رو برم.شیپی انگاری فهمیده باشه از کنارم جم نمی خوره و تا من بغضم می گیره از این ترس و اشکام سرازیر می شن اون هی لیس می زنه پاهامو ٬ بیشتر از یکی دو گیلاس خوردم تا شاید منو از درک اطرافم بیرون بیاره ٬ نیاورد که ومن همچنان دارم مزه مزه اش می کنم و پای نت هی اینور اونور می چرخم ٬دوس داشتم برم مسنجر تا با یکی حرف بزنم و ی کم آروم بشم ولی تجربه قبلی تو این حالت منو پشیمون کرد ! شبی که از شدت ناراحتی بیش از حد خورده بودمو و اونوقت اون اعتبار و حرمتی رو که برای٬ ی دوست بلاگی داشتم گذاشتم زیر پا و حرفایی که همیشه برا گفتنشون سد می ذاشتم رو تو بهت اون ریختم بیرون ! ای خدا من غلط کردم ٬ گ . . . خوردم ! دیگه دم از بزرگی نمی زنم جون هر کی دوست داری این شبو زودتر صبحش کن ! هر لحظه احساس می کنم یکی پشت سرمه و می خواد شونه هامو تو دست بگیره و من هی یهویی می پرم و دادم می ره هوا !